چهره‌ی اسماعیل فصیح در جوانی

مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸

خیلی خوب یادم می‌آید که صبح جمعه‌ی سه هفته‌ی پیش، چه‌طور برای اولین بار در عمرم از روی تخت‌خواب افتادم زمین، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواری پیش آمده باشد. اسماعیل فصیح یا آن‌طور که همسر مهربانش «خانم فصیح» و خانواده و دوستان نزدیکش صدایش می‌زدند؛ «ناصر»، یا آن‌طور که خودش، خودش را پای تلفن معرفی می‌کرد؛ «آقای فصیح»، از دنیا رفته بود. آن «جمعه» که حسابی «روز بدی بود»؛ یاد تمام خاطراتی افتادم که از دو سال پیش از آن، از فصیح و همسرش پریچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصیح از بیمارستان شرکت نفت در بهار ۱۳۸۶، برای اولین بار مرا به خانه‌ی‌ فراموش‌نشدنی‌شان در طبقه‌ی هشتم یکی از آپارتمان‌های مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت‌ها دو هفته‌ یک‌بار به دیدن‌شان می‌رفتم.

فصیح هم همچون نویسنده‌ی محبوبش ارنست همینگوی که ماجرای دیدارشان به‌یادماندنی‌است و شرحش را در گفت‌وگوی دو سال پیشم با فصیح در همین روزنامه‌ی اعتماد آوردم، در ماه ژوئیه از دنیا رفت. یاد فصیح می‌‌افتم که چطور نصف شب، روی تخت بیمارستان با ذکر تمام جزئیات روز و تاریخ و با آب و تاب زیاد برایم تعریف می‌کرد که چه‌قدر مهم‌است که همینگوی درست در همان ماهی از دنیا رفته که در آن ماه به‌دنیا آمده و یاد آن روزی می‌افتم که در منزلش درباره‌ی طول عمر انسان از همینگوی نقل‌ و قول آورد که: «آدم شصت سال بیشتر نباید عمر کند» و به شوخی خطاب به خانم فصیح گفت: «نویسندگانی که ازدواج نمی‌کنند، قبل از پنجاه سالگی می‌میرند، مثل کافکا و هدایت».

بعدها فصیح را بیشتر شناختم و باید اعتراف کنم که فصیحی که از خواندن رمان‌هایش در ذهن داشتم، با فصیح واقعی فرق‌های زیادی می‌کرد. فصیح واقعی اول از همه، بیشتر عمرش را در ایران گذرانده بود و نه در خارج از کشور، ازدواج موفق و خوبی داشت و تنها زندگی نمی‌کرد و غمگین نبود و زندگی دردناکی نداشت و تا حدی هم باید اعتراف کنم که از توصیف فصیح با صفت‌هایی چون «گوشه‌گیر» و «منزوی» که اتفاقا خودم پیش از آن بر رو‌یشان بسیار تاکید داشتم، فاصله گرفتم. به‌هر حال توصیف رفتار فصیح کار سختی بود. شاید به‌همین خاطر بود که همان روزها، یعنی وقتی که هنوز تصمیمم بر نوشتن زندگی‌نامه‌ی فصیح برنگشته بود و طی جلسات منظمی حرف‌های فصیح را ضبط می‌کردم، تصمیم گرفتم که به موازات این جلسات با چندتا از دوستان قدیمی فصیح دیدار کنم و خاطرات و نظرشان را درباره‌ی خالق «جلال آریان» جویا شوم.

یک عصر تابستانی در سال ۱۳۸۶، ساعت چهار بعد از ظهر، طبق قرار قبلی به سراغ نجف دریابندری رفتم. دریابندری هم تقریبا همچون فصیح حافظه‌ی خوبی نداشت اما همسرش فهیمه راستکار که اتفاقا بیشتر از دریابندری رمان‌های فصیح را خوانده بود، در به‌یاد آوردن خاطرات کمکش می‌کرد. در این بین؛ دریابندری به ویژگی‌ای جالبی اشاره کرد که من هم متوجه‌اش شده بودم اما مثل دریابندری نتوانسته بودم آن را برای خودم بگذارم کنار و بگویم این ویژگی همان ویژگی خاص فصیح است تا اشتباها بر روی «گوشه‌گیری» پافشاری نکنم. دریابندری در جواب سئوالی که از او درباره‌ی گوشه‌گیری فصیح پرسیده بودم، جواب داد: «فصیح به یک معنی گوشه‌گیر بود. هیچ‌وقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند نشد. مهمانی هم خیلی کم می‌آمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم می‌آمد. یکی هم به این علت که در آمریکا نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمی‌دانست و نداشت. روحیه‌اش این‌طور بود.»

بعدها با شناخت نسبی‌ای که از فصیح و رفتارش به‌دست آوردم، خودم هم به این نتیجه رسیدم که فصیح بیشتر از آن‌که گوشه‌گیر باشد – که شاید هم بود تا حدی – نویسنده‌ای‌است که هرچند درست است قریب به اتفاق همه‌ی سوژه‌هایش درباره‌ی ایران و اتفاقا ایران معاصر است، اما مثل یک نویسنده‌ای ایرانی زندگی نکرده است. فصیح از این جهت، بیشتر شبیه یک نویسنده‌ای خارجی بود که به زبان فارسی داستان می‌نوشت و به قول فهیمه راستکار «عجیب تهران را خوب می‌شناخت.» فهیمه راستکار هم تا حدی با این حرف موافق بود که فصیح بیشتر از آن‌که نویسنده‌ی گوشه‌گیری باشد، نویسنده‌ای بود با یک روند و منش دیگر. راستکار می‌گفت: «فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت. خصوصاً تهران شناسی‌اش که نمی‌دانم از کجا آشنا شده بود. وقتی درباره‌ی خیابان ری می‌نوشت، من می‌فهمیدم کجاها را می‌گوید و خیابان‌های شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزهای را حفظ بود.»

اسماعیل فصیح، هر چند با کسی رفت‌وآمد آن‌چنانی نداشت اما گوشه‌گیر هم نبود. رفتار خودش را داشت. صبح‌ها قدم می‌زد، داستان می‌نوشت، سینما می‌رفت، تفریح می‌کرد و به قول دریابندری حسابی «نویسنده‌ی باپرنسیبی» بود. فصیح هر چند سالیان زیادی را خارج از ایران نگذرانده اما سالیان تاثیرگذاری را آنجا بوده است. سال‌هایی که روحیه و رفتارش شکل گرفته. از این روست که وقتی از محمد علی سپانلو درباره‌ی این ویژگی فصیح پرسیدم، گفت: «خودش را همچون آمریکایی‌های نیم‌قرن پیش پای تلفن «آقای فصیح» معرفی می‌کرد و رفتارهای این شکلی‌اش زیاد بود.»

آن جمعه، یعنی فردای همان روزی که فصیح از دنیا رفت، توی خیابان‌های لندن قدم زدم و یاد شهباز و جغدان افتادم و بیشتر از آن یاد بلیط سینمای «اودئون» لندن که لای کتاب «اولیس» جیمز جویس فصیح دیده بودم. فصیح اتفاقا زندگی غم‌انگیز و ناراحت‌کننده‌ای نداشته. به اندازه‌ی کافی تفریح کرده و به‌اندازه معمول مسافرت رفته است. جمعه عصر، مهمان دوستی در شمال لندن بودم که اتفاقی منزلش دیوار به دیوار خانه‌ی کازئو ایشی‌گورو بود، نویسنده‌ای که من مدت‌ها برای انجام گفت‌وگو دنبالش بودم. این خانواده‌ی انگلیسی که بیش از دو دهه همسایه‌ی ایشی‌گورو هستند، رفت و آمدی با او ندارند، از او چیز زیادی نمی‌دانند و این رفتار ایشی‌گورو را هم بر «گوشه‌گیری» او نمی‌گذارند. فصیح هم تقریبا همین‌طور بود. تا حدودی همسایه‌های اکباتان، او را می‌شناختند اما جز خانم فصیح که از این جهت ایرانی‌تر بود، آقای فصیح رفت و آمد خاصی با همسایه‌ها نداشت.

فاصله‌ی فصیح از اعضای خانواده‌اش که پیش از این تصور می‌کردم بر اثر کدورتی تاریخی پیش آمده باشد نیز تا حدودی اشتباه از کار درآمد. فصیح صرفا از نظر روحیه با آن‌ها فرق داشت. اهل معاشرت‌های خانوادگی نبود اما معاشرتش را داشت، شاید مثل یک نویسنده‌ی آمریکایی. بعدها، رفتارهای این دستی فصیح را نیز در زندگی روزمره‌اش مشاهده کردم. فصیح با وجودی که سال‌های زیادی پس از انقلاب را در ایران گذرانده اما همچنان طوری رفتار می‌کرد که انگار در محیطی خارج از ایران زندگی می‌کند. هر چند خوردن چاپی با شکر نشانه‌ی نزدیکی نیست برای این ماجرا اما فصیح برای مثال بیشتر از یک ایرانی ملاحظه‌گر بود و حریم شخصی برایش معنای دیگری داشت.

همین رفتارها که ریشه در گذشته‌ی فصیح دارد نیز در داستان‌های او دیده می‌شود. فصیح تقریبا نخستین نویسنده‌ی ایرانی‌است که از یک شخصیت ثابت در رمان‌های متعدد خود استفاده کرده. پرکار بوده و از ایده‌های نویی در داستان‌سرایی بهره برده است و در عین حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتی صحبت کرده که نویسنده‌های «ایرانی‌تر» در مقایسه با او از آن کمتر حرفی به‌میان آورده‌اند. در آن ملاقات‌های دو هفته‌ای اسماعیل فصیح زندگی‌اش را برایم تعریف می‌کرد، درست از کودکی. زندگی فصیح را می‌شود به چهار بخش مهم تقسیم کرد که سه بخش مهم آن پیش از انتشار نخستین رمانش یعنی «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ است. به اعتقاد من، زندگی فصیح از به‌دنیا آمدنش تا رفتن به آمریکا و سپس اقامت و تحصیل در آمریکا و در نهایت بازگشت به ایران و اقامت در جنوب و شروع نویسندگی سه بخش مهم زندگی فصیح را تشکیل می‌دهند که در شناخت ویژگی‌های رفتاری متفاوت او بسیار مفید است و بخش چهارم که در این یادداشت به آن اشاره نمی‌شود، نقطه عطف زندگی اسماعیل فصیح است، یعنی دوران پس از انتشار نخستین رمانش، شراب خام.

