عکس‌های منتشر نشده و ناگفته‌های زندگی سلینجر

بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸

بریژیت باردو دختر بانمکی است

حالا یک هفته‌ای می‌شود که سلینجر از دنیا رفته و دیگر جناب نویسنده نیست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایی که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند ساخت، برای روجلد کتاب‌هایش طرحی جدید کشید، از داستا‌ن‌هایش اقتباس سینمایی کرد و آن‌طور که «جان دیوید کالیفرنیا» چند ماه پیش می‌خواست و سلینجر با وکیل به جانش افتاد و نشد، ادامه‌ی ناتوردشت را نوشت. در همین یک‌هفته‌ی گذشته چهار قطعه عکس جدید از سلینجر منتشر شده که متعلق است به مجموعه‌ی شخصی «لیلیان راث». لیلیان از قدیمی‌های نیویورکر است که بیش از نیم‌قرن با سلینجر دوست بوده و حالا به‌همراه دوستانش در این هفته‌نامه‌ یادنامه‌ای برای او منتشر کرده است.   

یکی از این عکس‌ها سلینجر را با چهره‌ای آرام و نگاهی بی‌دلهره به‌تصویر کشیده که در سنترال پارک منهتن در کنار پسرش متیو، دخترش پگی، دوستش لیلیان و پسر او اریک ایستاده است و خوش‌گذرانی می‌کند. در سه قطعه عکس دیگر هم سلینجر آرام و متینی را می‌بینیم که پسر لیلیان راث را در حالت‌های مختلفی در آغوش گرفته است. تا همین‌ جای کار کافی است که سلینجر واقعی با تصویر خیالی‌ای که خیلی از مشتاقانش از او در ذهن خود ساخته‌اند، مطابقت نکند. شما هم شاید سال‌ها سلینجر را همان‌شکلی مجسم کرده باشید که در یکی از معدود عکس‌های معروفش هست. همانی که سلینجر در آن با مشت‌هایی گره کرده و چهره‌ای برافروخته قصد دارد عکاس مزاحم را از خود دور کند. خیلی‌های ما سلینجر را همان‌طور در ذهن داریم، سلینجر اخمو، عصبانی و منزوی که در خانه را به روی همه بسته، دور حیاط خانه‌اش حصار کشیده و روزگار را در انزوای خود به‌تنهایی سپری می‌کند، به‌ندرت مسافرت می‌رود، از خانه‌اش بیرون نمی‌آید و حوصله کسی را ندارد اما کافی‌ست که مطالب یادنامه‌ی نیویورکر یا مصاحبه‌ی نیویورک‌تایمز با همسایه‌های آقای نویسنده یا گفت‌وگوی همسر سلینجر با یکی از روزنامه‌ی محلی نیوهمپشایر را بخوانیم تا ذهنیت‌مان درباره‌ی این نویسنده‌ی آمریکایی تغییر کند.

مهم‌ترین سئوالی که پس از خواندن این مطالب در ذهنمان شکل می‌گیرد این است که آیا اصلا سلینجر آن‌طور که سالیان سال توصیفش می‌کردند، منزوی بوده؟ آیا این همه سال تنها زندگی می‌کرده؟ تفریحی نداشته؟ بیرون نمی‌رفته؟ واقعیت این است که در همین چند مطلبی که در یک هفته‌ی گذشته با قلم دوستان سلینجر نوشته شده، آدم تازه‌ای به‌جای سلینجر در ذهنمان شکل می‌گیرد. کسی که برخلاف تصورمان مهربان بوده، مسافرت می‌رفته، دوستان خودش را داشته، اهل رفت ‌و آمد بوده، خرید می‌رفته، هر از چند گاهی در مراسم کلیسا شرکت می‌کرده، از دوستان پسربچه‌ها و دختربچه‌های محل بوده و برای خودش برو و بیایی داشته است. سلینجر در واقع در دنیایی زندگی می‌کرده که خودش دوست داشته و این همه سال از این می‌ترسیده که شهرت یا مزاحمت اصحاب رسانه او را از زندگی‌ای بازدارد که در همه‌ی این‌ سال‌ها از آن بهره‌مند بوده است.

لیلیان راث در مطلب هفته‌ی گذشته خود در نیویورکر می‌نویسد که سلینجر عاشق نیوهمپشایر بوده اما هر از چند گاهی هم محض تفریح بابت دیدن او و سردبیر سابق نیویورکر «بیل شاون» به نیویورک می‌رفته و شام را با آن‌ها سپری می‌کرده است. «کولین اونیل» بیوه‌ی سلینجر هم پس از درگذشت همسرش از اهالی شهر هزار و پانصد نفری کورنیش نیوهمپشایر بابت رعایت حریم شخصی خالق ناتوردشت تشکر کرده است و گفته که سلینجر یک سال پس از انتشار ناتوردشت به کورنیش نقل مکان کرد و تا پایان عمر آنجا را محیط امنی برای خود به حساب آورد. وی در همین رابطه با ارسال ایمیلی به یکی از نشریات محل گفته: «کورنیش مکان بی‌نظیری است. مکان زیبایی که همسرم را از مابقی دنیا دور نگه داشت و او را محافظت کرد و حق او را برای داشتن یک زندگی خصوصی محترم شمرد. امیدوارم که کورنیش برای من هم سالیان سال همین کار را بکند.»

نیویورک‌تایمز در همین باره به سراغ هم‌محلی‌های سلینجر رفته و با کسبه و ساکنان کورنیش گفت‌وگو کرده است. یکی از اهالی محل به نام «پیتر برلینگ» در همین باره گفته: «یکی از مشغولیت‌های ما این بود که آدم‌هایی که سراغ جری [سلینجر] می‌آمدند را سر کار بگذاریم و دست‌ به سرشان بکنیم. همه‌شان دیوانه‌وار دنبال این می‌گشتند که یک‌جوری با نویسنده‌ی بزرگ حرف بزنند.» یکی دیگر از ساکنان شهر نیز می‌گوید: «این جور آدم‌ها همیشه مایه‌ی خنده ما می‌شدند و بسته به اینکه چقدر طول می‌کشید تا ناامید بشوند و راهشان را بکشند و بروند، ما از خنده روده‌بر می‌شدیم.»

