گفت‌وگوی «گاردین» با «یاشار کمال»؛ نویسنده‌ی ترک

آذر ۱۱م, ۱۳۸۷

سیاست هنر را نابود می‌کند

«یاشار کمال» پیرمرد هشتاد و پنج ساله‌‌‌ای است که به ناتوانی جسمی‌اش عادت کرده و‌ در اتاق پذیرایی درهم و برهم خود نشسته است. نویسنده‌ای که بسیاری از مردم ترکیه زمانی تصور می‌کردند نخستین کسی باشد که جایزه نوبل ادبیات را به خانه‌‌اشان بیاورد. «عایشه بابان» برای همسرش «یاشار کمال» چایی می‌آورد و می‌گوید: «تا به حال روزنامه‌نگاری ندیده‌ام که کمتر سئوال کند. یاشار! بگذار این پسر حرف‌اش را بزند.»

«یاشار کمال» پیر شده اما هنوز گیرایی صدایش را از دست نداده و وقتی حرف می‌زند عباراتش سرشار است از لیطفه‌ها، شجره‌نامه‌های دقیق، حکایت در حکایت‌ها و شعرهای بومی. گه‌گاهی هم با دست روی عصایش مکث می‌کند. ذوق نویسندگی یاشار کمال ارثی است. پدرش ملاک کرد بزرگی بوده که در سال ۱۹۱۵ به آناتولیای شرقی فرار کرده است. شاعران بودمی نخستین آموزگاران یاشار کمال بوده‌اند و وقتی تنها چهارده سال داشته، یکی از همین آموزگارها از او دعوت می‌کند که شاگردش شود. کمال در این باره تعریف می‌کند: «گفت که روزی «کاراکااغلان» جدیدی خواهم شد.» شاعر و آوازخوان معروف قرن هفده را می‌گفته است.

«یاشار کمال» دهکده‌ی پدری خود را ترک کرد و عازم مدرسه شد و با سروانتس، چخوف و در نهایت استاندال آشنا شد. استاندال نویسنده محبوب کمال در روزهای نخست رمان‌نویی‌اش شد، به طوری که درباره‌اش می‌گوید: «از دهکده آمده بودم. از همه چیز سر در می‌آوردم، اما [بعد استاندال] با دنیای جدیدی روبرو شدم.» یاشار کمال آشنایی و شیفتگی آن روزش به ادبیات غرب را خوش‌اقبالی زندگی‌اش توصیف می‌کند اما با این وجود خود را به تاریخ خانواده‌ و «چوکورووا»ی دوران کودکی‌اش وفادار می‌داند. «یاشار کمال» همچنین برای نوشتن «اینجه ممد» پرفروش‌ترین اثرش که نخسه‌ی آناتولی «رابین هود» است، تا حدودی از داستان‌هایی استفاده کرده که از زبان راهزنان دهکده خود شنیده است. «سلمان تنها» نیز بر اساس مرگ پدر کمال در دستان بچه یتیمی است که در سال ۱۹۱۵ بزرگ کرده است، قتلی که خود یاشار در پنج سالگی شاهد آن بوده.

«آقایان آکچاساز» داستان صحرانشین‌های سال‌های ۱۸۶۰ منطقه‌ی «چوکورووا» است، این کتاب نیز بر اساس اشعار «دادالوغلو» شاعر عاشیق قرن نوزده ترکیه که نزدیک محل تولد یاشار کمال دفن شده، نوشته شده است. «یاشار کمال» قسمتی از شهر «دادالوغلو» را دکلمه می‌کند و با دست راستش میزان شعر را نشان می‌دهد و می‌گوید: «خداوند نشانه داد تا ایمانمان محکم شود، اینطور مقدر است اما فرمان، فرمان سلطان است.» کمال در ادامه می‌گوید: «عصیانی بالاتر از این را شاهد بوده‌اید؟»

«یاشار کمال» با حرف‌هایی که ماه اکتبر به یک روزنامه آلمانی زده بود، توجه مردم ترکیه را دوباره به خود جلب کرد، چرا که گفته بود دیگر به پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا امیدی ندارد. گفته بود: «اتحادیه اروپا هم مثل تمام قدرت‌های بزرگ دیگر دنیا دلال جنگ است.» با این حال، «کمال» به‌عنوان یک رمان‌نویس همیشه مدافع ثابت‌قدم هویت بومی بوده و به تمایلات غرب‌طلبانه‌ی ترکیه با دید ظن و تردید نگاه کرده است. می‌گوید: «روشنفکران ما از غربی‌ها تقلید می‌کنند و خودشان را گم کرده‌اند و هیچ‌چیز درباره‌ی آناتولیا نمی‌دانند و با نگاه تحقیر آن را می‌نگرند. به ناظم حکمت نگاه کنید، او شاعر بزرگ ترکیه بود. از آناتولیا سر درآورد و آن شاهکارهای بی‌نظیر را نوشت.»

