نوشتاری در باب ارتباط بین ادبیات عامه‌پسند و کلاس‌های نگارش خلاق

آذر ۲۹م, ۱۳۸۷

چگونه نویسنده تربیت کنیم؟

 

«وودی آلن» در فیلم «زنان و شوهران» استاد کلاس‌ «نگارش خلاق» دانشگاه است و در سکانسی از فیلم، مستاصل به خانه بازمی‌گردد و به این فکر می‌کند که چگونه به دانشجویانش ذوقی را بیاموزد که خود از آن بی‌بهره‌اند. وقتی وودی آلن در سال ۱۹۹۲ مشغول ساخت این فیلم بود، یکی دو دهه‌ای از شروع فعالیت کلاس‌های نگارش خلاق در آمریکا می‌گذشت و به تدریج این دغدغه‌‌ی وودی آلن به مهم‌ترین بحث پیرامون بودن یا نبودن کلاس‌های نگارش خلاق در صحنه‌ی ادبیات دانشگاه‌های دنیا تبدیل شد. امروزه با گذشت شانزده سال از ساخت فیلم «زنان و شوهران»، هنوز هم چنین بحثی نزد محفل نویسندگان و منتقدان ادبی جهان داغ است. در کنار دغدغه‌ی آلن، یعنی این‌که «آیا اصولا می‌توان نویسنده تربیت کرد؟»؛ شاید نکته دیگری نیز با افزایش روز افزون کلاس‌های نگارش خلاق در دنیا توجه را به خود جلب کند و آن تعداد رو به فزونی نویسندگان عامه‌پسندی است که بیشترشان دانش‌آموخته‌ی همین کلاس‌های نگارش خلاق هستند. به‌عبارت دیگر، می‌توان به ارتباط بین اهتمام بیش از پیش نویسندگان تازه‌کار به کلاس‌های خلاق و افزایش انتشار رمان‌های عامه‌پسند توجه کرد و به فواید و آسیب‌های آن پرداخت. اما در ابتدای کار لازم است که پیشینه‌ای از عبارت‌های به کار رفته در این مقاله ارائه شود.

معنا و مفهوم ادبیات عامه‌پسند در یک سده‌ی گذشته دچار دگرگونی‌های متفاوتی شده است. ادبیات عامه‌پسند یا به‌عبارتی ادبیاتی که برای عامه‌ی مردم نوشته می‌شود، زمانی در قرن نوزدهم به آثار بزرگانی چون «الکساندر دوما» اطلاق می‌شد و بعدها ادبیات پلیسی، تاریخی، منطقه‌ای و عشقی و نظیر آن نیز زیرمجموعه‌هایی از ادبیات عامه‌پسند به حساب ‌می‌آمد. نویسندگان این دوره از ادبیات عامه‌پسند، اتفاقا کسانی هستند که سهم زیادی در تاریخ ادبیات جدی امروز دنیا دارند. برای مثال، ادبیات پلیسی و ساختار بی‌نظیر برخی از رمان‌های پلیسی و جنایی که مخاطب‌شان عامه‌ی مردم بودند و فروش بالایی داشتند، در اعتلای فرم‌های خوب ادبی در آینده به‌شدت تاثیرگذار بودند. به‌عبارت دیگر تعدادی از بهترین روایت‌ها و فرم‌های تاریخ ادبیات دنیا را می‌توان در میان همین رمان‌های پلیسی و جنایی پیدا کرد. در این میان، نویسندگانی چون «سر آرتور کانن دویل» اسکاتلندی پدر فراموش‌نشدنی «شرلوک هولمز» و اندکی از آثار «ژرژ سیمنون» پدر فرانسوی «کارآگاه مگره» که در طول عمرش نزدیک به دویست رمان نوشت و آثارش حتی در کثیف‌ترین ایستگاه‌های مترو پاریس به فروش می‌رفت و داستان‌های فوق‌العاده‌ای از «ادگار آلن پو» نمونه‌های خوبی هستند. 

در ادبیات غرب چنین برداشتی از ادبیات عامه‌پسند تا به امروز نیز تقریبا ادامه دارد، با این تفاوت که اصطلاح «ادبیات عامه‌پسند» دیگر کمتر استفاده می‌شود و به جای آن، دسته‌بندی‌های جدیدتر و ظریف‌تری جایگزین شده‌اند. امروزه اصلاح «ادبیات عامه‌پسند» یا «رمان عامه‌پسند» در دائره‌المعارف‌های غربی تعریف تازه‌ای ندارد و به همان معنا و مفهومی توضیح داده شده که زمان «السکاندر دوما» به کار می‌رفت، در حالی که امروز در ایران، اصطلاح «ادبیات عامه‌پسند» معنای دیگری دارد. «رمان عامه‌پسند» را نخستین بار «اوژن سو» نویسنده‌ی فرانسوی رمان «رازهای پاریس» به‌کار برد و آن را به ادبیاتی اطلاق ‌کرد که برای عامه‌ی مردم نوشته شده و در تیراژ وسیعی منتشر شده باشد و البته هیچ اشاره‌ای به کیفیت اثر خلق‌شده وجود نداشت. بعدها در سال‌های دهه‌ی بیست قرن بیستم و به سبب جنگ‌های جهانی، توجه عامه‌ی مردم به ادبیات کمتر شد و آمریکا و همین‌طور بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله فرانسه که خواستگاه ادبیات دنیا بود، در این ایام با مشکلات اقتصادی فراوانی روبرو شدند. آمریکا در چنان وضعیتی قرار گرفت که بعدها آن دوران را «رکود اقصادی عظیم ایالات متحده» نامیدند. در این دوران، به سبب درآمد پایین مردم آمریکا و مشکلات فراوان اقتصادی و جو ناآرام کشور که به ناگزیر فرهنگ و ادب را به گوشه می‌راند، نویسندگان زیادی مجبور به ترک کشور و مهاجرت به کشورهای اروپایی به خصوص فرانسه شدند. در این ایام بود که محافل کافه‌ای ادبیات پاریس به اوج خود رسید و نویسندگان «نسل گمشده» همچون ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، اسکات فیتزجرالد و خیلی‌های دیگر ظهور کردند. در این روزها اما به تدریج اصلاح غربی «ادبیات عامه‌پسند» به فراموشی سپرده شد و به جای آن دسته‌بندی‌های تازه‌تری به میان آمد.