فصیح به روایت فصیح

از این بابت، باری دیگر پای صحبت فصیح نشستم و از او خواستم تا با حوصله‌ی بیشتری نسبت به دفعه‌ی قبل – منظور همان گفت‌وگوی مذکور در روزنامه‌ی اعتماد – زندگی‌اش را برایم تعریف کند، به همین خاطر حرف‌های فصیح هر چند از نظر ساختاری شبیه حرف‌های گذشته‌اش است، اما تفاوت‌های زیادی دارد. فصیح، دوازدهمین فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال ۱۳۱۳ به‌دنیا آمده. درباره‌ی آشنایی پدر و مادرش می‌گوید: «روزی که داشتند جنازه‌ی ‌ناصرالدین شاه را با درشکه از شاه‌عبدالعظیم می‌آوردند کاخ مرمر سر جاده‌ی گلوبندگ شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع شانزده سالش بوده. یک دختر یازده ساله را می‌بیند که چادر سرش کرده و دارد گریه می‌کند، بعد می‌فهمد که این دختر یکی از همسایه‌های خودش است و سه شب پس از آن می‌رود خواستگاری‌اش و با او ازدواج می‌کند. من بچه‌ی ته‌تغاری آن‌ها بودم، بچه‌ی دوازدهم.»

فصیح به خوبی محله‌اشان را به یاد می‌آورد: «گلوبندک را بلدی؟ تع بازارچه‌ی درخونگاه می‌خورد به بازارچه‌ی گمرک. پایین‌تر از خیابان بوذرجمهری یک پمپ بنزین بود که رویش نوشته بود شرکت نفت انگلیس و ایران. بعد می‌خورد به میدان شاهپور.» فصیح یاد آن زمان‌ها که می‌افتد یاد شعبان بی‌مخ معروف می‌کند که اتفاقا هم‌محله‌ی خانواده‌ی فصیح بوده: «شعبان جعفری یا همان شعبان بی‌مخ گردن کلفت محله‌امان بود. ژست می‌گرفت که مثلا دارد روزنامه می‌خواند اما روزنامه را برعکس می‌گرفت تا اینکه یک دفعه به یک صفحه‌ی عکس‌دار می‌رسید و روزنامه را وارونه می‌کرد و ما هم می‌خندیدیم و در می‌رفتیم.»

خانه‌ی ارباب حسن در کوچه‌ی شیخ کرنا قرار داشته: «تو کوچه‌ی درخونگاه اولین کوچه دست چپ می‌گفتند کوچه شیخ کرنا، دو تا حیاط داشتیم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد، یکی سر چهارراه گلوبندک و دیگری سر سه‌راه شاهپور. من سه سال و یک ماهم بود که پدرم فوت کرد. ۶ مهر ۱۳۱۵ فوت کرد. وقتی من بدنیا آمدم سه تا دختر اولی شوهر کرده بودند. من دایی یک پسری بودم که خودش ۱۵، ۱۶ ساله‌اش بود ولی پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آن‌ها را گذاشته بود سر دکان‌هایش برای کار. خانه‌ی بزرگی که ما داشتیم چهار تا اتاق این طرف حیاط داشت و سه تا اتاق آن‌طرف حیاط. همه‌ی اعضای خانواده‌ی آنجا زندگی می‌کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توی زیرزمین می‌خوابیدند.»

«پدر که مرد برادرها کار می‌کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاری نداشتند. پدر من با وجودی که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضا شاه فرمان داده بود که مردم بروند سه‌جلد بگیرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگی‌امان را گذاشت فصیح. فصیح را از کجا آورده؟ نظامی در لیلی و مجنون بیتی دارد که می‌گوید: دهقان فصیح پارسی‌زاد از حال عرب چنین کند یاد.» پدر فصیح بی‌سواد بوده اما شب‌ها دوستانش برای او در قهره‌خانه شعر می‌خواندند و او حفظ می‌کرده.

فصیح در میان برادرانش با محمد بیشتر از بقیه صمیمی بوده: «محمد دو سه ساله که فوت کرده. خیلی چاقو کش و گردن کلفت بود. سر خیابان فرهنگ یک مدرسه فرانسوی باز کرده بودند. محمد دو سال رفت آنجا بعد خوشش نیامد و رفت روی سینه‌ای خال‌کوبی کرد. بعد وقتی می‌خواست برود نظام وظیفه مجبور شد که با اسید پاکش کند. محمد ابتدایی‌اش را گرفت.»

«ابتدایی دبستان عنصری بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبیرستان و من طبیعی خواندم. جالب اینجاست که در دبستان یک رئیس داشتیم محکم زنگ می‌زد تا بچه‌ها توی صف بایستند و یکی باید آن وسط دعای پهلوی می‌خواند. مدیر من را انتخاب کرد. من می‌رفتم وسط مدرسه و با صدای بلند داد می‌زدم «ای خدای یگانه‌ی مهربان». چون اسمم فصیح بود فکر می‌کردند که من حتما یک چیزی سرم می‌شود. «ما را به راه راست هدایت فرما.» بعد از دبستان، رفتم دبیرستان رهنما که توی کوچه‌ای بود نزدیک فرهنگ. درست بین فرهنگ و شیخ هادی. به زمان مصدق نزدیک شد و حکومت اعلام کرد که به ارتش احتیاجی نداریم و گفت هر کسی صد تومان بدهد معافی پنج ساله می‌گیرد، گفت آمریکا آن طرف دنیاست و روسیه هم آن طرف دیگر.» اسماعیل فصیح بعد از معافی سربازی برای تحصیل در آمریکا اقدام می‌کند. «آمریکا روبروی سفارت خودش در خیابان ویلا ساخاتمانی باز کرده بود به نام «آمریکاییان دوستان خاورمیانه» و دیپلمم را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسیدند که کدام دانشگاه یم‌خواهم بروم و من گفتم برای ارزان‌ترین دانشگاه اقدام کنند و به‌همین خاطر دانشگاه مانتانا را بهم معرفی کردند. بعد بیست روز یک فرم برایم آمد در خانه. بعد پذیرش نوبت ویزا بود و داداش بزرگم را بردیم سفارت آمریکا که برای من ویزا بگیرد. محمد سواد درست و حسابی‌ای هم که نداشت. خانم متصدی به انگلیسی گفت که اگر برادرتون حاضر است که مادامی که شما آمریکا هستید همه‌ی مخارج شما را متقبل شود، بگوید «Yes». دادشم پرسید این خانم چه می‌گوید و منم گفتم که می‌گوید بگو «Yes». داداشم اصلا و ابدا انگلیسی نمی‌دانست اما من انگلیسی بلد بودم. دبیرستان انگلیسی یاد گرفته بودم انگلیسی و بعد از آن هم یک معلم خیلی خوب داشتم.» فصیح تعریف می‌کند که از همان دبستان به داستان علاقه‌مند شده و خواهرش برایش کتاب می‌خوانده: «وقتی دبستان می‌رفتم، کتاب اجاره می‌کردم، خیلی از کتاب‌های جمالزاده. بعد می‌آمدم خانه و خواهرم برایم بلند بلند می‌خواند.» کدام خواهر؟ «خواهر قبل از آخری. عزت‌الملوک که هنوز هم زنده‌است.»

از فصیح می‌پرسم که در جوانی عاشق نشده؟ فصیح طفره می‌رود اما خانم فصیح یادش می‌آورد که یک دختری بوده که فصیح درس یادش می‌داده: «چون من شاگرد اول همه‌ی ‌‌کلاس‌ها بودم به من می‌گفتند که برم به این دختر که دختر خاله‌ی ناتنی‌ام بود، درس بدهم.» فصیح آن موقع‌ها با چه کسانی بیشتر عیاق بوده؟ «یک خواهر زاده داشتم که خیلی جک بود. مسعود. پسر اقدس خانم اولین دختر ارباب حسن. دومین خواهرم. سومین پسر اقدس بود. مسعود حسابی اهل پول بود. می‌رفتیم توی جوی و توی سنگ‌ها و سکه جمع می‌کردیم. تولدش را هم هنوز یادم است، ده دی ماه ۱۳۱۳٫ از من سه ما بزرگ‌تر بود. آخرین باری که دیدمش شبی بود که ما لندن بودیم.» فصیح شهباز و جغدان را با الهام از همین ماجرا نوشته: «مسعود شب شصت سالگی‌اش، درست شب تولدش همه را دعوت کرده بود اما زنش نیامد و تا صبح نشست و نوشید تا آنکه مرد.»

«مسعود زبل بود. پول بلند کن بود. مادرش یه مقداری پول می‌گذاشت سر باغچه. بعد مسعود آن را بر می‌داشت با هم می‌رفتیم سینما. سواد نداشت. فیلم خارجی‌ها را هم آن موقع زیرنویس فارسی می‌کردند. من باید براش زیرنویس می‌خواندم. بعد یک دفعه صدای کلی آدم از صندلی‌های پشتی می‌آمد که داد می‌زدند آقا بلندتر بخون ما هم بفهمیم.» «سینما فردوسی سر گلوبندگ بود. ما هر موقع می‌خواستیم همین‌طوری می‌رفتیم  تو، چون همه از محمد حسابی می‌ترسیدند، گردن‌کلفت محله بود. یک شب یادم هست من پهلوی اقدس خانم بودم، خواهر دومم، بعد محمد آقا [با حالت غیرعادی] آمد خانه. اقدس خانم را فرستادند سراغش تا آرامش کنند. بعد یک چاقو زد تو شانه‌ی خودش. اقدس گفت پس یکی هم بزن به من. گفت نه، تو آبجی منی. بعد گفت که من زن می‌خواهم و خلاصه اکرم خانم نامی از فامیل‌های دور را برایش گرفتند. تو حیاط ما عروسی گرفتند و بعد با اتوبوس رفتند عروس آوردند. عروس هشت سالش بود. یاد می‌آید که عروس با ما فوتبال می‌زده.» با این همه، فصیح می‌گوید که محمد را بیشتر از بقیه‌ی برادرها دوست داشته: «برادرهای دیگر مرا می‌زدند اما محمد هرگز به من دست نزد. مگس می‌گرفتم بدم مورچه‌ها بخورند و در همین حین برادرهای دیگر حسابی مرا می‌گرفتند به کتک. محمد یک خاطره‌ی خیلی بد هم دارد. دبستان کارنامه‌اش را گرفته بوده و می‌دویده خانه که به پدر نمراتش را نشان بدهد که می‌بیند ارباب حسن را دارند تشییع می‌کنند.»

