دریابندری درباره‌ی‌ فصیح: پرت‌ و پلا می‌گویند که مثل همینگوی می‌نوشت

شهریور ۱م, ۱۳۸۸

دو سال پیش، وقتی اسماعیل فصیح تازه از بیمارستان شرکت نفت مرخص شده بود، هر هفته به دیدنش می‌رفتم و خاطراتش را ضبط می‌کردم. در همین حین، تصمیم گرفتم با چندی از دوستان قدیمی فصیح گفت‌وگو کنم که نجف‌ دریابندری از مهم‌ترین آن‌ها بود. دریابندری نیز خود به سختی گذشته را به یاد می‌آورد و به همین خاطر فهیمه راستکار، همسر مهربانش او را در به‌یادآوردن خاطراتش یاری می‌داد. پیش از این پس از مرگ فصیح مطلبی در روزنامه‌ی اعتماد نوشته‌ام تحت عنوان «چهره‌ی اسماعیل فصیح در جوانی» که شامل یک نامه‌ی منتشر نشده از وی به همسرش و همچنین «فصیح به روایت فصیح» است که آن را نیز می‌توانید اینجا مطالعه کنید.

برای اولین بار کی آقای فصیح را دیدید و با ایشان آشنا شدید؟

فکر می‌کنم آقای فصیح در واقع بدون واسطه در اولین سالی که از آمریکا آمده بود، پیش من آمد. در انتشارات فرانکلین. کتاب شراب خام را برای من آورد. هنوز هم آن‌ را منتشر نکرده بود. گفت که من این کتاب را نوشته‌ام و می‌خواهم چاپ کنم. من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم که کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت می‌رفتم. به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را گذاشتم در تهران و قرار شد که وقتی به مسافرت می‌روم، آقای کریم امامی که جانشین من بود در انتشارات فرانکلین، آن را بخواند. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت آمریکا. کتاب‌اش را گذاشت و رفت امریکا. من حدود هشت ماه ایران نبودم و شنیدم که کتاب‌اش در حال چاپ است. منتها خب ایشان کمی عجله داشت. به علاوه گرفتاری‌های چاپ در ایران را اطلاع نداشت و عجله می‌کرد. آقای امامی هم در کار انتشارات جدید بود هنوز و یک مقدار گویا با هم اختلاف مختصری هم پیدا کردند. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم. حتا راجع به کتاب با آقای فصیح صحبت کرده بودم. یادم هست که به اتفاق آقای فصیح رفتیم به دیدن صادق چوبک.

 یادتان می‌آید چه سالی بود؟

حدود ۴۷ این‌طورها. ما با آقای فصیح دوست شدیم. آن موقع جوان خیلی ساده‌ای بود و کارش هم نوشتن بود. و در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم. بعد آقای چوبک یک مجله منتشر می‌کرد برای شرکت نفت. به من تلفن زده بود و از من مطلب برای مجله‌اش خواسته بود و سفارش کرده بود که اگر دوستانی دارم که کار مجله انجام می‌دهند معرفی کنم. من یادم هست که آقای فصیح را به آقای چوبک معرفی کردم و این‌ها بعد از این ملاقات ارتباط داشتند. آن موقع فصیح تازه از آمریکا آمده بود و در شرکت نفت نبود. بعد به آبادان رفت و چندین سال آبادان بود و در آن جا استاد بود در دانشگاه شرکت نفت.  

آن‌طور که برای من تعریف کردند، آقای چوبک به اسماعیل فصیح نامه‌ای می‌دهد که ایشان را در شرکت نفت استخدام می‌کنند.

گمان می‌کنم اشتباه می‌کند. تا‌ آن‌جا که من یادم می‌آید، حدود چهل و هفت این‌طورها بود، حدود چهل سال می‌شود. چوبک آن موقع مدیر مجله‌ی «کاوش» شرکت نفت بود. آقای هویدا به آقای چوبک گفته بود که مجله‌ای در بیاورد و چوبک هم دنبال چند نفر همکار می‌گشت که با هم کار کنند. از جمله به من تلفن زد و من هم اسماعیل فصیح را به او معرفی کردم. بعد از آن چه پیش آمد من درست نمی‌دانم. اما فکر نمی‌کنم استخدام ایشان در شرکت نفت ربطی به صادق چوبک داشته باشد.

آقای صلح‌جو هم آن موقع پیش شما بودند در فرانکلین؟ و کتاب شراب خام را خوانده بودند؟

ایشان یکی از ادیتورهای فرانکلین بود و احتمالاً این کتاب را خوانده بود. ما وقتی که کتاب را از آقای فصیح گرفتیم احتمالاً ایشان هم آن را خوانده بودند.

آقای امامی شراب خام را ویرایش کردند؟

گمان نمی‌کنم کتاب ایشان ویرایش شده باشد. من یکی دو تا پیشنهاد به آقای فصیح کردم که در کتاب‌شان اعمال شد. یکی‌اش یادم هست. شعری اول کتاب بود که «اگر این فقیه …. » من گفتم آن‌را بردارد و او هم برداشت. به نظر من این شعر مناسب نمی‌آمد با داستان کتاب و او هم این شعر را برداشت. منتها آقای فصیح کمی احساس اجبار می‌کرد و خیلی راضی نبود. اما یک نکته‌ی دیگر هم در کتاب بود، که مضمون‌اش یادم است و جزئیات آن خاطرم نیست. این‌که در اوایل کتاب یک بخشی بود که من گفتم اتفاقات اواخر کتاب به آن بخش در ابتدای کتاب مرتبط است و من گفتم در ابتدای کتاب اشاره‌ای به ماجراهای آخر داستان بکند. یعنی در اول داستان اشاره‌ای است به آخر داستان. بعد که کتاب چاپ شد، یک دختر آمریکایی که فارسی بلد بود و این کتاب را خوانده بود، متوجه‌ی این نکته شده بود و به فصیح گفته که این اشاره‌ی ابتدای داستان از کجا آمده. فصیح هم نمی‌دانم به دختر گفته بود که این را من گفته بودم یا نه و  آن دختر این را یکی از شگردهای کتاب به حساب آورده بود. من الان بیش از این یادم نمی‌آید اما به هر حال یکی از جریان‌هایی بود که آن موقع درباره‌اش با هم صحبت می‌کردیم. بعداً فصیح به آبادان رفت و سال‌ها آبادان بود. در آن‌جا هم که بود گاهی به من نامه می‌نوشت. احتمالاً من الان نامه‌هایش را دارم. در پرونده‌هایی که آن موقع داشتم نامه‌ها را نگه داشته‌ام. تا چند سالی ما با هم مراوده داشتیم و بعد ایشان مشغول تدریس بود در آبادان و بعد هم من از فرانکلین بیرون آمدم و ارتباط‌مان قطع شد. ایشان هم چندین کتاب دیگر نوشت و نویسنده‌ی مشهوری شد. من دیگر خبری نداشتم از ایشان جز این‌که چند تا از کتاب‌هایش را بعد خواندم. به نظر من بهترین کار فصیح «ثریا در اغما» بود. به نظر من خیلی داستان قشنگی دارد و گمان می‌کنم به خودش هم گفتم. بعد از ان داستان‌های دیگری هم نوشت که بعضی‌هایشان را من نخواندم. و بعد هم دیگر ندیدم‌اش.

فصیح بعد از انقلاب نویسنده‌ی گوشه‌گیری شد. با کسی ارتباط ندارد، نه کسی را می‌بیند. آن موقع هم که با شما ارتباط داشت گوشه گیر بود؟

فهیمه راستکار: نه خیلی.

دریابندری: فصیح به یک معنی گوشه‌گیر بود. هیچ‌وقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند نشد. مهمانی هم خیلی کم می‌آمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم می‌آمد. یکی هم به این علت که در امریکا ایشان نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمی‌دانست و نداشت. روحیه‌اش این‌طور بود.

راستکار: وقت‌اش را تلف نمی‌کرد.  

ماجرایی بعد از انقلاب پیش آمد. می‌گفتند فصیح بعضی کارهایش را از همینگوی تقلید کرده. شما هم که استاد کارهای همینگوی هستید. می‌خواهم بدانم شما شده بود که شباهتی بین آثار فصیح و همینگوی ببینید؟

من گمان نمی‌کنم الگوبرداری باشد. خیلی با هم فرق می‌کنند.

چند دفعه آقای فصیح را دیدید؟

آن موقع که تازه از آمریکا آمده بود زیاد پیش من می‌آمد. ولی بعد از رفتن‌اش به آبادان چند دفعه دیدم‌اش. آخرین باری که دیدم‌اش با آقای صفریان بود. آقای صفریان از اسماعیل فصیح و من بزرگتر بود. در آبادان بود و در شرکت نفت کار می‌کرد و در اداره‌ی انتشارات شرکت نفت به جای من کار می‌کرد. بعداً بازنشسته شد و به تهران آمد و بعد رفت آمریکا و در آن‌جا فوت شد. آقای صفریان با تقی‌زاده هم خیلی رفیق بود. فصیح به اتفاق صفریان یک‌بار به منزل ما آمدند. من یادم هست که یک روز عصر بود که با هم قرار گذاشتیم و آمدند خانه‌ی ما و بعد از آن من دیگر فصیح را ندیدم. ایشان مشغول کار خودش بود و نویسنده‌ی فعالی هم شد. کتاب‌های اول‌اش را خواندم.

فهیمه راستکار: من خیلی خواننده‌ی خوبی برای فصیح بودم. یک‌بار یادم می‌آید که در رادیو قرار بود هرکس هر داستانی را که دوست دارد بخواند و من یک داستان از فصیح خواندم و وقت خواندن‌اش کلی گریه کردم که هی مجبور می‌شدیم ضبط را متوقف کنیم. داستان کوتاهی بود.

می‌دانید که فصیح همینگوی را دیده؟

آره برای من تعریف کرده. که در دانشگاهی بوده که همینگوی با شلوار کوتاه آمده آن‌جا و با هم کمی هم صحبت کرده‌اند. ولی این‌که می‌گویند داستان‌های فصیح از روی داستان‌های همینگوی نوشته شده به نظر من اصلاً درست نیست.

راستکار: فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت. خصوصاً تهران شناسی‌اش که نمی‌دانم از کجا آشنا شده بود. وقتی درباره‌ی خیابان ری نوشت من می‌فهمیدم کجاها را می‌گوید و خیابان‌های شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزهای را حفظ بود.

دریابندری: فصیح به نظر من یک نویسنده‌ی کاملاً تهرانی‌ست. تهران قدیم را خیلی خوب یادش است و غالباً در داستان‌هایش هست دیگر. و این‌که می‌گویند از روی دست همینگوی است پرت و پلاست. نویسنده‌ای تهرانی ست که تهران را خوب می‌شناسد.

 نثرش به نظر شما چطور بود؟

به نظر من نثر او برای داستان‌هایش بسیار خوب است. ولی اصولاً نثرنویس به این معنی که سبک خاصی داشته باشد، نیست. هرچه هست در همان داستان‌هایش است.

یکی از چیزهای مهم در زندگی فصیح انزوا و گوشه‌گیری‌اش است. خیلی کسانی که از او حرف می‌زنند به انزوایش اشاره می‌کنند. عامل این چه می‌تواند باشد؟ یکی‌اش می‌تواند مرگ همسرش در آمریکا باشد، یا شاید در جوامع روشنفکری آن موقع اتفاقی افتاده باشد که او را گوشه‌گیر کرده؟

من اطلاعی ندارم.

درباره‌ی فصیح حرفی مانده که بخواهید بزنید؟

فصیح یک نویسنده‌ی خیلی خاص بود به نظر من. یکی از مشخصات‌اش این بود که با سایر نویسندگان ایرانی ارتباطی نداشت. قبلاً که آمریکا بود و شراب خام را هم در همان‌جا گویا نوشته بود. بعد هم که به آبادان رفت و سال‌ها آن‌جا بود. با بقیه نویسندگان تماسی نداشت. این که می‌گویند با ساعدی و گلستان و فروغ کافه می‌رفتند من اطلاعی ندارم.

مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «اسماعیل فصیح» در سیب گاززده | منبع: سعید کمالی‌دهقان، هفته‌نامه‌ی مثلث

چهره‌ی اسماعیل فصیح در جوانی

مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸

خیلی خوب یادم می‌آید که صبح جمعه‌ی سه هفته‌ی پیش، چه‌طور برای اولین بار در عمرم از روی تخت‌خواب افتادم زمین، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواری پیش آمده باشد. اسماعیل فصیح یا آن‌طور که همسر مهربانش «خانم فصیح» و خانواده و دوستان نزدیکش صدایش می‌زدند؛ «ناصر»، یا آن‌طور که خودش، خودش را پای تلفن معرفی می‌کرد؛ «آقای فصیح»، از دنیا رفته بود. آن «جمعه» که حسابی «روز بدی بود»؛ یاد تمام خاطراتی افتادم که از دو سال پیش از آن، از فصیح و همسرش پریچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصیح از بیمارستان شرکت نفت در بهار ۱۳۸۶، برای اولین بار مرا به خانه‌ی‌ فراموش‌نشدنی‌شان در طبقه‌ی هشتم یکی از آپارتمان‌های مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت‌ها دو هفته‌ یک‌بار به دیدن‌شان می‌رفتم.

فصیح هم همچون نویسنده‌ی محبوبش ارنست همینگوی که ماجرای دیدارشان به‌یادماندنی‌است و شرحش را در گفت‌وگوی دو سال پیشم با فصیح در همین روزنامه‌ی اعتماد آوردم، در ماه ژوئیه از دنیا رفت. یاد فصیح می‌‌افتم که چطور نصف شب، روی تخت بیمارستان با ذکر تمام جزئیات روز و تاریخ و با آب و تاب زیاد برایم تعریف می‌کرد که چه‌قدر مهم‌است که همینگوی درست در همان ماهی از دنیا رفته که در آن ماه به‌دنیا آمده و یاد آن روزی می‌افتم که در منزلش درباره‌ی طول عمر انسان از همینگوی نقل‌ و قول آورد که: «آدم شصت سال بیشتر نباید عمر کند» و به شوخی خطاب به خانم فصیح گفت: «نویسندگانی که ازدواج نمی‌کنند، قبل از پنجاه سالگی می‌میرند، مثل کافکا و هدایت».

بعدها فصیح را بیشتر شناختم و باید اعتراف کنم که فصیحی که از خواندن رمان‌هایش در ذهن داشتم، با فصیح واقعی فرق‌های زیادی می‌کرد. فصیح واقعی اول از همه، بیشتر عمرش را در ایران گذرانده بود و نه در خارج از کشور، ازدواج موفق و خوبی داشت و تنها زندگی نمی‌کرد و غمگین نبود و زندگی دردناکی نداشت و تا حدی هم باید اعتراف کنم که از توصیف فصیح با صفت‌هایی چون «گوشه‌گیر» و «منزوی» که اتفاقا خودم پیش از آن بر رو‌یشان بسیار تاکید داشتم، فاصله گرفتم. به‌هر حال توصیف رفتار فصیح کار سختی بود. شاید به‌همین خاطر بود که همان روزها، یعنی وقتی که هنوز تصمیمم بر نوشتن زندگی‌نامه‌ی فصیح برنگشته بود و طی جلسات منظمی حرف‌های فصیح را ضبط می‌کردم، تصمیم گرفتم که به موازات این جلسات با چندتا از دوستان قدیمی فصیح دیدار کنم و خاطرات و نظرشان را درباره‌ی خالق «جلال آریان» جویا شوم.

یک عصر تابستانی در سال ۱۳۸۶، ساعت چهار بعد از ظهر، طبق قرار قبلی به سراغ نجف دریابندری رفتم. دریابندری هم تقریبا همچون فصیح حافظه‌ی خوبی نداشت اما همسرش فهیمه راستکار که اتفاقا بیشتر از دریابندری رمان‌های فصیح را خوانده بود، در به‌یاد آوردن خاطرات کمکش می‌کرد. در این بین؛ دریابندری به ویژگی‌ای جالبی اشاره کرد که من هم متوجه‌اش شده بودم اما مثل دریابندری نتوانسته بودم آن را برای خودم بگذارم کنار و بگویم این ویژگی همان ویژگی خاص فصیح است تا اشتباها بر روی «گوشه‌گیری» پافشاری نکنم. دریابندری در جواب سئوالی که از او درباره‌ی گوشه‌گیری فصیح پرسیده بودم، جواب داد: «فصیح به یک معنی گوشه‌گیر بود. هیچ‌وقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند نشد. مهمانی هم خیلی کم می‌آمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم می‌آمد. یکی هم به این علت که در آمریکا نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمی‌دانست و نداشت. روحیه‌اش این‌طور بود.»

بعدها با شناخت نسبی‌ای که از فصیح و رفتارش به‌دست آوردم، خودم هم به این نتیجه رسیدم که فصیح بیشتر از آن‌که گوشه‌گیر باشد – که شاید هم بود تا حدی – نویسنده‌ای‌است که هرچند درست است قریب به اتفاق همه‌ی سوژه‌هایش درباره‌ی ایران و اتفاقا ایران معاصر است، اما مثل یک نویسنده‌ای ایرانی زندگی نکرده است. فصیح از این جهت، بیشتر شبیه یک نویسنده‌ای خارجی بود که به زبان فارسی داستان می‌نوشت و به قول فهیمه راستکار «عجیب تهران را خوب می‌شناخت.» فهیمه راستکار هم تا حدی با این حرف موافق بود که فصیح بیشتر از آن‌که نویسنده‌ی گوشه‌گیری باشد، نویسنده‌ای بود با یک روند و منش دیگر. راستکار می‌گفت: «فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت. خصوصاً تهران شناسی‌اش که نمی‌دانم از کجا آشنا شده بود. وقتی درباره‌ی خیابان ری می‌نوشت، من می‌فهمیدم کجاها را می‌گوید و خیابان‌های شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزهای را حفظ بود.»

اسماعیل فصیح، هر چند با کسی رفت‌وآمد آن‌چنانی نداشت اما گوشه‌گیر هم نبود. رفتار خودش را داشت. صبح‌ها قدم می‌زد، داستان می‌نوشت، سینما می‌رفت، تفریح می‌کرد و به قول دریابندری حسابی «نویسنده‌ی باپرنسیبی» بود. فصیح هر چند سالیان زیادی را خارج از ایران نگذرانده اما سالیان تاثیرگذاری را آنجا بوده است. سال‌هایی که روحیه و رفتارش شکل گرفته. از این روست که وقتی از محمد علی سپانلو درباره‌ی این ویژگی فصیح پرسیدم، گفت: «خودش را همچون آمریکایی‌های نیم‌قرن پیش پای تلفن «آقای فصیح» معرفی می‌کرد و رفتارهای این شکلی‌اش زیاد بود.»

آن جمعه، یعنی فردای همان روزی که فصیح از دنیا رفت، توی خیابان‌های لندن قدم زدم و یاد شهباز و جغدان افتادم و بیشتر از آن یاد بلیط سینمای «اودئون» لندن که لای کتاب «اولیس» جیمز جویس فصیح دیده بودم. فصیح اتفاقا زندگی غم‌انگیز و ناراحت‌کننده‌ای نداشته. به اندازه‌ی کافی تفریح کرده و به‌اندازه معمول مسافرت رفته است. جمعه عصر، مهمان دوستی در شمال لندن بودم که اتفاقی منزلش دیوار به دیوار خانه‌ی کازئو ایشی‌گورو بود، نویسنده‌ای که من مدت‌ها برای انجام گفت‌وگو دنبالش بودم. این خانواده‌ی انگلیسی که بیش از دو دهه همسایه‌ی ایشی‌گورو هستند، رفت و آمدی با او ندارند، از او چیز زیادی نمی‌دانند و این رفتار ایشی‌گورو را هم بر «گوشه‌گیری» او نمی‌گذارند. فصیح هم تقریبا همین‌طور بود. تا حدودی همسایه‌های اکباتان، او را می‌شناختند اما جز خانم فصیح که از این جهت ایرانی‌تر بود، آقای فصیح رفت و آمد خاصی با همسایه‌ها نداشت.

فاصله‌ی فصیح از اعضای خانواده‌اش که پیش از این تصور می‌کردم بر اثر کدورتی تاریخی پیش آمده باشد نیز تا حدودی اشتباه از کار درآمد. فصیح صرفا از نظر روحیه با آن‌ها فرق داشت. اهل معاشرت‌های خانوادگی نبود اما معاشرتش را داشت، شاید مثل یک نویسنده‌ی آمریکایی. بعدها، رفتارهای این دستی فصیح را نیز در زندگی روزمره‌اش مشاهده کردم. فصیح با وجودی که سال‌های زیادی پس از انقلاب را در ایران گذرانده اما همچنان طوری رفتار می‌کرد که انگار در محیطی خارج از ایران زندگی می‌کند. هر چند خوردن چاپی با شکر نشانه‌ی نزدیکی نیست برای این ماجرا اما فصیح برای مثال بیشتر از یک ایرانی ملاحظه‌گر بود و حریم شخصی برایش معنای دیگری داشت.

همین رفتارها که ریشه در گذشته‌ی فصیح دارد نیز در داستان‌های او دیده می‌شود. فصیح تقریبا نخستین نویسنده‌ی ایرانی‌است که از یک شخصیت ثابت در رمان‌های متعدد خود استفاده کرده. پرکار بوده و از ایده‌های نویی در داستان‌سرایی بهره برده است و در عین حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتی صحبت کرده که نویسنده‌های «ایرانی‌تر» در مقایسه با او از آن کمتر حرفی به‌میان آورده‌اند. در آن ملاقات‌های دو هفته‌ای اسماعیل فصیح زندگی‌اش را برایم تعریف می‌کرد، درست از کودکی. زندگی فصیح را می‌شود به چهار بخش مهم تقسیم کرد که سه بخش مهم آن پیش از انتشار نخستین رمانش یعنی «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ است. به اعتقاد من، زندگی فصیح از به‌دنیا آمدنش تا رفتن به آمریکا و سپس اقامت و تحصیل در آمریکا و در نهایت بازگشت به ایران و اقامت در جنوب و شروع نویسندگی سه بخش مهم زندگی فصیح را تشکیل می‌دهند که در شناخت ویژگی‌های رفتاری متفاوت او بسیار مفید است و بخش چهارم که در این یادداشت به آن اشاره نمی‌شود، نقطه عطف زندگی اسماعیل فصیح است، یعنی دوران پس از انتشار نخستین رمانش، شراب خام.

فصیح به روایت فصیح

از این بابت، باری دیگر پای صحبت فصیح نشستم و از او خواستم تا با حوصله‌ی بیشتری نسبت به دفعه‌ی قبل – منظور همان گفت‌وگوی مذکور در روزنامه‌ی اعتماد – زندگی‌اش را برایم تعریف کند، به همین خاطر حرف‌های فصیح هر چند از نظر ساختاری شبیه حرف‌های گذشته‌اش است، اما تفاوت‌های زیادی دارد. فصیح، دوازدهمین فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال ۱۳۱۳ به‌دنیا آمده. درباره‌ی آشنایی پدر و مادرش می‌گوید: «روزی که داشتند جنازه‌ی ‌ناصرالدین شاه را با درشکه از شاه‌عبدالعظیم می‌آوردند کاخ مرمر سر جاده‌ی گلوبندگ شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع شانزده سالش بوده. یک دختر یازده ساله را می‌بیند که چادر سرش کرده و دارد گریه می‌کند، بعد می‌فهمد که این دختر یکی از همسایه‌های خودش است و سه شب پس از آن می‌رود خواستگاری‌اش و با او ازدواج می‌کند. من بچه‌ی ته‌تغاری آن‌ها بودم، بچه‌ی دوازدهم.»