اگر بپذیریم که امروز در ایران ادبیات عامه‌پسند به ادبیاتی گفته می‌شود که به عقیده‌ی منتقدان حرفه‌ای ادبیات، برخلاف استقبال خوب خوانندگان و فروش بالا، کیفیت ادبی پایینی دارد، آن وقت می‌توان کمی با اغماض اصطلاح کتاب‌های «پرمخاطب» یا «پرفروش» را هم‌معنای امروز آن در دنیای ادبیات غرب دانست. البته کتاب‌های پرفروش نیز معنای دقیقی برای این اصطلاح نیستند چرا که برای مثال در زمان نگارش این مقاله [۲۷ نوامبر سال ۲۰۰۸]، رمان «یک بخشش» نوشته‌ی «تونی موریسون» نویسنده آمریکایی برنده نوبل ادبیات سال ۱۹۹۳ نیز در میان پنج کتاب پرفروش این هفته‌ی روزنامه‌ی پرتیراژ نیویورک‌تایمز قرار دارد. با این وجود، کتاب جدید خانم «موریسون» مورد توجه عالی‌ترین منتقدان و رسانه‌های ادبی دنیا قرار گرفته و نقدهای خوبی در صفحات ادبی روزنامه‌های گاردین، تایمز و حتی مجله نیویورکر به‌عنوان معتبرترین نشریه ادبی دنیا، درباره‌اش منتشر شده است. این در حالی است که چهار کتاب دیگر این لیست، هر چند با فروش فوق‌العاده‌ای در دنیا روبرو بوده‌اند، اما مورد توجه منتقدان جدی ادبیات قرار نگرفته‌اند و نقدهای مثبتی درباره‌اشان نوشته نشده است. به این ترتیب، الزاما ادبیات «پرمخاطب» غرب نیز گاهی در برابر مفهوم ادبیات عامه‌پسند ما قرار نمی‌گیرد، یعنی ممکن است کتابی پرمخاطب باشد اما کیفیت ادبی بالایی هم داشته باشد. اما به هر حال، عبارت «ادبیات عامه‌پسند» در این مقاله به همان معنای رایجی استفاده شده که در ایران به آن گفته می‌شود یا در غرب [و البته با اغماض] به کتاب‌های پرمخاطب اطلاق می‌شود. ادبیاتی که هرچند با مخاطبان زیادی روبرو است اما کیفیت خوبی ندارد. روایت‌های پیش‌وپاافتاده، داستان‌های سطح پایین، فرم‌های ناقص، حذف شعور خواننده و حتی اشتباهات فراوان دستوری و ویرایشی از جمله مشخصات این تعریف از ادبیات عامه‌پسند است.

همان‌طور که پیش از این اشاره شد، جنگ‌های جهانی و به تبع آن مشکلات اقتصادی دنیا نقش مهمی در آینده ادبیات داشت. تاثیر آن‌موقع اقتصاد بر ادبیات آن‌قدر قوی بوده که امروز نیز با پیدایش بحران اقتصادی در آمریکا و همچنین اروپا، «ماریو بارگاس یوسا» نویسنده پرویی شاهکار «گفت‌وگو در کاتدرال» درباره‌اش می‌گوید: «بحران امروز اقتصاد دنیا به نقع ادبیات است. چیزی را تجربه می‌کنیم که پیش از این ندیده‌ بودیم و این تازه اول کار است.» یوسا حق دارد، چرا که یاد تاثیر رکود اقتصادی دنیا بر ادبیات دهه‌ی بیست، سی و چهل آمریکا می‌افتد. دورانی که ادبیات شاید کارکرد و وظیفه‌ی جدیدتری پیدا کرد و شکل متفاوتی از ادبیات ارائه شد. یوسا می‌گوید: «شاید دوباره ماجرای رکود اقتصادی سال‌های جنگ‌های جهانی تکرار شود و چندتایی نویسنده درست و حسابی ظهور کنند.» یکی از پیامدهای این ایام، شاید ظهور نوعی ادبیات «نخبه‌گرا» و فاصله بیش از پیش عامه‌ی مردم با «ادبیات خوب و جدی» شد. در نهایت مفهوم «ادبیات عامه‌پسند» فراموش شد، اما رمان پلیسی، تاریخی و حتی عشقی ادامه پیدا کرد. امروزه نیز نویسندگانی هستند که رمان پلیسی می‌نویسند اما کیفیت اثرشان نیز مانند تعدادی از آثار نویسندگان گذشته فوق‌العاده است، همچون «توماس پینچون» آمریکایی و در عین حال، نویسندگانی هستند که رمان پلیسی یا علمی تخیلی می‌نویسند اما کیفیت آثارشان مورد قبول منتقدان ادبی دنیا نیست، همچون تعداد زیادی از آثار «استفن کینگ».

در عین حال، رسانه‌ها و منتقدان مختلف ادبی جهان مواضع مختلفی در قبال این پدیده ادبی دارند. نیویورک‌تایمز آثار پرمخاطب یا به اصطلاح عامه‌پسند را معرفی می‌کند و درباره‌اشان حرف می‌زند و هر هفته لیستی از پرفروش‌هایشان را ارائه می‌کند اما در مقابل، روزنامه‌ی انگلیسی گاردین یا روزنامه‌ی فرانسوی لوموند یا نشریه معتبر آمریکایی نیویورکر و به تبع آن منتقدانی که در این نشریات قلم می‌زنند، اصولا چشم بر روی این آثار می‌بندند، انگار که اصلا چیزی منتشر نشده. این گروه از منتقدان و نشریات تا حدودی شبیه صفحات ادبی روزنامه‌های ایرانی‌ای چون اعتماد، کارگزاران و [زنده‌یاد] هفته‌نامه‌ی شهروند امروز عمل می‌کنند. البته استثنا همیشه وجود دارد و تعداد اندکی از این کتاب‌های عامه‌پسند یا پرمخاطب که منتقدان چندان اعتمادی به آن‌ها ندارند، در همین صفحات ذکرشده از آن‌ها نامبرده می‌شود. برای مثال، رمان «کد داوینچی» نوشته‌ی «دن بروان» در صفحات این دسته از نشریات ایرانی بازتاب زیادی پیدا کرد، یا رمان «گرگ و میش» [یا آن‌‌طور که به فارسی ترجمه شده «شفق»] نوشته‌ی «استفنی مه‌یر» نویسنده‌ی عامه‌پسند آمریکایی هم در تایمز از آن حرف زده شد و هم در گاردین.

اما داستان شکل‌گیری کلاس‌های نگارش خلاق و ارتباط آن با ادبیات عامه‌پسند یا پرمخاطب امروز دنیا چیست؟ تا نیم‌قرن پیش، نویسندگان مهم دنیا کسانی بودند که توجه خاصی به تحصیلات آکادمیک نداشتند. خیلی‌ از آن‌ها تحصیل را نیمه رها کردند و خود به ادبیات پرداختند و نوشتن را تجربی آموختند. این دسته از نویسندگان هر چند ذوق استثنایی‌ و ذاتی در داستان‌سرایی داشتند اما با مشکلات ویرایشی و دستوری زیادی روبرو بودند. به همین خاطر، ویراستارها که عموما دانش‌آموختگان زبان و ادبیات دانشگاه‌های دنیا بودند، نقش به‌سزایی در تصحیح و ویرایش متون ادبی دنیا داشتند. اهمیت این دسته از ویراستارها تا جایی است که اندکی از آن‌ها شهرت‌اشان به پای نویسندگان قدر دنیا می‌رسد. ویراستاری جایگاه ناگزیر و مهمی در دنیا داشت و اثری نبود که پیش از انتشار ویرایش دستوری و ساختاری نشود. برای نمونه، با نگاه کوتاهی به مکاتبات فراوان ارنست همینگوی با ویراستارش «ماکسول پرکینز» می‌توان به نقش مهم وی در رمان‌های همینگوی آشنا شد. این مثال از جهت دیگری هم حائز اهمیت است، چرا که اتفاقا همینگوی جزو معدود نویسندگانی بود که به شدت در استفاده از عبارت‌ها و کلمات خویش دقت می‌کرد و وسواس شدیدی داشت. همینگوی در یکی از همین مکاتبات به پرکینز می‌نویسد: «اگر هشتصد کلمه بنویسم، یعنی روز موفقی را پیش‌رو گذاشته‌ام.» با این همه، پرکینز نه‌تنها تغییرات فراوانی در کلمات، جملات و عبارت‌های همینگوی به‌وجود می‌آورد که حتی گاهی فصل یا بخشی از داستان وی را حذف می‌کرد.