نیویورک‌تایمز همچنین نوشته که سلینجر در رمان ناتوردشت از زبان «هولدن کولفیلد» گفته که هیچ‌جای دنیا آرام و زیبا نیست اما در دنیای واقعی شهر کوچک کورنیش برای سلینجر یک‌ عمر بهشت روی زمین بوده است، جایی که سلینجر در عصرانه‌های کلیسا حضور مرتب داشته و وقتی روزنامه می‌خریده به اهالی محل سلام و علیک می‌کرده و وقتی اداره‌ی آتش‌نشانی یک بار نوشته‌هایش را از خطر آتش‌سوزی نجات داده، برایشان پیام تشکر فرستاده است. کتابدار کتابخانه‌ی «فیلیپ رید» شهر به خبرنگار نیویوک‌تایمز گفته: «سلینجر منزوی نبود. اتفاقا خیلی هم اجتماعی بود.» یکی از دیگر ساکنان محل هم گفته: «همه‌ی ساکنان کورنیش به حریم شخصی سلینجر احترام می‌گذاشتند و کسی قصد بی‌احترامی به او را نداشت. اهالی محل سلینجر را به‌عنوان یک فرد معمولی پذیرفته بودند، نه فقط به‌عنوان نویسنده‌ی رمان ناتوردشت. سلینجر فقط می‌خواست زندگی‌اش را بکند و چیز دیگری نمی‌خواست.»

به‌گفته‌ی ساکنان کورنیش، سلینجر عاشق محل سکونت خود بود، تا همین چند سال گذشته در انتخابات شرکت می‌کرد و رای می‌داد و در انجمن شهر حضور پیدا می‌کرد و هر روز از فروشگاه مواد غذایی «پلین‌فیلد» خرید می‌کرد. گاهی به سوپرمارکت «پرایس چاپر» می‌رفت و ناهارها را در رستوران «ویندزور دینر» می‌خورد. مرتب کتابخانه می‌رفت و در میهمانی‌ها شرکت می‌کرد. یک فروشنده محله‌ی زندگی سلینجر می‌گوید: «آقای سلینجر و همسرش کولین اونیل خیلی بخشنده بودند. آقای سلینجر عاشق عصرانه‌های کلیسا بود و مرتب در برنامه‌ها شرکت می‌کرد و آخرین باری که ایشان را دیدم در ماه دسامبر بود. آقای سلینجر از معدود آدم‌هایی بود که به بچه‌های محل چند دلاری انعام می‌داد.» یکی دیگر از همسایه‌های سلینجر هم می‌گوید که کم‌سن‌وسال‌های محل گاهی در خانه‌ی سلینجر را می‌زدند و برخورد سلینجر با آن‌ها همیشه از روی مهربانی بود: «آدم بزرگ‌هایی که در خانه را می‌زدند برخورد دیگری می‌دیدند اما بچه‌ها نه، با بچه‌ها طور دیگری رفتار می‌شد.»

«کولین اونیل» آخرین همسر سلینجر است که در سال ۱۹۸۸ با اختلاف سنی چهل سال با سلینجر شصت‌و‌نه ساله ازدواج کرد. دختر سلینجر بعدها در کتاب خاطراتش می‌نویسد که یک‌بار از زبان کولین شنیده که سلینجر و همسرش قصد دارند بچه‌دار شوند. برخلاف تصور خیلی‌ها، سلینجر تا پایان عمر تنها نبوده و از زندگی خانوادگی و ارتباطات اجتماعی برخوردار بوده. او همان‌طور که یکی از همسایگانش گفته، عاشق بچه‌ها بوده است. لیلیان راث نیز در مطلب اخیرش می‌نویسد: «سلینجر با همه‌ی وجود عاشق بچه‌ها بود. اصلا این‌طور نبود که مثل بعضی‌ها تظاهر کند که بچه‌ها را به‌خاطر پاکی‌شان دوست دارد.» علاقه‌ی بی‌اندازه‌ی سلینجر به کم‌سن‌وسال‌ها، در عکس‌های تازه منتشرشده‌اش هم پیداست. منتقدان بسیاری نیز رمان «ناتوردشت» را نمونه‌ای خوبی می‌دانند از دنیایی که سلینجر دوست ‌داشته هیچ‌وقت از آن بیرون نیاید، یعنی دنیای بچگی. خیلی‌ها نیز معتقدند که سلینجر از بزرگ‌شدن متنفر بوده و این را به‌خوبی از زبان قهرمانش «هولدن کولفیلد» بیان کرده است.

لیلیان راث همچنین در مطلب خود زمانی را به‌یاد می‌آورد که سلینجر و بچه‌هایش به لندن مسافرت کردند و دوران خوشی داشتند. راث می‌نویسد: «سلینجر عاشق فیلم‌ بود. خیلی کیف می‌داد که درباره‌ی فیلمی با سلینجر بحث‌ کنی.» وی همچنین در این باره خاطره‌ای تعریف می‌کند: زمانی «بریژیت باردو» از آقای نویسنده اجازه گرفت که بر اساس یکی از داستان‌هایش فیلم بسازد. سلینجر در این بار به لیلیان گفته: «به‌اش اجازه می‌دهم. باور کن. دختر بانمک و بااستعدادی است و محض خنده هم که شده به این یکی اجازه می‌دهم.»

لیلیان راث در پایان مطلبش در نیویورکر خاطره‌ی جالبی را از این نویسنده‌ی آمریکایی نقل می‌کند: سلینجر روزی برای خرید یک دستگاه ماشین لباس‌شویی «می‌تگ» وارد فروشگاهی شد و با فروشنده‌ای برخورد کرد که از قیافه‌اش معلوم بود که خواننده‌ای معمولی است و از «جان راسکین» عبارتی را نقل‌‌قول آورد که مضمونش این‌طور بود: جایی که کیفیت حرف اول را بزند، نمی‌شود سر قیمت چانه زد. سلینجر که از این کار فروشنده‌ی غریبه شگفت‌زده شده بود، در نامه‌ای به لیلیان می‌‌نویسد: «هنوز عاشق این‌جور خواننده‌ها هستم، خواننده‌هایی معمولی. همه‌ی ما روزی خواننده‌ای معمولی بوده‌ایم.» سلینجر همان‌طور که راث تعریف می‌کند، عاشق خواننده‌های معمولی بود، خواننده‌هایی که هنوز حرفه‌ای کتاب نمی‌خوانند و بدون توجه به نقدها و پیش‌داوری‌های دیگران، داستانی می‌خوانند و به فراخور آن چیزی که دستگیرشان می‌شود، درباره‌اش نظر می‌دهند. همان‌طور که سلینجر می‌گوید، بزرگتر که می‌شویم، حرفه‌ای‌تر که داستان می‌خوانیم، کمتر به برداشت‌های شخصی‌امان اعتماد می‌کنیم.