«یاشار کمال» نویسندگی را از سال‌های ۱۹۵۰ شروع کرد و در روزهای نخست حرف‌هایش به نوعی پوپولیسم تالستوی‌وار شباهت داشت و در میان چپ‌گرایان ترکیه مورد استقبال قرار گرفت. «کمال» از همان کودکی هم از سیاست سر در نمی‌آورده و وقتی هفده سال داشته کتاب «کمونیسم چیست؟» را در دست گرفته و به گفته خودش «حتی یک کلمه» آن را هم نفهمیده است. از همان موقع یاشار یک سوسیالیست نامتعارف شد و در جوانی به زندان افتاد و داستان‌ کوتاه‌ها و نوولا‌هایش توسط پلیس مصادره شد. در سال‌های ۱۹۴۰ هم به اتهام تشکیل اتحادیه تراکتوررانان دستگیر شد اما به یاد می‌آورد: «از رئیس‌پلیس التماس می‌کردم که دست‌نوشته‌هایم را پیدا کند و او می‌گفت آن‌ها را در «کادیرلی» برای روشن کردن چراغ استفاده کردیم.»

یاشار کمال مدتی از آدم‌های مهم چپ افراطی بود، در سال‌های ۱۹۷۰ به گوشه رانده شد اما مشکلات با او باقی ماند. در سال ۱۹۹۶ هم به‌خاطر انتقاد از سرکوبی وحشتناک ترکیه در جنگ جنوب شرق این کشور و دفاع از جدایی‌طلبان به بیست ماه زندان محکوم شد. ژانویه گذشته نیزبا افزایش تعداد کشته‌شدگان جنگ به بیش از چهل هزار نفر، مطبوعات ترکیه یاشار کمال را به‌ دلیل انتقاد از موضع دولت در مورد جنگ کردها مورد حمله قرار دادند، چرا که او گفته بود دولت ترکیه تنها مشکلات را بیشتر می‌کند. یاشار کمال در یک کنفرانس مطبوعاتی در آنکارا گفت: «جنگجویان را تروریست می‌خوانیم و می‌خواهیم به این طریق مشکلات را حل کنیم در حالی که ما به کشوری تبدیل شده‌ایم که علیه ملت خودش جنگ می‌کند.»

«یاشار کمال» به شدت تاکید می‌کند که فشارهای سیاسی هیچ‌گاه بر روی حرفه‌اش تاثیر نداشته‌اند و می‌گوید: «یک نویسنده اگر بخواهد پایش را از گلیم‌اش درازتر کند، کارش تمام است.» کمال به شدت با آن‌هایی که او را نویسنده‌ی چپ می‌خوانند، مخالف است و می‌گوید: «من همیشه امیل زولا را ستایش کرده‌ام اما از رمان‌هایش هیچ‌گاه خوشم نیامده. واقعیت‌های اجتماعی ممکن است عامل مهمی باشند اما سیاست هنر را به خطر می‌اندازد. من درباره‌ی اینچنین موضوعات نمی‌نویسم. من برای مخاطب خاصی نمی‌نویسم، من حتی برای خودم هم نمی‌نویسم، من تنها می‌نویسم.»

وقتی حرف به مشغولیات و دغدغه‌هایش می‌رسد، لبخند می‌زند و می‌گوید: «تو را خدا به ما نگاه کنید، همه‌امان به آدم‌های کودن و نادانی تبدیل شده‌ایم و وقتی به داستان فکر می‌کنم، آینده‌ای نمی‌بینم. چون اصلا آینده‌ای وجود ندارد.» یاشار کمال از روی کاناپه کمی خم می‌شود و ادامه می‌دهد: «بله، نوعی سرکشی و طغیان در رمان‌هایم وجود دارد اما هیچ ربطی به طغیان علیه بشریت ندارد. تا وقتی که بشر از یک نقطه تاریک به نقطه تاریک دیگری می‌رود، مدام برای خودش افسانه می‌سازد. فرقم با بقیه مردم این است که من افسانه‌هایم را یادداشت می‌کنم.»

قهرمان‌های داستان‌های یاشار کمال با جدلی اگزیستانسیال روبرو هستند، همان جدلی که «چوکورووا» در طول عمرش با آن‌ مواجه بوده. هشتاد سال پیش، دهکده «ممیت» در وسط انبوهی از جنگ و باتلاق قرار داشته. اما امروز چیزی جز زمین از آن باقی نمانده. کوچ‌نشینی دیگر به تاریخ پیوسته. مهاجران فصلی به تدریج در حال نابودی هستند و حکایت‌های شفاهی بومی منطقه هم تنها از ذهن معدودی پیرمرد بیرون کشیده شده و در کتابخانه عمومی آدانا کتاب شده است.