فصیح به خوبی محله‌اشان را به یاد می‌آورد: «گلوبندک را بلدی؟ تع بازارچه‌ی درخونگاه می‌خورد به بازارچه‌ی گمرک. پایین‌تر از خیابان بوذرجمهری یک پمپ بنزین بود که رویش نوشته بود شرکت نفت انگلیس و ایران. بعد می‌خورد به میدان شاهپور.» فصیح یاد آن زمان‌ها که می‌افتد یاد شعبان بی‌مخ معروف می‌کند که اتفاقا هم‌محله‌ی خانواده‌ی فصیح بوده: «شعبان جعفری یا همان شعبان بی‌مخ گردن کلفت محله‌امان بود. ژست می‌گرفت که مثلا دارد روزنامه می‌خواند اما روزنامه را برعکس می‌گرفت تا اینکه یک دفعه به یک صفحه‌ی عکس‌دار می‌رسید و روزنامه را وارونه می‌کرد و ما هم می‌خندیدیم و در می‌رفتیم.»

خانه‌ی ارباب حسن در کوچه‌ی شیخ کرنا قرار داشته: «تو کوچه‌ی درخونگاه اولین کوچه دست چپ می‌گفتند کوچه شیخ کرنا، دو تا حیاط داشتیم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد، یکی سر چهارراه گلوبندک و دیگری سر سه‌راه شاهپور. من سه سال و یک ماهم بود که پدرم فوت کرد. ۶ مهر ۱۳۱۵ فوت کرد. وقتی من بدنیا آمدم سه تا دختر اولی شوهر کرده بودند. من دایی یک پسری بودم که خودش ۱۵، ۱۶ ساله‌اش بود ولی پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آن‌ها را گذاشته بود سر دکان‌هایش برای کار. خانه‌ی بزرگی که ما داشتیم چهار تا اتاق این طرف حیاط داشت و سه تا اتاق آن‌طرف حیاط. همه‌ی اعضای خانواده‌ی آنجا زندگی می‌کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توی زیرزمین می‌خوابیدند.»

«پدر که مرد برادرها کار می‌کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاری نداشتند. پدر من با وجودی که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضا شاه فرمان داده بود که مردم بروند سه‌جلد بگیرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگی‌امان را گذاشت فصیح. فصیح را از کجا آورده؟ نظامی در لیلی و مجنون بیتی دارد که می‌گوید: دهقان فصیح پارسی‌زاد از حال عرب چنین کند یاد.» پدر فصیح بی‌سواد بوده اما شب‌ها دوستانش برای او در قهره‌خانه شعر می‌خواندند و او حفظ می‌کرده.

فصیح در میان برادرانش با محمد بیشتر از بقیه صمیمی بوده: «محمد دو سه ساله که فوت کرده. خیلی چاقو کش و گردن کلفت بود. سر خیابان فرهنگ یک مدرسه فرانسوی باز کرده بودند. محمد دو سال رفت آنجا بعد خوشش نیامد و رفت روی سینه‌ای خال‌کوبی کرد. بعد وقتی می‌خواست برود نظام وظیفه مجبور شد که با اسید پاکش کند. محمد ابتدایی‌اش را گرفت.»

«ابتدایی دبستان عنصری بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبیرستان و من طبیعی خواندم. جالب اینجاست که در دبستان یک رئیس داشتیم محکم زنگ می‌زد تا بچه‌ها توی صف بایستند و یکی باید آن وسط دعای پهلوی می‌خواند. مدیر من را انتخاب کرد. من می‌رفتم وسط مدرسه و با صدای بلند داد می‌زدم «ای خدای یگانه‌ی مهربان». چون اسمم فصیح بود فکر می‌کردند که من حتما یک چیزی سرم می‌شود. «ما را به راه راست هدایت فرما.» بعد از دبستان، رفتم دبیرستان رهنما که توی کوچه‌ای بود نزدیک فرهنگ. درست بین فرهنگ و شیخ هادی. به زمان مصدق نزدیک شد و حکومت اعلام کرد که به ارتش احتیاجی نداریم و گفت هر کسی صد تومان بدهد معافی پنج ساله می‌گیرد، گفت آمریکا آن طرف دنیاست و روسیه هم آن طرف دیگر.» اسماعیل فصیح بعد از معافی سربازی برای تحصیل در آمریکا اقدام می‌کند. «آمریکا روبروی سفارت خودش در خیابان ویلا ساخاتمانی باز کرده بود به نام «آمریکاییان دوستان خاورمیانه» و دیپلمم را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسیدند که کدام دانشگاه یم‌خواهم بروم و من گفتم برای ارزان‌ترین دانشگاه اقدام کنند و به‌همین خاطر دانشگاه مانتانا را بهم معرفی کردند. بعد بیست روز یک فرم برایم آمد در خانه. بعد پذیرش نوبت ویزا بود و داداش بزرگم را بردیم سفارت آمریکا که برای من ویزا بگیرد. محمد سواد درست و حسابی‌ای هم که نداشت. خانم متصدی به انگلیسی گفت که اگر برادرتون حاضر است که مادامی که شما آمریکا هستید همه‌ی مخارج شما را متقبل شود، بگوید «Yes». دادشم پرسید این خانم چه می‌گوید و منم گفتم که می‌گوید بگو «Yes». داداشم اصلا و ابدا انگلیسی نمی‌دانست اما من انگلیسی بلد بودم. دبیرستان انگلیسی یاد گرفته بودم انگلیسی و بعد از آن هم یک معلم خیلی خوب داشتم.» فصیح تعریف می‌کند که از همان دبستان به داستان علاقه‌مند شده و خواهرش برایش کتاب می‌خوانده: «وقتی دبستان می‌رفتم، کتاب اجاره می‌کردم، خیلی از کتاب‌های جمالزاده. بعد می‌آمدم خانه و خواهرم برایم بلند بلند می‌خواند.» کدام خواهر؟ «خواهر قبل از آخری. عزت‌الملوک که هنوز هم زنده‌است.»

از فصیح می‌پرسم که در جوانی عاشق نشده؟ فصیح طفره می‌رود اما خانم فصیح یادش می‌آورد که یک دختری بوده که فصیح درس یادش می‌داده: «چون من شاگرد اول همه‌ی ‌‌کلاس‌ها بودم به من می‌گفتند که برم به این دختر که دختر خاله‌ی ناتنی‌ام بود، درس بدهم.» فصیح آن موقع‌ها با چه کسانی بیشتر عیاق بوده؟ «یک خواهر زاده داشتم که خیلی جک بود. مسعود. پسر اقدس خانم اولین دختر ارباب حسن. دومین خواهرم. سومین پسر اقدس بود. مسعود حسابی اهل پول بود. می‌رفتیم توی جوی و توی سنگ‌ها و سکه جمع می‌کردیم. تولدش را هم هنوز یادم است، ده دی ماه ۱۳۱۳٫ از من سه ما بزرگ‌تر بود. آخرین باری که دیدمش شبی بود که ما لندن بودیم.» فصیح شهباز و جغدان را با الهام از همین ماجرا نوشته: «مسعود شب شصت سالگی‌اش، درست شب تولدش همه را دعوت کرده بود اما زنش نیامد و تا صبح نشست و نوشید تا آنکه مرد.»

«مسعود زبل بود. پول بلند کن بود. مادرش یه مقداری پول می‌گذاشت سر باغچه. بعد مسعود آن را بر می‌داشت با هم می‌رفتیم سینما. سواد نداشت. فیلم خارجی‌ها را هم آن موقع زیرنویس فارسی می‌کردند. من باید براش زیرنویس می‌خواندم. بعد یک دفعه صدای کلی آدم از صندلی‌های پشتی می‌آمد که داد می‌زدند آقا بلندتر بخون ما هم بفهمیم.» «سینما فردوسی سر گلوبندگ بود. ما هر موقع می‌خواستیم همین‌طوری می‌رفتیم  تو، چون همه از محمد حسابی می‌ترسیدند، گردن‌کلفت محله بود. یک شب یادم هست من پهلوی اقدس خانم بودم، خواهر دومم، بعد محمد آقا [با حالت غیرعادی] آمد خانه. اقدس خانم را فرستادند سراغش تا آرامش کنند. بعد یک چاقو زد تو شانه‌ی خودش. اقدس گفت پس یکی هم بزن به من. گفت نه، تو آبجی منی. بعد گفت که من زن می‌خواهم و خلاصه اکرم خانم نامی از فامیل‌های دور را برایش گرفتند. تو حیاط ما عروسی گرفتند و بعد با اتوبوس رفتند عروس آوردند. عروس هشت سالش بود. یاد می‌آید که عروس با ما فوتبال می‌زده.» با این همه، فصیح می‌گوید که محمد را بیشتر از بقیه‌ی برادرها دوست داشته: «برادرهای دیگر مرا می‌زدند اما محمد هرگز به من دست نزد. مگس می‌گرفتم بدم مورچه‌ها بخورند و در همین حین برادرهای دیگر حسابی مرا می‌گرفتند به کتک. محمد یک خاطره‌ی خیلی بد هم دارد. دبستان کارنامه‌اش را گرفته بوده و می‌دویده خانه که به پدر نمراتش را نشان بدهد که می‌بیند ارباب حسن را دارند تشییع می‌کنند.»

«خرداد ماه ۱۳۳۵ یا همان ۱۹۵۶ بود که رفتم آمریکا. توی توپ‌خونه یک گاراژ بود و شرکت اتوبوسرانی ایران‌پیما آدم را با ۷۰ تومان از تهران می‌برد استانبول. تو عشق و مرگ هست این ماجرا. در تبریز یک سری پیاده شدند و یک سری سوار شدند. یک خانم خیلی زیبا که شکل راهبه‌ها بود، آمد نشست کنار من. از من پرسید که کجا می‌روم و گفتم که دارم می‌روم آمریکا. از استانبول به پاریس و از پاریس به نیویورک. بهم گفت که «می‌دونی من کی‌ام؟». گفت من خواهرزاده‌ی ارنست همینگوی هستم. الیزابت همینگوی. گفتم من سال‌هاست دارم ترجمه‌ی ایشان را می‌خوانم. آمده بوده ایران و رفته بود قره کلیسا تو شمال آذربایجان. وقتی عیسی مصلوب می‌شود دوازده تا حواریون داشته که یکی‌اشان می‌آید ایران و اینجا دفن می‌شود. یک کلیسای کوچک و سیا بسیار معروفی است. گفت از چین دارم می‌آید و دنیا گردی می‌کند و گفت که از همینگوی خیلی متنفر است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم بی‌رحمی است، حیوانات را می‌کشد و می‌رود صیادی و جنگ. گفت که توی همه‌‌ی کارهایش خون‌ریزی هست. وقتی رسیدیم به آنکارا می‌خواست برود قونیه برای دیدن کلیسا‌های آنجا و وقتی داشتیم از هم جدا می‌شدیم، آدرسش را بهم داد تا با هم نامه‌نگاری کنیم. از من خواهش کرد با کشتی از پاریس تا نیویورک نروم و به‌جایش طیاره سوار شوم. چون اگر با کشتی کویین ماری می‌رفتم، ۱۴ شبانه ‌روز طول می‌کشید. پنجاه دلار بهم داد و گفت در پاریس بلیط طیاره بخر و برو و اتفاقا نامه‌ای هم نوشت به یکی از روسای دانشگاه‌های آمریکا در پاریس و آن‌ها هم در پاریس به من خوابگاه و غذا دادند. این را می‌گویند شانس. آدم توی تبریز خواهرزاده‌ی همینگوی را ببیند.»