سال‌ها بعد، پس از جنگ‌های جهانی و با آرام شدن فضای ادبی دنیا، نویسندگان و البته در ابتدا نویسندگان و منتقدان آمریکایی و سپس انگلیسی به این فکر افتادند که چرا خود اثرشان را ویرایش نکنند و این موضوع نیازمند تحصیلات آکادمیک و دوره‌های ویرایش و داستان‌نویسی بود. خیلی‌های دیگر این‌طور استدلال کردند که دیگر هنرها از جمله موسیقی، سینما و تئاتر در دانشگاه‌های سراسر دنیا تدریس می‌شوند و موسیقیدانان و کارگردان‌های بزرگی از آن‌ها بیرون می‌آیند، پس چرا نباید در دانشگاه‌ نویسنده تربیت کنیم؟ و البته این نکته را نیز نباید فراموش کرد که اصولا پس از جنگ‌های جهانی توجه عامه‌ی مردم به تحصیلات آکادمیک بیشتر شده بود. در نهایت، در سال‌های شصت و هفتاد به تدریج دوره‌های «نگارش خلاق» در دانشگاه‌های آمریکا شروع به کار کرد و نویسندگان باتجربه گذشته اساتید این کلاس‌ها شدند. در ابتدا و همین‌طور نیز امروزه، متون خاصی برای تدریس در این کلاس‌ها وجود ندارد و دوره‌ها به شکل کارگاهی و نه سمیناری در دپارتمان‌های زبان و ادبیات دانشگاه‌ها برگزار می‌شود و استاد به صلاحدید خود با دانشجویانش کار می‌کرد. هدف اولیه‌ی برگزاری دوره‌های نگارش خلاق افزایش توانایی نگارش، ویرایش، جمله‌بندی و ابتدایی‌ترین اصول نویسندگی بود و به تدریج این کلاس‌ها به دو شکل متفاوت ارائه شد؛ کلاس‌های «نگارش خلاق» ادبیات داستانی و کلاس‌های «نگارش خلاق» ادبیات غیرداستانی. در دوره‌های نگارش خلاق ادبیات داستانی علاوه بر اصول ابتدایی نگارش، داستان‌نویسی نیز جای گرفت.

در این میان، بحث پیرامون فواید و آسیب‌های این کلاس‌ها وقتی شروع شد که منتقدان و نویسندگان زیادی به برگزاری این دوره‌ها اعتراض کردند و هدف از برگزاری آن‌ها را تلاش برای تربیت نویسنده دانستند. در این میان، آمار دانش‌آموختگان این کلاس‌ها که بعدها به نویسندگان کتاب‌های پرفروش دنیا بدل شدند، به شدت افزایش یافت؛ به‌طوری که اگر لیست پرفروش‌ها و پرمخاطبان یا به‌عبارتی عامه‌پسندان هر هفته روزنامه نیویورک‌تایمز را در چند سال اخیر نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که بیشتر نویسندگان این لیست‌ها دانش‌آموختگان همین کلاس‌های نگارش خلاق هستند. البته استثناهایی هم وجود دارد. «کازئو ایشی‌گورو» نویسنده انگلیسی ژاپنی‌الاصل رمان «بازمانده‌ی روز» اتفاقا دانش‌آموخته‌ی کلاس‌های نگارش خلاق است و امروز از نویسندگان مهم زنده دنیا به حساب می‌آید و جوایز معتبر ادبی بسیاری را از آن خود کرده است. با این وجود، دانش‌آموختگان عامه‌پسند ادبیات امروز آن‌قدر تعدادشان در برابر نویسندگان جدی دنیا زیاد است که می‌توان چشم از این اندک استثناها بست. هنوز هم بیشتر نویسندگان جدی دنیا کسانی هستند که تجربی داستان‌نویسی کرده‌اند و تحصیلات آکادمیک مرتبط به نویسندگی ندارند.

مشکل دیگر کلاس‌های نگارش خلاق، اساتید این کلاس‌ها است. تعداد زیادی از این اساتید خود بزرگان ادبیات عامه‌پسند و پرفروش دنیا هستند. استفن کینگ خود یکی از معروف‌ترین اساتید نگارش خلاق در دنیا است، اما این به این معنا نیست که تمام اساتید این دوره‌ها عامه‌پسندند، هر چند که بیشترشان هستند. اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات سال ۲۰۰۶ و نویسنده رمان «نام من قرمز» استاد دوره نگارش خلاق دانشگاه کلمبیا شهر نیویورک آمریکا است. با این همه، نمی‌توان از فواید کلاس‌های نگارش خلاق نیز حرف نزد. با افزایش روزافزون اینترنت و گرداب اطلاعات خوب و بد، تشخیص اثر هنری خوب، چه رمان، فیلم و چه موسیقی، اهمیت زیادی پیدا کرده است. امروزه هزاران هزار عنوان کتاب و رمان در سراسر جهان منتشر می‌شود اما به واقع با کدام کتاب باید شروع کرد؟ چه رمانی را باید خواند؟ آیا همه نقدهای منتشر شده در فضای مجازی قابل اعتمادند؟ کدام نشریات معتبرترند؟ یکی از فواید کلاس‌های نگارش خلاق شاید هدایت خوب مطالعاتی دانشجویان باشد؛ اینکه چه داستانی را بخوانند و از کدام داستان‌ها بگذرند. این کلاس‌ها به ما می‌آموزند که چطور بنویسیم و چه‌طور اثرمان را ویرایش کنیم، روایت خوب را از روایت بد تشخیص بدهیم و با اصول اولیه‌ی نقد ادبی آشنایی پیدا کنیم.