«یاشار کمال» اهل نظریه‌پردازی نیست و ترجیح می‌دهد که به جای نظریه‌های ادبی درباره رمان «افسانه هزاران گاو نر» حرف بزند. نسل‌های نسل خانواده حیدر آهنگر بودند و شمشیرهای معروفی می‌ساختند. حیدر تصمیم می‌گیرد که جدای هر گونه مقام و پول به سراغ «رمضانغلو» نوه‌ی شاهنشاه آدانا برود و بهترین کارش را به او تقدیم کند. حیدر در خانه‌ی محقرش را باز می‌کند و می‌گوید: «چه روز خوبی!» کار حیدر می‌گیرد و حتی «ایسمت اینونو» رئیس‌جمهور سال ۱۹۳۸ هم به سراغش می‌آید اما چیزی در مقابل شمشیر به او نمی‌دهد. حیدر هم تا نیمه‌ی شب مدام مشغول کار بوده و صبح همسایه‌ها جسدش را پیدا می‌کنند. پیش از مرگ، شمشیر را به طور ناجوری فرم داده بوده. یاشار کمال در این باره می‌گوید: «سرنوشت حیدر به تکه‌ای آهن بستگی دارد و نمی‌توانست بیشتر از آن کسی که بود، باشد.»

داستان‌های یاشار کمال پر از شخصیت‌های دن‌ کیشوت‌وار است. اما هیچ‌کدام به اندازه نویسنده‌اشان شبیه دن‌ کیشوت نیستند. کمال معروف‌ترین رمان‌نویس داخل کشور ترکیه است اما انگار خیلی طول کشیده و دیگر کسی برایش جایزه نوبل انتظار ندارد. تا به حال سی رمان نوشته و خیلی‌ها تعدادی از آن‌ها را تکراری می‌خوانند و بعضی‌های دیگر می‌گویند که طرح و شخصیت‌بندی‌های «یاشار کمال» مربوط به دنیای ادبیات گذشته است و از این جهت نمی‌تواند با فانتزی‌های پست‌مدرن داستان‌های «اورهان پاموک» رقابت کند.

«هیلمی یاووز» شاعر و منتقد معروف ترک درباره «یاشار کمال» می‌گوید: «داستان‌نویس قهاری است اما مشکل اینجاست که دنیای داستانی او با واقعیت‌های زندگی مدرن ترکیه فاصله زیادی دارد. ترکیه دیگر کشور کوچکی نیست و این دستور آتاتورک که کشاورزان ارباب ما بشوند، دیگر جایگاهی ندارد.» با این حال، «یاشار کمال» پا پس نمی‌گذارد و قلم‌های تازه‌ی میز تحریرش حکایت از یک رمان تازه دارد، رمانی درباره‌ی جابجایی ترک‌ها و یونانی‌ها پس از سال ۱۹۲۲٫ «یاشار کمال» درباره‌ی این کتاب می‌گوید: «آدم‌ها از مرگ می‌ترسند اما در یک چشم به هم زدن، همگی می‌میریم. این همان داستانی‌است که باید بنویسم.»

گفت‌وگو چهار ساعت طول کشیده و عصر فرا رسیده است. «عایشه بابان» در اتاق پذیرایی را باز می‌کند و می‌گوید: «چیزی که دنبالش آمده بودی بدست آوردی؟ باید شام را حاضر کنیم.» ذهنم پر از حکایت‌های مختلف است، به سمت خیابان پایینی سرازیر می‌شوم و مراقبم که زیر چرخ‌های اتوبوس پرسرعتی له نشوم. ناگهان حواسم سر جایش می‌آید، وسط استانبول هستم و نه در عالم هپروت.

اصل گفت‌وگو در «گاردین» | صفحه‌ی «اورهان پاموک» در «سیب گاززده» | ترجمه: س.ک.د، فارس، ۱۱ آذر ۱۳۸۷

گفت‌وگوی «گاردین» با ماریو بارگاس یوسا

مهر ۱۵م, ۱۳۸۷

ادبیات کسب و کار من است!