فصیح سپتامبر سال ۱۹۵۶ وارد کالج می‌شود. «نیویورک که رسیدم گفتند برو دفتر ایرانی‌های سازمان ملل و بگو من ایرانی هستم و مدرک دانشگاهت را نشان بده. ترم اول خودم پول داشتم. وسط‌های ترم از دفتر سازمان ملل نامه آمد که خرج کالج و خوابگاه را متقبل می‌شوند. چهار سال همینطوری گذشت. سال اول تو آزمایشگاه شیمی کار گرفتم. تابستان‌ها هم تمام وقت کار می‌کردم. آدرس خانم الیزابت برای شهر بوستون بود. دو تا نامه فرستادم اما هیچ جوابی نیامد تا اینکه آخر سر پنجاه دلار را توی صندوق کلیسا انداختم. بهش قول داده بودم که بندازمش توی کلیسا.»

«از پاریس که رسیدم نیویورک، با اتوبوس رفتم مونتانا. باید می‌رفتم به شهر بزمن در ایالت مونتانا. ده روز مانده بود به شروع کلاس‌ها. یک اتاق گرفتم هفته‌ای ده دلار. تا شهر ده دقیقه راه بود که می‌رفتم سینما.» فصیح این موقع‌ها شروع کرده به خواندن ریموند چندلر و ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. «توی مونتانا بیشتر پلیسی می‌خواندم. بعد دو سال بالاخره تابستان رفتم یک ماشین خریدم. سال دوم رفتم توی دانشگاه مانتانا در مزولا هم ثبت نام کردم تا ادبیات بخوانم. مزولا یک شهر بالاتر از هلنا است. سال سوم و چهارم که شیمی می‌خواندم رفتم آنجا ادبیات خواندم. آنجا بود که همه‌اش باید داستان می‌خواندیم یا می‌نوشتیم. برای امتحان قرار شد که هر کداممان یک داستان کوتاه بنویسیم. من هم داستان کوتاه «خاله توری» را نوشتم که آنجا چاپ شد. داستان من در نهایت دوم شد. یک روز یکشنبه ما را دعوت کردند و صد دلار جایزه بهم دادند با یک دسته‌گل و معلم ما هم یک خانم بسیار روشن و فهمیده‌ای بود که یک جمله گفت که هنوز هم آن را فراموش نکرده‌ام: «I think we have a writer on our hand». چون قبلا خیلی از درس‌ها را گذرانده بودم، همزمان هم لیسانس شیمی گرفتم و هم لیسانس ادبیات.»

فصیح پس از چهار سال تحصیل در رشته‌ی شیمی و ادبیات در مانتانا به سانفرانسیسکو می‌رود. «سانفرانسیسکو شبیه شبه‌جزیره است. داشتم می‌رفتم آنجا که شنیدیم همینگوی خودش را کشته. ژوئیه بود.» فصیح در سانفرانسیسکو دوستی داشته به نام «دیوید تیلر» و همانجا بود  که با همسر اولش آشنا می‌شود. «یک دختر زیبایی تازه از نروژ آمده بود. وقتی همدیگر را ملاقات کردیم به هم علاقه‌مند شدیم، طوری که قرار شد جشن تولدش را در آپارتمان من برگزار کند.» اسم آن دختر «آنابل کمپبل» بود. «خلاصه ما ازدواج کردیم. یک سال در سانفرانسیسکو با هم بودیم تا یک کار بهتری در واشنگتن به ما دادند و جالب این جاست که یک روز که در خیابان پنسیلوانیا قدم می‌زدیم آن طرف خیابان جان اف کندی را دیدیم که پشت گارد ویژه از کاخ سفید خارج شده بود و داشت می‌رفت سمت قصر آن طرف خیابان، جایی که آن روز شاه و فرح درش اقامت داشتند. بعد کندی آمد به استقبال شاه و فرح و آدم‌های زیادی آنجا داشتند مثل ما مراسم را تماشا می‌کردند. اوایل ۱۹۶۲ بود که رفتیم واشنگتن. آن موقع آبستن شده بود. اما سر زا آنابل مرد و من دیگر نتوانستم آمریکا بمانم. سوار کشتی کویین ماری شدم و پس از ۱۴ روز رفتم ونیز. اواسط ۱۹۶۲ از نیویورک با کشتی رفتم جنوب فرانسه و از آنجا رفتم ونیز و ونیز ماندم و بالاخره تصمیم گرفتم که برگردم ایران.»

«یک سال و سه ماه با آنابل زندگی کردم و آن ماجرا پیش آمد و از ونیز پرواز کردم برگشتم ایران. رفتم درخونگاه و به محض رسیدنم جلویم یک گوسفند سر بریدند. اواخر تابستان بود که آمدم ایران. سال ۱۳۴۱ و حسابی دیوانه بودم به‌خاطر مرگ آنابل. رفتم بالای دربند یک اتاق گرفتم تا از درخونگاه دور باشم. وقتی تو دربند بودم چند تا داستان ترجمه کرده بودم و بردم‌شان پیش نجف دریابندری. دریابندری گفت برو شرکت نفت پیش صادق چوبک و چوبک لیسانس مرا دید و گفت که نظرش این است که من بروم جنوب. اداره‌ی استخدام روبروی سفارت آمریکا بود. شخصی به نام آقای فروهری گفت فردا می‌توانی بروی جنوب که گفتم باشد می‌روم. فردای آن روز اول صبح رفتم مسجد سلیمان و بعد رفتم اهواز و در اهواز برایم کار درست کردند. پایه حقوقم ۲۳۰۰ تومان بود و در جنوب ۴۰ درصد هم اضافه می‌دادند به علاوه‌ی یک خانه‌ی مبله‌ی شرکتی. قبول کردم. ۲ شهریور ۱۳۴۲ رفتم اهواز. از وقتی از آمریکا برگشتم تقریبا یک سال بدون کار بودم تا این‌که بالاخره با شرایط کنار آمدم و  آدم شدم و شروع کردم به کراوات زدن.»

اسماعیل فصیح سال ۱۳۴۳ با پریچهر عدالت ازدواج کرد. «وقتی استخدام شدم یک دوستی توی اهواز داشتم که عموی پریچهر بود. دقیقا سال ۱۳۴۳٫ ۱۴ مرداد ۱۳۴۳ با هم ازدواج کردیم. اول توی یک پانسیون زندگی کردیم. یک ماه اول هیچ پولی نمی‌دادیم. بعد از آن باید خودمان پول می‌دادیم. همان موقع‌ها بود که شروع کردم به نوشتن. از سال دوم سوم شروع کردم به نوشتن. شراب خام را سال ۱۳۴۵ شروع کردم. از سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۵۳ اهواز بودیم منتها توی این مدت یک سال رفتیم آمریکا. پس از سال ۱۳۵۳ رفتیم آبادان و تا جنگ آبادان بودیم. بعد آمدیم اکباتان. سالومه، دخترم هم در این حین در مرداد ۱۳۴۴ و شهریار، پسرم آبان ۱۳۴۹ به‌دنیا آمد. روی شراب خام تقریبا دو سال و نیم کار ‌کردم. ساعت سه صبح بلند می‌شدم و شروع می‌کردم به نوشتن.»

«قبل از آنکه بروم آمریکا با انتشارات فرانکلین، قرارداد کتاب را بستم. موقعی که کتاب آمد بیرون آمریکا بودیم. ۳۱ مرداد ۱۳۴۷ قرارداد بستیم. نجف دریابندری آن موقع ادیتور همایون صنعتی در انتشارات فرانکلین بود.» نجف دریابندری در همان عصری که دیدمش در این باره می‌گوید: «من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم که کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت می‌رفتم. به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را در تهران گذاشتم و قرار شد که بعد من که به مسافرت می‌روم، آقای کریم امامی جانشین من بود در انتشارات فرانکلین. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت امریکا. کتاب‌اش را گذاشت و رفت امریکا. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم.» دریابندری می‌گوید: «آن موقع جوان خیلی ساده‌ای بود و کارش هم نوشتن بود. و در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم.» این طور شد که «شراب خام» سرآغازی شد در زندگی فصیح برای نویسندگی. فصیح در این بین، وقتی آمریکا بوده، از فرانکلین نامه‌ای دریافت می‌کند که کتابش در ایران درآمده و همان موقع نامه‌ی خواندنی زیر را به همسرش پریچهر یا آن‌طور که خودش صدا می‌زد، «خانم فصیح» نوشت:

نامه‌ی منتشر نشده‌ای از فصیح به همسرش

شنبه شب ۱۳ اکتبر ۱۹۶۸

آن آربر میشیگان

اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

آخرین نامه‌ی من (نامه‌ی سه‌شنبه) کوتاه بود (ولی پرمعنی، البته!) و امیدوارم در این یکی جبران بشود. من الان احساس خوبی دارم ولی دلم می‌خواهد برایت چیزهای زیادی بنویسم… در حقیقت دلم می‌خواهد تا زنده‌ام همین‌طور مثل همین الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط نوشتن جمله‌ی دوستت دارم بمیرم. ابن نامه یک پیام مخصوص هم دارد…چطور است با همین پیام شروع کنم؟

پریشب نامه‌ای از تهران رسید که به من اطلاع دادند که اولین کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم می‌خواست تو این خبر را از خود من بشنوی تا اینکه ریخت کتاب و اسم مرا پشت شیشه کتاب‌فروشی ببینی. من مطمئنم (گرچه، ما هرگز بطور روشن درباره نوشتن من حرف نزده‌ایم) نوشتن من برای تو خبر تازه‌ای نیست. تو صدها سحر مرا دیده‌ای که با کاغذ و مداد در دنیای خودم بوده‌ام. به‌هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس می‌کنم اولین سعی‌ام را برای کارهای آینده کرده‌ام، یعنی خودم [را] از بالای بلند‌ترین قله‌ها پرت کرده‌ام؛ حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هیچ نمی‌دانم افتادن از چنین نقطه چه درد و عواقبی دارد ولی مطمئنم که نمی‌ترسم و مطمئنم که درد این افتادن از درد هرگز نپریدن بدتر نیست. من چیزی خلق کرده‌ام که عده‌ی زیادی را تکان خواهد داد، گروهی مرا دوست خواهند داشت، یک مشت دیگر به من فحش تحویل خواهند داد… ولی آن‌قدر در کتاب من چیز زیبا و راستی باشد من از کهشکان هم ترس ندارم.

نوشتن چیز ساده و آسانی نیست (یعنی خوب نوشتن کار ساده و آسانی نیست.) نویسنده‌های حقیقی آدم‌های تنهایی هستند: برای آن‌ها نوشتن رگ ناف به زندگی است. نوشتن یک مرحله‌ عرق ریختن و خون خوردن و بی‌خوابی و رنج است. پس چرا؟ من نمی‌دانم. چرا یک نویسنده می‌خواهد با صدای گمشده‌ی خود در زمان‌های گمشده، با آدم‌هایی که او هرگز نخواهد دید و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ایران هستیم و ایران قربانش [...] با تمام عظمت و زیبایی گنجینه‌ ادبش (و فراموش نکن که واقعا داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه ایست که نوشتن مستقل هنری را قبول کند یا حتی بفهمد. ولی این هم یک مرحله گذران است. البته من نه امیددارم و نه مطمئنم که  اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسی نیستم که پیغمبر و راهنما یا شوالیه کاذب نجات اوضاع ادبی باشم. ولی مطئنم تجربه و وجود انفرادی هر کدام از ما راه تازه و رنگ تازه‌ای به امکان روشن ساختن (و زیبا ساختن) مسئله‌ی کلی زندگی است. من حالا امشب نمی‌خواهم زیاد وارد فلسفه‌ی این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیل ساده و اصل قابل توجیحی ندارد و تحریکات روحی من هم پیچیده و عمیق است ولی من یک قول به خودم داده‌ام: که هرگز کتاب‌هایم را با کسی بحث نکنم و به انتقادات خوب یا بد توجه نکنم و حتی نخوانم، مگر اینکه خصوصی و انسان به انسان باشد.