«تیم بیتز» از ویراستارهای انتشارات پنگوئن هم در مطالبی در روزنامه‌ی گاردین نوشته که در سال‌های ۱۹۹۳ پنگوئن تصمیم گرفت که چهار کتاب از داستان‌های سلینجر را منتشر کند و به‌همین منظور قصد داشت که رو‌ی‌جلد تازه‌ای طراحی کند. بیتز می‌نویسد که طرح‌های جدید را برای مدیربرنامه‌ی سلینجر در نیویورک فرستاد و با کمال تعجب چند وقت بعد نامه‌ای از خود سلینجر به دستش رسید. می‌نویسد: «باورم نمی‌شد. انگار که از خود خدا برایم نامه آمده باشد.» بیتز در مطلب خود توضیح می‌دهد که نامه‌ای سلینجر با یکی از ماشین‌تحریرهای قدیمی تایپ شده بوده و منظم و بدون هیچ غلطی نوشته شده بود. سلینجر در آن نامه با تشکر از بیتز از او خواسته بود که تغییراتی جزئی اعمال کند و از انتشار توضیحات اضافی در پشت‌جلد کتاب‌ها خودداری کند. بیتز تغییرات را اعمال کرد و دوباره برای سلینجر فرستاد و این‌بار سلینجر با ارسال پیامی تشکر کرد و با طرح‌های تازه موافقت کرد. سلینجر همچنین چندی پیش از مرگش، با طرح پنگوئن برای رو‌جلد جدید چهار کتاب خود موافقت کرده بود. گاردین در مطلبی پس از درگذشت سلینجر، این رو‌جلدهای جدید را برای نخستین بار منتشر کرد.  

مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده | منبع: سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد

درباره‌ی «هومر و لنگلی»؛ رمان جدید دکتروف

بهمن ۵م, ۱۳۸۸

اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا

«ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد. روزی معلم دبیرستانش از او خواست تا همچون دیگر همشاگردی‌هایش با آدم شاخصی گفت‌وگو کند و زندگی‌نامه‌‌ی او را بنویسد. دکتروف که آن روزها ادگار صدایش می‌زدند، مطلبی ارائه داد درباره‌ی یکی از بازماندگان هولوکاست به نام «کارل» که در نیویورک زندگی می‌کرد، حبه‌ی قند را مثل قدیمی‌های اروپا‌ بین دندان‌هایش می‌گذاشت و چای می‌نوشید و دربان یکی از ساختمان‌های شهر بود. معلم ادگار که از نوشته‌ی شاگردش شگفت‌زده شده بود، از او خواست که از «کارل» عکس بگیرد تا مطلب او را در روزنامه‌ی مدرسه منتشر کند. ادگار اما در پاسخ گفت: «نه، امکانش نیست. کارل خیلی خجالتی‌‌ست و نمی‌شود از او عکس گرفت.» معلم اما بر خواسته‌‌اش پافشاری کرد تا آنکه ادگار مجبور شد واقعیت را اعتراف کند: «کارلی وجود ندارد، همه را از خودم درآوردم.» ادگار لورنس جوان از آن درس نمره‌ی قبولی نگرفت اما این روزها در هفتاد و هشت سالگی با انتشار یازده رمان در طول نیم قرن زندگی، خود به «اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا» تبدیل شده است. «جویس کرول اوتس» همزمان با انتشار «هومر و لنگلی» رمان جدید دکتروف، در هفته‌نامه‌ی «نیویورکر» یادداشتی نوشته و دکتروف را به‌خاطر روایت داستان اسطوره‌های تاریخ صد و پنجاه سال پیش آمریکا ستایش کرده و او را اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا لقب داده است.

دکتروف این روزها با انتشار رمان «هومر و لنگلی» بار دیگر توجه منتقدان و علاقه‌مندان ادبیات را به آثار خود جلب کرده است. وی در «هومر و لنگلی» به واقعه‌ای رجوع کرده که خود او هم آن را از کودکی‌هایش به‌ خوبی به ‌یاد می‌آورد. ماجرا از این قرار است که در دهه‌ی چهل میلادی داستان زندگی دو برادر به نام‌های هومر و لنگلی کالیر توجه‌ی ساکنان شهر نیویورک را به خود جلب می‌کند. هومر و لنگلی برادران عجیب‌غریبی بودند که در محله‌ی هارلم منهتن شهر نیویورک زندگی می‌کردند و از سالیان سال قبل ارتباطشان را با همه‌ی دوستان و آشنایان‌شان قطع کرده‌ بودند و سر کار نمی‌رفتند و به‌شدت گوشه‌گیر بودند. این دو برادر در طول زندگی خود میزان قابل توجهی زباله، وسائل کهنه و عتیقه و اشیاء و ابزارآلات مستعمل جمع آوری می‌کردند و همه‌ی آن‌ها را در خانه‌‌اشان در خیابان ۱۲۸ ام منهتن انبار می‌کردند تا شاید روزی به کارشان بیاید. همسایه‌های برادران کالیر بارها آن‌ها را دیده بودند که در خیابان‌های اطراف پرسه می‌زدند و از سطل زباله‌های خیابان‌های نیویورک تکه نان و پسمانده‌ی غذا جمع می‌کردند اما با وجود تمام شایعات هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که پس از مرگ برادران کالیر در سال ۱۹۴۷ و پیدا کردن جسد آن‌ها و تخلیه‌ی کامل همه‌ی این زباله‌ها از منزل‌شان، نزدیک به ۱۵۰ تن آت و آشغال، روزنامه‌ باطله، کالسکه بچه، اشیاء قدیمی، وسائل بدردنخور و خلاصه هزار جور زباله از خانه‌ی آن‌ها بیرون بیاید. داستان زندگی برادران کالیر پس از مرگشان دهان به دهان گشت و حتی تخلیه‌ی خانه‌اشان بیش از یک هفته طول کشید و هزاران نفر با کنجکاوی فراوان فرایند تخلیه این زباله‌های را از نزدیک نگاه کردند و بعد روزنامه‌ی تایمز درباره‌اشان مقاله نوشت و تکه‌ای از تاریخ و افسانه شهر نیویورک شدند.