 

«ماریو بارگاس یوسا» در حالی که ژاکت ورزشی و پیراهن سرخ‌رنگی به تن کرده، می‌گوید: «ادبیات کسب و کار من است! من هیچ‌وقت حاضر نیستم در این دنیای پر از فانتزی خانه‌نشین بشوم. من هم دلم می‌خواهد که به خیابان بیایم.» بارگاس یوسا یکی از مشعل‌های پرنور ادبیات آمریکای جنوبی است. وی زندگی حرفه‌ای را از سن پانزده سالگی شروع کرده، یعنی زمانی که در زیر پوست شهر لیما، پایتخت پرو برای روزنامه «لا کرونیکا» خبرنگار جنایی بوده است. یوسا این روزها هم کماکان روزنامه‌نگار است و ستون ثابتی در روزنامه اسپانیایی «ال پائیس» او را به خود مشغول کرده و درباره موضوعات مختلفی از جمله جنگ عراق تا موضوع تجاوز روسیه به خاک گرجستان مطلب می‌نویسد. هر چند یوسا همیشه بین روزنامه‌نگاری و ادبیات فرق قائل بوده اما دنیای بیرون از خانه‌اش [سیاسی‌کاری‌هایش] در دنیای نویسندگی او تاثیری زیادی گذاشته است.

یوسا می‌گوید: «وقتی می‌نویسم، با آزادی کامل می‌نویسم اما به تکیه‌گاه محکمی نیازمندم.» یوسا این روزها آماده سفر به کشور کنگو است تا برای نوشتن رمان بعدی‌اش تحقیق کند. خود او در این باره می‌گوید: «این سفر صحنه را به من نشان می‌دهد، باید بروم تا از نزدیک آنجا را بو و احساس کنم. این سفر بستری است که به من اجازه می‌دهد درباره‌اش بنویسم. در این سفر وقایع دقیق تاریخی برایم مهم نیست اما باید احساس اطمینان بکنم و این سفر این اطمینان را به من می‌دهد.» یوسا برای نوشتن رمان‌هایش سفر می‌کند تا به این طریق از هرگونه تعصب و یک‌جانبه نگری در امان باشد. در همین باره می‌گوید: «می‌دانم که در رمان چه بر سر کنگو می‌‌آید، من تا به امروز هم کلی درباره این منطقه خوانده‌ام اما وقتی با واقعیت روبرو می‌شوم چیز متفاوتی گیرم می‌آید.»

یوسا در این سفر به دنبال ردپای «راجر کیسمنت» است. «کیسمنت» کنسول بریتنیا در این کشور بوده، کسی که بعدها به یک میهن‌پرست ایرلندی تبدیل شد و در نهایت در سال ۱۹۱۶ به جرم خیانت کشته شده و دولت بریتانیا نیز به خاطر چیرهایی که در آن خاطرات سیاه کذایی‌اش نوشته بود، به او انگ پدوفیل [بچه‌باز] زد. یوسا در هیجان سفرهایش به سر می‌برد و می‌گوید: «کیسمنت قهرمان رمانی است که در ایرلند، کنگو، برلین و آمازون و چند جای دیگر که من هیچ‌وقت نرفته‌ام، مثل اولستر، می‌گذرد.» بارگاس یوسا می‌گوید: «کیسمنت در خانواده‌ای پروتستان و طرفدار بریتانیا در اولستر به‌دنیا آمد. وقتی پسر بچه‌‌ای بیش نبود به جستجوگران بریتانیای کبیر علاقه‌مند شد و امپراتوری را می‌ستود. وقتی نوزده سالش بود به آفریقا رفت و وقتی به کنگو رفت آدم دیگری شد و از آن وقت بود که نظرش درباره امپراتور تغییر کرد و ضد امپراتور شد و به یک میهن‌پرست تمام عیار تبدیل شد. در همان موقع، کنسول بریتانیا در کنگو شد و به امپراتوری خدمت کرد.»

«بعضی آدم‌ها کیسمنت را یک قهرمان می‌دانند اما خیلی از آدم‌ها هم هستند که او را آدم بدذاتی توصیف می‌کنند. در ایرلند هم خیلی‌ها به خاطر تمایلات جنسی‌اش با او مشکل دارند. قسمت‌هایی از زندگی‌اش در تاریکی محو است و خیلی جاها نامشخص است و هیچ‌وقت هم مشخص نخواهد شد و به همین خاطر است که آدم مرموزی بوده، به خصوص در زندگی شخصی‌اش. برای مثال بحث و جدل‌هایی که درباره هم.جنس.گرا بودن و پدوفیل بودن او هست هیچ‌گاه حل نشده و هیچ‌کس واقعیت را نمی‌داند و احتمالا هیچ‌گاه نیز حل نشود. شخصیت متضادی داشته. شخصیتی ایده‌آل برای نوشتن یک رمان.» بارگاس یوسا قبول ندارد که انگشت بر روی موضوع حساسی گذاشته، هم اینکه یک سفیدپوست درباره آفریقا می‌خواهد رمان بنویسد و هم‌اینکه یک پرویی درباره تاریخ انگلستان و ایرلند می‌خواهد اظهار نظر کند. یوسا معتقد است که اگر به این موضوعات نپردازد، به‌عنوان یک نژاد پرست کنار گذاشته می‌شود. می‌گوید: «اگر همچین ملاحظاتی داشته باشم، آن وقت باید بنشینیم و تنها درباره خانه خودمان رمان بنویسیم.»