فعلا همین جا این مطلب را قطع کنم. فقط می‌خواستم این رهگذر را از خودم شنیده باشی. من خودم هنوز کتاب مستطاب را ندیده‌ام. نامه‌ای که به من نوشته بودند هم خودش کلی گنگ است. درست درست نمی‌دانم کتاب منتشر شده یا [فقط] بین نمایندگان توزیع شده. به‌هر حال کتاب بوسیله‌ی موسسه‌ی مطبوعاتی فرانکلین در تهران چاپ شده (قول داده‌اند نسخه آن‌را با پست برای من بفرستند… هنوز خبری نیست) و فکر می‌کنم بوسیله‌ی سازمان کتاب جیبی منتشر می‌شود، گر چه [فکر می‌کنم] «شراب خام» قطع بزرگ و جلد کلفت و پارچه‌ای دارد. این اولین کتابی‌است که سازمان جیبی در قطع بزرگ منتشر می‌کند، انگار باید خیلی خوش‌شان آمده باشد. یا این‌که کسانی که مسئول چاپش بودند خیلی سنگ به سینه زده باشند. فعلا بس کنم و بروم مقدمات و برنامه‌ی خواب را جور کنم (مستی و کتاب) و بخوابم به این امید که خواب ترا ببینم.

یکشنبه صبح. پیش از روشنایی صبح حمام کردم و برای قدم زدن به کنار رودخانه رفتم: پا برهنه! حدس بزن چه تغییر شگرفی روی داده: در حدود، بیش از یک میلیون مرغابی که تا هفته‌ی پیش نمی‌دانم کجا بودند، روی آب شنا و هیاهو می‌کردند. در ستون‌های منظم ولی دسته‌های پراکنده روی آب حرکت می‌کردند. انگار مراسم خاصی را انجام می‌دادند. انگا از آسمان آمده بودند یا شاید از یک دنیای کاملا مجزای دیگر از دنیای ما … شاید هم از ابدیت آمده‌اند تا یک پائیز فراموش شده روی آ‌ب‌های رودخانه هورن هیاهو کنند تا این‌که چهار تا آمریکایی دیوانه آن‌ها را با تفنگ‌های خود شکار کنند و رودخانه هم چند قطره خون زندگی آن‌ها را بخورد… زیاد ادبی رفتم!! قول داده‌ام که امروز به فلینت پیش مقتصد و خانواده بروم. آن‌ها یکشنبه پیش این‌جا آمدند ولی من چند نفر مهمان داشته‌ام و آن‌ها زیاد نماندند. فکر می‌کنم قهوه‌ای بزنم و بروم وقتی برگشتم این نامه را تمام کنم.

هنوز یکشنبه … غروب از فلینگ برگشتم. دیدن دخترهای کوچک مقتصد مرا شدید یاد سالی [سالومه، دختر فصیح] انداخته و الان فقط بیچاره‌ام! دکتر مقتصد دو تا دختر دارد یکی شش ساله و یکی چهار ساله: افسانه و آزیتا. هر دو انگلیسی حرف می‌زنند بجر افسانه که هر دو زبان انگلیسی – فارسی را خوب بلد است و من فکر می‌کنم دختر فوق‌العاده‌ای است. زن دکتر مقتصد، خدیجه خانم، خیلی مشتاق دیدن تو و سالی است: نهار بسیار خوب خدیجه خانم مقتصد عالی بود ولی دیدن بچه‌ها مرا لحظه به لحظه، نقس به نفس، یاد سالی می‌انداخت. نهار عالی این خانم (پس از [ناخوانا]، پلو و سالاد و خلاصه دست‌پخت زن را خوردیم!) و بطری شراب عالی میشیگان شکوه و عظمت خودش را نداشت! از آن آربر تا فلینت در حدود نیم‌ساعت یا ۴۵ دقیقه راه است. فلینت گر چه به‌زیبایی آربر نیست و با پارک (ریچفیلدز) که عصری برای چند دقیقه رفتیم، پائیز کولاکی داشت. فلینت یک شهر صنعتی وسیع است و کارخانه‌های تولید شورلت و بیوک در اینجاست. در حقیقت تمام اتومبیل‌های آمریکا در میشیگان در دیترویت و شهرهایی که دایره‌وار دور دیترویت هستند ساخته می‌شود. سالی را میلیون بار برای من ببوس. فرودگاه دیترویت زیباترین فردوگاه‌های دنیاست و طوری ساخته شده که هواپیماها مسافرین را روی محوطه فردوگاه پیاده نمی‌کنند بلکه شیارهایی از ساختمان اصلی فرودگاه طوری پیش می‌رود که انتهای آن در مقابل در هواپیما قرار می‌گیرد و مسافر از توی هواپیما قدم روی فرش‌های سالن فرودگاه می‌گذارد… ولی من اهمیت نمی‌دهم که اگر اینجا کهنه‌ترین چاپارخانه‌های زمان صفویه بود…. چون من امیدوارم شما را در اینجا ملاقات کنم؛ تا نامه‌ی بعد. مثل همیشه تصدق تو. ناصر

منبع: سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد، ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ | صفحه‌ی ویژه‌ی «اسماعیل فصیح» در سیب گاززده

گفت‌وگوی اختصاصی با «اریک امانوئل اشمیت»؛ نویسنده‌ و نمایشنامه‌نویس فرانسوی

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۷

خرده جنایت‌های مُسیو اشمیت!

سعید کمالی‌دهقان، ۱۷ ژانویه ۲۰۰۸ پاریس، چاپ شده در کارگزاران، ۱۴ مرداد ۱۳۸۷En Français

«تئاتر مارینی» خیابان شانزه لیزه‌ی پاریس، جایی‌است که ساعت دوازده ظهر پنج‌شنبه هفدهم ژانویه‌ با «اریک امانوئل اشمیت» قرار مصاحبه گذاشته‌ام. چند روزی‌است که اشمیت هر روز می‌آید به تئاتر مارینی و به همراه گروهش تمرین می‌کند تا روزهای آخر ژانویه نمایشنامه‌ی جدیدش، «تکنوتیک احساسات» [با اغماض: دگرگونی احساسات] را به روی صحنه ببرد. کمی با تاخیر، با کت و شلوار سرمه‌ای رنگی وارد می‌شود و با شادابی خاصی که اصلا انتظارش را نداشتم، تا یکی از سالن‌های شیک ساختمان همراهی‌ام می‌کند. یک ساعتی گفت‌وگو می‌کنیم و بعد دو تا کتاب اخیرش را به من هدیه می‌دهد و من هم شش هفت تا از ترجمه‌های فارسی کتاب‌هایش را به او می‌دهم و می‌رویم پشت صحنه‌ی تئاترش.

کارم که تمام می‌شود، از ساختمان تئاتر مارینی می‌آیم بیرون و در پیاده‌روهای خیابان شانزه لیزه آن‌قدر قدم می‌زنم و وقت می‌گذرانم تا عصر بشود و بروم مون‌پارناس به دیدن سروش حبیبی دوست‌داشتنی که «گل‌های معرفت» اریک امانوئل اشمیت ترجمه‌ی اوست. کمتر نویسنده و مترجمی بوده که کارهایش را دوست‌ بدارم و از دیدنش هم لذت برده باشم اما سروش حبیبی یکی از همین استثناهای فوق‌العاده‌ی ادبیات است. آدم بی‌نهایت متواضع و مهربانی که دیگر در ایران کس‌وکاری ندارد و وقتی گله می‌کنم که خیلی وقت است ایران نیامده‌، می‌گوید: «از وقتی مادرم فوت کرده، در ایران جایی ندارم و خیلی غریب است که آدم در کشوری که بدنیا آمده برود هتل»، هر چند که دوستان زیادی دارد که همیشه او را شرمنده می‌کنند و اصرار می‌کنند که برود منزل آن‌ها. حبیبی در یکی از رستوران‌های قدیمی مون‌پارناس به شام دعوتم می‌کند و من که هنگام انتخاب غذا لال می‌شوم، به پیشنهاد سروش حبیبی پاستا سفارش می‌دهم و او ماهی. تقریبا بلد نیستم پاستاهای طویل فرانسوی را بخورم و کلی طول می‌کشد تا حبیبی، یادم بدهد که چطور باید با چنگال پاستا را در قاشق چرخاند و بعد در دهان گذاشت. به حبیبی می‌گویم که آدم عجیبی است و چطور با ترجمه‌ی این‌همه آثار کلاسیک و بزرگ به ترجمه‌ی کتاب متفاوت «گل‌های معرفت» اشمیت رضایت داده که می‌گوید: «من که فیلسوف نیستم یا مثلا خط و مشی خاصی را دنبال نمی‌کنم. اگر از کتابی خوش‌ام بیاید، ترجمه‌اش می‌کنم و خب، از این کتاب اشمیت هم بسیار خوشم آمد.» این‌طور می‌شود که یک روز به یادماندنی سفرم در پاریس با صحبت و بحث درباره‌ی اریک امانوئل اشمیت به پایان می‌رسد و یاد این عبارت «ارنست همینگوی» در کتاب «پاریس، جشن بیکران» با ترجمه‌ی مرحوم «فرهاد غبرائی» می‌افتم که می‌گوید: «پاریس را هرگز پایانی نیست و خاطره‌ی هر کسی که در آن زیسته باشد با خاطره‌ی دیگری فرق دارد. ما همیشه آنجا باز می‌گشتیم، بی‌توجه به اینکه که بودیم یا پاریس چگونه تغییر کرده بود یا با چه دشواری‌ها و راحتی‌ها می‌شد به آن رسید. پاریس همیشه ارزشش را داشت و در ازای هر چه برایش می‌بردی چیزی می‌گرفتی. به هر حال این بود پاریس در آن روزهایی که ما بسیار تهیدست و بسیار خوشبخت بودیم.».»

آقای اشمیت، مثل اینکه شروع گفت‌وگو درست شبیه ماجرای کتاب «نوای اسرارآمیز» شده. این‌طور نیست؟

[بلند بلند می‌خندد] پس حتما ترسیدی! ضبط‌ صورت‌ات که کار می‌کند؟

بله خیلی خوب هم کار می‌کند!

حق با تو است. بعد از کتاب «نوای اسرار آمیز» خبرنگارهای زیادی را ترسانده‌ام. ازم می‌پرسند که آیا من هم شبیه «ابل زنورکو» شخصیت نویسنده‌ی کتاب «نوای اسرارآمیز» آدم مردم‌گریز و خشنی هستم یا نه. اما امیدوارم این‌طور نباشد. واقعیت این است که تلاش کرده‌ام تا خصلت‌های بدم را به دوش این شخصیت نویسنده در «نوای اسرارآمیز» بگذارم و در زندگی واقعی خودم، خصلت‌های خوبی داشته باشم.

آقای اشمیت، کتاب‌ها و نمایشنامه‌های شما در ایران ترجمه شده و اتفاقا با استقبال خوبی هم روبرو شده است.