در این میان، حرف‌های «تی.سی. بویل» نویسنده آمریکایی نیز درباره‌ی کلاس‌های نگارش خلاق شایان توجه است. «بویل» خود زمانی در این کلاس‌ها شرکت کرده و امروز جزو نویسندگان خوب آمریکا به حساب می‌آید. جوایز معتبر متعددی از جمله جایزه ملی آمریکا و جایزه قلم فاکنر را از آن خود کرده و هر از چند گاهی داستان‌هایش در هفته‌نامه‌ی نیویورکر منتشر می‌شود. «بویل» همچنین این روزها در دانشگاه کالیفرنیا‌ استاد کلاس «نگارش خلاق» است. وی در پاسخ به این سئوالم که این دوره‌ها چه اهمیتی دارند، می‌گوید: « در سال ۱۹۷۴ از «کارگاه آموزشی نویسندگان آیوا» که اولین و بهترین دوره آموزشی نویسندگی در آمریکا بود، فوق لیسانس هنرهای زیبا گرفتم و در سال ۱۹۷۷ هم در رشته ادبیات قرن نوزدهم انگلیس دکترا گرفتم. از همان سال‌ها هم بعنوان عضو دانشکده ادبیات انگلیسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی درس دادم. خیلی از نویسندگان هم‌نسل و حتی پیش از من در دوره‌های لیسانس نویسندگی و شعر درس خوانده‌اند. این کلاس‌های جدید «نگارش خلاق» هم همان کاری را می‌کند که مثلا ویراستارها قبلا انجام می‌دادند. همیشه از گذشته عادت داشتیم که برای هنرهای مختلف در دانشگاه دوره‌های آموزشی بگذاریم، مثلا برای موسیقی، گرافیک و خیلی‌ رشته‌های دیگر، این همان حرفی است که من همیشه در فرانسه و آلمان و انگلستان هم می‌زنم، پس چرا نباید چنین دوره‌هایی برای مهم‌ترین شاخه‌های هنر مثل نویسندگی وجود داشته باشد.» بویل اما در جواب به این سئوال که آیا کلاس‌های نگارش خلاق جلوی خلاقیت را نمی‌گیرد، می‌گوید: «این کلاس‌ها و این کارگاه‌های آموزشی به دانش ‌آموز این اجازه را می‌دهد که همراه یک مربی خوب حرکت کند و همراه او با ادبیات معاصر آشنا شود و کار هم‌شاگردی‌هایش را ارزیابی کند و در راه تنهای هنرمند شدن کسی هم وجود داشته باشد که او را تشویق کند. خیلی روشن است که کسی نمی‌تواند به کسی هنرمند شدن را یاد بدهد اما می‌شود راهنمایی‌اش کرد، درست همانطوری که مجسمه ساز و موسیقیدان شاگردانش را راهنمایی می‌کند.»

کلاس‌های نگارش خلاق زودتر از هر جایی در آمریکا شکل گرفتند و پس از سال‌ها به انگلستان رفتند اما هنوز در خیلی از کشورهای دنیا همچون فرانسه از جایگاه خاصی برخوردار نیستند و بسیاری از دانشگاه‌های فرانسه آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسند. در همین حین، ادبیات عامه‌پسند و رمان‌های پرفروش و پرمخاطب نیز در سالیان اخیر در این دو کشور بیشتر از دیگر کشورهای دنیا مورد توجه قرار گرفته است. به‌عبارتی این دو موضوع ارتباط اهتمام بیش از پیش به کلاس‌های نگارش خلاق و افزایش نویسندگان و کتاب‌های عامه‌پسند را نشان می‌دهد که می‌بایست بیشتر مورد توجه و بررسی قرار بگیرد و در بحث‌های پیرامون فواید و آسیب‌های این کلاس‌ها لحاظ شود. جدای این بحث، دغدغه‌ی وودی آلن نیز از اصلی‌ترین سئوال‌‌هایی است که بی‌پاسخ مانده و هنوز نمی‌توان به این سئوال جواب داد که «آیا اصولا می‌توان نویسنده تربیت کرد؟» یا نه.

توضیح: مقاله‌‌ای از «فلورانس نواویل» منتقد ادبی روزنامه فرانسوی «لوموند» در باب «نگارش خلاق» به نوشتن این مقاله بسیار کمک کرده است. | منبع: س.ک.د، فصلنامه‌ی «سینما و ادبیات»، زمستان ۱۳۸۷

مقاله‌ی «ماگارت آتوود» درباره زندگی و آثار «آلیس مونرو»، نویسنده‌ی کانادایی

مهر ۲۴م, ۱۳۸۷

نویسنده‌ای از منطقه‌ی سووستو

مارگارت آتوود | ترجمه: سعید کمالی‌دهقان | روزنامه‌ی اعتماد ۲۳ مهر ۱۳۸۷

«آلیس مونر» در میان نویسندگان مهم داستان‌های انگلیسی‌زبان عصر ما جای دارد. منتقدان ادبی در آمریکای شمالی و بریتانیا آثار او را بسیار ستوده‌اند و وی همچنین جوایز ادبی زیادی نصیب خود کرده و دنیا به‌‌خوبی با آثارش آشنایی دارد. در میان نویسندگان نیز نام آلیس مونرو به آرامی زمزمه می‌شود. آلیس مونرو از آن دسته نویسندگانی است که اغلب درباه‌اشان می‌گوییم که هر چقدر هم که در جهان شناخته‌شده باشند باز هم باید بیشتر ‌آن‌ها را شناخت.

اما تمامی این ویژگی‌ها یک شبه به‌دست نیامده است. مونرو از سال‌های ۱۹۶۰ دست به قلم شده و اولین مجموعه‌اش را با نام «رقص سایه‌های شاد» در سال ۱۹۶۸ منتشر کرده است. آخرین مجموعه داستانش نیز با نام «فرار» در سال ۲۰۰۴ منتشر شده و مورد توجه رسانه‌های ادبی قرار گرفته است. مونرو در مجموع ده مجموعه داستان منتشر کرده که هر کدام به‌طور متوسط شامل نه یا ده داستان کوتاه است. هرچند داستان‌های مونرو مرتبا از سال ۱۹۷۰ در مجله «نیویورکر» منتشر شده‌اند اما این روزها جامعه ادبی جهان دیر به سراغ داستان‌های این نویسنده می‌رود. دلیل این بی‌توجهی قسمتی به فرم داستان‌های مونرو بر می‌گردد چرا که او داستان‌نویس است، یا بعبارتی آن‌طور که در گذشته‌ها می‌گفتیم: قصه‌نویس و یا آن‌طور که امروز رایج‌تر است: داستان‌‌کوتاه‌نویس. نویسندگان آمریکایی، انگلیسی و کانادایی تراز اول زیادی بوده‌اند که این فرم را تجربه کرده‌اند، یعنی داستان کوتاه نوشته‌اند اما هنوز خیلی‌ها به اشتباه بر این باورند که هر چه طول یک داستان بیشتر باشد، اهمیت آن بیشتر خواهد شد.

در این میان، آلیس مونرو جزو نویسندگانی است که هر از چند گاهی خارج از کانادا مورد توجه قرار می‌گیرد. انگار که به ناگهان از درون کیک بزرگی بیرون بجهد و بگوید: «سلام!». مدت زمانی می‌گذرد و او سکوت می‌کند اما دوباره ناگهان پیدایش می‌شود و این کار را تکرار کند و باز کل این ماجرا تکرار می‌شود. مخاطبان ادبیات نام آلیس مونرو را همه‌جا نمی‌بینند و از همه‌کس نمی‌شنوند. گاهی تصادفا با داستان‌هایش برخورد می‌کنند و ناگهان شگفت‌زه می‌شوند و با خود می‌گویند: «آلیس مونرو اهل کدام کشور است؟ چرا قبلا از کسی اسم‌اش را نشنیده بودم؟ چنین داستان‌نویس قهاری یک‌دفعه از کجا پیدایش شده؟»