وقتی ماریو بارگاس یوسا از سفر به کنگو صحبت می‌کند، به وظایف‌اش به‌عنوان یک نویسنده و رمان‌نویس و هم به‌‌عنوان یک روزنامه‌نگار به خوبی واقف است. هرچند یوسا می‌خواهد رمانی تاریخی بنویسد اما به اندازه کافی نیز قرار است درباره زمان حال صحبت کند. می‌گوید: «خیلی چیزها هست که در کنگو تغییر نکرده. کنگو یکی از تراژیک‌ترین کشورها جهان است و تجربه وحشتناکی را به‌عنوان مستعمره لئوپالد دوم شاه بلژیک داشته است. و از آن وقت تا حالا نیز وضعیت‌اش بدتر و بدتر شده است.» وی در ادامه می‌گوید: «بر اساس آمار در ده سال گذشته، چهار تا پنج میلیون آدم در کنگو کشته شده است اما خبر آن در روزنامه‌ها درز نکرده. خیلی از کنگویی‌ها هنوز با همان مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند که کنراد و کیسمنت با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کردند.»

بارگاس یوسا از وقتی که پا در عرصه روزنامه‌نگاری گذاشت، چشمانش باز شد. زمانی دست از حمایت «فیدل کاسترو» کشید و مدافع بازار آزاد کاپیتالیسم شد و ماجرای شکست در انتخاب ریاست جمهوری سال ۱۹۹۰ پرو را تجربه کرد و چراغ مارگارت تاچر، معبود سیاسی‌اش، راهنمایش شد. یوسا این روزها در میان بحران اقتصاد بانک‌داری جهانی قرار دارد و هنوز که هنوز است از بازار حمایت می‌کند و می‌گوید:«هیچ اقتصاد‌دان لیبرالی تاثیر و نفوذ آمریکا را نادیده نگرفته است.» وی در ادامه می‌گوید: «نئولیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست، یک داکترین [خط مشی] است. خودش را بر واقعیت‌ها تحمیل نمی‌کند، بلکه خود را با حقیقت سازگار می‌سازد. در بعضی موقعیت‌های خاص، مقدار کمی نفود آمریکا نه تنها قانونی و به حق بلکه اجتناب‌ناپذیر است.»

بارگاس یوسا به فسادهای قسمت‌هایی از جهان کاپیتالیسم واقف است، فساد‌هایی که بازار را آشفته کرده و بانک‌ها را مستاصل ساخته است. یوسا معتقد است که اروپایی‌ها در وضعیت خوبی قرار دارند و می‌توانند از بحران اقتصادی نجات پیدا کنند اما می‌گوید: «بی‌انصافی است که مالیت‌دهنده‌ها یعنی کسانی که بحران را بوجود نیاورده‌اند، بخواهند برای خروج از آن با پرداخت مالیات‌های سنگین هزینه بدهند. اتحادیه اروپا، مدافع اروپا بوده است. اگر یورو نبود، مسلما اروپا نیز امروز در دام این بحران قرار می‌گرفت.» ماریو بارگاس یوسا از تغییر رای‌اش و بحث‌ و جدل‌های بعد از آن ترسی ندارد. او مخالف تجاور به عراق بود اما بعدها در سال ۲۰۰۳ از جنگ عراق حمایت کرد. یوسا از مصیبت‌های عراق چشم‌پوشی نمی‌کند و جنگ عراق را تراژیک توصیف می‌کند اما توازن را کاملا منفی نمی‌داند. در همین باره می‌گوید: «برای اولین بار عراق دولتی با رای مردمی دارد. به اعتقاد من شخصیتی چون صدام حسین دیگر در این کشور تکرار نخواهد شد و به نظر من عراق پیش به سوی نوعی از دموکراسی کثرت‌گرا خواهد رفت.»

بارگاس یوسا به تغییرات دموکراتیک در آمریکا و انگلستان امیدوار است و این تغییر نسل را در ایده‌های باروک اوباما طنین‌اندار می‌بینید. می‌گوید: «به نظر من خیلی خوب است که آمریکایی‌ها یک سیاه‌پوست را به کاخ‌ سفید ببرند.» یوسا تونی بلر را مرید حقیقی مارگارت تاچر می‌دانست و او را به این خاطر تحسین می‌کرد اما پایان دوره حزب کارگر در انگلستان را غم‌انگیز نمی‌داند. یوسا می‌گوید: «اگر به دموکراسی اعتقاد داشته باشید، به ایده الترناتیو [با اغماض: جایگزین] نیز اعتقاد خواهید داشت. الترناتیو در انگلستان کاملا جا افتاده است و به همین خاطر از خیلی کشورهای دیگری که من در آنجا زندگی‌ کرده‌ام، دموکراتیک‌تر است. دموکراسی تنها یک عرف نیست بلکه یک جوهر است.»