واقعیت این است که برادران کالیر که چهار سال با هم اختلاف سن داشتند، فرزندان خانواده‌ی متمولی بودند. پدرشان هرمان کالیر متخصص بیماری‌های زنان بود و هردوی این برادرها از تحصیلات خوبی برخوردار بودند. هر دو در دانشگاه کلمبیا تحصیل کردند، هومر حقوق خواند و لنگلی مهندسی گرفت و علاقه زیادی هم به اختراع داشت. لنگلی پیانو می‌زد و چندین و چند وسیله هم ساخت که یکی از آن‌ها ژنراتوری الکتریکی بود که از روی ژنراتور مدل «فورد» شبیه‌سازی شده بود. خانواده‌ی کالیر در سال ۱۹۰۹ به محله‌ی هارلم منهتن نقل‌مکان کردند که در آن زمان برخلاف این روزها، محله‌ی خوبی بود و ساکنان ثروتمندی داشت. در سال ۱۹۱۹ پدر برادران کالیر خانواده را ترک کرد و چند سال بعد هم درگذشت. جزئیات دقیقی از این اقدام پدر در دست نیست و معلوم نیست که آیا مادر برادران کالیر هم همراه با پدر از آن‌ها جدا شده بود یا نه اما با مرگ پدر در سال ۱۹۲۳ و سپس مرگ مادر در سال ۱۹۲۹ هومر و لنگلی وارث منزل پدری شدند و از آن زمان بود که شروع کردند به جمع‌آوری آت و آشغال.

با شروع این کار شایعات درباره‌ی زندگی این دو برادر قوت گرفت و دزدان زیادی به طمع پیدا کردن عتیقه‌ و وسائل قیمتی چند بار شیشه خانه‌اشان را شکستند و تلاش کردند که وسائل‌اشان را بدزدند. از این زمان هومر و لنگلی در و پنجره‌ی خانه‌اشان را آهن کشیدند و چفت و بست زدند و برای مقابله با دزدان و مزاحمان احتمالی، تله‌ دست‌ساز درست کردند و آن‌ها را در قسمت‌های مختلف منزل‌شان جاسازی کردند. در سال ۱۹۳۲ هومر کور شد و چندی بعد هم رماتیسم گرفت و مسئولیت پیدا کردن غذا و احتیاجات‌شان افتاد بر گردن لنگلی. از سال ۱۹۳۹ قبض‌هایشان را نپرداختند و شهرداری برق و آب و گاز و تلفن‌شان را قطع کرد و برای ادامه‌ی حیات به روش‌های دست‌ساز و خانگی پناه بردند و برای گرم‌کردن خودشان از چراغ نفتی استفاده کردند و تلاش کردند که با موتور ماشین، برق تولید کنند و آب مورد نیازشان را هم از پارک‌های اطراف فراهم می‌کردند.  

نخستین بار نام برادران کالیر در سال ۱۹۳۸ در روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز درج شد. علتش هم دعوایی بود که آن دو با شهرداری و بر سر پرداخت عوارض و پس‌دادن وام‌هایشان پیدا کردند. همسایه‌ها هم شایعه درست کرده بودند که این دو میلیون‌ها پول جمع کرده‌اند و نمی‌خواهند که آن‌ها را توی بانک بگذراند و روی خروار خروار اسکناس زندگی می‌کنند. در سال ۱۹۴۲ روزنامه‌ی نیویورک‌هرالد تریبیون با لنگلی گفت‌وگو کرد و درباره‌ی جمع‌آوری روزنامه‌ی باطله از او پرسید که وی این چنین جواب داد: «این روزنامه‌ها را برای هومر جمع می‌کنم. جمع می‌کنم که وقتی قدرت دیدش را دوباره به‌دست آورد بتواند خبرها را دنبال کند.» در ۲۱ مارس سال ۱۹۴۷ شخصی که خودش را معرفی نکرد با پلیس هارلم تماس گرفت و گفت که تصور می‌کند برادران کالیر مرده‌اند.

پلیس کار را آغاز کرد اما به‌خاطر آهن‌کاری‌های در و پنجره نتوانست وارد خانه شود و در نهایت گروهی هفت‌نفره دست‌به‌کار شدند و با شکستن پنجره و میله‌های آهنی آن اقدام به تخلیه زباله‌های خانه کردند چرا که همه‌ی خانه را آت‌ و آشغال گرفته بود. طبق گزارش‌هایی که بعدا منتشر شد، تعداد زیادی روزنامه، پنجره، در، طناب و وسائل مستعمل در اتاق‌خواب‌های برادران کولیر انبار شده بود. ابتدا جنازه‌ی هومر پیدا شد و طبق گزارش پزشک قانونی علت مرگش هم گرسنگی، کمبود آب بدن و سکته قلبی گزارش شد. تیم تخلیه کارش را ادامه داد و ابتدا نزدیک به ۱۹ تن زباله و وسائل کهنه از خانه بیرون آورد اما اثری از لنگلی نبود. شایعاتی سرگرفت که لنگلی ناپدید شده و حتی کسی هم گفت که او را دیده که سوار قطار شده است اما یک هفته بعد و با خروج بیش از صد تن از این جنس وسائل، جنازه‌ی لنگلی هم تنها چند متر آن‌ طرف‌تر از مکانی که جنازه‌ی هومر قرار داشت، پیدا شد. جنازه‌ی وی در حالی پیدا شد که انگار لنگلی خودش گرفتار یکی از تله‌های دست‌سازی شده بود که خودشان ساخته بودند.