«خرداد ماه ۱۳۳۵ یا همان ۱۹۵۶ بود که رفتم آمریکا. توی توپ‌خونه یک گاراژ بود و شرکت اتوبوسرانی ایران‌پیما آدم را با ۷۰ تومان از تهران می‌برد استانبول. تو عشق و مرگ هست این ماجرا. در تبریز یک سری پیاده شدند و یک سری سوار شدند. یک خانم خیلی زیبا که شکل راهبه‌ها بود، آمد نشست کنار من. از من پرسید که کجا می‌روم و گفتم که دارم می‌روم آمریکا. از استانبول به پاریس و از پاریس به نیویورک. بهم گفت که «می‌دونی من کی‌ام؟». گفت من خواهرزاده‌ی ارنست همینگوی هستم. الیزابت همینگوی. گفتم من سال‌هاست دارم ترجمه‌ی ایشان را می‌خوانم. آمده بوده ایران و رفته بود قره کلیسا تو شمال آذربایجان. وقتی عیسی مصلوب می‌شود دوازده تا حواریون داشته که یکی‌اشان می‌آید ایران و اینجا دفن می‌شود. یک کلیسای کوچک و سیا بسیار معروفی است. گفت از چین دارم می‌آید و دنیا گردی می‌کند و گفت که از همینگوی خیلی متنفر است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم بی‌رحمی است، حیوانات را می‌کشد و می‌رود صیادی و جنگ. گفت که توی همه‌‌ی کارهایش خون‌ریزی هست. وقتی رسیدیم به آنکارا می‌خواست برود قونیه برای دیدن کلیسا‌های آنجا و وقتی داشتیم از هم جدا می‌شدیم، آدرسش را بهم داد تا با هم نامه‌نگاری کنیم. از من خواهش کرد با کشتی از پاریس تا نیویورک نروم و به‌جایش طیاره سوار شوم. چون اگر با کشتی کویین ماری می‌رفتم، ۱۴ شبانه ‌روز طول می‌کشید. پنجاه دلار بهم داد و گفت در پاریس بلیط طیاره بخر و برو و اتفاقا نامه‌ای هم نوشت به یکی از روسای دانشگاه‌های آمریکا در پاریس و آن‌ها هم در پاریس به من خوابگاه و غذا دادند. این را می‌گویند شانس. آدم توی تبریز خواهرزاده‌ی همینگوی را ببیند.»

فصیح سپتامبر سال ۱۹۵۶ وارد کالج می‌شود. «نیویورک که رسیدم گفتند برو دفتر ایرانی‌های سازمان ملل و بگو من ایرانی هستم و مدرک دانشگاهت را نشان بده. ترم اول خودم پول داشتم. وسط‌های ترم از دفتر سازمان ملل نامه آمد که خرج کالج و خوابگاه را متقبل می‌شوند. چهار سال همینطوری گذشت. سال اول تو آزمایشگاه شیمی کار گرفتم. تابستان‌ها هم تمام وقت کار می‌کردم. آدرس خانم الیزابت برای شهر بوستون بود. دو تا نامه فرستادم اما هیچ جوابی نیامد تا اینکه آخر سر پنجاه دلار را توی صندوق کلیسا انداختم. بهش قول داده بودم که بندازمش توی کلیسا.»

«از پاریس که رسیدم نیویورک، با اتوبوس رفتم مونتانا. باید می‌رفتم به شهر بزمن در ایالت مونتانا. ده روز مانده بود به شروع کلاس‌ها. یک اتاق گرفتم هفته‌ای ده دلار. تا شهر ده دقیقه راه بود که می‌رفتم سینما.» فصیح این موقع‌ها شروع کرده به خواندن ریموند چندلر و ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. «توی مونتانا بیشتر پلیسی می‌خواندم. بعد دو سال بالاخره تابستان رفتم یک ماشین خریدم. سال دوم رفتم توی دانشگاه مانتانا در مزولا هم ثبت نام کردم تا ادبیات بخوانم. مزولا یک شهر بالاتر از هلنا است. سال سوم و چهارم که شیمی می‌خواندم رفتم آنجا ادبیات خواندم. آنجا بود که همه‌اش باید داستان می‌خواندیم یا می‌نوشتیم. برای امتحان قرار شد که هر کداممان یک داستان کوتاه بنویسیم. من هم داستان کوتاه «خاله توری» را نوشتم که آنجا چاپ شد. داستان من در نهایت دوم شد. یک روز یکشنبه ما را دعوت کردند و صد دلار جایزه بهم دادند با یک دسته‌گل و معلم ما هم یک خانم بسیار روشن و فهمیده‌ای بود که یک جمله گفت که هنوز هم آن را فراموش نکرده‌ام: «I think we have a writer on our hand». چون قبلا خیلی از درس‌ها را گذرانده بودم، همزمان هم لیسانس شیمی گرفتم و هم لیسانس ادبیات.»

فصیح پس از چهار سال تحصیل در رشته‌ی شیمی و ادبیات در مانتانا به سانفرانسیسکو می‌رود. «سانفرانسیسکو شبیه شبه‌جزیره است. داشتم می‌رفتم آنجا که شنیدیم همینگوی خودش را کشته. ژوئیه بود.» فصیح در سانفرانسیسکو دوستی داشته به نام «دیوید تیلر» و همانجا بود  که با همسر اولش آشنا می‌شود. «یک دختر زیبایی تازه از نروژ آمده بود. وقتی همدیگر را ملاقات کردیم به هم علاقه‌مند شدیم، طوری که قرار شد جشن تولدش را در آپارتمان من برگزار کند.» اسم آن دختر «آنابل کمپبل» بود. «خلاصه ما ازدواج کردیم. یک سال در سانفرانسیسکو با هم بودیم تا یک کار بهتری در واشنگتن به ما دادند و جالب این جاست که یک روز که در خیابان پنسیلوانیا قدم می‌زدیم آن طرف خیابان جان اف کندی را دیدیم که پشت گارد ویژه از کاخ سفید خارج شده بود و داشت می‌رفت سمت قصر آن طرف خیابان، جایی که آن روز شاه و فرح درش اقامت داشتند. بعد کندی آمد به استقبال شاه و فرح و آدم‌های زیادی آنجا داشتند مثل ما مراسم را تماشا می‌کردند. اوایل ۱۹۶۲ بود که رفتیم واشنگتن. آن موقع آبستن شده بود. اما سر زا آنابل مرد و من دیگر نتوانستم آمریکا بمانم. سوار کشتی کویین ماری شدم و پس از ۱۴ روز رفتم ونیز. اواسط ۱۹۶۲ از نیویورک با کشتی رفتم جنوب فرانسه و از آنجا رفتم ونیز و ونیز ماندم و بالاخره تصمیم گرفتم که برگردم ایران.»

«یک سال و سه ماه با آنابل زندگی کردم و آن ماجرا پیش آمد و از ونیز پرواز کردم برگشتم ایران. رفتم درخونگاه و به محض رسیدنم جلویم یک گوسفند سر بریدند. اواخر تابستان بود که آمدم ایران. سال ۱۳۴۱ و حسابی دیوانه بودم به‌خاطر مرگ آنابل. رفتم بالای دربند یک اتاق گرفتم تا از درخونگاه دور باشم. وقتی تو دربند بودم چند تا داستان ترجمه کرده بودم و بردم‌شان پیش نجف دریابندری. دریابندری گفت برو شرکت نفت پیش صادق چوبک و چوبک لیسانس مرا دید و گفت که نظرش این است که من بروم جنوب. اداره‌ی استخدام روبروی سفارت آمریکا بود. شخصی به نام آقای فروهری گفت فردا می‌توانی بروی جنوب که گفتم باشد می‌روم. فردای آن روز اول صبح رفتم مسجد سلیمان و بعد رفتم اهواز و در اهواز برایم کار درست کردند. پایه حقوقم ۲۳۰۰ تومان بود و در جنوب ۴۰ درصد هم اضافه می‌دادند به علاوه‌ی یک خانه‌ی مبله‌ی شرکتی. قبول کردم. ۲ شهریور ۱۳۴۲ رفتم اهواز. از وقتی از آمریکا برگشتم تقریبا یک سال بدون کار بودم تا این‌که بالاخره با شرایط کنار آمدم و  آدم شدم و شروع کردم به کراوات زدن.»

اسماعیل فصیح سال ۱۳۴۳ با پریچهر عدالت ازدواج کرد. «وقتی استخدام شدم یک دوستی توی اهواز داشتم که عموی پریچهر بود. دقیقا سال ۱۳۴۳٫ ۱۴ مرداد ۱۳۴۳ با هم ازدواج کردیم. اول توی یک پانسیون زندگی کردیم. یک ماه اول هیچ پولی نمی‌دادیم. بعد از آن باید خودمان پول می‌دادیم. همان موقع‌ها بود که شروع کردم به نوشتن. از سال دوم سوم شروع کردم به نوشتن. شراب خام را سال ۱۳۴۵ شروع کردم. از سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۵۳ اهواز بودیم منتها توی این مدت یک سال رفتیم آمریکا. پس از سال ۱۳۵۳ رفتیم آبادان و تا جنگ آبادان بودیم. بعد آمدیم اکباتان. سالومه، دخترم هم در این حین در مرداد ۱۳۴۴ و شهریار، پسرم آبان ۱۳۴۹ به‌دنیا آمد. روی شراب خام تقریبا دو سال و نیم کار ‌کردم. ساعت سه صبح بلند می‌شدم و شروع می‌کردم به نوشتن.»

«قبل از آنکه بروم آمریکا با انتشارات فرانکلین، قرارداد کتاب را بستم. موقعی که کتاب آمد بیرون آمریکا بودیم. ۳۱ مرداد ۱۳۴۷ قرارداد بستیم. نجف دریابندری آن موقع ادیتور همایون صنعتی در انتشارات فرانکلین بود.» نجف دریابندری در همان عصری که دیدمش در این باره می‌گوید: «من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم که کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت می‌رفتم. به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را در تهران گذاشتم و قرار شد که بعد من که به مسافرت می‌روم، آقای کریم امامی جانشین من بود در انتشارات فرانکلین. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت امریکا. کتاب‌اش را گذاشت و رفت امریکا. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم.» دریابندری می‌گوید: «آن موقع جوان خیلی ساده‌ای بود و کارش هم نوشتن بود. و در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم.» این طور شد که «شراب خام» سرآغازی شد در زندگی فصیح برای نویسندگی. فصیح در این بین، وقتی آمریکا بوده، از فرانکلین نامه‌ای دریافت می‌کند که کتابش در ایران درآمده و همان موقع نامه‌ی خواندنی زیر را به همسرش پریچهر یا آن‌طور که خودش صدا می‌زد، «خانم فصیح» نوشت:

نامه‌ی منتشر نشده‌ای از فصیح به همسرش

شنبه شب ۱۳ اکتبر ۱۹۶۸

آن آربر میشیگان

اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

آخرین نامه‌ی من (نامه‌ی سه‌شنبه) کوتاه بود (ولی پرمعنی، البته!) و امیدوارم در این یکی جبران بشود. من الان احساس خوبی دارم ولی دلم می‌خواهد برایت چیزهای زیادی بنویسم… در حقیقت دلم می‌خواهد تا زنده‌ام همین‌طور مثل همین الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط نوشتن جمله‌ی دوستت دارم بمیرم. ابن نامه یک پیام مخصوص هم دارد…چطور است با همین پیام شروع کنم؟

پریشب نامه‌ای از تهران رسید که به من اطلاع دادند که اولین کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم می‌خواست تو این خبر را از خود من بشنوی تا اینکه ریخت کتاب و اسم مرا پشت شیشه کتاب‌فروشی ببینی. من مطمئنم (گرچه، ما هرگز بطور روشن درباره نوشتن من حرف نزده‌ایم) نوشتن من برای تو خبر تازه‌ای نیست. تو صدها سحر مرا دیده‌ای که با کاغذ و مداد در دنیای خودم بوده‌ام. به‌هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس می‌کنم اولین سعی‌ام را برای کارهای آینده کرده‌ام، یعنی خودم [را] از بالای بلند‌ترین قله‌ها پرت کرده‌ام؛ حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هیچ نمی‌دانم افتادن از چنین نقطه چه درد و عواقبی دارد ولی مطمئنم که نمی‌ترسم و مطمئنم که درد این افتادن از درد هرگز نپریدن بدتر نیست. من چیزی خلق کرده‌ام که عده‌ی زیادی را تکان خواهد داد، گروهی مرا دوست خواهند داشت، یک مشت دیگر به من فحش تحویل خواهند داد… ولی آن‌قدر در کتاب من چیز زیبا و راستی باشد من از کهشکان هم ترس ندارم.