به اعتقاد ماریو بارگاس یوسا، روح آمریکا لاتین در خطر است. این خطر از «هوگو چاوز» در ونزوئلا گرفته تا «اوا مورالس» در بولیوی گسترده است. می‌گوید: «این رهبران مثل یک نوار ضبط صوت خراب هستند که مدام یک چیز را تکرار می‌کنند، یک کلیشه، یک هراس و یک سیاست را.» یوسا این روزها مدافع «چپ دموکرات» است، سیستمی که امروزه رئیس‌جمهور «لولا» در برزیل یا «میشل باشله» در شیلی پیاده کرده است. یوسا توجه امروز ایالات متحده را به عراق، خاورمیانه و چین می‌داند و به همین خاطر خوش‌بین است که به این طریق آمریکای لاتین خودش سرنوشت خودش را اصلاح می‌کند. یوسا می‌گوید: «[نوبت من به سر رسیده] و مطمئنم که چاوز و مورالس خوراک رمان‌ و ادبیات نسل جدیدی از نویسندگان خواهند بود و باید منتظر قضاوت ادبیات باشیم.» یوسا می‌گوید: «به زودی کتابی درباره چاوز نوشته می‌شود. کمی صبر کنید تا ونزوئلایی‌ها او را شبیه‌سازی کنند.»

صفحه‌‌ ویژه‌ «یوسا» در سیب گاززده | ترجمه‌: سعید کمالی‌دهقان، فارس، ۱۵ مهر ۱۳۸۷

گفت‌وگوی «لوموند» با ژوزه ساراماگو

مهر ۸م, ۱۳۸۷

«ژوزه ساراماگو» برخلاف خیلی از نویسنده‌ها از گفت‌وگو فرار نمی‌کند، اتفاقاً زیاد هم مصاحبه می‌کند، با طمانینه و آرامش می‌نشیند روبه‌روی شما و حرف‌های‌تان را گوش می‌کند و جواب‌تان را می‌دهد. نمونه آن تازه‌ترین گفت‌وگویی است که روزنامه فرانسوی «لوموند» به مناسبت سالروز تولدش- ۱۶ نوامبر- با او انجام داده. محور اصلی این گفت‌وگو رمان «کوری» و ارتباطش با رمان «بینایی» است. «کوری» برای اولین بار جایزه نوبل ادبیات را نصیب یک نویسنده پرتغالی کرد و در ضمن اولین کتابی است که از «ساراماگو» به فارسی ترجمه شده. «کوری» در ایران با استقبال خوبی روبه‌رو شد تا جایی که تا به حال چند ترجمه از آن ارائه شده. «ساراماگو» نه سال بعد کتابی نوشت به نام «بینایی» که به اعتقاد بسیاری مکمل «کوری» است. کتابی که به قول «ساراماگو» با آن که از قبل قرار نبوده دنباله «کوری» باشد اما به خاطر شرایط محیطی دنیای داستان‌های او این ویژگی را پیدا کرده. «بینایی» از سیاسی‌ترین کتاب‌های او است. «ساراماگو» که اسمش نام گیاهی است که در پرتغال می‌روید و غذای تهیدستان است، اکنون در اسپانیا زندگی می‌کند و نام آخرین کتابش که امسال منتشر شده، «خاطرات کوچک» است که به پرتغالی نوشته شده و هنوز هم به زبان دیگری ترجمه نشده است. «ساراماگو» از منتقدین دموکراسی است و معتقد است دموکراسی به بن‌بست رسیده و چاره دیگری باید اندیشید.

***

پس از دریافت جایزه‌‍ نوبل سال ۱۹۹۸، احساس نکردید مسوولیت‌هایی جدیدی پیدا کرده‌اید؟

بله، همین‌طور است، برای آن که اولین نویسنده پرتغالی‌زبانم که این افتخار نصیبش شده. برای همین، این احساس را داشتم که در بالاترین نقطه ادبیات صدساله پرتغال ایستاده‌ام و در دسترس همگانم. هرجا دعوتم می‌کردند می‌رفتم: برزیل، موزامبیک و همین‌طور پرتغال. کسانی را می‌دیدم که از این ماجرا احساس شادمانی و غرور می‌کردند، افرادی که حتی چیزی از من نخوانده بودند، اما خوشحال بودند. وظیفه‌ام را هم به عنوان نویسنده و هم شهروند انجام داده بودم. اما این جایزه چیز دیگری را تغییر نداد و من هم همان آدمی که بودم باقی ماندم و حسابی تعجب می‌کردم هر وقت کسی می‌گفت: «تو نوبل بردی!»