سال‌ها پس از پیدا شدن جنازه‌ی برادران کالیر و تخلیه‌ی کامل خانه، شهرداری منزل آن دو را خراب کرد و پارک کوچکی در آن محل ساخت به نام برادران کالیر. بعدها ماجرای زندگی برادران کالیر در سال ۱۹۵۴ توسط «مارسیا داورنپورت» کتاب شد و تا به امروز چندین و چند کتاب و فیلم بر اساس زندگی آن‌ها ساخته شده است اما ایده‌‌ی رمان «هومر و لنگلی» وقتی برای دکتروف شکل گرفت که چند سال پیش گزارشی در تایمز خواند که همسایه‌های محله‌ی پارک برادران کالیر در هارلم شکایت کرده‌اند که نام پارک باید عوض شود. دکتروف در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، شصت سال از این ماجرا گذشته است و هنوز برادران کالیر، این موجودات بی‌آزار، هنوز هم دارند آدم‌های آن محله را اذیت می‌کنند.» دکتروف همچنین می‌گوید: «اینکه برادران کالیر خودشان را از بقیه‌ی دنیا جدا کرده و این‌ همه آت‌وآشغال جمع می‌کردند که ارثیه‌اشان باشد یا اینکه شاید فکر می‌کردند که در آینده به‌دردشان بخورد، به‌نظرم یک جور مسخره کردن همه‌ی چیزهایی‌ست که ما این‌روزها برای نگه‌داشتن‌شان پافشاری می‌کنیم.» دکتروف در جای دیگری هم می‌گوید: «سال‌های پایانی دوره‌ی ریاست جمهوری جورج بوش بود و من ناخودآگاه مادام یاد ماجرای زندگی برادران کالیر می‌افتادم. اینکه آینده‌امان رو به افول است.» جای دیگری هم می‌گوید: «مابین آت‌و‌آشغال‌های تخلیه شده پس از مرگ برادران کالیر، دفترچه‌ای بانکی هم بود که مقدار زیادی پول درش بود. برایم خیلی جالب است که هومر و لنگلی پول داشتند اما می‌رفتند دنبال مانده‌ی غذای دیگران. برایم جالب است که این‌همه وسائل کهنه جمع می‌کردند برای آینده‌شان.»

ای.ال. دکتروف می‌گوید که داستان خیلی ساده برایش شروع شد، شروع کرده به نوشتن و اولین جمله این بوده: «من هومر هستم، برادر کوره.» رمان «هومر و لنگلی» دکتروف از زبان هومر نوشته شده و دکتروف برای نوشتن‌اش تحقیق خاصی نکرده، همه را بر اساس همان جزئیاتی نوشته که از کودکی یادش مانده، به همین خاطر دست خودش را در داستان‌سرایی بازگذاشته و کمی واقعیت را هم تغییر داده است. مثلا در رمان دکتروف این هومر است که پیانو می‌زند نه لنگلی و همچنین زمان مرگ آن‌ها به سی سال بعد تغییر یافته است. دکتروف می‌گوید: «من از نسل همان میلیون‌ها جوانی هستم که هر وقت مادرشان وارد اتاق ریخت و پاشیده‌اشان می‌شده، داده می‌زده: خدای من! برادران کالیر! اصطلاح «برادران کالیر» برای مادران و بچه‌های نسل من در نیویورک یعنی اتاق ریخت و پاشیده.» دکتروف در ادامه می‌گوید: «همین موقع بود که من به خودم گفتم که برادران کالیر چیزی فرای آن داستانی هستند که ما می‌دانیم، آن‌ها قسمتی از افسانه‌ی نیویورک‌اند.» دکتروف در پاسخ به سئوالی درباره‌ی جابجایی واقعیت در داستان «هومر و لنگلی» می‌گوید: «وقتی داستان می‌نویسید، دستتان باز است. هیچ مرزی در کار نیست، می‌شود به همه‌جا پرواز کرد. می‌توانید مثل یک گزار‌شگر بنویسید، می‌توانید اعتراف کنید، می‌توانید ادای فیلسوف‌ها یا انسان‌شناس‌ها را دربیاورید، می‌توانید هر کاری که بخواهید بکنید.»

«هومر و لنگلی» نخستین رمانی نیست که دکتروف بر اساس یکی از وقایع تاریخی کشورش نوشته باشد. در واقع، دکتروف ید طولایی در نوشتن رمان‌هایی دارد که بر اساس وقایع تاریخی کشورش هستند، با این تفاوت که وی برای نوشتن کتاب‌هایش دست به تحقیقات گسترده نمی‌زند، گاهی مثل داستان «هومر و لنگلی» از خاطرات دوران کودکی‌اش بهره می‌برد و گاهی همچون رمان «رگتایم» با نگاه کردن به یک عکس درباره‌‌ی شروع به نوشتن می‌کند. وی در جواب به سئوال «تایم» درباره‌ی تفاوت بین یک مورخی که تاریخ می‌نویسد با رمان‌نویسی که تاریخ می‌نویسد، می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده و رمان‌نویس به شما می‌گوید که آن اتفاق چه‌طوری بوده، چه حسی بوده.» الگویی که دکتروف در رمان برادران کالیر به‌کار برده، همان الگویی‌ست که برای نوشتن دیگر رمان‌هایش همچون «رگتایم»، «بیلی باتگیت» و «راهپیمایی» استفاده کرده است. با این همه، دکتروف در هر کدام از رمان‌هایش یک جور وقایع‌نگاری کرده و نوع روایتش در هر کدام از این‌ها با دیگری متفاوت است. از این جهت، دکتروف مدام سبک‌اش را در روایت تغییر می‌دهد و با استایلیست‌هایی همچون همینگوی موافق نیست، در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، همینگوی مدام در یک سبک می‌نوشت و این باعث شد که در پایان عمرش رمان‌های ناموفقی چاپ کند.» 