این موضوع من را حسابی تحت تاثیر قرار می‌دهد. فارسی زبان فرهنگ است. یعنی بهتر است که بگویم «پارسی». فارسی زبان یکی از کشورهای قدیمی بافرهنگ است. کشوری که فرهنگ در آنجا از خیلی وقت پیش وجود داشته است. خیلی خودمانی باید بگویم که من از فرهنگ قدیمی شما بیشتر از فرهنگ امروز شناخت دارم و مثل خیلی از غربی‌ها، وقتی آدم می‌فهمد که کارش به زبان چنین کشور قدیمی و بافرهنگی ترجمه شده، احساس افتخار می‌کند و انگار که عنوان اصیل و نجیبی به آدم داده باشند، واقعا احساس شگفت‌انگیزی است. از طرف دیگری من ایرانی‌های زیادی را دیده‌ام و می‌‌دانم که نمایشنامه‌‌های من در ایران به روی صحنه رفته و جوان‌ها هم از دیدنش استقبال کرده‌اند. خب، این موضوع واقعا من را تحت تاثیر قرار می‌دهد چون که تئاتر من تئاتری است که سئوال برانگیز است. یعنی در اغلب نمایشنامه‌های من سئوال‌هایی مطرح می‌شود که جوابی به آن‌ها داده نمی‌شود. منظورم این است که نمایشنامه‌های من درباره‌ی وضعیت بشر، روابط احساسی، جنسیت، عرفان، خدا، شک، نبود ایمان و موضوع‌های این‌چنینی هستند و در این نمایشنامه‌ها کلی سئوال درباره‌ی همین موضوعات مطرح می‌شود و در نهایت هم جوابی به هیچ‌کدام‌اشان داده نمی شود. وقتی آدم می‌فهمد که این سئوال‌ها از عمق وجود ایرانی‌ها هم شنیده می‌شود، احساس شعف می‌کنم چون به من ثابت می‌شود که فرضیات و اعتقادات امانیستی‌ام درست است. آن چیزی که در زبان‌ها، تاریخ، جغرافیا در میان همه‌ی ملت‌ها یکسان است همین سئوال‌ها است. برای من انسان، حیوانی‌است که سئوال می‌کند و جالب این‌که در بیشتر مواقع این حیوانات هستند که به سئوال‌ها جواب می‌دهند، چون در اصل جواب‌ها نزد تک تک انسان‌ها متفاوت است و خب، همیشه برای ادامه‌ی حیات نیاز داشته‌ایم که به خودمان جوابی بدهیم. جوابی فرضی، جوابی از روی تجربه، جوابی ذهنی، هر جوابی که برای ادامه‌ی زندگی لازم باشد اما نباید این نکته را فراموش کنیم که هر قدر هم که جواب‌های انسان‌ها با هم فرق داشته باشد؛ سئوال‌هایشان یکسان است. وقتی نمایشنامه‌های من در ایران، ژاپن و حتی ایسلند اجرا می‌شوند یعنی که حتما صدای مشترکی وجود دارد و این به من اطمینان می‌دهد که این اومانیسمی که در من وجود دارد، درست است یا به عبارت دیگری، انسان حیوانی است که به موجب سئوال‌هایش زندگی می‌کند.

از ایران چه تصویری در ذهن‌اتان است؟

تصویری که امروز از ایران در ذهن من هست، همان تصویری نیست که رسانه‌های فرانسوی و دنیای سیاست در فرانسه آن را بوجود آورده که تصویری زننده است و فکر می‌کنم این تصویر زننده نه تنها به قدرت در ایران باز می‌گردد که دامن کل کشور ایران از جمله مردم‌اش را هم گرفته. تصویری که من از ایران در ذهنم دارم، مثل این تصویر زننده نیست چرا که من ایرانی‌های زیادی را دیده‌ام و می‌دانم که در ایران می‌شود به معنای واقعی یهودی بود و یهودی زندگی کرد و می‌دانم که ایران کشور ضد یهودی‌ای نیست. همچنین زن‌های ایرانی زیادی را دیده‌ام که به من گفته‌اند که زن بودن در ایران آن‌قدرها فاجعه نیست. من روشنفکرها، هنرمندان و ایرانی‌های ساکن در ایران و همچنین ایرانی‌های زیادی را دیده‌ام که در پاریس ساکن بوده‌اند، چه بسا روزنامه‌نگارها و همه‌ی این‌ها بوده‌اند که تصویر من از ایران را شکل داده‌اند، تصویری که در فرانسه، به شکل ناگزیری به خاطر رسانه‌ها و مناسبات سیاسی گونه‌ای پارانویا است.

آقای اشمیت، شما در دانشگاه فلسفه خواندید در حالی که بعدا به وادی ادبیات وارد شدید، فلسفه شما را چطور و چگونه در فعالیت ادبی‌تان کمک کرده؟

به نظر من ادبیات بهترین راه انجام کار فلسفی است. به عبارت دیگری، یک نوشته‌ی فلسفی مثل مقاله، رساله یا حتی یک خطابه‌ی دانشگاهی فلسفی بهترین راه فراگیری فلسفه نیست، هر چند که همه‌ی این‌ها به نوع خود مفیدند. چرا؟ چون در واقع در زندگی روزمره است که ما از خودمان سئوالات فلسفی می‌کنیم. از صبح تا شب، مدام از خودمان می‌پرسیم که آیا درست است این‌طور یا آن‌طور رفتار کنیم یا آیا درست است که به این چیز یا آن ‌چیز اعتقاد داشته باشیم یا نه، آیا درست است که این ارزش را برتر از آن یکی بدانم یا نه، آیا زندگی من باید تحت ایمان به خدا هدایت شود یا نه، چه چیزی را باید به فرزندانم یاد بدهم و کلی سئوال این‌چنینی. تمام طول روز از خودمان سئوال فلسفی می‌کنیم اما فلسفی بودن سئوال را فراموش می‌کنیم. من معتقدم که باید در زندگی سئوالات فلسفی پرسید و برای من، رمان یا نمایشنامه بهترین راه این کار است، زندگی را توسط شخصیت‌هایی با گوشت، خون و احساس نشان می‌دهم، شخصیت‌هایی که در موقعیت‌های پیچیده‌‌ی درونی زندگی می‌کنند و مجبورند که در این موقعیت فوری و حیاتی سئوالات فلسفی مطرح کنند. برای من، ادبیات بهترین راه نمود فلسفه است یعنی به نظر من باید فلسفه را در ادبیات نمود داد چرا که ادبیات در حال بازآفرینی زندگی است و این جاست که فلسفه سر جای خودش قرار می‌گیرد. نوشتن یک مقاله‌ی فلسفی یا یک رساله‌ی فلسفی تنها ارائه‌ی خلاصه‌ای از یک تفکر است، یعنی در یک مقاله می‌توان لب مطلب را ادا کرد تا جای هیچ شک و شبه‌ای نماند. مقاله‌‌نویسی از این بابت کارکرد آرشیوی دارد و آن چیزی که مهم است، آرشیو نیست بلکه این است که چطور آن موضوع در زندگی نمود پیدا می‌کند. من بطور سنتی هم کار فلسفی کرده‌ام، درس فلسفه خوانده‌ام و در دانشگاه فلسفه درس داده‌ام و همان موقع هم بود که شروع کردم به نوشتن. آدم خوش‌شانسی بودم و کارهایم با استقبال خوبی روبرو شد و نویسندگان معاصر را دیدم، با مخاطبانم روبرو شدم و فورا هم کارم جهانی شد و این طور شد که توانستم به طور کامل بر نوشتن رمان و نمایشنامه تمرکز کنم. اما هیچ‌گاه فلسفه را رها نکردم چون که داستان‌های من از فلسفه تغذیه می‌کنند، همچون درخت که از زمین تغذیه می‌کند.

تا آنجایی که من می‌دانم، آغاز نویسندگی شما به ماجرایی برمی‌گردد که در صحرای «هوگار» برایتان اتفاق افتاد، می‌شود کمی از آن ماجرا تعریف کنید و این که دقیقا چه چیزی باعث شد که به نویسندگی روی بیاورید؟

من در سال ۱۹۶۰ در خانواده‌ای کاملا بی‌دین و بی‌خدایی بدنیا آمدم. تحصیلاتم هم تماما در بی‌خدایی و بی‌دینی گذشت. وقتی فلسفه را  در سال‌های ۱۹۸۰ در مدرسه‌ی عالی نرمال واقع در خیابان لیل پاریس شروع کردم هم استادم «ژک دریدا» فیلسوف ملحدی بود. لب کلام این که تمامی تحصیلات من در زندگی هم تحصیلات ملحدی بود و در کشوری بدنیا آمده‌ام که مردم‌اش تصور می‌کنند خدا مرده و تصور می‌کنند دین برای وقتی است که آدم در حال احتضار است. در همین محیط من تبدیل به یک فیلسوف شدم اما من این طور فکر نمی‌کردم که خدا مرده باشد و اعتقادم این بود که خدا در همه‌ی انسان‌ها لااقل با این سئوال که چرا وجود دارد، زنده است. خدا به شکل سئوالی در همه‌ی انسان‌ها حاضر است یعنی خدا در همین سئوالی که گاه در جوابش ما می‌گویم، بله، نه یا نمی‌دانم، وجود دارد، اما خدا همیشه بشکل همین سئوالی که در بشر وجود دارد، زنده است. بنابراین من فکر می‌کردم که خدا نمرده و تمام آن فیلسوف‌هایی که من آن‌ها را می‌ستایم نیز به خدا اعتقاد داشته‌اند. فیلسوف‌هایی مثل کانت، دکارت، لایبنیتس و هگل. به این ترتیب من آیین بی‌خدایی را ادامه ندادم. یعنی اگر کسی پیدا می‌شد که این سئوال را از من می‌کرد که «آیا خدا وجود دارد؟»، من مثل همه‌ی فیلسوف‌ها جواب می‌دادم: «نمی‌دانم.» امروز هم اگر شما از من بپرسید «آیا شما به خدا اعتقاد دارید، آیا خدا وجود دارد؟»، من جواب می‌دهم: «نمی‌دانم»، اما این را هم اضافه می‌کنم که «اما گمان می‌کنم وجود داشته باشد». چرا؟ چون وقتی در سال ۱۹۸۹ بیست و نه سالم بود، ماجرای تاثیرگذاری را در صحرای هوگار تجربه کرده‌ام که نظرم را تغییر داده. به مدت ده روز باید صحرانوردی می‌کردیم. این تجربه‌ در زندگی من واقعا تاثیرگذار بود. در این بین، ناگهان من گم شدم و سی ساعت تمام در صحرا راهم را گم کردم بدون اینکه هیچ موجود زنده‌ای در اطرافم باشد یا حتی چیزی برای آشامیدن داشته باشم. در ضمن شب‌های صحرای هوگار در ماه فوریه سرد بود و من به اندازه‌ی کافی لباس نپوشیده‌ بودم. گم شده بودم و می‌دانستم که اگر راهم را پیدا نکنم حتما خواهم مرد چون نزدیک‌ترین دهکده‌ در سیصد کیلومتری ما بود اما من نمی‌دانستم که برای رسیدن به آن، به کدام جهت باید بروم. شب را تنها در صحرا گذراندم اما به جایی که ترس داشته باشم، احساس می‌کردم که نیروی عظیمی مرا احاطه کرده و احساس اطمینان به نفس والایی می‌کردم. این نیرو آن‌قدر قوی بود که مطمئن بودم نمی‌تواند از خود وجود من باشد و احساس می‌کردم که نیرویی متعالی است. البته به خوبی می‌دانستم که فلاسفه از چنین تجربه‌ای با عنوان شب عرفانی نام می‌برند و پاسکال فیلسوف نیز از آن به عنوان شب آتش نام‌برده چون آدم احساس می‌کند که در حال سوختن است. احساس می‌کردم که خدا آنجاست اما این خدا متعلق به هیچ دینی نبود، خود خدا بود. از آن جایی که من آدم مذهبی‌ای نبودم، نمی‌توانستم به خودم بگویم که «نگاه کن! خدای مسیح یا خدای اسلام یا خدای یهود اینجاست»، نه، به معنای واقعی کلمه خود خدا بود. در نهایت مرا پیدا کردند. اوایل این تجربه برای من رازی بود که با کسی در میان نگذاشتم و منبعی از ایمان بود، نهر آبی که به رودخانه تبدیل شده بود. این نیرو نیز کم کم در من بزرگ و بزرگتر شد تا این‌که یک روز مجبور شدم که به بودنش اعتراف کنم. در همین حال که این ایمان در من رشد می‌کرد، قلم من هم قوت گرفت چون که در آن شبی که در صحرا گذراندم، تمامی شخصیت من متمرکز شد و جسم، قلب و روح من با هم کار کرد. قبل از آن شب، روح من در گوشه‌ای بود، جسم‌ام در گوشه‌ای دیگری و قلبم که اصلا جایی نداشت. بعد از این ماجرا، تمام جسم من با هم هماهنگ شد. برای من، یا بعبارت دیگر، نویسنده‌ای که امروز هستم، بعد از آن شب تازه متولد شدم. البته منظورم از همه‌ی این حرف‌ها این نیست که بگویم می‌نویسم چون به خدا اعتقاد دارم. می‌نویسم چون این اتفاق مرا متمرکز کرد و من اصلا قصدم این نیست که دیگران را متقاعد کنم که به خدا ایمان بیاورند اما اگر دیگران خوب مطالعه کنند، متوجه می‌شوند که ایمان عمیقی در بشر و در بعضی از ارزش‌ها وجود دارد و در همین حال، باز همه‌ی آن سئوال‌ها به سراغ آدم می‌آید. اولین بار در سال ۱۹۶۰ گوشت و پوستم به دنیا آمد اما در واقع، دومین بار در صحرای هوگار بود که روح و قلبم به دنیا آمد.