با آن که همیشه از تمثیل و حکایت استفاده می‌کنید، اما به نظر می‌رسد پس از «کوری» بیشتر با واقعیت روبه‌رو شدید.

بعد از «انجیل به روایت عیسی مسیح»، احساسم این بود که روند مشخصی را پیدا کرده‌ام، طوری که زیاد توی چشم نزند. ایماژی داشتم و آن را «مجسمه سنگی» می‌نامیدم. مجسمه ظاهر آن بود و سنگ باطنش. تا موقع نوشتن کتاب «انجیل به روایت عیسی» تنها کاری که می‌کردم این بود که ظاهر مجسمه را توصیف کنم. بعد از «کوری» و رمان‌هایی که بعد از آن نوشتم، رفته‌ام سراغ باطن مجسمه؛ جایی که سنگ نمی‌داند مجسمه است و تلاشم این بوده در سوالی که همیشه از خودم می‌پرسم، نقاط دورتری را هم ببینم و سوال این است: «زندگی یعنی چه؟»

«بینایی» انگار که ادامه «کوری» است، این تصمیم را قبلاً گرفته بودید؟

مسلماً نه. از وقتی که شروع به نوشتن «بینایی» کردم، اصلاً به نیاز یا حتی احتمال ارتباط بین این کتاب و «کوری» فکر نمی‌کردم. وقتی داشتم کتاب را می‌نوشتم، متوجه شدم که این موضوع اجتناب‌ناپذیر است؛ چون آن شرایط کوری استثنایی که خلق کرده بودم و درد و رنجی که آنجا وجود داشت و همه آنها تنها به کمک آگاهی و ذهنیت من می‌توانست پیش برود. در حین این ماجرا، باید نگاهمان را به سطح اشیا هم معطوف کنیم. باید کمی ایستاد، سکوت کرد، فکر کرد و تنها به نتایج کوری‌ که امروزه به‌وجود آمده نیندیشید، بلکه عوامل به‌وجود آورنده آن را هم در نظر گرفت.

«بینایی» سیاسی‌ترین و شورشی‌ترین کتاب شما است؟

همیشه تمایلات سیاسی در رمان‌هایم داشته‌ام و البته «بینایی» سیاسی‌ترین آن‌ها است چون در این کتاب درباره رأی سفید حرف می‌زنم و از این جهت شورشی‌ترین آنها هم محسوب می‌شود. در پرتغال موضوعات پرسروصدا زیاد است، موضوعاتی که تحملش را ندارند. مرا متهم می‌کنند که قصد تخریب دموکراسی را دارم. چون می‌خواستم این نتیجه را از کتاب بگیرم که رأی سفید ایجاد ترس می‌کند. در صحنه‌یی از کتاب ماریو سوئارز رئیس‌جمهور پیشین جمهوری پرتغال می‌گوید: «چرا نمی‌فهمید؟! آمار پانزده درصدی آرای سفید به معنای شکست دموکراسی است.» شکست واقعی شرکت نکردن آن پنجاه درصدی است که در انتخابات غایبند؛ چون کسی که رأی سفید می‌دهد، لااقل حرکتی می‌کند و عملی انجام می‌دهد. برای رأی سفید تبلیغات راه نینداخته‌ام، تنها در میان شهروندان هستم و می‌گویم: «آن چیزی که شما به ما ارائه داده‌اید، کافی نیست. چیز دیگری باید اختراع کرد، یا لااقل باید دموکراسی را نجات داد.» البته می‌دانم که این حرفم کمی متناقض است؛ چون یک کمونیست دارد این حرف را می‌زند. هنوز هم این را می‌شنوم که می‌گویند: «کمونیسم همیشه روزگار قصدش این بوده که دموکراسی را خراب کند.» در حالی که برعکس به هیچ وجه این‌طور نیست.

این عکس‌العمل را چطور می‌بینید؟

در عصری زندگی می‌کنیم که می‌توان بر سر هر موضوعی بحث و گفت‌وگو کرد، اما عجیب اینجاست که موضوعاتی هم هست که درباره‌اش بحث نمی‌شود، مثل دموکراسی. خیلی عجیب و غریب است که کسی حاضر نیست کمی درباره ماهیت دموکراسی تامل کند، اینکه برای چه کسی و چه چیزی سود دارد؟ مثل «سنت ویرژ» [حضرت مریم] است که کسی جرات ندارد به آن دست بزند. همه فکر می‌کنند دموکراسی یک چیز خدادادی است. به نظر من باید درباره این موضوع در سطح بین‌المللی گفت‌وگو کرد و مطمئنم که نتیجه این می‌شود که در دموکراسی زندگی نمی‌کنیم، که دموکراسی جز ظاهر قضیه چیزی نیست.