بخت از همان کودکی با دکتروف یار بوده. پدرش به خاطر علاقه به «ادگار آلن پو» اسم پسرش را «ادگار» گذاشت اما دکتروف خود در این باره به‌طنز می‌گوید: «پدرم عاشق ادگار آلن پو بود. پدرم اصولا عاشق خیلی از نویسنده‌های بد بود و ادگار آلن پو بدترین آن‌هاست و این تا حدی مرا تسلی می‌دهد.» سال‌ها بعد دکتروف در پروژه‌ی فیلمی مشغول به‌کار شد که درباره‌ی غرب آمریکا بود و این باعث شد که اطلاعات خوبی از تاریخ غرب آمریکا جمع آوری کند و بعد بر اساس آن‌ها کتابی بنویسد به نام «به هارد تایمز خوش آمدید». خودش در این باره می‌گوید: «می‌خواستم شروع کنم به نویسندگی و ناگهان به خودم گفتم که چه چیزی بهتر از آنکه از این اطلاعات مفت و مجانی استفاده کنم و درباره‌اش رمان بنویسم.» دکتروف «به هارد تایمز خوش آمدید» را در سال ۱۹۶۰ منتشر کرد و بعد از آن دومین رمانش را نوشت که خود درباره‌اش به نیویورک‌تایمز می‌گوید: «و بعد رمان دومم را نوشتم، رمانی که هیچ چیز یادم نداد.» این‌ها اما همه مقدمه‌ای شد برای دکتروف تا رمان‌های «رگتایم» و سپس «بیلی باتگیت» را منتشر کند. کتاب‌هایی که شهرت خوبی برای دکتروف به ارمغان آوردند و هر دوی آن‌ها هم فیلم شدند و این روزها از آن‌ها با عنوان کلاسیک‌های ادبیات آمریکا نام برده می‌شود، رمان‌هایی که با ترجمه‌ی خوب «نجف دریابندری» به فارسی منتشر شده‌اند. دکتروف تا به امروز یازده رمان نوشته و از معدود نویسندگانی‌ست که برخلاف کهولت سنش همچنان خوب می‌نویسد و این روزها با همسرش هلن در منهتن نیویورک زندگی می‌کند و همچنان دوست دارد که کتاب را کاغذی بخواند تا اینترنتی و الکترونیکی. می‌گوید: «یک چیز بی‌نظیری درباره‌ی کتاب وجود دارد و آن این است که وقتی که نوشته شد دیگر برای ادامه‌ی حیاتش به انرژی خاصی احتیاج ندارد. کافی‌ست خوب نگه‌اش دارید تا یک عمر برایتان همان‌طور مفت و مجانی کار کند. من کماکان دلم می‌خواهد که کتاب را کاغذی بخوانم. از تجربه‌ی گردش در کتابفروشی لذت می‌برم. وقتی که وارد کتاب‌‌فروشی می‌شوی و با کتاب‌هایی روبرو می‌شوی که اصلا دنبا‌لشان نبودی و با چیزهای آشنا می‌شوی که فکرشان را هم نمی‌کردی، واقعا خیلی فوق‌العاده است.»

توضیح: این یادداشت با کمک فراوان از مطالب مختلفی نوشته شده که در نشریاتی چون نیویورکر، گاردین، نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست چاپ شده‌اند.

مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «ای ال دکتروف» در سیب گاززده | منبع: سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد

یادداشت مهدی سحابی درباره‌ی «اری دلوکا»؛ نویسنده‌ی ایتالیایی

آذر ۳م, ۱۳۸۸

مهدی سحابی هم همچون سروش حبیبی بود برای من. باید اعتراف کنم که سحابی و حبیبی را بیش از هر مترجم دیگری در ایران دوست می‌دارم. دیگر استادهای ترجمه‌ی ایران همچون مرحوم رضا سیدحسینی و ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری را هم دوست دارم اما سحابی و حبیبی برای من در جایگاه دیگری قرار دارند. علت علاقه‌ی زیادم به این دو شاید به‌خاطر انتخاب‌های بی‌نظیرشان باشد و همچنین پرکاری و دقت و ظرافت هر دو. خیلی کلیشه‌است که بگویم سحابی را به‌خاطر «در جستجو» دوست دارم. اغلب آدم‌هایی که «در جستجو» را خوانده باشند، حتما عاشق مهدی سحابی هم هستند. برای من اما خواندن ترجمه‌ی سحابی از پروست همان‌قدر لذت‌بخش است که خواندن فرانسوی خود پروست. این را یک‌بار به خود سحابی هم گفتم. چقدر مهربان بود و چقدر وقت گذاشت و برایم از دشواری‌های ترجمه‌ی پروست حرف زد. ماه‌ها پیش که برای آخرین بار سحابی را دیدم، یادم است که چقدر نگران «مرگ قسطی» بود، این‌که چرا نسبت به بقیه‌ی کتاب‌هایش کمتر درباره‌ی این کتاب صحبت می‌شود و حالا که دارم «مرگ قسطی» فردینان سلین را می‌خوانم افسوس می‌خورم که چرا زودتر نخوانده‌ بودمش و زودتر درباره‌اش با سحابی گفت‌وگو نکردم.

سحابی جدای ترجمه‌هایش آدم مهربان و دل‌نشینی بود. چندین مرتبه که از نزدیک دیدمش، خودمانی بود و گرم می‌گرفت و محبت از پشت عینک‌ به‌یادماندنی‌اش مثل نور خورشید می‌ریخت بیرون. سحابی را هم مثل حبیبی جدای ترجمه‌اش به شخصه دوست داشتم و از نشست و برخاست با او لذت می‌بردم. وقتی در جمع می‌دیدمش دوست داشتم کنار او شام بخورم، کنار او بنشینم و خلاصه با او هم‌کلام شوم. این فرصت اما زیاد برایم پیش نیامد و حالا مدام باید افسوس بخورم که کاش بیشتر و بیشتر می‌رفتم به دیدنش. اولین باری که با مهدی سحابی تماس گرفتم وقتی بود که به‌خاطر کتاب «مونته دیدیو، کوه خدا» که سحابی آن را به فارسی ترجمه کرده، با «اری دلوکا» نویسنده‌ی ایتالیایی این کتاب گفت‌وگو کردم و بعد از سحابی خواستم که در کنار گفت‌وگوی من یادداشتی بنویسد تا در روزنامه‌ی هم‌میهن چاپ شود. سحابی محبت کرد و نوشت و حالا که دو سال از این ماجرا می‌گذرد و این یادداشت سحابی هیچ‌جا در دسترس نیست، تصمیم گرفتم که آن را از روی دست‌خط دوست‌داشتنی‌اش که همان روزها برایم فرستاد تایپ کنم و بگذارم در سیب گاززده. گفت‌وگوی من با «اری دلوکا» را می‌توانید اینجا بخوانید و یادداشت مهدی سحابی درباره‌ی اری دلوکا را هم در پایین همین مطلب مطالعه کنید.