اما واقعیت این است که مونرو یک‌دفعه و از هیچ پیدایش نشده. مونرو در واقع از «هورون کانتی» در جنوب غربی انتاریو یعنی همانجایی که بیشتر شخصیت‌های داستان‌هایش اهل آنجا هستند، پیدایش شده. انتاریو یکی از ایالت‌های بسیار بزرگی است در کانادا که از رودخانه اوتاوا تا غرب در دریاچه سوپریور وسعت دارد. انتاریو منطقه جالب و وسیعی است اما جنوب غربی انتاریو جای دیگری است و با مابقی این ایالت تفاوت‌های زیادی دارد. «گرگ کورنو» نقاش آنجا را «سووستو» لقب داده. در نظر «کورنو» سووستو منطقه شگفت‌انگیزی است اما غرابت و افسردگی عجیبی نیز در این منطقه حکفمرا است و خیلی از ساکنان این منطقه با «کورنو» در این اظهارنظر هم‌عقیده هستند. «رابرتسون دیویس» نیز اهل سووستو است و درباره آنجا گفته: «من رسوم تاریک و قومی مردم این منطقه را می‌شناسم.» خب، مونرو هم این آداب و رفتارهای مردم منطقه را به خوبی می‌شناسد. اگر در مزارع گندم منطقه سووستو قدم بزنید، هم ممکن است که با خدای خود ملاقات کنید و هم ممکن است جهنم جلوی چشم‌تان بیاید و این ویژگی خاص این منطقه است.

دریاچه «هورن» در قسمت غربی سووستو قرار دارد و دریاچه «اری» در جنوب این ایالات واقع است. بیشتر این ایالت را مزرعه پوشانده در حالی که رودخانه‌های سیل‌آسا نیز در میان این مزارع عبور می‌کند. حمل و نقل با قایق و آسیاب‌های آبی که برق منطقه را فراهم می‌کردند، موجب شدند که در قرن نوزدهم شهرهای کوچک و بزرگی در این ایالت شکل بگیرند. در همه این شهرها سالن اجتماعات آجری سرخ‌‌رنگی دیده می‌شود که عموما برجکی نیز بر آن سوار است. در همه این شهرها اداره پست و کلی کلیسای ریز و درشت ساخته شده و خیابان اصلی و قسمت زیبای مسکونی شهر و همچنین قسمت‌های مسکونی غیرمجاز کاملا نمایان است. هر یک از این خانه‌ها داستان‌ خودش را دارد و استخوان‌های خاندان مشخصی را در خود پنهان کرده‌ است.

در قرن نوزدهم همچنین قتل عام «دانلی» در این ایالت صورت گرفت و منطقه وسیعی از قبرستان این قتل‌عام در سووستو دیده می‌شود. خانواده‌های زیادی در این واقعه که ناشی از جنجال‌های سیاسی ایرلند بود، قتل عام شدند و خانه‌هایشان در آتش سوخت. طبیعت مست، احساسات سرخورده، عقده‌های روانی پنهان، خشونت‌های بارز، جنایت‌های مستهجن و زشت و کینه و رشک و غیبت‌های مداوم مردم از ویژگی‌های منطقه سووستو داستان‌های مونرو است که همه از زندگی واقعی این منطقه الهام گرفته شده‌اند.

مونرو در سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰ در این منطقه بزرگ شده و در آن زمان اگر کسی در شهر کوچک منطقه جنوب غربی انتاریو حرف از نویسندگی می‌زد، مضحکه خاص و عام می‌شد. حتی در سال‌های پنجاه و شصت نیز ناشران اندکی در کانادا وجود داشتند و بیشترشان ناشران کتب درسی بودند و آنچه به نام ادبیات به کانادا می‌آمد از بریتانیا و آمریکا وارد می‌شد. با این وجود، چندتایی گروه پیش‌‌پاافتاده‌ی تئاتر دبیرستانی با اجراهای معمولی در این شهر دیده می‌شدند. در آن زمان رادیو رسانه‌ی غالب بود و در سال‌های شصت مونرو کارش را در شبکه سی‌بی‌سی و با شرکت در برنامه «گلچین ادبی» شروع کرد، برنامه‌ای که «رابرت ویور» تهیه‌کننده‌اش بود.

اما در این زمان اندکی از نویسندگان کانادا در جهان موفق شده‌ بودند و مخاطبان جهانی داشتند و اگر کسی اشتیاق نویسندگی داشت و دلش می‌خواست افراد زیادی در جهان آثارش را بخوانند، سرخورده می‌شود چون هنر در آن منطقه چیز معقولی به حساب نمی‌آمد و هنرمندان زیادی وجود نداشتند و در نهایت آن فرد مجبور به ترک کشور می‌شد. در آن زمان همه می‌دانستند که از نویسندگی نمی‌شود چرخ زندگی را چرخاند و پولی به‌دست آورد. 

در نهایت اگر کسی خیلی مشتاق بود، با آب‌رنگ نقاشی می‌کرد و شعر می‌گفت و آن‌طور که مونرو در داستان «فصل بوقلمون» گفته است: «کلی آدم عجیب و غریب در شهر بود و همه، همه را می‌شناختند. یکی از آن‌ها آدم خوش‌قواره با موهای مجعد بود که کاغذدیواری نصب می‌کرد و خودش را طراح داخلی منازل لقب داده بود، دیگری کشیش چاق زن‌مرده‌ای بود، پسری فاسدی هم بود که همیشه در مسابقه کیک‌پزی شرکت می‌کرد و رومیزی قلابدوزی می‌کرد، دیگری مدیر مالیخولیای کلیسا بود و معلم موسیقی گروه کر مدرسه هم بود که با اوقت تلخی همیشه بر سر شاگردانش داد می‌زد.» تنها گزینه برای یک زنی که دستش در جیب خودش بود، این بود که هنر را به‌عنوان یک تفریح و سرگرمی انتخاب کند یا اینکه در نهایت یک شغل به اصطلاح بخور و نمیر هنری گیر بیاورد و مشغول آن شود. داستان‌های مونرو ماجرای زن‌های این‌چنینی است. زن‌هایی که پیانو درس می‌دهند یا برای ستون روزنامه‌ای مطلب می‌نویسند. اگر هم مثل «آلمدا راث» در داستان «منستونگ» که اشعار کوتاهی با نام «هدایا» می‌سرود، استعدادکی داشته باشند، هیچ زمینه‌ی پیشرفتی برایشان وجود نخواهد داشت.

اگر به یک شهر نسبتا بزرگ کانادا بروید، شاید چندتایی خانواده درست و حسابی پیدا کنید اما در شهرهای کوچک ایالت سووستو، باید روی پای خودتان بایستید. در این بین، جان کنت گالبرایت، رابرتسون دیویس، ماریان اینگل، گرائم گیبسون و جیمز رینی همه و همه زاده همین ایالت سووستو بوده‌اند و مونرو نیز با وجود شیفتگی به ساحل غربی، به این ایالت بازگشت و هم‌اکنون نیز خیلی دور از وینگهام زندگی نمی‌کند، یعنی همانجایی که به شکل‌های متفاوت ژوبیلی‌ها، والی‌ها، دالگلیش‌ها و هانراتی‌ها در داستان‌هایش دیده می‌شوند.