چرا؟

معلوم است که در جواب من می‌گویند، تا زمانی که شهروند هستی و رای می‌دهی می‌توانی دولت یا رئیس‌جمهور را تغییردهی، اما موضوع فقط به اینجا محدود نمی‌شود. اما غیر از این، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ چون قدرت اصلی دنیای امروز قدرت اقتصادی و مالی است و توانایی اصلی در دست سازمان‌ها و نهادهایی چون «سازمان اقتصاد جهانی» یا «سازمان پول جهانی» است و آنها هم دموکراتیک نیستند. ما در یک پلوتوکراتی زندگی می‌کنیم. عبارت قدیمی «دموکراسی، حکومتی از مردم و برای مردم» امروز به عبارت «حکومتی از ثروتمندان برای ثروتمندان» تبدیل شده.

در کتاب «تاریخ محاصره لیسبون» یکی از شخصیت‌ها می‌گوید:«سپاس کسی را که «نه» می‌گوید، چرا که پادشاه زمین باید آن را بیاموزد. (…) پادشاهی زمین به آن دسته تعلق دارد که این هوش و ذکاوت را دارند که «نه» را وقتی که کارکرد «بله» دارد، بگویند.» این همان چیزی است که اینجا مطرح می‌کنید؟

«نه» برای من واژه بسیار مهمی است. در ضمن، هر انقلابی هم یک جور «نه» گفتن است دیگر. اما مشکل طبیعت بشر این است که این «نه» کم‌کم به «بله» تبدیل می‌شود و این زمانی اتفاق می‌افتد که روح انقلاب و خلوصی که دارد ظرف بیست یا سی سال تغییر می‌کند و واقعیت چیز دیگری می‌شود. با وجود همه اینها، همه درباره انقلابی حرف می‌زنند که دیگر وجود ندارد. این ماجرا مثل «آزادی» می‌ماند: جرمی که فی‌نفسه مرتکب شده…

حتماً از موضع منفی دولت فرانسه در برابر اتحادیه اروپا راضی هستید؟

راستش نمی‌دانم فرانسه چه رأیی داده، اما از این ماجرا استقبال می‌کنم. فرهنگ فرانسه برای من اهمیت زیادی دارد، اما به نظرم فرانسه آن فانوس فرهنگی را که قبلاً در دستش بوده، دیگر ندارد. اگر بتواند به گذشته‌اش برگردد که هم برای اروپا و هم برای جهان خوب می‌شود.

در «بینایی» بحثی را مطرح می‌کنید که در آن بعضی از دولت‌ها از تروریسم و ترس به‌عنوان ابزار استفاده می‌کنند …

سوءاستفاده این‌چنینی همیشه وجود داشته. بعد از یازده سپتامبر این موضوع را بهتر می‌شود دید. ایالات متحده در مقابله با تروریسم اسلامی و روش‌هایی که به این منظور استفاده کرده، خود دچار تروریسم شده. ایالات متحده این را خوب می‌داند. مشکل اینجا است که تروریسم امریکا خیلی عادی به نظر می‌رسد و هیچ‌کس تعجب نمی‌کند. هر وقت که دولتی نوع متفاوتی از تروریسم را مرتکب می‌شود، با گونه‌یی دیگر از تروریسم مواجه می‌شود.

با این کتاب معلوم می‌شود که به گفته خودتان پایبندید، اینکه «هرچه پیرتر شویم، آزادتریم و هرچه آزادتر شویم، تندروتریم»

برعکس، پیری هیچ ربطی به آزادی ندارد. به هر حال، خود من، وقتی با این امر مواجه شدم، به جز آزادی با چیزهای دیگری هم برخورد کردم و همان‌طور که در این کتاب معلوم است، تندروتر شده‌ام، جایی در کتاب آمده: «سگ گفت: یالا»، این سگ من، شما و همه ما هستیم. تا امروز خیلی حرف زده‌ایم و درباره خیلی از چیزها بحث کرده‌ایم، بی آن که چیزی بشنویم. به‌خاطر همین است که باید صدا را بلند کرد. بله به نظر من زمان فریاد زدن فرارسیده.

لینک مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «ژوزه ساراماگو» | منبع: ترجمه‌ سعید کمالی‌ دهقان، اعتماد، ۱۱آذر ۱۳۸۵