از میدان «نبرد مدام» تا حجره‌ی «کشیش کارگر»

مهدی سحابی: تا این اواخر در اروپا کسابی بودند که به ایشان می‌گفتند «کشیش کارگر». کشیش‌هایی معمولا از رده‌ی پایین سلسه مراتب کلیسایی که ضمن انجام حرفه‌ی روحانی‌شان به کاری هم، به طور موقت، اشتغال داشتند: کارگر کشاورز بودند یا در کارخانه کار می‌کردند و از این قبیل. هنوز هم شاید تک و توکی از آن‌ها در جاهای دورافتاده باشند، اما دیگر نسل‌شان رو به انقراض است. مثل نسل خود کارگر. دیگر چندان کارگری نمانده و در هر حال اگر هم مانده باشد دیگر به آن تعریف دو استاد ریشو در «مانیفست‌»شان نمی‌خواند که می‌گفتند: «چیزی ندارد که از دست بدهد، غیر از زنجیر‌هایش» (بخوان زنجیرهای بردگی سرمایه). الان کارگر اروپایی هیچ چیز نداشته باشد یک ماشین معمولا نو دارد، یعنی که مطابق تعریف دو استاد «خرده مالک» است، که بگذریم. البته در سرتاسر اروپا میلیون‌ها کارگر مهاجر هستند که یا از بخت بد گذارشان به آنجا افتاده یا این که آمده‌اند بخت‌شان را امتحان کنند، که در عمق یکی است. اما این کارگرها اینجا مورد بحث ما نیستند.

اری دلوکا به یکی از آن کشیش‌های کارگر می‌ماند. نه فقط به این خاطر که سالیان سال کارگری می‌کرده، به‌خصوص بنایی، حتی تا همین اواخر و بعد از آنی هم که نویسنده‌ی معروفی شده بوده. نه، منظورم از نظر حرفه‌ا‌ی عینی نیست. از جنبه‌ی ذهنی هم می‌گویم. از دیدگاه خصلت‌های فردی یک نویسنده، با تاثیر مستقیم این خصلت‌ها روی آثار او و سبک و سیاق‌شان. یا شاید هم بشود این را وارونه گفت، یعنی آثاری که ویژگی‌های اسلوبی و ضرورت‌های ذاتی تکوین‌شان نویسنده را به پیش گرفتن شیوه‌ی خاصی از زندگی واداشته یا اصلا به چگونگی شخصیت و حال و روز او شکل داده باشد.

«کشیش کارگر» بنا به تعریف زندگی ساده‌ای دارد. هر دو حرفه‌ای که دارد او را به کوشایی، قناعت، صرفه‌جویی، و مدارا و میانه‌روی در همه شوؤن زندگی می‌کشاند. همین‌طور به افتادگی و فروتنی. همین‌طور به صفا و پارسایی و درست‌کاری در رفتار فردی و اجتماعی. اما ار همه‌ی این‌ها مهم‌تر همان سادگی و قناعت و فروتنی‌است. کتاب‌های دلوکا هم همین حالت ساده و قانع و فروتن را دارند. به نظر می‌آید که نویسنده‌شان آن‌ها را در فضای کوچکی، یک اتاق کارگری یا یک حجره‌ی طلبگی (اگر نخواهم بگویم سلول، به معنی خاصی که درباره‌ی کشیش‌ها و راهب‌ها و اتاق‌شان به کار برده می‌شود)، در یک فضای حداقل نوشته و به همین یک ریزه جا راضی بوده. حتی «مونته دیدیو»، تنها کتابی که فعلا ترجمه‌اش در فارسی هست، فقط در ظاهر درباره‌ی شهر عظیم ناپل، کلان شهر بزرگ کنار دریای مدیترانه است. چون اگر خوب نگاه کنی درباره‌ی دو نوجوان است و ساختمان محل سکونت‌شان، نه حتی، فقط پشت‌بام این ساختمان و رختشوخانه‌اش، در نهایت به اضافه‌ی دکان نجاری که نوجوان کتاب در آن کار می‌کند و در آنجا با «آقا تربچه» دمخور است.

دنیای کتاب‌های دلوکا دنیای خیلی کوچکی است چون کتاب‌هایی در شرح شهود است، توصیف گوشه‌های اعتزال‌آمیزی که نویسنده و قهرمانانش از آنجا به فضاهای عظیم، به همه‌ی دنیا نگاه می‌کنند. انگار از پنجره‌ی کوچکی در حال تماشای همه‌ی وسعت جهان. و البته در حال تامل درباره‌ی حس و حالی که با این تماشا همزاد و همراه است. فضای کتاب‌های دلوکا فضایی «روحانی» است. اینجا به معنی عام این کلمه و نه الزاما در ربط مستقیم با چیزی که در بالا درباره‌ی «کشیش کارگر» گفتم. می‌شد بگویم فضای معنوی، اما در آن صورت از قصه و رمان دور می‌شدیم. معنوی به فلسفه بیشتر می‌پردازد تا به رمان. همان بگوییم روحانی، با همه‌ی صفا و عزلتی که در این کلمه هست. نمی‌دانم خود دلوکا چه واکنشی ممکن است درباره‌ی این صفت نشان بدهد. در اروپا فعالان سیاسی چپی سابق، از نوع اری دلوکا، یعنی چپی افراطی با نیمه گرایشی به زندگی مخفی شبه چریکی، معمولا به یکی از این دو سرانجام می‌رسند: یا به تعبیری از آن طرف بام می‌افتند و به یکی از انواع گرایش‌های مذهبی، از مومن ساده تا متفکر عرفانی می‌گروند یا این که، ضمن «حفظ موضع» ماتریالیستی‌ سابق‌شان، نسبت به امر روحانی برخوردی معتدل، توام با تسامح و مدارا در پیش می‌گیرند و قبول می‌کنند که نگرش روحانی، به همین دلیل که از قلمرو فردی است، به هر شکلی که خود فرد می‌پسندد و انتخاب می‌کند در بیاید و در هر حال، دیگر از هیچ نظر با حوزه‌ی امور عام اجتماعی (چه دموکراتیک حال و چه «انقلابی» سابق آن‌ها) برخورد نکند. موضع دلوکا  اینجا روشن نیست، این که زبان عبری قدیم می‌خواند تا به گفته‌ی خودش به سرچشمه‌های سنت و فرهنگ اروپایی نزدیک‌تر بشود به خودی خود الزاما به معنی گرایش او به نوع اول نگرشی که گفتم نیست. چون در همین مصاحبه‌ای که دوستان روزنامه‌ حاضر کرده، در جواب مقایسه‌ای با اینیاتسیوسیلونه نکته‌ی بسیار جالبی می‌گوید. می‌دانیم که سیلونه تا قبل از خروج از حزب کمونیست ایتالیا در اوج دوران استالین، از مسئولان اصلی این حزب بود. در مقابل اری دلوکا عضو گروه چپ افراطی «نبرد مدام» بود که به تصمیم خودگردانندگانش، به توجه به شرابط روز در سال ۱۹۷۵ تعطیل شد. دلوکا می‌گوید: «این سیلونه بود که حزبش را ترک کرد، در حالی که من، برعکس، حزبم من را ترک کرد.» یعنی که اگر گروهش تعطیل نشده بود او همچنان چپی (افراطی آن زمان یا معتقد به تحولات بعدی؟) باقی می‌ماند.