نوشتن چیز ساده و آسانی نیست (یعنی خوب نوشتن کار ساده و آسانی نیست.) نویسنده‌های حقیقی آدم‌های تنهایی هستند: برای آن‌ها نوشتن رگ ناف به زندگی است. نوشتن یک مرحله‌ عرق ریختن و خون خوردن و بی‌خوابی و رنج است. پس چرا؟ من نمی‌دانم. چرا یک نویسنده می‌خواهد با صدای گمشده‌ی خود در زمان‌های گمشده، با آدم‌هایی که او هرگز نخواهد دید و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ایران هستیم و ایران قربانش [...] با تمام عظمت و زیبایی گنجینه‌ ادبش (و فراموش نکن که واقعا داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه ایست که نوشتن مستقل هنری را قبول کند یا حتی بفهمد. ولی این هم یک مرحله گذران است. البته من نه امیددارم و نه مطمئنم که  اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسی نیستم که پیغمبر و راهنما یا شوالیه کاذب نجات اوضاع ادبی باشم. ولی مطئنم تجربه و وجود انفرادی هر کدام از ما راه تازه و رنگ تازه‌ای به امکان روشن ساختن (و زیبا ساختن) مسئله‌ی کلی زندگی است. من حالا امشب نمی‌خواهم زیاد وارد فلسفه‌ی این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیل ساده و اصل قابل توجیحی ندارد و تحریکات روحی من هم پیچیده و عمیق است ولی من یک قول به خودم داده‌ام: که هرگز کتاب‌هایم را با کسی بحث نکنم و به انتقادات خوب یا بد توجه نکنم و حتی نخوانم، مگر اینکه خصوصی و انسان به انسان باشد.

فعلا همین جا این مطلب را قطع کنم. فقط می‌خواستم این رهگذر را از خودم شنیده باشی. من خودم هنوز کتاب مستطاب را ندیده‌ام. نامه‌ای که به من نوشته بودند هم خودش کلی گنگ است. درست درست نمی‌دانم کتاب منتشر شده یا [فقط] بین نمایندگان توزیع شده. به‌هر حال کتاب بوسیله‌ی موسسه‌ی مطبوعاتی فرانکلین در تهران چاپ شده (قول داده‌اند نسخه آن‌را با پست برای من بفرستند… هنوز خبری نیست) و فکر می‌کنم بوسیله‌ی سازمان کتاب جیبی منتشر می‌شود، گر چه [فکر می‌کنم] «شراب خام» قطع بزرگ و جلد کلفت و پارچه‌ای دارد. این اولین کتابی‌است که سازمان جیبی در قطع بزرگ منتشر می‌کند، انگار باید خیلی خوش‌شان آمده باشد. یا این‌که کسانی که مسئول چاپش بودند خیلی سنگ به سینه زده باشند. فعلا بس کنم و بروم مقدمات و برنامه‌ی خواب را جور کنم (مستی و کتاب) و بخوابم به این امید که خواب ترا ببینم.

یکشنبه صبح. پیش از روشنایی صبح حمام کردم و برای قدم زدن به کنار رودخانه رفتم: پا برهنه! حدس بزن چه تغییر شگرفی روی داده: در حدود، بیش از یک میلیون مرغابی که تا هفته‌ی پیش نمی‌دانم کجا بودند، روی آب شنا و هیاهو می‌کردند. در ستون‌های منظم ولی دسته‌های پراکنده روی آب حرکت می‌کردند. انگار مراسم خاصی را انجام می‌دادند. انگا از آسمان آمده بودند یا شاید از یک دنیای کاملا مجزای دیگر از دنیای ما … شاید هم از ابدیت آمده‌اند تا یک پائیز فراموش شده روی آ‌ب‌های رودخانه هورن هیاهو کنند تا این‌که چهار تا آمریکایی دیوانه آن‌ها را با تفنگ‌های خود شکار کنند و رودخانه هم چند قطره خون زندگی آن‌ها را بخورد… زیاد ادبی رفتم!! قول داده‌ام که امروز به فلینت پیش مقتصد و خانواده بروم. آن‌ها یکشنبه پیش این‌جا آمدند ولی من چند نفر مهمان داشته‌ام و آن‌ها زیاد نماندند. فکر می‌کنم قهوه‌ای بزنم و بروم وقتی برگشتم این نامه را تمام کنم.

هنوز یکشنبه … غروب از فلینگ برگشتم. دیدن دخترهای کوچک مقتصد مرا شدید یاد سالی [سالومه، دختر فصیح] انداخته و الان فقط بیچاره‌ام! دکتر مقتصد دو تا دختر دارد یکی شش ساله و یکی چهار ساله: افسانه و آزیتا. هر دو انگلیسی حرف می‌زنند بجر افسانه که هر دو زبان انگلیسی – فارسی را خوب بلد است و من فکر می‌کنم دختر فوق‌العاده‌ای است. زن دکتر مقتصد، خدیجه خانم، خیلی مشتاق دیدن تو و سالی است: نهار بسیار خوب خدیجه خانم مقتصد عالی بود ولی دیدن بچه‌ها مرا لحظه به لحظه، نقس به نفس، یاد سالی می‌انداخت. نهار عالی این خانم (پس از [ناخوانا]، پلو و سالاد و خلاصه دست‌پخت زن را خوردیم!) و بطری شراب عالی میشیگان شکوه و عظمت خودش را نداشت! از آن آربر تا فلینت در حدود نیم‌ساعت یا ۴۵ دقیقه راه است. فلینت گر چه به‌زیبایی آربر نیست و با پارک (ریچفیلدز) که عصری برای چند دقیقه رفتیم، پائیز کولاکی داشت. فلینت یک شهر صنعتی وسیع است و کارخانه‌های تولید شورلت و بیوک در اینجاست. در حقیقت تمام اتومبیل‌های آمریکا در میشیگان در دیترویت و شهرهایی که دایره‌وار دور دیترویت هستند ساخته می‌شود. سالی را میلیون بار برای من ببوس. فرودگاه دیترویت زیباترین فردوگاه‌های دنیاست و طوری ساخته شده که هواپیماها مسافرین را روی محوطه فردوگاه پیاده نمی‌کنند بلکه شیارهایی از ساختمان اصلی فرودگاه طوری پیش می‌رود که انتهای آن در مقابل در هواپیما قرار می‌گیرد و مسافر از توی هواپیما قدم روی فرش‌های سالن فرودگاه می‌گذارد… ولی من اهمیت نمی‌دهم که اگر اینجا کهنه‌ترین چاپارخانه‌های زمان صفویه بود…. چون من امیدوارم شما را در اینجا ملاقات کنم؛ تا نامه‌ی بعد. مثل همیشه تصدق تو. ناصر

منبع: سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد، ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ | صفحه‌ی ویژه‌ی «اسماعیل فصیح» در سیب گاززده

نگاهی به نامه نگاری‌های ارنست همینگوی با شروود اندرسون

شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶

شاهین‌ها شریک نمی‌پذیرند*


سعید کمالی‌دهقان؛ روزنامه‌ی اعتماد، دوشنبه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۶

پاریس بی‌شک نقش مهمی در زندگی نویسندگان مهم دنیا، به خصوص شماری از مهم‌ترین نویسندگان آمریکایی موسوم به نویسندگان «نسل گمشده» ایفا کرده است. پاریس سال‌ها خانه‌ی دوم بسیاری از نویسندگان آمریکایی به حساب می‌آمده، چه نویسندگانی که به سبب گرانی ناشی از جنگ جهانی اول در ایالات متحده به پاریس پناه برده‌ بودند، که از این دسته می‌توان به نویسندگانی همچون شروود اندرسون، ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، جان دوس‌پاسوس و اسکات فیتزجرالد اشاره کرد و چه نویسندگان نسل‌های بعدی آمریکا که به دنبال سرپناهی امن برای نوشتن و همچنین بهانه‌ای برای شروع جدی داستان‌نویسی روانه‌ی پاریس شدند، که نمونه‌ی بارز آن پل آستر نویسنده‌ی سرشناس «سه‌گانه‌ی نیویورک» است. پاریس علاوه بر این‌ها، نقطه عطفی در زندگی ارنست همینگوی به حساب می‌آید. آشنایی با نویسندگان «نسل گمشده» و تاثیر آن‌ها بر پیشرفت ادبی همینگوی، شروع و ثبات در داستان‌نویسی و پختگی ادبی از مهم‌ترین دستاوردهایی است که سکونت در پاریس را از مهم‌ترین دوران زندگی ارنست همینگوی می‌کند. در اهمیت پاریس همین امر کافی‌است که همینگوی هنگامی که به نگارش خاطراتش مبادرت می‌ورزد، تنها کتابی درباره‌ی دوران اقامتش در پاریس می‌نویسد و آن را «پاریس؛ جشن بیکران» می‌نامد.
همینگوی اقامت در پاریس را مدیون راهنمایی‌‌ها و حمایت‌های شروود اندرسون است. با این همه، اندرسون در هدایت همینگوی بیشتر از این‌ها موثر بوده، تا جایی که به گفته‌ی منتقدان بسیاری مقام استادی همینگوی را داشته است. همینگوی و اندرسون اولین بار همدیگر را در بهار سال ۱۹۲۱ در آپارتمان کنلی اسمیت در شیکاگو دیدند. در آن زمان، همینگوی که برای کار در روزنامه به آنجا رفته بود، بیست و یک سال و اندرسون چهل و یک سال سن داشت. اندرسون در آن ایام، با انتشار مجموعه داستان واینزبرگ، اوهایو در سال ۱۹۱۹ شهرت خوبی به دست آورده بود و با سبک منحصر به فردش دریچه‌های جدید داستان‌‌‌نویسی را برای نویسندگان نسل جدید آمریکا گشود. اندرسون به همین دلیل و همچنین به خاطر اخلاق انسان دوستانه‌اش با دایره‌ی وسیعی از نویسندگان آن روز آمریکا دوستی داشت و الهام بخش نویسندگانی همچون توماس ولف، فاکنر و همینگوی در داستان‌نویسی شد، نویسندگانی که به هر تقدیر، آن قدر که باید و شاید بعدها از استاد خود قدرشناسی نکردند. اندرسون از جادوی پاریس باخبر بود و آنجا را محل مناسبی برای ارنست همینگوی می‌دانست. به همین خاطر، با حمایت‌های معنوی و مالی خود زوج جوان ارنست و هادلی ریچاردسون را راهی پاریس کرد. وی همچنین آن‌ها را به دوستان نزدیکش معرفی کرد و به همین منظور معرفی‌نامه‌هایی به سیلویا بیچ، گرترود استاین، ازرا پاوند و لویس گالانتیه نوشت. همینگوی در همان روزهای ابتدایی اقامت در پاریس برای شروود و همسرش تنسی اندرسون می‌نویسد:
به شروود و تنسی اندرسون
پاریس؛ ۲۳ دسامبر ۱۹۲۱
شروود و تنسی عزیز