امروزه در غرب و چه بسا در فرانسه کمتر نویسنده‌ یا نمایشنامه‌نویسی را می‌توان پیدا کرد که رویکرد دینی و عرفانی داشته باشد. فکر نمی‌کنید استقبال خوب جهانی از آثار شما کمی هم به این خاطر باشد که آثارتان مایه‌های مذهبی دارد؟

تصور من این است که دلیل موفقیت من رویکرد کاملا آزاد من در طرح سئوالات عرفانی است. امروزه فلاسفه دیگر از خدا و ایمان حرف نمی‌زنند و توجه من به ادیان مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته است. نه تنها در فرانسه که در دیگر کشورهای اروپایی هم همینطور است. مثلا، کتاب «گل‌های معرفت» [مسیو ابراهیم و گل‌های قرآن] نوعی از خرد را نشان می‌دهد و مسیو ابراهیم هم آدم خردمندی است و آدم‌ها هم او را دوست دارند و ستایش‌اش می‌کنند و دوست دارند مثل او باشند و مثل او رفتار کنند. گاهی هم آرزو می‌کنند که ای کاش مسیو ابراهیم جای پدرشان بود. مسلمان بودن این مرد هم باعث شده که آدم‌ها این شخصیت را دوست داشته باشند و احساس کنند که این شخصیت واقعا وجود دارد چون رفتارهایی این شخصیت در آدم‌ها علاقه‌ای را بوجود آورده که تا قبل از این در موردش چیزی نمی‌دانستند. وقتی سفر می‌کنم، به من می‌گویند که بخاطر شخصیت‌های نمایشنامه‌هایم، آدم‌ها آدم‌ها را بیشتر دوست دارند. من به واسطه‌ی شخصیت‌های داستان‌هایم علاقه‌ای را در خواننده بوجود آورده‌ام که اگر این داستان وجود نداشت، آن علاقه هم شکل نمی‌گرفت. به اسلام یا یک کشیش مسیحی یا یک پسر یهودی که در حال مرگ است و درباره‌ی خدا سئوال می‌کند، علاقه‌مند شده‌اند. به نظرم نگاه من یک نگاه اومانیستی است و من به خاطر دلایل مذهبی نیست که سراغ ادیان رفته‌ام بلکه بخاطر دلایل انسانی‌است که به سراغ ادیان رفته‌‌ام. خود انسان است که نظر مرا جلب کرده و دین هم باعث می‌شود که انسان‌ها زندگی کنند و به آن‌ها چهارچوبی را ارائه می‌کند که در قالب آن بتوانند دیگران را دوست داشته باشند، متولد شوند و بیمرند. به این خاطر است که به ادیان الهی علاقه‌مند شده‌ام و خب، آدم‌ها هم به این موضوع پی می‌برند و می‌فهمند که عشق واقعی به انسانیت است که چنین نگاهی را به دین در من بوجود آورده است و توسط آن به جلو پیش می‌روم و زندگی را تجربه می‌کنم. به نظر چنین نگاه غیرایدئولوژیک و و غیرمذهبی به دین و سنت است که برای آثار من موفقیت آورده است.

امروزه حتی در دنیای غرب هم کمی این سئوال مضحک به نظر می‌رسد که آدم از فیلسوفی بپرسد که آیا به خدا اعتقاد دارد یا نه، در حالی که شما بارها و به طور واضح در آثارتان این سئوال را از نو و دوباره مطرح می‌کنید.

به نظر من مضحک است که کسی دیگر در این باره سئوال نمی‌کند. کسی سئوال نمی‌کند چون همه فکر می‌کنند که جواب را می‌دانند. فکر می‌کنم مشکل همه‌ی تمدن‌های امروز در همین است که آدم‌ها فکر می‌کنند که جواب را می‌دانند در حالی که اصلا سئوالی مطرح نمی‌کنند تا به آن جوابی داده باشند. فاصله‌ای از آگاهی و شناخت در آدم‌ها بوجود آمده و دیگر کسی سئوال نمی‌کند و در چنین دنیایی است که من می‌نویسم و درباره‌ی خدا سئوال می‌کنم، چون دیگران تصور می‌کنند که جواب را می‌دانند و جواب هم این است که خدایی وجود ندارد. حتی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که پیش از این که سئوالی از خودشان بپرسند می‌گویند مسیحیت اصلا چیز جالبی نیست. در جایی که همه عادت دارند که جواب بدهند، من از نو سئوال‌ می‌کنم.

آقای اشمیت، در بیشتر کارهای شما نوعی «پایان خوش» را متصوریم. این «پایان خوش» ربطی به این نگاه عرفانی و دینی شما دارد؟

پایان خوش! راستش جواب به این سئوال کمی سخت است چون مثلا «اسکار و بانوی گلی‌پوش» که پایان خوشی ندارد، یا پسرک کوچکی که می‌میرد یا آقا ابراهیم حتی.

فکر کنم سئوالم را بد مطرح کردم. منظورم این بود که نوعی امید در همه‌ی کارهای شما وجود دارد. داستان‌های امیدبخشی می‌نویسید.

حالا شد. این درست است. داستان‌های من پایان خوشی ندارند اما همیشه با برانگیختن نوعی احساس پایان می‌پذیرند. حسی که بوجود می‌آید و در این حس همیشه امیدی هم وجود دارد. البته این به این معنا نیست که آثار من «پایان خوشی» دارند، یعنی منظورم این است که از نظر هالیوودی و آمریکایی اتفاقا پایان خوبی ندارند. من اصلا دلم نمی‌خواهد که خواننده را دچار مشکل کنم بلکه می‌خواهم او را در مشکل غرق کنم تا در آن غوطه‌ور شود و دستانش به اصطلاح گلی و آلوده شود و بعد می‌گویم بفرما، این هم از طناب، بگیر تا غرق نشوی. بعنوان نویسنده همیشه به اخلاقیات پایبند بوده‌ام و این طور نبوده که خواننده را به امان خودش ول کنم، همیشه مشکلی وجود داشته و معنا و علاقه‌ای هم در آن نهفته بوده است. پایان داستان‌ها اغلب در بی‌رحمی و ابهام است اما هیچ‌گاه پایان داستان‌هایم نیهیلیستی یا منفی‌ نبوده است. همیشه داستان این طور به پایان می‌رسیده که زندگی ارزش‌ زندگی کردن را دارد و نگاه مثبتی در پایان داستان‌هایم وجود دارد. پس می‌شود گفت که داستان‌های من از نگاه سنتی بله، «پایان خوشی» دارند.

«گل‌های معرفت» شاید درباره همزیستی میان ادیان باشد. به نظر شما چنین همزیستی‌ای آیا در دنیای امروز امکان پذیر است؟

 دقیقا امکان پذیر است. بودائیسم کمی در حاشیه رفته اما مهم این است که سه آیین توحیدی جهان تقریبا در تمام نقاط دنیا همزیستی دارند. مثلا در فرانسه کلی مسلمان، مسیحی و بودائی است. فرانسه کشور تک بعدی‌ای نیست و این طور نیست که تنها یک آیین در آن وجود داشته باشد. جامعه فرانسه جامعه‌ای است که به چندین و چند آیین ایمان دارد و همه این‌ها در کنار هم همزیستی دارند و دقیقا به همین خاطر هم هست که من به همزیستی میان ادیان در کنار هم علاقه‌مندم و درباره‌اش می‌نویسم. باید ادیان دیگر را هم بشناسیم و این طور فکر نکنیم که همه به همان چیزی ایمان دارند که ما ایمان داریم و باید این طور فکر کنیم که خب، آن چیزی که مثلا فلانی هم به آن ایمان دارند به آن چیزی که من ایمان دارم نزدیک است و احساس دوری با او نمی‌کنم. تلاش من این است که فاصله میان آدم‌ها، فرهنگ‌ها و ادیان را کم کنم تا بشود دیگران را هم دید و این طور فکر نکرد که دیگران از ما بسیار دورند بلکه آن‌ها هم به ما نزدیکند.

تا به حال قرآن خواندید؟

بله. قرآن کتاب تامل برانگیزی است. یعنی نمی‌شود یک صفحه‌اش را باز کرد و تا آخر این کتاب خواند. چون قرآن داستان نیست. باید یک پاراگراف را خواند و درباره‌اش فکر کرد و با آن زندگی کرد و درباره‌اش سئوال کرد. قرآن، انجیل یا اشعار میلارپا همه این‌طورند، یعنی نمی‌شود اولین صفحه‌اشان را باز کرد و تا آخر کتاب بی‌وقفه خواند. باید قسمتی را خواند و با آن جلو رفت. چنین کتاب‌هایی راه را به ما نشان می‌دهند و ما را در راه درست هدایت می‌کنند. این طور کتاب‌ها با کتاب‌های معمولی فرق دارند.

دوباره می‌خواهم برگردم به سئوال اولم. آیا شباهتی بین شما و «ابل زنورکو» کتاب «نوای اسرارآمیز» وجود دارد؟

[اشمیت حدود یک دقیقه فکر می‌کند] اه، باید بگویم که من بین دو شخصیت این نمایشنامه در نوسان‌ هستم. تا حدودی به «ابل زنورکو» که گوشه‌گیر شده علاقه‌مندم، چون وقتی از آدم‌ها فاصله می‌گیریم می‌توانیم روابطمان را مدیریت کنیم و آدم‌ها را دوست داشته باشیم. اما در عین حال شبیه روزنامه‌نگار این نمایشنامه هم هستم. یعنی کسی که می‌خواهد به آدم‌ها نزدیک شود. هر دوی این‌ احساس‌ها در من وجود دارد و نمی‌دانم کجا بهتر عمل می‌کنم. پس در من تضاد وجود دارد چون هم می‌گویم «ابل زنورکو» در من وجود دارد و هم می‌گویم شخصیت روزنامه‌نگار به من نزدیک است. اما این که من در بین دور و نزدیک در کجا قرار دارم، خودم هم نمی‌دانم.

«زنورکو» فکر می‌کرد که ادبیات فرای زندگی واقعی است. شما هم همین‌طور فکر می‌کنید؟

نه، من برعکس فکر می‌کنم. فکر می‌کنم زندگی همیشه جلوتر از ادبیات است. زندگی واقعی‌تر، غنی‌تر و عمیق‌تر از ادبیات است. به همین خاطر هم هست که ادبیات دوام آورده و نجات پیدا کرده. چون همیشه پیشوایی بالاسر ادبیات وجود دارد و آن پیشوا خود زندگی است.