فضای روحانی کتاب‌های دلوکا منطق مضاعفی دارد. از یک طرف حاصل طبیعی خلاصه‌گی، بی‌پیرایگی و سکونی است که ذاتی نگرش شهودی است، طبیعی موضع عزلت و کناره‌گیری و تاملی است که باید با تماشا و نظاره همراه باشد. از طرف دیگر، فضای کتاب‌ها روحانی است به این خاطر که نویسنده، کاملا به عمد، نقطه‌ی دیدی را در شرح واقعی انتخاب می‌کند که بیشتر به عمق بشر، به روح انسان متمرکز می‌شود. به تعبیر عکاس‌ها روی آن بخش از آدم‌ها «فوکوس» می‌کند که آن طرف ظواهر خودشان، و نمودهای بدیهی زندگی روزمره، قرار دارد. اگر فقط منطق اولی را می‌گرفتی، می‌شد دلوکا را به حاشیه‌نشینی متهم کنی. که با توجه به سابقه‌ی سیاسی‌اش کار راحتی هم بود: شاید هنوز هم کسانی باشند که کتاب‌های او را کار یک آدم «بریده» بدانند، به مفهموم دقیقی که در فرهنگ سیاسی خودمان می‌شناسیم. اما منطق دوم، به نظر من، این اتهام را نفی می‌کند. پرداختن به وجه روحی و اندرونی آدم‌های قصه از هر نقطه نظری که بخواهیم، با توجه به شرایط و سابقه‌ی کار و زندگی نویسنده، آن هم در چارچوب دوران خاصی که او گذرانده و می‌گذراند، رویکردی کاملا منطقی و اصیل است. نویسنده‌ای پا به سن، کنار افتاده از تلاطم دورانی توفانی، در عصر تزلزل بسیاری یقین‌ها و ابطال عملی و علمی بسیاری فکرها که زمانی مسلم و اثبات‌پذیر جلوه می‌کردند. اما فقط این واکنش به گذشته توجیه کننده‌ی همه‌ی موقعیت نویسنده نیست. نمی‌شود فقط به استنتاجی «شبه مکانیکی» از این سابقه و زمینه اکتفا کرد. باید این را هم در نظر آورد که این شرایط گذشته، چه عینی و چه ذهنی، چه فردی و چه اجتماعی، تجربه بسیار گرانبهایی را به دنبال آورده‌اند، نه فقط نگرشی تازه به انسان، بلکه حتی آدم تازه‌ای را مطرح کرده‌اند. و فقط کمی فروتنی یا بیشتر، کمی از خودگذشتگی و به‌خصوص خیلی صداقت می‌خواهد که با همه‌ی دلبستگی به یقین‌های گذشته، مفهوم وضعیت‌هایی را بپذییری که با وضعیت‌های گذشته نه فقط متفاوت بلکه شاید اغلب متضاد باشند.

رسیدن به چنین نقطه‌ی دیدی، به‌خصوص از سوی کسی مثل اری‌ دلوکا، مفهوم و بعد خیلی سنگین‌تر و مهم‌تری دارد. دلوکا و جنبش «نبرد مدام»، به تعبیر سیاسی خاص اروپایی سال‌های دهه‌ی ۶۰ و ۷۰، اهل «عمل» بودند. گرایش‌شان بیشتر به حرکات تند سیاسی بود تا به تئوری. شاید حتی با کمی مسالحه بشود گفت که تئوری‌شان، در عمق، همان تحرک سیاسی بود. یا به‌عبارت درست‌تر «تحریک» سیاسی. حرکات برانگیزنده‌ای که تصور می‌شد کارگر اروپایی را، با رشد فکری و آگاهی و آمادگی‌ای که به او نسبت داده می‌شد، به رویارویی با «دشمنان طبقه‌اش» تشویق کند. حال، دلوکا از آن تلاطم و تب و تاب به این تامل و نظاره رسیده. آن تجربه‌ی «بیرونی» را وسیله و سرمایه‌ی شرحی «درونی» کرده. به تعبیری، از آدم توی کوچه و خیابان، به آدم کنج خلوت تنهایی رسیده. از میدان «نبرد مدام» به زاویه‌ی طلبگی پا گذاشته. نه فقط در بعد فیزیکی این حرکت. بلکه بیشتر در بعد ذهنی و فکری‌اش. در نظاره و مکاشفه‌ای متکی بر تجربه‌ای که از حادترین گرایش‌های «عملی» (بخوان حتی «عملیاتی») به‌دست آمده.

برخی از منتقدان دلوکا و نویسنده‌های همنوع او این نتیجه را زیادی عاطفی می‌دانند. معتقدند که این اندازه عزلت نویسنده و آثارش به نوعی ملودرام گاهی سوزناک منتهی می‌شود. در سخت‌ترین قضاوتی که در این باره شده به این نوع آثار لقب «کیچ در زمینه‌ی الهیات» داده‌اند. باید دید که این لفب نیش‌آلود را اول چه کسی داده. در عرصه‌ی پر از کشمکشی که دلوکا در آن زندگی می‌کرده و می‌کند همچو سئوالی کاملا به‌جاست. این نکته‌ی خنثی‌تر هم هست که به هر حال نقطه‌نظرها فرق می‌کند. مکان‌ها هم. از دید ما در این طرف دنیا، دلوکا و آثارش را می‌شود به کلیدهایی کاملا مجزا بررسی کرد. تامل و نظاره، سکوت و شهود، سکون دور از «عمل» و پرداختن به اعماق برکنار از ظواهر روزمره‌ی عمل‌زده، نتیجه‌گیری جسورانه از تجربه‌ی حرکات و «تحریکات» گذشته. در یک کلمه آدمی تازه شدن و آدم تازه را دیدن. همه‌ی این‌ها بسیار مغتنم است. یک کمی انصاف و کمی بیشتر تواضع و خیلی بیشتر شهامت می‌خواهد. گذشته‌ها شاید خیلی متفاوت بوده باشند. اما حال هم هست و آینده، آینده!

لینک مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «اری دلوکا» در سیب گاززده | گفت‌وگوی اختصاصی با «اری دلوکا»