ما اینجا خوبیم. بیرون کافه دُم می‌نشینیم، درست مقابل [کافه] روتوند که مشغول تعمیرات است و دارد یکی از آن منقل‌های زغالی‌اش را رو به راه می‌کند؛ بیرون کلی سرد است و منقل‌ تو این هوای سرد می‌چسبد و عرق نیشکر می‌نوشیم و عرق مثل روح‌القدس وارد بدنمان می‌شود. تو شب‌های سرد خیابان‌های پاریس به سمت خیابان بناپارت و خانه‌مان قدم می‌زنیم و یاد گرگ‌های بیچاره شهر می‌افتیم و فرانسوا ویون و چوبه‌دار مون‌فوکون را یاد می‌کنیم. عجب شهری.
بونس [هادلی، همسر همینگوی] الان بیرون است و من هم با این ماشین تحریر دارم برای هر دویمان نان در می‌آورم. چند روز دیگر جا می‌افتیم و شروع می‌کنم به فرستادن معرفی‌نامه‌ها؛ مثل بندرگیری یک گله کشتی. این چند وقت آن‌ها را نفرستادم چون مدام شب و روز دست تو دست هم، خیابان‌ها را گز می‌کردیم و این ور و آن ور را دید می‌زدیم و جلو ویترین مغازه‌ها می‌ایستادیم. می‌ترسم که بونس از بس کلو‌چه‌های اینجا را می‌خورد، حالش بد شود. می‌میرد برایشان. همیشه یک جور باید جلویش را گرفت تا زیاده‌روی نکند. امروز صبح از لوئی گالانتیه برایمان یادداشتی آمد و فردا به‌اش زنگ می‌زنم. وقتی رسیدیم هتل، پولی که شروود فرستاده، رسیده بود. ممنون از تو که آن را فرستادی. حسابی اوضاعمان بد بود و با آن دلمان گرم شد. [هتل] ژاکوب تمیز و ارزان قیمت است. بیشتر مواقع برای خوردن می‌رویم به رستوران پره او کلرک که نبش خیابان بناپارت و خیابان ژاکوب است. هردویمان شام مفصل و شراب می‌خوریم، به قیمت منوی دوازده فرانک. صبحانه را هم همین اطراف می‌خوریم. صبحانه حدود دو و نیم فرانک برایمان آب می‌خورد. انگار الان از موقعی که شما اینجا بودید، همه چیز ارزان‌تر است.
از اسپانیا آمدیم اینجا و دلمان برایش به جز یک روزی که طوفان آمد، تنگ شده. ساحل اسپانیا دیدنی است. کوه‌های بزرگ خرمایی، درست مثل دایاناسورهای خسته‌ای که روی دریا خوابیده‌اند. مرغ‌های دریایی هم پشت کشتی می‌آمدند و به سمت آسمان پرواز می‌کردند و شکل یک دسته پرنده بودند که انگار با سیم بالا و پایین‌شان کنی. خانه‌های روشن هم مثل شمع‌هایی‌اند که روی شانه‌ی دایاناسورها قرار دارند. ساحل اسپانیا هم طولانی‌ و خرمایی رنگ است و خیلی قدیمی به نظر می‌رسید. بعد با قطار آمدیم نورماندی و کلی ده و کپه‌های کود کشاورزی و مزرعه‌های بزرگ دیدم با جنگل‌های پر دار و درخت و درختان پر شاخ و برگی که دور دهکده‌ها سبز شده بودند روی زمین. ایستگاه‌ها و تونل‌های تاریک و کوپه‌های درجه سه‌ پر از پسربچه‌های سرباز بود که روی شانه‌ی همدیگر لم داده‌ بودند و با تکان‌های قطار تلو تلو می‌خوردند. سکوت مرگبار و خسته‌کننده‌ای که هیچ جای دنیا جز تو این کوپه‌های راه‌‌آهن نمی‌توانی پیدایش کنی. به هر حال، از این که اینجاییم شادیم و امیدواریم که کریسمس و سال نو به شما خوش بگذرد و ما هم امشب همگی برای شام می‌رویم بیرون.

ارنست

* * *

همینگوی با کمک اندرسون در پاریس مستقر شد و کم‌کم دوستان گرانبهایی پیدا کرد. دوستانی‌ که هر کدام در پرورش روحیه‌ی ادبی او موثر بودند. با رفت و آمد در کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکا با نویسندگان و هنرمندان بسیاری دوست شد. همانجا بود که در جمع‌هایی که به همت گرترود استاین و سیلویا بیچ برگزار می‌شد، با پابلو پیکاسو، اسکات فیتزجرالد، جیمز جویس، جان دوس‌پاسوس و ازرا پاوند آشنا شد. در همان ایام بود که از سیلویا بیچ کتاب قرض می‌گرفت و برادران کارامازوف و شیاطین داستایوفسکی را که اندرسون بیشتر از هر کتاب دیگری توصیه خواندنش را کرده بود، خواند. همینگوی تنها پس از گذشت سه ماه از اقامتش در پاریس با تمامی این دوستان صمیمی شد. وی در همین رابطه به شروود اندرسون می‌نویسد:
به شروود اندرسون
پاریس؛ ۹ مارس ۱۹۲۲
شروود عزیز

انگار مسیح حسابی شیفته‌ی توست. اینجا تو این مدت کلی اتفاق افتاده. گرترود استاین و من مثل دو تا برادر هستیم و کلی می‌بینمش. مقدمه‌ای که برای کتاب جدیدش نوشته بودی، خواند و خوشش آمد. کلی به نفع گرترود شده. هاش می‌گوید، پرانتز باز؛ که همه چیز بین او و لوی خوب پیش می‌رود؛ پرانتز بسته. نفوذی‌های من هم حسابی حواسشان به جفتشان هست.
جویس عجب کتاب محشری نوشته. احتمالا به زودی به دستت می‌رسد. خبر اینکه می‌گویند جویس و خانواده‌اش دارند از گرسنگی می‌میرند اما در واقع دسته‌ی سلتی‌های هر شب می‌روند رستوان میشو؛ جایی که من و بینی [هادلی] خودمان را بکشیم هفته‌ای یکبار می‌توانیم برویم. گرترود استاین می‌گوید که جویس او را یاد زن پیری می‌اندازد که در سن‌فرانسیسکو زندگی می‌کرده. پسر زن تو کلوندیک تا خرخره تو پول دست و پا می‌زده و با این همه زن پیر این ور و آن ور می‌رفته و تو سرش می‌زده که «آه جوی بیچاره‌ی من! جوی بیچاره! کلی پول داره». این ایرلندی‌های لعنتی همیشه‌ی خدا ناله و زاری می‌کنند اما هیچ وقت نمی‌بینی که از گرسنگی بمیرند.
[ازرا] پاوند شش تا از شعر‌های من را گرفته و همراه یک نامه فرستاده برای تایر اسکوفیلد، شاید اسمش را شنیده باشی. پاوند فکر کرده من حسابی شاعرم. یک داستان هم ازم گرفته برای لیتل ریویو. به پاوند کمی بوکس یاد دادم و یک کم یاد گرفته. با چانه می‌آمد جلو و مثل ماست می‌ایستد تا بزنی‌اش. کلی مشتاق است اما نفس تنگی دارد. یکبار دیگر امروز عصر می‌رویم تمرین؛ اما زیاد فایده ندارد و من مدام مجبورم بین هر روند بایستم تا عرقش را خشک کند. پاوند کلی عرق می‌کند؛ و به همین خاطر است که می‌گویم فایده ندارد. ضمن اینکه برای آدمی با شهرت و جایگاه پاوند پا گذاشتن تو چیزی که هیچ ازش سر در نمی‌آورد کاملا ریسک است. تو شماره‌ی ماه آوریل دایل نقد خوبی درباره‌ی اولیس نوشته. نمی‌دانم حرفش نزد تایر چقدر خریدار دارد، به همین خاطر مطمئن نیستم که شعرهایم را چاپ می‌کند یا نه؛ اما خدا کند که بپذیرد. بونس [هادلی] را الان صدا می‌زنم بینی. هر کداممان به دیگری می‌گوییم بینی. من آقای بینی هستم و او خانم بینی. برای خودمان ضرب‌المثل ساخته‌ایم – آقای بینی هوای خانم بینی را دارد – و درعوض خانم بینی است که بچه‌دار می‌شود. لو وریه را دیدیم؛ برای یک مجله فرانسوی روی تخم مرغ [پیروزی تخم مرغ] نقد نوشته. ازش می‌گیرم و برایت می‌فرستمش اگر تا حالا خودش این کار را نکرده باشد. کتابت [ازدواج‌های کثیر] خوب بود. احتمالا از پس خرج سفر به نیواورلئان بر می‌آیی، نه؟ کاش من هم می‌توانستم مثل تو کار کنم. این کار روزنامه‌نگاری امانم را گرفته اما به زودی ولش می‌کنم و می‌خواهم بنشینم و سه ماه تمام کار کنم. وقتی بنی لئونارد را دیدی؛ کارهای من را هم می‌بینی. امیدوارم وقتی دیدیش اوقات خوشی را گذرانده باشی. من هم پیت هارمن را دیدم. یک چشمش کور است و گاهی چشم دیگرش هم با خون و خاک و خاشاک تار می‌شود و حسابی توی دردسر می‌افتد. اما آن شب که تو دیدیش احتمالا خوب بوده. از آن ایتالیایی‌های لعنتی است و روزی به درک واصل می‌شود. عجب نامه‌‌ای شد؛ کم کم دارم می‌رسم به جلد دوم. بازم برایم بنویس، باشد؟ وقتی نامه‌ات می‌رسد کلی شنگول می‌شوم. راستی، گریفین مری هنوز وین است و شنیده شده که با ادنا سنت‌ونسان همانجا ساکن شده. [کافه] روتوند پر است از آدم‌های جوان، به خصوص از مونث‌ها، جای گندی‌است به خدا، کلی کشته می‌دهد. خب، خداحافظ، دلمان برای تو و تنسی تنگ شده.
ارنست
جدیدا چند تا شعر قافیه‌دار نوشته‌ام. مخلص گرترود استاین هم هستیم.

