سفرنامهی نیویورک – روز آخر، بیست و پنج اکتبر

انعام ندادن توی رستوران آمریکایی نشانهی بیاحترامی است. توی انگلستان اینطور نیست. توی فرانسه چرا، مردم تقریبا بعد از آنکه پول شام یا نهارشان را میدهند، پول اندکی هم برای پیشخدمت باقی میگذراند اما توی آمریکا انعام ندادنی وجود ندارد. یعنی توی بعضی از منوهای رستورانها حتی مبلغ انعام هم نوشته شده. توی انگلیس مردم بهزور انعام میدهند، توی فرانسه تا حدودی و توی آمریکا بیبرو برگشت باید انعام داد. خب، من متوجهی این قضیه نبودم و بعدا بود که یکی از دوستانم توضیح داد که دستمزد پیشخدمتها توی آمریکا خیلی کم است و نصف حقوقاشان از همین انعامها بهدست میآید و گفت که پیشخدمتهای آمریکایی حسابی از انگلیسها و فرانسویها مینالند. خلاصه اسم ایرانیها را هم باید بهاشان اضافه کرد یا نه، نمیدانم.
بدترین چیزی که توی خارج وجود دارد این دستشوییهایشان است که قبلا هم حسابی دربارهاشان گله کردهام، این که موقع کار آدم چقدر یاد آفتابه توالت ایرانی میافتد بهجای خودش اما در عین حال نباید خوبی دستشوییهای سرپایی فرنگی را هم نادیده گرفت. این دستشوییهای سرپایی که تصویرش را ملاحظه میکنید توی تمام کشورهای اروپایی و آمریکایی موجود است و وصفش از اندازه بیرون است. اولش آدم خجالت میکشد جلوی دیگران آن کار را بکند اما کمکم عادت میکند و بر روح پدر و مادر مخترعش فاتحه میفرستد.
پاییز ایالت ویرجینیا خیلی رنگی و زیبا بود. باید اعتراف کنم که ویرجینیا و خصوصا مکلین بهترین جایی بود که توی آمریکا دیدم و جایی بود که خوشم آمد برای زندگی. شنبه از واشنگتن برگشتم نیویورک. چند روزی از نیویورک فاصله گرفته بودم و خب، باید بگویم که کمی نظرم دربارهی نیویورک تعدیل شده. نیویورک یکجورهایی مرکز همهی اتفاقات هنری و ادبی است و این را نمیشود انکار کرد. شنبه شب رفتم به موزهی گوگنهایم و آثار کاندینسکی را دیدم. برگشتنها هوا حسابی بارانی شد و شدیدترین باران زندگیام را تجربه کردم. به همان سادگی که توی روز معمولی میشود در نیویورک تاکسی گرفت، به همان سادگی هم توی هوای بارانی میشود ساعتها عاطل و باطل توی خیابانها گشت و از سر تا پا مثل موش آبکشیده شد و هیچ راننده تاکسیای تحویلت نگیرد.
آدم این مجلههای مختلف را توی کیوسکها و خصوصا کتابفروشیهای نیویورک میبیند، حظ میکند بهخدا. نیویورکر که خدای همهی مجلههاست برای من، همینطوری ریخته توی کتابفروشیها. نشریات دیگر همچون «هارپرز» و «آتلانتیک» و «پاریس ریویو» هم توی فروشگاهها پیدا میشود اما تقریبا بهسختی میشود از «گرانتا» ردی پیدا کرد. هفتهنامهی نیویورکر جزیی از تاریخ خود شهر نیویورک است به نظر من. پیش از این دربارهی نیویورکر اینجا بیشتر نوشتهام. بعد از گوگنهایم رفتم به موزهی متروپولیتن که بزرگترین و معروفترین موزهی آمریکا است تا حدودی. متروپولیتن به مراتب از موزهی بریتانیا بزرگتر است اما به پای لوور نمیرسد. تصورم این است که بعد از لوور، موزهی متروپولیتن نیویورک عظیمترین موزهی هنر دنیا باشد.
یکشنبه روز آخرم بود توی آمریکا و رفتم به موزهی موما یا همان موزهی هنرهای مدرن نیویورک. این موزه هم در مقایسه با موزهی بریتیش تیت لندن بزرگتر و پربارتر بود اما نمیدانم از مرکز پومپیدوی پاریس هم عظیمتر است یا نه. موما از اندی وارهول و جکسون پولاک و غولهای دیگر هنری آثار شگفتانگیزی داشت و من بهشخصه مدام یاد گنجینهی موزههای هنرهای معاصر تهران میافتادم که یکگوشه دارد خاک میخورد. همان اندک جای موزهی هنرهای معاصر هم غنیمت است برای نشان دادنشاشان به خدا. توی آمریکا که بودم رمان معروف «جک کرواک» را میخواندم که «در راه» نام داشت. «کرواک» از نویسندگان معروف نسل بیت آمریکاست و باید اعتراف کنم که زیاد از رمانش خوشم نیامد. یکشنبه روز تولد خالهی مهربانم هم بود، همان خالهای که پیش از این دربارهاش اینجا و اینجا نوشتهام. یکشنبه که همین دیروز باشد، بعد از هفت ساعت پرواز خستهکننده و کسلآور برگشتم لندن. برای خواندن نخستین روز از سفرنامهی نیویورک میتوانید رجوع کنید به اینجا.




لینک مرتبط: نیورورک روز اول | نیویورک روز دوم | واشنگتن روز اول | نیویورک روز آخر