آقای اشمیت، واقعیت برای شما مهم‌تر است یا تخیل. ترجیح می‌دهید در واقعیت زندگی کنید یا در تخیل‌تان؟

چه درست و چه غلط، آن چیزی که در ذهن آدمی می‌گذرد، واقعیت را شکل می‌دهد و ممکن است حقیقت را هم تغییر بدهد. گاهی اوقات در ذهنمان شک داریم، مثلا شک داریم که آیا فلان کس را دوست داریم یا نه و این شک نه تنها ممکن است عشق ما را از بکشد بلکه ممکن است خود آن آدم را نیز در ما بکشد. در همین حال، اگر خواسته‌ای داشته‌ باشیم، می‌توانیم آن را به حقیقت برسانیم و تحقق یابد. به نظر من واقعیت و تخیل را نمی‌شود از هم جدا کرد. برای من تخیل است که واقعیت را می‌سازد.

پس نتیجه می‌گیرم که شما در تخیل‌تان زندگی می‌کنید.

[کمی تامل می‌کند] گاهی در واقعیت زندگی می‌کنم و گاهی هم کاملا در تخیلم زندگی می‌کنم. اما خودم خبر دارم که چه زمان‌هایی در تخیل‌ام هستم. به عبارت دیگر دیوانه نیستم. [می‌خندد] خودمانی‌تر این که در تخیل من داستان‌ها و شخصیت‌هایی وجود دارند که به همان میزان داستان‌ها و شخصیت‌های واقعی اهمیت دارند. واقعیت این است که بعضی از شخصیت‌هایی که من خلق کرده‌ام، اصلا با من زندگی می‌کنند، با من حرف می‌زنند. در زندگی روزمره من حضور دارند. گاهی اوقات انعکاس این شخصیت‌ها مثلا مسیو ابراهیم یا ابل زنورکو در زندگی من پدیدار می‌شود. در نهایت، من واقعیت‌ام را توسط تخیلم غنی و پربار می‌کنم.

اگر قرار بود مثل «زنورکو» زندگی تک و تنها در یک جزیره یا زندگی در کنار آدم‌های معمولی را انتخاب کنید، کدام را بر می‌گزیدید؟

فکر می‌کنم ترجیح می‌دادم در جزیره زندگی کنم. چون من در یک جزیره تنها، احساس تنهایی نمی‌کنم. یعنی حتی اگر از نظر جسمانی تنها باشم، باز احساس تنهایی نمی‌کنم. کلی شخصیت در درون من وجود دارد، کلی آدم و به همین خاطر در تنهایی من اصلا تنها نیستم. در تنهایی من سرم کلی شلوغ است و با شخصیت‌هایم گفت‌وگو می‌کنم و کلی سر و صدا در درونم ایجاد می‌شود. پس اگر در جزیره‌ای تنها باشم، این طور نیست که احساس تنهایی بکنم و دیگران را پس بزنم. وقتی داستان می‌نویسم، احساس می‌کنم که شخصیت‌ها با من حرف می‌زنند. به آن‌ها گوش می‌دهم و حرف‌هایشان را یادداشت می‌کنم. از این منظر مثل بتهوون هستم. بتهوون یک روزی کر شد اما باز هم موسیقی نوشت چون صداها در درونش وجود داشتند و نت‌ها هنوز در درون او سر جایشان بودند حتی اگر گوش‌های جسمانی او دیگر قادر به شنیدن آن‌ها نبودند. اگر در یک جزیره تنها باشم، دیگران باز هم وجود دارند اما در درون من. من هم همان کاری را می‌کنم که بتهوون کر انجام داد. با دیگرانی که در درونم هستند، زندگی خواهم کرد. اما به هر حال این یک فرض بود و امیدوارم همچنان مثل الان در کنار آدم‌ها زندگی کنم.

از مرگ می‌ترسید؟

سال‌ها از مرگ خیلی می‌ترسیدم. سال‌های بسیاری از مرگ در هراس بودم. شب‌ها از خواب بیدار می‌شدم و تب همه‌‌ی بدنم را فرا می‌گرفت و از مرگ می‌ترسیدم. اما از وقتی فلسفه خواندم و به عرفان روی آوردم باید بگویم که دیگر از مرگ نمی‌ترسم اما خب، عجله‌ای هم برای مردن ندارم. [می‌خندد] چون مرگ… البته نمی‌دانم که مرگ چیست اما فکر می‌کنم که چیز غافلگیر کننده‌ای باشد.

در پایان نمایشنامه «مهمان‌سرای دو دنیا» به نظر شما آسانسور ژولین بالاخره به سمت بالا می‌رود یا پایین؟

نمی‌دانم. مهم این است که سوار چنین آسانسوری شد. اینکه در نهایت توانست سوار آسانسور بشود و مثل شروع نمایش بی‌اراده و ناتوان نماند. دیگر آماده است که هر اتفاقی را پذیرا باشد چه بالا برود چه پایین. از نظر احساسی، من هم امیدوارم که به سمت پایین برود… خب، چند تا سئوال قبل، شما از «پایان خوش» داستان‌هایم حرف زدید و مثلا در همین «مهمان‌سرای دو دنیا» پایان خوشی وجود ندارد. چون ممکن است در این آسانسور یا بمیرد و یا زنده شود. اگر داستان را این طور تمام می‌کرد که آسانسور ژولین به سمت پایین حرکت می‌کرد خب، آن موقع داستان پایان خوشی داشت و می‌شد مثل پایان‌های خوش هالیوودی و من از این کار بیزارم.

آقای اشمیت، به نظر شما زن و شوهرها برای بقای زندگی مشترکشان نیاز به خرده جنایت زناشوهری دارند؟

در این نمایشنامه من می‌خواستم بگویم که بزرگترین ماجراجویی عاشقانه نصیب زوج‌هایی می‌شود که زندگی‌اشان دوام آورده باشد. یعنی با گذشت سال‌ها هنوز زندگی کنند. هیچ کاری مشکل‌تر از این وجود ندارد. امروزه در غرب همه بر این باورند که ماجراجویی و خوشبختی یعنی اینکه آدم‌ها مدام عشق‌های مختلفی داشته باشند اما به نظر من ماجراجویی باارزش و قابل احترام و خوشبختی برای زوج‌هایی است که با گذشت سال‌ها زندگی مشترکشان دوام آورده باشد و این کار بسیار بسیار مشکل است. این که احساس از بین نرود و تبدیل به نفرت و خشونت نشود. من چنین موقعیتی را می‌خواستم نشان بدهم این که زوج‌ها چطور می‌توانند عشق‌اشان را درمان کنند و نگذراند که عشق‌اشان نابود شود. به نظر من سخت‌ترین، پرهرج و مرج‌ترین و خطرناک‌ترین سفر زندگی، زندگی مشترک زن و شوهر است.

شما متاهل هستید؟

متاهل بودم اما از هم جدا شدیم.

خود شما در زندگی مشترکتان خرده جنایت‌های زناشوهری مرتکب شدید؟

بله، من در زندگی مشترکم با همسرم کلی اشتباه مرتکب شدم. البته من واقعا دوست ندارم درباره زندگی شخصی‌ام حرف بزنم.

آقای اشمیت از اجراهای نمایشنامه‌هایتان راضی هستید؟

بستگی دارد. گاهی اوقات اجرایی را می‌بینم که حتی از چیزی که من نوشته‌ام بهتر از کار در آمده و گاهی هم اجرا دقیقا عین نوشته من است و گاهی هم خوب اجرا نشده. همه‌ی این‌ها اتفاق می‌افتد و خب دنیای نمایشنامه‌نویسی دقیقا همیشه همین‌طور بوده. یعنی نمایشنامه‌نویس باید قبول کند که نمایشنامه‌اش به دیگران هم تعلق دارد و دیگران هم حق دارند آن را روی صحنه ببرند و بازی کنند و تفسیر خودشان را ارائه بدهند.

برای مثال کدام اجرا نظر شما را جلب کرده و بهتر از نمایشنامه بوده؟

یکبار رفته بودم روسیه. در سنت پترزبورگ بودم و نمایشنامه «فردریک و بلوار جنایت» قرار بود به روی صحنه برود. اجرا واقعا فوق‌العاده بود. چون اصلا تصور نمی‌کردم که نمایش خوبی نوشته باشم و همه‌اش فکر می‌کردم که خیلی خیلی پیچیده است. بیست و پنج شخصیت در این نمایشنامه بودند و «ژان پل بلموندو» نیز در نوشتن‌اش کمکم کرده بود. اما متاسفانه من تنها یک درصد اجراهای نمایشنامه‌هایم را می‌بینم و همه‌اشان را نمی‌بینم. مثلا هیچ وقت تا به حال ایران نیامده‌ام و هیچ کدام از اجراهایم در ایران را ندیده‌ام. تا به حال یازده نمایشنامه نوشته‌‌ام و همانطور که در جریان هستید چند وقتی است می‌آیم به تئاتر مارینی تا آخرین نمایشنامه‌ام «تکنوتیک احساسات» [دگرگونی احساسات] را خودم به روی صحنه ببرم. 

از آثار کدامیک از نویسنده‌های زنده فرانسه خوش‌اتان می‌آید؟

خب، بعضی از نویسندگان هستند که من به آثارشان بسیار علاقه‌مندم و همیشه کنجکاوم که چه نوشته‌اند. مثلا «فیلیپ کلودل» یکی از آن‌هاست. «املی نوتومب» هم نویسنده منحصر به فردی است. در ضمن ما دوستان صمیمی یکدیگر هم هستیم. «املی» شخصیتی بسیار قوی و خارق العاده‌ای دارد و این دو نویسنده بیشتر از دیگران نظر مرا جلب می‌کنند.

نویسندگانی که درگذشتند و بسیار شما را تحت تاثیر قرار دادند چطور؟

مولیر، دیدرو، پاسکال، نویسنده آلمانی «استفان زویگ»، فکر می‌کنم مهم‌ترین‌هایشان همین‌ها باشد.

بزرگترین ترس‌اتان در زندگی چیست؟

بزگترین ترسم این است که آدم‌هایی که دوست دارم را از دست بدهم. نه اینکه مثلا بخاطر مرگ آن‌ها را از دست بدهم چون به هر حال یک روزی آن‌ها می‌میرند یا آنکه من زودتر می‌میرم. اما ترس من از این است که از آن‌ها جدا شوم. این که دیگر نبینم‌اشان. ترسم از این است. از این می‌ترسم که وقتی تلفن خانه‌ام به صدا در می‌آید کسی آن طرف گوشی خبر مرگ یا مریضی کسی را به من بدهد. در زندگی همه چیز را یک طور می‌شود جبران کرد الا از دست دادن آدم‌ها. ممکن است کسی بگوید که مریض است و ممکن است شفا پیدا کند یا بمیرد اما از این کسی را از دست بدهم و مهم‌تر از همه از کسی جدا بشوم، خیلی خیلی ترس دارم.

کابوس‌هایتان چطور؟ وقتی خوابید چه کابوس‌هایی می‌بینید؟

مصاحبه [بلند بلند می‌خندد]. کابوس می‌بینم که دارند با من مصاحبه می‌کنند و خوب جواب نمی‌دهم. وقتی آثار آدم به پنجاه زبان ترجمه شده باشد، مجبور است که مصاحبه کند. البته این موضوع ربطی به نوشتن «نوای اسرار آمیز» ندارد، گاهی اوقات هم مصاحبه‌ها به خوبی تمام می‌شود اما وقتی کابوس می‌بینم، خواب مصاحبه‌های تلویزیونی و مصاحبه‌های اینطوری را می‌بینم. من واقعا خیلی بد خواب هستم. اما زیاد کابوس نمی‌بینم و خیلی اوقات هم خواب‌های خوبی می‌بینم.

مرتبط:

قسمت کوتاهی از شروع این گفت‌وگو را اینجا بشنوید.

عکس‌هایم را از اشمیت در تئاتر مارینی پاریس اینجا ببینید.

سفرنامه پاریس‌ام را هم می‌توانید اینجا بخوانید.