***

پس از گذشت چند سال، همینگوی با انتشار مجموعه‌ی «سه داستان و ده شعر» و به خصوص چاپ مجموعه داستان «در زمان ما» تا حدودی توانایی و خلاقیت ادبی‌اش را نشان داد. اما با این همه، هنوز تحت تاثیر آموزه‌های استادش شرووند اندرسون بود. اندروسن همینگوی را در نوشتن مجموعه داستان «در زمان ما» بسیار یاری داده و حتی کتابش را به ناشر معرفی کرده بود. همینگوی با انتشار این آثار، کمی دل و جرات پیدا کرد و کم‌کم آثار دوست و استاد خود را نقد کرد، اما هیچ‌گاه نمی‌توانست تاثیر اندرسون را بر خودش منکر شود، به همین خاطر تصمیم گرفت به شیوه‌ی خود از شروود اندرسون قدرشناسی کند. یعنی به همان شیوه‌ای که اغلب نویسندگان بزرگ دنیا در قدرشناسی از اساتید خود انجام می‌دهند، این که به طور تلافی‌جویانه‌ای استاد خود را به مبارزه دعوت کنند. همینگوی به همین منظور در سال ۱۹۲۶ کتابی نوشت به نام «سیلاب بهاری» که در آن شخصیت طنز کتاب به طور آشکار شروود اندرسون بود. همینگوی هر چند بارها در نامه‌هایش به خود اندرسون و دیگر دوستانش، نوشته که به هیچ وجه قصد توهین به اندرسون را نداشته، توضیح می‌دهد که تنها راه نوشتن این رمان همین شکل بوده و مطمئن است که شروود اندرسون هم از او نخواهد رنجید. به هر تقدیر، تا جایی که از نامه‌های این دو نویسنده‌ی نام‌آور آمریکایی پیداست، میانه‌اشان به جز کدورتی جزئی تا پایان عمر خراب نشد. همینگوی درباره‌ی کتاب «سیلاب بهاری» خود به شروود اندرسون می‌نویسد:
به شروود اندرسون
مادرید؛ ۲۱ مه ۱۹۲۶
شروود عزیز

پاییز گذشته دوس‌پاسوس و من و هادلی یک روز ظهر با هم ناهار خوردیم و «لبخند تاریک» را به دوس قرض دادم. کتاب را خواند و درباره‌اش حرف زدیم. بعد ناهار من برگشتم خانه و کتاب «سیلاب بهاری» را شروع کردم و درست هفت روز تمام برایش وقت گذاشتم. گفتی که نظرم درباره «ازدواج‌‌های کثیر» غلط است و من هم نظرم را درباره داستان «داستان‌سرا» گفتم. هر چه که درباره «لبخند تاریک» فکر می‌کنم تو کتاب سیلاب [بهاری] آورده‌ام. کتاب درباره آن چیزهایی که نویسنده‌های دیگر حرفش را می‌زنند، نیست و منظورم از نژاد در توضیح عنوان کتاب، سفید پوست‌ها است. کل کتاب یک شوخی است و نباید جدی‌اش گرفت، اما صادقانه نوشته شده. اگر قرار باشد یکی از ماها گلیم خودمان را از آب بکشیم بیرون و وقتی تویی که این قدر خوب می‌نویسی بیایی و یک چیزی بنویسی که به نظر من افتضاح محض است، پس من باید بیایم و رک به تو ماجرا را بگویم. بخاطر این که اگر بخواهیم گلیم‌مان را از آب بکشیم بیرون، وقتی یکی دارد در باتلاق فرو می‌رود، همینطور بیشتر فرو می‌رود و تشویق‌های همپایه‌هایش هم در این ماجرا دخیل است؛ چرا هیچ وقت یکی از ماها طبق قاعده هم شده، از این نویسندگان بزرگ آمریکایی نمی‌شود؟
نامه‌ی مسخره‌ای نوشته‌ام و کتابم مسخره‌تر است. البته دست خودم نبوده و نه می‌خواستم نامه اینطور شود و نه کتاب. البته درباره کتاب نگرانی‌ای ندارم چون کتاب یک چیز شخصی نیست و هر چه زمخت‌تر باشد، بهتر است. در نوشتن کتاب من درست شده‌ام مثل یکی از این آدم‌هایی که در یک صبح با شکوه تو صف یهودی‌های باهوش، یکی مثل بن هچ، ایستاده. این همه به این خاطر است که تو همیشه با من مهربان بودی و از بس در نوشتن «در زمان ما» کمکم کردی که حس مقاومت‌ناپذیری در من بوجود آمده تا درست مثل وقتی که نویسنده‌های واقعی از کسی قدرشناسی می‌کنند، مشت بزنم توی صورتت.
اما یک چیزی را می‌خواهم به تو بگویم و البته ممکن است فکر کنی که دارم لاف می‌زنم؛ آه خدای من حتی نمی توانم به زبان بیاورمش.
یک چیزی است شبیه این: ۱- چون دوستمی نمی‌خواهم که صدمه‌ای ببینی. ۲- تو دوستمی اما این چه ربطی به نوشتن کتاب و نویسندگی دارد. ۳- دوستمی پس بیشتر اذیتت می‌کنم. ۴- و جدا هیچ چیز به اندازه طنز صدمه نمی‌زند و آدم را اذیت نمی‌کند. البته کتاب واقعا آزارت می‌دهد و حالت بد می‌شود. چون هیچ کس دوست ندارد که رویش اسم بگذازند و البته تو اصلا برایت مهم نیست که کسی رویت اسم بگذارد، واقعا اذیتت می‌کند اما مطمئنم که کفرت در نمی‌آید وقتی که بفهمی آدم‌ها اصلا نمی‌دانند درباره چه چیزهایی دارند حرف می‌زنند. احتمالا کتاب این طور به نظر می‌رسد. به هر حال من فکر می‌کنم که از کتاب خوشت بیاید و اصلا به همین خاطر هم نوشته شده.اینجا سرد است و باران می‌بارد. دارم چند تا داستان می‌نویسم و منتظرم تا هادلی هفته بعد بیاید اینجا. الان کجا زندگی می‌کنی؟ ما تا تابستان می‌آییم ایالات متحده و در پیگوت؛ آرک زندگی می‌کنیم. اینجا چه کشور خوبی است. از پاییز پارسال گرترود استاین را ندیدم. کتاب «ساخت آمریکایی‌ها» گرترود یکی از بهترین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام. تمام زمستان را اطریش بودیم و برای یک هفته رفتم نیویورک. بیشتر اوقات سخت کار می‌کنم و تلاش می‌کنم بهتر از همیشه بنویسم، گاهی موفق می‌شوم و گاهی نمی‌شوم. برایم بنویس که [بابت کتاب] ازم رنجیدی یا نه. آدرس معمول من: شرکت گارانتی تراست نیویورک / شماره ۱ / خیابان ایتالیایی‌ها / پاریس /  فرانسه. همیشه نامه‌ها را برایم می‌فرستند. می‌خواهیم کل تابستان را برویم اسپانیا. من و هادلی همیشه برای تو و همسرت آرزوی موفقیت می‌کنیم.
قربانت
ارنست همینگوی
پی‌نوشت: * تیتر مطلب عنوان بخشی از کتاب «پاریس جشن بیکران» نوشته‌ی «ارنست همینگوی» ترجمه‌ی «فرهاد غبرائی»؛ انتشارات کتاب خورشید، است.

درباره‌ی همینگوی‌ نوشته‌ام: نامه‌ نگاری‌های «همینگوی» با «فاکنر» / نامه نگاری‌های «همینگوی» با «فیتزجرالد» / نامه نگاری‌های «همینگوی» با «دوس‌پاسوس» / نقد «بارگاس یوسا» بر «پیرمرد و دریا» / گشتی در «فینکا ویجیا»؛ خانه‌ی ابدی «همینگوی»

نگاهی به نامه نگاری‌های ارنست همینگوی با جان دوس‌پاسوس

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۶

رفیق قدیمی «پاپا»*

 

از راست: همینگوی، سیدنی فرانکلین، جوریس اوانس و دوس‌پاسوس؛ هنگام جنگ داخلی اسپانیا در مادرید

سعید کمالی‌دهقان؛ روزنامه‌ی شرق، ۹ مرداد ۱۳۸۶

ارنست همینگوی آدم تنوع‌طلب و ماجراجویی بوده و مدام پی جار و جنجال. به قول معروف به این راحتی‌ها سر جایش بند نمی‌شده. در جنگ جهانی اول شرکت کرده، راننده آمبولانس صلیب سرخ بوده و بر اثر جراحات وارده چند وقتی بیمارستان بستری شده؛ چند سال بعد وقتی به اسپانیا رفته، گاوبازی کرده و زخمی شده، به سوئیس رفته و اسکی کرده، یا اگر واقعا ماجرای دندان‌گیری گیرش نمی‌آمده، می‌رفته سراغ تفریح همیشگی و مورد علاقه‌اش، صید قزل‌آلا یا شکار حیوانات. به همین خاطر، با ‌آن که در طول شصت و دو سال زندگی پر هیاهو، آدم‌های زیادی را دیده، اما کمتر آدمی را تا پایان عمر برای خودش نگه داشته است. چهار بار ازدواج کرده، مدام خانه‌اش را تغییر داده و دوستانش را عوض کرده. وقتی هنوز آمریکا بوده، با شروود اندرسون آشنا شده و با او گرم گرفته، وقتی رفته پاریس با نویسندگان «نسل گمشده»۱ یعنی گرترود استاین، اسکات فیتزجرالد، ازرا پاوند، تی.اس. الیوت و جان دوس پاسوس ایاق شده و بعد کم کم همه‌اشان را به مرور گذاشته کنار. شاید به همین خاطر است که همینگوی با چنین روحیه‌ی ماجراجویی پایان عمر و پس از جدایی از همسر چهارمش «ماری ولش» و خانه نشین شدن، افسردگی گرفته و در نهایت خودکشی کرده است. هم از سر ماجراجویی و هم از سر تنهایی. با تمام این حرف‌ها، «جان دوس‌پاسوس» یکی از قدیمی‌ترین دوستانش بوده؛ هر چند نه مثل «اسکات فیتزجرالد» صمیمی‌ترین آن‌ها. رفاقتی قدیمی که در سال‌های پایانی سی و در دوران جنگ داخلی اسپانیا شکراب شد.