داستان‌های مونرو، منطقه «هورن کانتی» سووستو را شبیه منطقه «یوکناپاتافا کانتی» ویلیام فاکنر کرده، تکه زمینی که توسط نویسنده چیره‌دستی به اسطوره و افسانه تبدیل شده و مورد ستایش قرار گرفته، هر چند که در هر دو سرزمین این دو نویسنده استفاده از عبارت «مورد ستایش قرار گرفته» کمی نادرست است. در داستان‌های مونرو بهتر است که بگوییم این تکه زمین توسط چنین نویسنده‌ای «کالبدشکافی» شده است، هر چند هم که عبارت «کالبدشکافی» آدمی را یاد کلینیک‌های پزشکی می‌اندارد. خب، داستان‌های مونرو در اصل مخلوطی از چند خصوصیت متفاوتند، چه کلمه‌ای را می‌توان به معنای آمیخته‌ای از موشکافی وسواسی و باستان‌شناسانه، تجدید خاطره ظریف و با جزئیات، بررسی دقیق و کامل لایه‌های پیچیده طبیعت انسان، یادآوری اسرار اروتیک، نوستالژی بدبختی‌های از میان رفته و زندگی در شادی و تنوع به‌کار برد؟

در پایان کتاب «زندگی‌ دختران و زنان» که در سال ۱۹۷۱ منتشر شده و تنها رمان مونرو به حساب می‌آید – داستانی که چهره دختر هنرمندی را در جوانی نشان می‌دهد – عبارت مهمی وجود دارد. دل جوردن از منطقه ژوبیلی که به جمع نسوان شهر پیوسته و دیگر دختر کوچکی به حساب نمی‌آید و به نویسندگی هم روی آورده، درباره دوره‌ی نوجوانی و بلوغ‌اش می‌گوید: «من این‌طور بزرگ نشده‌ام که روزی برای ژوبیلی دندان تیز کنم. همانطور که عمو کریگ نیز در «جنکین بند» نشسته و مشغول نوشتن تاریخ سرزمین‌اش است، من هم می‌خواهم زندگی‌ام را به تحریر درآورم.» «باید لیستی تهیه کنم. لیستی از انبارها و بنگاه‌های خیابان اصلی و کسانی که به‌اشان بدهکارند، لیستی از نام خانواده‌ها، نام‌هایی که بر روی قبرهای قبرستان حک شده و توضیحاتی که زیرشان نوشته شده.» «امید به درستی چنین کارهایی چه احمقانه و مضحک است.» «هیچ لیستی تمام آن چیزهایی که می‌خواهم را در برنخواهد گرفت، چون من همه چیزها را می‌خواهم، تمام لایه‌های فکر و سخن، تششع نور بر روی دیوارها و پوست درختان، گودی‌ها و دست‌اندازها، دردها، ترک‌ها، وهم و خیال‌ها که همگی هنوز وجود دارند و برای همیشه هم وجود خواهند داشت.»

چنین برنامه‌ای برای زندگی واقعا هولناک است و ترس به تن آدم می‌آورد، اما مونرو چنین برنامه‌ای‌ را به‌مدت سی و پنج سال در زندگی‌اش با وفاداری کامل دنبال کرده است. آلیس مونرو در سال ۱۹۳۱ با نام «آلیس لیدلا» به‌دنیا آمده. یعنی مونرو در سالیان افسردگی آمریکا [سال‌های جنگ‌های جهانی] تنها کودک خردسالی بوده است. در ۱۹۳۹ یعنی سالی که کانادا وارد جنگ جهانی دوم شد، تنها هشت سالش بوده و در سالیان پس از جنگ‌های جهانی بود که به دانشگاه انتاریو غربی وارد شد. وقتی الویس پریسلی در آمریکا ستاره شد، او تنها ۲۵ سالش بود و مادر جوانی بود و در دوران انقلاب و جنبش‌های زنان در سال‌های ۱۹۶۸ و ۱۹۶۹ سی و هشت سالش شده بود، یعنی سالی که اولین کتابش را منتشر کرد. در سال ۱۹۸۱ پنجاه ساله بود. بیشتر داستان‌های مونرو نیز در همین سالیان یعنی بین سال‌های سی تا هشتاد و در ذهن اجدادش می‌گذرد.

نیمی از اجداد مونرو از پروتستان‌های اسکاتلندی بودند و پیشینه‌ی خانوادگی‌اشان به «جیمز هوگ» و «اتریک شفرد» دوست «رابرت برنز» و ادبای ادینبورگ قرن هجدهم بر می‌گردد، یعنی نویسنده کتاب «اعترافات گناهکار به‌حق»، عبارتی که می‌تواند عنوان یکی از کتاب‌های مونرو نیز به حساب آید. قسمت دیگری از اجداد مونرو وابسته به کلیسای انگلیس بودند و بدترین گناه از نظرشان این بود که سر میز شام کسی چنگال را اشتباه به دست بگیرد. با این حال، هوشیاری کامل مونرو از طبقات اجتماعی و اختلاف‌ها و جزئیاتی که هر طبقه را از طبقه‌ی بعدی متمایز می‌کرد، ناشی از تربیت پروتستانی اوست که باعث شده شخصیت داستان‌هایش نیز عادات و رفتار دقیق داشته باشند و پیشینه و احساسات، آرزوها و باطن و وجدان خود را بشناسند و در راستای آن‌ها قدم بردارند. در فرهنگ قدیمی پروتستان‌ها، شبیه فرهنگ قدیمی منطقه کوچک سووستو، بخشایش کار آسانی نیست و مجازات‌های زننده و ناخوشایندی در راه است، مردم همدیگر را تحقیر می‌کنند و شرم در تمام نقاط آن کمین کرده و کسی به آسانی از دست این همه بدبختی رهایی نمی‌یابد.

این سنت همچنین با اعتقادات دینی همراه است و بخشایش نیز در آن جایگاه ویژه‌ای دارد. در آثار مونرو نیز، بخشایش به وفور دیده می‌شود اما اشکال عجیب و مختلفی به‌ خود گرفته است، در داستان‌های مونرو هیچ‌چیزی را نمی‌توان از قبل پیش‌بینی کرد. احساسات فوران می‌کنند، تعصب نابود می‌کند، شگفتی و حیرانی از همه جا سر بلند می‌کند. در چنین فضایی اعمال شیطانی ممکن است نتایج خوبی به همراه داشته باشند و در نهایت جایی که همه امیدها قطع شده، رستگاری و رهایی با شکل جدیدی ظهور می‌کند. با این وجود، وقتی چنین عباراتی را درباره نوشته‌های مونرو به کار می‌برید، یا حتی تجزیه و تحلیل‌های دیگری می‌کنید، استنباط می‌کنید و نتیجه می‌گیرد، بازهم در اغلب داستان‌های مونرو با مفسری روبرویید که شما را دست می‌اندازد و شما را مسخره می‌کند، کسی که در ذاتش به شما می‌گوید: «فکر کردی که هستی؟ چه چیزی باعث شده که این‌قدر به خودت جرئت بدهی و فکر کنی که چیزی درباره‌ی من یا آدم‌های دیگر می‌دانی؟» یا آنکه از داستان «زندگی دختران و زنان» نقل‌وقول می‌آورید که: «زندگی مردم چه خسته‌کننده، ساده، جذاب و ژرف است. غارهای عمیقی که با مشمع رویش را پوشانده‌اند.» و نکته قابل تامل دقیقا در همین کلمه «ژرف» نهفته است. 