همینگوی و دوس‌پاسوس اولین بار همدیگر را در سال ۱۹۱۸ در ایتالیا دیدند، هردو راننده آمبولانس بودند و جوان. ارنست نوزده سالش بود و جان سه سال از او بزرگتر، بیست و دو سال. با این همه، در بحبوحه‌ی جنگ فرصتی برای دوستی نبود، تنها آشنایی مختصری با هم پیدا کردند. چند سال بعد وقتی همینگوی با توصیه‌ی شروود اندرسون راهی پاریس شد؛ دوس‌پاسوس را بار دیگر در سال ۱۹۲۲ در فرانسه دید و با هم دوست شدند. کافه‌ می‌رفتند و گپ می‌زدند و همدیگر را زیاد می‌دیدند. جان اولین کتابش را در سال ۱۹۱۹ به نام «صحنه‌ی جنگ» منتشر کرده بود و پس از آن تا دیدار دوباره ارنست، چندتایی رمان نوشته بود اما همینگوی تازه شروع کرده بود به داستان نویسی و چند سال بعد از دیدار دوباره «سه داستان و ده شعر» و پس از آن «در زمان ما» را منتشر کرد. تا این جای کار، تجربه‌ی دوس‌پاسوس از همینگوی بیشتر بود. دوستی آن‌ها ادامه پیدا کرد، هر از چند گاهی داستان‌هایشان را برای همدیگر می فرستادند و نظر یکدیگر را جویا می‌شدند. حتی ارنست همینگوی و همسر دوم‌اش پولین فایفر بودند که باعث آشنایی دوس‌پاسوس با همسر اولش کاترین شدند، چرا که کاترین یکی از همکلاسی‌های پولین بود. جان دوس‌پاسوس کم کم شروع کرد به نوشتن شاهکارش یعنی سه ‌گانه‌ی «یو.اس.ای» یا آنطور که به فارسی ترجمه شده، «ینگه‌ی دنیا»، مجموعه‌ای که شامل سه کتاب «مدار ۴۲ درجه» (۱۹۳۰)؛ «۱۹۱۹» (۱۹۳۲) و «پول کلان» (۱۹۳۶) می‌شود. در همین اثنا، همینگوی پس از خواندن جلد دوم سه گانه‌ی «یو.اس.ای» با لحنی طعنه‌آمیز و کمی تلافی‌جویانه بخاطر ایراداتی که دوس‌پاسوس در نامه‌ی پیشین خود به کتاب «مرگ در عصرگاه» گرفته بود و با همان سبک نامه‌ نوشتن‌های پر از غلط و غلوط و عجولانه‌اش به دوس‌پاسوس می‌نویسد:

به جان دوس‌پاسوس

کی‌وست؛ ۲۶ مارس ۱۹۳۲

دوس، رفیق قدیمی عزیز

کتاب [۱۹۱۹] واقعا شاهکار بود. چهار برابر بهتر از کتاب [مدار] ۴۲ درجه بود و آن لعنتی [مدار ۴۲ درجه] هم واقعا خوب بود. واقعا خوب تمامش کرده‌ای؛ توی لعنتی آن قدر داری خوب می‌نویسی که آدم فکر می‌کند واقعا یک خبرهایی هست انگار. بهتر است ازاین به بعد، میوه‌ها را قبل از خوردن بشوری و پوست بکنی.

اما مراقب یک چیز باش. توی جلد سوم مراقب باش که نلغزی و فقط شخصیت‌های کامل را واردش بکن – بی‌خیال استفن دیدودلئوسز و امثالهم – حواست باشد که بلوم و خانم بلوم بودند که جویس را نجات دادند وگرنه بجای این‌که یک متن ادبی بنویسی، همه چیز را خراب می‌کنی… آدم‌ها را همانطور آدم نگه دار و تو را به خدا به نماد تبدیل‌اشان نکن…

چیزی دیگری هم هست که باید به تو گوشزد کنم، هر چند که خودت بهتر از من می‌دانی. تو الان در نقطه حساسی هستی و کلی فشار رویت هست که این برای نویسنده‌ای که مثل ویتنی‌ها می‌نویسد، خیلی بد است. من بعنوان یک نویسنده و نه بعنوان یک انسان، مطمئنم که پر جربزه‌تر از آن هستی که تحت تاثیر کسی قرار بگیری اما حواست جمع باشد که نویسندگی هم کار خیلی مشکلی است… تو بهتر از هر لعنتی دیگری که الان دارد می‌نویسد، هستی و همیشه هم بوده‌ای. اما به خاطر خدا این قدر تلاش نکن که خوب به نظر برسی. اگر بخواهی تلاش کنی که خوب باشی، مطمئن باش که خوب نخواهی بود و خوب هم نمی‌شوی. به همین خاطر هم هست که کتابت کلی غلو کرده، چون رفته‌ای و از زاویه دید دوربین کلی چیز نشان دادهای، تکه‌های خبری، پرتره‌ها، اما حواست باشد که بخاطر این همه چیز مختلف روایت را بر باد ندهی.

ببخش که این قدر چرت و پرت گفتم و همه‌اش هم مزخرف بود. من خودم حسابی دارم روی دست‌نوشته‌هایم کار می‌کنم تا آن قسمت‌های به درد نخوری را که گفتی حذف کنم. با گفتن آن‌ها کلی کار گذاشتی روی دستم.

از دیدن تو و استات [کتی دوس‌پاسوس] خیلی مشعوف شدم. پولین حالش بد بود و هجده روز رفتیم تورتوگاس…

این‌جا همه حالشان خوب است. پانزده تا اره ماهی گرفتیم، آن هم ۴۹ پوند. خلیج کینگ پر است از شمشیر ماهی. کاش ما تو تورتوگاس زندگی می‌کردیم. راستی توی کتاب حواست به وضع آب و هوا باشد، آوردن آب و هوا توی کتاب خیلی مهم است.

به کیت سلام برسان. این‌جا همه سلام می‌رسانند. کاش با شماها بودم. تو تورتاگاس کلی ماهی‌ گرفتیم… تاجرها حسابی خوش به حالشان است.

خیلی وقت است که ندیده‌امت. کتاب خوبی نوشته‌ای پس اوقات خوبی هم داشته باش.

هِم [همینگوی]

***

دوستی همینگوی و دوس‌پاسوس نزدیک بیست سال ادامه پیدا کرده بود‌ که ماجرایی میانه‌اشان را شکراب کرد. همه چیز تقصیر «جنگ داخلی اسپانیا» بود. جنگی که با کودتای نظامیان علیه دولت شروع شد و از سال ۱۹۳۶ به مدت سه سال طول کشید و در نهایت با پیروزی شورشیان نظامی و با استقرار دیکتاتوری ژنرال فرانکو به اتمام رسید. شوروی کمونیست و مکزیک حامی دولت و انقلابیون بودند و فاشیست‌های آلمانی و ایتالیایی از شورشیان نظامی حمایت می‌کردند. آمریکا هم به ظاهر بی‌طرف بود و به انقلابیون هواپیما می‌فروخت و به نظامی‌ها بنزین. در این میان، همینگوی برای تهیه‌ی گزارش و دوس‌پاسوس برای تهیه‌ی مستندی درباره‌ی جنگ به نام «خاک اسپانیایی» به اسپانیا رفته بودند. دوس‌پاسوس بخاطر سه‌گانه‌ی «یو.اس.ای» مشهور شده بود و بیشتر از همینگوی شهرت داشت. هر دو از طرفداران دولت و انقلابیون بودند و تا حدی از چپ‌ها دفاع می‌کردند. اما ماجرایی همه‌ چیز را تغییر داد. «خوزه روبلس» از دوستان نزدیک و صمیمی دوس‌پاسوس که همچون همینگوی و دوس‌پاسوس از طرفداران دولت بود از طرف کمونیست‌ها متهم به جاسوسی برای فاشیست‌ها شد و به قتل رسید. دوس‌پاسوس که مرگ خوزه او را بسیار آزرده بود، مواضعش را تغییر داد و معتقد بود که کمونیست‌ها اشتباه کرده‌اند، در حالی که همینگوی این طور فکر نمی‌کرد و او را جاسوس می‌دانست. دوس‌پاسوس کم‌کم به راستی‌ها تمایل نشان داد و ضد کمونیست‌ها مطلب ‌نوشت و با این کار شهرت ادبی و هنری‌اش را به مخاطره انداخت، طوری که پس از جنگ داخلی اسپانیا دوس‌پاسوس در سراشیبی فراموشی قرار گرفت و آثارش دیده نشد. اختلاف نظر رفقای قدیمی بر سر ماجرای «خوزه روبلس» ارتباط همینگوی و دوس‌پاسوس را سرد کرد، هر چند ارتباط آن‌ها چندی قبل و بر سر چاپ جلد سوم سه‌گانه‌ی «یو.اس.ای» به هم خورده بود چرا که همینگوی زیاد از «پول کلان» خوشش نیامده بود و نظرش را بی‌پرده به دوس‌پاسوس گفته بود. پس از اتمام جنگ داخلی هر دو نویسنده درباره جنگ کتاب نوشتند؛ دوس‌پاسوس «ماجراهای مرد جوان» را در سال ۱۹۳۹ نوشت و همینگوی سال بعد آن «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» را منتشر کرد. با این حال، کتاب همینگوی رمان جنگی به حساب نمی‌آمد و حقایق جنگ را به درستی نشان نداده بود، اما با این همه، پس از گذشت نیم قرن از ماجرا، کتاب همینگوی در مدارس خیلی از کشورها تدریس می‌شود و کتاب دوس‌پاسوس به فراموشی سپرده شده است۲. ارنست همینگوی در زمان جنگ داخلی اسپانیا و پس از ماجرای مرگ خوزه روبلس به دوس‌پاسوس می‌نویسد:

به جان دوس‌پاسوس

پاریس؛ ۲۶ مارس ۱۹۳۸

دوس عزیز

از این که از کشتی برایت تلگراف زدم، متاسفم. کارم مضحک بود. بعد فرستادنش، کفرم هم درآمد. اما می‌خواهم درباره‌ی چیز جدی‌ای با تو صحبت کنم. جنگ در اسپانیا بین مردمی که زمانی خودت هم با آن‌ها بودی و فاشیست‌ها هنوز ادامه دارد. اگر با تمام نفرتت به کمونیست‌ها خودت را بخاطر پول در حمله کردن به مردمی که هنوز دارند می‌جنگند به حق می‌دانی، فکر می‌کنم که باید کمی لااقل با خودت رو راست‌تر باشی. توی مقاله‌ای که تازگی‌ها در «رد بوک» خواندم، اسمی از [گوستاو] دوران نبردی، در حالی که جای‌‌اش بود که این کار را می‌کردی. اما از والتر اسم بردی و ژنرالی روس خطابش کردی. می‌خواهی القا کنی که جنگ بخاطر گسترش کمونیسم است و انگار از ژنرال روسی‌ اسم برده‌ای که تازگی ملاقات کرده‌ای.