در دنیای داستانی مونرو با شخصیت‌های فرعی دیگری نیز روبرو می‌شویم که هنر و خلاقیت و هر نوع اظهاروجود را تحقیر می‌کنند. در چنین موقعیتی است که منتقدان ادبی قهرمان‌های داستان‌های مونرو را در حال مبارزه برای رهایی از شر چنین آدم‌هایی توصیف می‌کنند، قهرمان‌هایی که مبارزه می‌کنند تا بتوانند خلاقیتی از خود نشان بدهند. در عین حال، قهرمان‌های داستان‌های مونرو وجه تصنعی هنر را خوار می‌شمرند و به آن سوءظن دارند. درباره چه باید نوشت؟ چه‌طور باید نوشت؟ استفاده از هنر تا چه میزان نشانه هوش و ذکاوت است و چه میزان آن را از بین می‌برد و تبدیل به حقه‌های سبک می‌کند؟ حقه‌های چون تقلید از مردم و رفتار و احساسات‌اشان. چطور می‌توان درباره یک آدم‌ دیگر، حتی یک آدم خیالی، بدون پیش‌فرض اظهار نظر کرد و داستان نوشت؟ و مهم‌تر از همه، چطور یک داستان را باید به پایان رساند؟ مونرو اغلب داستان را با طرح سئوال به پایان می‌برد. گاهی هم بی‌اعتمادی نشان می‌دهد، مثل پاراگراف آخر داستان «منستونگ» که راوی می‌گوید: «شاید هم اشتباه کرده باشم.» آیا عمل نویسندگی، نوعی گستاخی و خودبینی نیست؟ در تعدادی از داستان‌های مونرو همچون «دوست دوران جوانی‌ام»، «ربوده شده»، «ایستگاه صحرایی»، «نفرت، دوستی، معاشقه، عشق، ازدواج» عباراتی هست که خودبینی یا نادرستی و یا حتی بدجنسی نویسنده‌اشان را نشان می‌دهد. اگر نوشتن چند عبارت گمراه‌کننده است، پس درباره‌ی خود نویسندگی چه می‌توان گفت؟

چنین سئوالاتی در داستان «قمرهای مشتری» نیز دیده می‌شود. شخصیت‌های داستانی مونرو نه تنها به‌خاطر موفق‌نشدن تنبیه می‌شوند بلکه برای موفقیت‌اشان نیز توبیخ می‌شوند. در این داستان، نویسنده‌ی زن در فکر پدرش است و با خود می‌گوید: «می‌‌شنوم که می‌گوید، من در [داستان] مک‌لئان نشانی از تو ندیدم. و اگر هم چیزی درباره من خوانده بود، می‌گفت: من زیاد به آن نوشته‌های خیالی اعتقادی ندارم. لحن صدایش مضحک به نظر می‌رسید اما با این همه در من دلسوزی بوجود می‌آورد. پیامی که از او دریافت کردم به این سادگی است: باید به دنبال شهرت رفت و سپس بابتش عذرخواهی کرد، چه آن را به دست آورده باشی و چه بدست نیاورده باشی، در هر دو صورت سرزنش‌ات می‌کنند.»

«دلسوزی روح» یکی از مشکلات اصلی آلیس مونرو است. شخصیت‌های مونرو در حال مبارزه با این «دلسوزی» هستند و برای فرونشاندن آن تلاش می‌کنند و مردمان دیگر نیز توقعات و قوانین حاکم بر رفتارهایشان و هر گونه لغزش روحی و روانی را کنترل می‌کنند. در کل، با دو نوع آدم روبروییم، آدمی که کارهای خوب می‌کند اما احساساتش بد است و بی‌احساس است و آدمی که رفتار بدی دارد اما احساساتش واقعی است و به خودش راست می‌گوید. زن‌های‌ داستان‌های مونرو از نوع دوم هستند، یعنی ممکن است رفتار بدی ازشان سر بزند اما احساس‌اشان واقعی است و به خودشان راست می‌گویند، چون اگر از نوع اول بودند بر روی لغزش‌ها و دورویی‌ها و آ‌ب‌زیرکاهی‌ها و حیله و کژی‌هایشان سرپوش می‌گذاشتند.

جامعه‌ای که مونرو در داستان‌هایش از آن حرف می‌زند، جامعه‌ای مسیحی است. مسیحیتی که غالبا آشکار نیست و بیشتر به‌خاطر پیشینه‌ی آدم‌ها همراه‌اشان وجود دارد و به اصطلاح وراثتی است. شخصیت «فلو» در داستان «پیشخدمت گدا» دیوارها را با «تعداد زیادی نصیحت دینی سیاه کرده و هشدارهای مذهبی داده است: خدا شبان و راهنمای من است، به خدای مسیح اعتقاد داشته باشید تا آنکه رستگار شوید.» اما چرا «فلو»یی که واقعا مذهبی نیست دم از چنین عبارت‌های دینی می‌زند؟ این‌ها همان ویژگی‌هایی است که مردم این منطقه از روی عادت با خود همراه دارند. مردم مسیحیت «را یدک می‌کشند» و در کانادا، کلیسا و دولت هیچ‌گاه از یکدیگر فاصله نداشته‌اند. در مدارس دولتی دعا و انجیل خوانده می‌شود و فرهنگ چنین مسیحیتی ماده خام خوبی برای مونرو بوده است اما این کاربرد از آن ویژگی‌های خاص داستان‌سرایی و تصویرگری مونرو نیست.

بنیان اصلی مسیحیت در چنین جامعه‌ای بر دو شاخص استوار است، یکی الوهیت و دیگری انسانیت که هر دو شاخصه اصلی عیسی مسیح هستند. مردم به یک نیم‌خدا یا خدای تصنعی اعتقاد ندارند بلکه در چنین جامعه‌ای خدا به قالب یک بشر در می‌آید و در عین حال مقدس و آسمانی باقی می‌ماند. در عین حال اعتقاد به یکی از این شاخصه‌ها، یعنی اعتقاد به اینکه عیسی تنها یک بشر بود یا آنکه عیسی خدا بود، از نظر کلیسای مسیحی بدعت به حساب می‌آید، [چرا که به اعتقاد آن‌ها، عیسی مسیح آمیخته‌ای از هر دو است]. در نتیجه مسیحیت در چنین جامعه‌ای هم منطق را انکار می‌کند و هم آن را می‌پذیرد. منطق می‌گوید که الف نمی‌تواند در یک زمان هم الف باشد و هم الف نباشد اما مسیحیت می‌گفت که چنین چیزی امکان‌پذیر است. در چنین جامعه‌ای اعتقاد به اینکه الف، هم الف است و هم الف نیست؛ چاره‌ناپذیر است.