دوس، تنها مشکلی که وجود دارد اینجا است که والتر لهستانی است. درست مثل لوکاژ که مجارستانی، پتروف که بلغاری، هانس که آلمانی و کوپیک که یوگوسلاو بود و خیلی‌های دیگر. دوس، من متاسفم، اما تو اصلا با ژنرال‌های روس ملاقات نکرده‌ای. تنها دلیلی که وجود دارد تا تو بخاطر پول به جناحی حمله کنی که همیشه تصور می‌شد خودت هم جزئی از آن باشی، میل شدیدی‌است به بازگو کردن حقیقت. پس چرا حقیقت را نمی‌گویی؟ واقعیت اینجا است که نمی‌توانی در ده روز و سه هفته حقیقت را کشف کنی و این جنگ هم هیچ‌وقت بخاطر گسترش کمونیسم نبوده. وقتی مردم مقالات این‌چنینی را که شش ماه است دارد چاپ می‌شود، می‌خوانند و بیشرشان را هم تو نوشته‌ای، نمی‌فهمند که چه قدر کم در اسپانیا بوده‌ای و چقدر کم دیده‌ای. همین موضوع باعث شد که به تو تلگراف بزنم اما باید رعایت می‌کردم و این قدر چرت و پرت نمی‌نوشتم. موضوع بعدی درباره‌ى‌ نین است. می‌دانی نین الان کجاست؟ قبل از آن که درباره مرگش بنویسی باید ببینی که کجاست. اما چه فرقی می‌کند. کلی روس‌ خوب تو اسپانیا بود که هیچ‌کدام را ندیدی و الان دیگر آنجا نیستند. وقتی در یورش روز پنجم جنگ، پشت‌سر شش گروه پیاده نظام و گروه دینامیت کار‌ها، من و [هربرت] متیوز به تروئل رفتیم همه‌ی مردم شهر فکر می‌کردند که ما روس‌ایم. کلی ماجرای خنده‌دار پیش آمد که باید برایت تعریف کنم. اما توی تمام ماجرا من تنها یک افسر تانک روسی دیدم و یک مربی افسر بلغاری که عضو تیپ چهل و سوم بود [و نه روس دیگری]. ما همراه گروه محشر پیریه‌تو کارابینیه‌رس حمله کردیم، گروهی که از نظر چپ بودن، درست مثل سناتور کارتر گلاس بودند. همه‌ی آدم‌ها که ترسو نیستند؛ خیلی آدم‌ها می‌جنگند و صدایشان هم در نمی‌آید که دارند برای نجات کشورشان از دست تجاوز بیگانه می‌میرند و حرفی درباره این که جنگ را کمونیست‌ها یا فاشیست‌ها از خودش در آورده‌اند، نمی‌زنند و تو آن جا مدام می‌خواهی از این سر در بیاوری که دولت دارد علیه فاشیست‌های ایتالیا و آلمان‌های مغول می‌جنگد و همه‌اش سر کمونیست‌هاست که می‌خواهند با خواسته‌های مردم تجارت فاسد و ننگین‌شان را بکنند. پس چه کسی در جنگ داخلی‌ جنگید؟ وقتی هنوز هیچ تجاوزی هم از سوی خارجی‌ها صورت نگرفته بود؟

الان خیلی راحت می‌توانم حمله کنم و تو بجای این‌که تکلیفت را با اسپانیا مشخص کنی می‌توانی به من بتازی. اما این کار برایت سودی ندارد. وقتی پول تمام فکر و ذکر آدم بشود، دیگر به چیز دیگری نمی‌شود فکر کرد. اما من آن قدر چیزهای دیگر فکر و ذهنم را مشغول کرده که به پول فکر نمی‌کنم. اما به هر حال منتظر‌ش هم هستم.

خب، این هم از پایان ِ نامه. اگر پولی در آوردی و خواستی بابت قرضت چیزی به من بدهی، (نه بابت پول عمو گاس که وقتی مریض بودی. منظورم آن‌های دیگر است؛ پول‌های ناچیز)، بد نیست که اگر سیصد دلار گیرت آمد، سی یا بیست دلار یا هر قدر که خواستی بگذازی کنار و برایم بفرستی. خیلی به آن احتیاج دارم. الان نامه را نمی‌فرستم، می‌دانی چرا؟ بخاطر دوستی‌ قدیمی‌مان. رفیق قدیمی خوب، بخاطر بیست و پنج سنت تو را از پشت چاقو می‌زند. اما آدم‌های عادی بخاطر پنجاه سنت این کار را می‌کنند.

دوس، خیلی وقت است که تو را ندیده‌ام. امیدوارم که همیشه شاد باشی. تصورم این است که همیشه شاد خواهی بود. عجب زندگی‌ای می‌شود به خدا. خودم هم زمانی شاد بودم. دوباره هم شاد می‌شوم. رفیق قدیمی خوب. آدم همیشه با رفقای قدیمی شاد است. حواست باشد که همین‌ها بخاطر ده سنت حاضرند به پشتت چاقو بزنند. البته قیمت معمول دو نفر بیست و پنج سنت است. دو نفر بخاطر بیست و پنج سنت لعنتی. خیالت تخت که جک پاسوس بخاطر سه برابر این قیمت حاضر می‌شود ترتیبت را بدهد و مجانی جیووانزا۳ بخواند. آره رفیق. خدا را شکر. باز هم دوست قدیمی مانده؟ بکشش بیرون، همه را باید ریخت بیرون. به منشی سردبیر بگو که یک چک دویست و پنجاه دلاری برای آقای پاسوس ردیف کند. ممنون آقای پاسوس، خیلی خیلی خوب بود. باز هم پیش ما بیایید. این جا همیشه برای آدم‌هایی که مثل شما فکر می‌کنند جا هست.

همیشه به فکرت،

هِم

***

با تمام دلخوری‌های بوجود آمده، ارتباط همینگوی و دوس‌پاسوس تا پایان قطع نشد، اما لااقل در نامه‌هایشان دیگر از آن لحن بذله‌گو و شوخ‌طبع خبری نبود. رفقای قدیمی کمتر همدیگر را می‌دیدند اما کدورت‌های گذشته مانع از نوشتن نامه نمی‌شد، طوری که دوس‌پاسوس برای مراسم ازدواج دومش با الیزابت هولدریج، همینگوی و همسرش را دعوت کرد. با این همه، کارت عروسی دیر به دستشان رسید و همینگوی در پاسخ دعوت برای دوست قدیمی‌اش نوشت:

به جان دوس‌پاسوس

فینکا ویجیا؛ ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۹

دوس عزیز

از دریافت کارت عروسی‌ات خوشحال شدیم و ببخش که به موقع به دستمان نرسید تا برای تو و همسرت تگراف بزنیم. برایت آرزوی خوشبختی می‌کنم و اگر همسرت دلش می‌خواست تا فینکا [ویجیا] را ببیند، مطمئن باش جای خوبی را انتخاب کرده. فصل عجیب و غریبی را با پرندگان مهاجر پشت سر گذاشتیم. چند هفته زودتر از موقعی که باید بیایند، آمدند. گربه‌ها هم لباس‌های زمستانی‌اشان را تن کرده‌اند. یک دسته مرغابی هم ماه‌ها زودتر از وقتی که باید بیاید، آمده‌ و پنج بار طوفان آمد اما خسارت چندانی نداشت.

من هم خوب دارم کار می‌کنم و بهتر از همیشه هستم. همیشه می‌شود بدون این که چماق بالا سر آدم باشد، کار کرد. این را وقتی فهیمدم که وقفه‌ای در کارم افتاد و در کار کردن کند شده بودم. الان توی یک سال هفت بار به‌ام شوک وارد می‌شود و فکر می‌کنم این مقدار برای همه‌ی نویسنده‌ها میزان متعادلی‌ است، البته به غیر از آندره ژید.

وقتی این کارم تمام بشود می‌خواهم بروم اروپا و دلم می‌خواهد آن فرانک‌هایی را که ازشان حرف زدی خرج کنم، البته اگر برایت ممکن بود. می‌خواهم برای مری چند دست لباس بخرم و برای خودم هم تاول بگیرم. می‌توانی پول را توسط مدیر برنامه‌ات برای چارلی ریتز در هتل ریتز بفرستی و آن‌ها برای من نگه‌اش دارند و حتی می‌توانی آن را به حسابم در شرکت گارانتی تراست نیویورک، میدان چهارم کونکورد بریزی. امیداورم که شما هم خوب باشید و همه چیز بر وفق مراد باشد. وقتی آدم با زن جدیدی ازدواج می‌کند کلی شاد است. من هم وقتی کارت عروسی قبلی‌ام را با مری پخش می‌کردم شاد بودم. اما جدا، زن جدید بهترین چیزی است که یک پرتغالی می‌تواند نصیبش شود. از طرف من به زنت تبریک بگو. اگر برای هدیه عروسی خواستی چیزی برایش بخری با همسرت مشورت کن و ما برایت از این‌جا می‌گیریم، چون هر قدر چیز مزخرف‌تری بخری بهتر است.

از وقتی رفتم ایتالیا دارم درباره زندگی دانته می‌خوانم. واقعا که یکی از آن لعنتی‌های روزگار بوده، اما واقعا چقدر خوب می‌نوشته لامصب. ماها باید ازش درس بگیریم.

ببخش این‌قدر مؤدب شدم، همه‌اش تقصیر این ماشین تحریر لعنتی است که بعد پنیسیلین بزرگترین کشف بشر بوده. به همه سلام برسان.

دوست تو۴

ارنستو

***

پی‌نوشت:

* لقب ارنست میلر همینگوی

۱- نویسندگانی که عمدتا در پاریس یا دیگر کشورهای اروپایی ساکن بودند و همگی پایان جنگ جهانی اول را شاهد بودند

۲- حقیقت مرگ «خوزه روبلس» تا به امروز مشخص نشده است. «Stephen Koch» در سال ۲۰۰۵ کتابی منتشر کرده به نام «The Breaking Point: Hemingway, Dos Passos, and the Murder of José Robles» که به بررسی ارتباط همینگوی و دوس‌پاسوس پرداخته و به موضوع قتل «خوزه روبلس» هم اشاره کرده است. وی در این کتاب جان دوس‌پاسوس را در ماجرای مرگ روبلس به حق می‌داند. کتاب با استقبال خوبی روبرو شد و «نیویورکر» در مقاله‌ای به تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۰۵ به قلم «جورج پاکر» گزارش مفصلی درباره‌اش نوشت.

۳- سرودی که فاشیست‌های ایتالیایی می‌خواندند

۴- همینگوی این عبارت را در نامه به ایتالیایی نوشته است

تا به حال درباره‌ی «ارنست همینگوی» نوشته‌ام:

نامه‌ نگاری‌های «همینگوی» با «فاکنر» / نامه نگاری‌های «همینگوی» با «فیتزجرالد» / نقد «بارگاس یوسا» بر «پیرمرد و دریا» / گشتی در «فینکا ویجیا»؛ خانه‌ی ابدی «همینگوی»