بسیاری از داستان‌های مونرو یکدیگر را در بر می‌گیرند و مکمل یکدیگرند اما گاهی هم این‌طور نیستند. اولین مثالی که از این امر به ذهن می‌رسد، داستان «زندگی دختران و زنان» است که در آن معلمی که در دبیرستان اپرای کوچک و بانمکی راه انداخته در نهایت خودش را در رودخانه غرق می‌کند. برای مونرو، ممکن است حقیقت هم حقیقت باشد و هم ناگزیر حقیقت نباشد. در داستان «متفاوت» جرجیا با خود می‌گوید: «هم درست و هم نادرست است.» و یا راوی داستان «ترقی عشق» می‌گوید:«چه‌قدر سخت است که فکر کنم همه این‌ها را از خودم درآورده‌ام. به نظرم حقیقت، حقیقت دارد و همیشه به آن اعتقاد داشته‌ام.» در داستان‌های مونرو دنیا کفرآمیز و در عین حال مقدس است. باید هردوی آن‌ها را در خود داشته باشد. همیشه می‌شود بیشتر از حد فهم، فهمید. داستان‌های مونرو پر از سئوال است. اما در عین حال این داستان‌ها درون خود، همچون درون هر انسانی، گنج خطرناکی پنهان ساخته‌اند که همچون یاقوتی است که نمی‌شود بر رویش قیمت گذاشت و آن گنج چیزی نیست جز خواسته‌ی قلبی آدم‌ها.

توضیح: این مقاله در روز شنبه مورخ ۱۱ اکتبر سال ۲۰۰۸ در روزنامه گاردین منتشر شده و قسمت‌های غیرقابل چاپ آن، حذف شده است. مجموعه داستان «فرار» نوشته‌ی «آلیس مونرو» نیز با ترجمه‌ی «مژده دقیقی» به همت انتشارات «نیلوفر» منتشر شده و ۴۹۰۰ تومان قیمت دارد.

صفحه‌ی ویژه‌ی «آلیس مونرو» | صفحه‌ی ویژه‌ی «مارگارت آتوود» | صفحه‌ی ویژه‌ی نویسندگان دنیا

زندگی «جی‌.دی. سلینجر» از نگاه‌ زن‌های تاثیرگذار زندگی او

تیر ۶م, ۱۳۸۷

زن‌های زندگی سلینجر

سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ اعتماد، ۶ تیر ۱۳۸۷

۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانه‌ی «جی‌دی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چه‌طور یک نفر همچین اجازه‌ای به خودش داده؟ آن‌هم خانه‌ی «جی‌.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبه‌‌هایی که سرزده رفته‌اند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانه‌اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسنده‌ای که دور تا دور خانه‌ی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانه‌اش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدم‌هایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که می‌میرند برای دیدن حتی یک‌ لحظه‌‌ی این نابغه‌ی داستان‌نویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.

مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگی‌نامه‌ی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل درباره‌ی «سلینجر» سئوال کرد. این‌که از چه فروشگاه‌هایی خرید می‌کند و از چه مسیری می‌گذرد و در نهایت آن‌قدر پرس و جو کرد تا به در خانه‌ی «سلینجر» رسید اما نویسنده‌ی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصله‌اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامه‌‌نگاری داشت به این راحتی‌ها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاق‌هایی رخ داد که شرح مبسوط‌ش در مقدمه‌ی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» آمده است.

اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق می‌کرد. آن کسی که در خانه‌ی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبه‌ای نبود. «سلینجر» به خوبی او را می‌شناخت. یعنی واقعیت‌ این است که بیست‌وپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانه‌ی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگی‌اش با «سلینجر» به انزوای خودخواسته‌ی او احترام گذاشت و حرفی درباره‌اش نزد تا آن‌که کم‌کم وسوسه‌ شد و درباره‌ی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه می‌شود دیگر.

این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی‌ هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبی‌اش هم را هم مدیون زندگی‌ کوتاه‌اش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب می‌نوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعه‌ای از نوشته‌هایش را برای «مجله‌ی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک ‌تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقاله‌اش را تحت عنوان «دختر هجده‌ساله‌ای که به زندگی گذشته‌اش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامه‌ها و رسانه‌های زیادی در آمریکا به نوشته‌ی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همه‌ی این سر و صداها «جی‌.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانه‌ای برحذر داشت.

«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و هم‌خانه‌ی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه می‌خواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواسته‌ای رضایت نمی‌داد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سال‌ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان‌های زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوست‌داشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.

کتاب «جویس مینارد» درباره‌ی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلی‌ها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بی‌شرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشته‌های شخصی‌ در سایت اینترنتی‌اش می‌نویسد: «من واقعا تعجب می‌کنم! چرا آدم‌ها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگی‌اش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشق‌اش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان می‌دهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمی‌شود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهن‌تان را می‌بستید و چیزی نمی‌گفتید؟»

اما «جویس مینارد» تنها یکی از زن‌های زندگی «جی‌.دی. سلینجر» است. حتی بعضی‌ از منتفدان ادبی حدس می‌زنند که این همه انزوا طلبی و گوشه‌نشینی «سلینجر» به خاطر همین زن‌های زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زن‌ها و البته دخترهای جوان نیز در داستان‌های سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه‌»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که می‌شناختم» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمه‌ی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نمونه‌هایی از این‌هاست.

«جی‌.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامه‌نویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره می‌نویسد: «گفته می‌شود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه می‌نوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ ساله‌ی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» می‌نویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید.»

شکست عشقی «سلینجر» در بیست‌ و دو سالگی و عشق‌اش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربه‌ی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» درباره‌ی این رابطه می‌گوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت. نمی‌شد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از این‌که دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند.»

با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حمله‌های عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسوی‌ای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی‌ مشترک‌اشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت‌ ماهه‌ی مشترک‌اشان خاتمه داد. سال‌ها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامه‌ای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره می‌گوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آن‌که آن را باز کند و بخواند، پاره‌اش کرد. پدرم اگر ارتباط‌اش را با کسی تمام کند، واقعا تمام می‌کند و بازگشتی در میان نیست.»

وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانی‌ای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده ساله‌‌ی شادابی بود و کم‌کم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانواده‌ی «گلس» داستان‌های «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعه‌ی «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نیز ازش نام‌برده می‌شود در میان کتا‌ب‌هایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زن‌های زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.‌دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقه‌مند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا می‌کردند.

«سلینجر» اما روز به روز منزوی‌تر می‌شد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانه‌اش فاصله داشت، اوقات خود را می‌گذراند و گاهی دو هفته آنجا می‌ماند و به خانه بر‌نمی‌گشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم می‌کرد و بقیه اوقاتش را فقط می‌نوشت. «کلر» در همین باره می‌گوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجله‌ی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر درباره‌ی «مینارد» می‌گوید: «جویس لولیتای همه‌ی لولیتاهای جهان بود.»

پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.‌دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامه‌ی «آقای مرلین» را می‌دید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوش‌اش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره می‌گوید:«برنامه‌ی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت می‌کردم اما یک روز نامه‌ای از جی.دی. سلینجر به دست‌ام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آن‌که به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید می‌کردیم و سینما می‌رفتیم. در آخرین سال‌های دهه‌ی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آن‌ها به مقاله‌ای بر می‌گردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتش‌سوزی خانه‌ی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانه‌ی آن‌‌ها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.‌دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگی‌اش جلوی در خانه‌ی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.

توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقاله‌‌ای تحت عنوان «زن‌های سلینجر» نوشته‌ی «پل السکاندر» نوشته شده است.

لینک مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «جی.دی. سلینجر» در سیب گاززده