ده چیزی که باید دربارهی «کورمک مککارتی» بدانیم

تا مدتها بعد از آنکه رمان «جاده» را خواندم نفهمیدم چرا برخلاف میلیونها آدمی که شیفتهی «کورمک مککارتی» هستند، من نه از «جاده» خوشم میآید و نه کورمک مککارتی نویسندهی محبوبم است، تا آنکه جواب این سئوال را در یکی از حرفهای خود مککارتی دربارهی نویسندههای محبوبش پیدا کردم. «کورمک مککارتی» در یکی از سه گفتوگویی که تو تمام عمرش کرده، میگوید: «من از نویسندههایی که به دغدغهی زندگی و مرگ نمیپردازند خوشم نمیآید». مککارتی به همین دلیل مارسل پروست و هنری جیمز را نویسندههای خوبی نمیداند، میگوید: «برای من این چیزهایی که اینها نوشتهاند، ادبیات نیست. خیلی از نویسندگانی که مهم تلقی میشوند، برای من نویسندههای عجیبغریبی هستند.»
حالا با این حرف خود مککارتی به راحتی درک میکنم که چرا مککارتی با وجود رمانهای خوب «نصفالنهار خون» و «جایی برای پیرمردها نیست»، نویسندهی مورد علاقهی من نیست. مککارتی سبک نویسندگی پروست را نمیپسندد و «در جستجوی زمان از دسترفته» را ادبیات نمیداند، در حالی که «در جستجو» برای من مهمترین اثر ادبی دنیا است. حرفهای مککارتی را دربارهی پروست قبول ندارم و «در جستجو» دقیقا برای من شاهکاریست که از زندگی و دغدغههای آن حرف میزند. با این همه قرار نیست که همهی نویسندههای دنیا شبیه هم باشند و اغلب نویسندههای مورد علاقهی من هم مثل پروست نمینویسند. دقیقا نمیدانم چه چیزی در پروست هست که با تمام فرقهایش با «جی. ام. کوتزی» و «هاروکی موراکامی» و «ماریو بارگاس یوسا»، آن خصوصیت پروست را در این سه نویسنده میبینیم اما آن را در «کورمک مککارتی» نمیبینم.
در هر حال، منکر جایگاه ویژهی «مککارتی» در ادبیات امروز آمریکا نمیشود شد و احترام زیادی برای او قائلم. بر خلاف من، آدمهای زیادی هستند که شیفتهی «جاده» و کورمک مککارتی هستند و نمونهاش هم «حسین نوشآذر» است که ترجمهاش از «جاده» سه سال توی ارشاد خاک خورده و ترجمهی رمان «جاده» چیزهای زیادی یادش داده. نوشآذر در اینجا از مصائب انتشار ترجمهاش از «جاده» حرف زده و در یکی دیگر از مطالب وبلاگش هم مینویسد: «جاده عجیبترین رمانیست که در زندگی خواندهام. فضایی کاملاً متفاوت دارد و در ادبیات فارسی نمونهاش را نداریم.» دو سال پیش هم «تایمز لندن» ده ویژگی مهم کورمک مککارتی را تحت عنوان مطلب «ده چیزی که کورمک مککارتی را خاص میکند» لیست کرده است و من هم با الهام و کمک از مطلب «تایمز» ده چیزی را نوشتهام که باید دربارهی کورمک مککارتی بدانیم:
کورمک مککارتی از مهمترین نویسندگان زندهی امروز آمریکاست
اینکه بعضیها از کورمک مککارتی بهعنوان بزرگترین نویسندهی زندهی آمریکا نام میبرند، به نطر من غلو میکنند. پس تکلیف فیلیپ راث و تونی موریسون و توماس پینچون و دن دلیلو و پل آستر این وسط چه میشود؟ اینکه خیلیها هم او را ویلیام فاکنر امروز ادبیات آمریکا میدانند، به نظرم قیاس معالفارق است. با این همه، کورمک مککارتی یکی از مهمترین نویسندگان زندهی امروز آمریکاست و این را نمیشود منکر شد به این راحتیها. در سال ۲۰۰۷ برای رمان «جاده» جایزهی «پولیتزر ادبی» را از آن خودش کرده و قبل از آن هم سالها پیش در سال ۱۹۹۲ جایزهی ملی ادبیات آمریکا را برای رمان «تمام اسبان زیبا» برده و جایزهی فاکنر هم از دیگر افتخارات اوست و اینها همه در حالیست که مککارتی تنها ره رمان در کارنامهی درخشان ادبیاش دارد. مجلهی «تایم» رمان «نصفالنهار خون» را یکی از صد رمان برتر بین سالهای ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ میداند و نیویورکتایمز هم آن را در لیست مشابهی مربوط به بهترین آثار بیستوپنج سال گذشته قرار داده است. «سال بلو» نویسندهی آمریکایی رمانهای «دم را دریاب»، «مرد معلق» و «رولشتاین» و برندهی نوبل ادبیات سال ۱۹۷۶ هم کورمک مککارتی را سی سال پیش یکی از نویسندگان قدر آن روزهای آمریکا خوانده بود که ظاهرا حرف درستی هم زده.
اسم واقعیاش کورمک مککارتی نیست
اسم واقعی کورمک مککارتی، چارلز است اما ظاهرا مککارتی از اسم کودکیاش خوشش نمیآمده و بههمین خاطر وقتی برای مدتی به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست، اسمش را بهخاطر علاقه به نام یکی از پادشاهان ایرلند و همچنین به این خاطر که یکی از عمههایش از کودکی او را کورمک صدا میزده، تغییر داد. وی ۲۰ ژوئیهی سال ۱۹۳۳ در «رد آیلند» آمریکا بهدنیا آمد و سومین فرزند از شش بچهی پدر و مادرش بود و سه خواهر داشت و دو برادر. در سال ۱۹۵۱ دانشگاه رفت تا هنر بخواند اما آن را نیمه رها کرد و به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست و دو سال از این چهار سال خدمت را در آلاسکا گذراند و در رادیو کار کرد. سال ۱۹۵۷ دوباره برگشت به دانشگاه تنسی اما دوباره دانشگاه را نیمهکاره ول کرد و این بار نویسندگی را جدی شروع کرد. حالا هم که این مطلب را مینویسم، آقای مککارتی هفتاد و هفت سال سن دارد و همین سه سال پیش عیال تازه کرده و از این سومین همسرش بچهدار هم شده و اصلا بهخاطر همین آقا پسر هست که «جاده» را نوشته است.
بابت شهرت این روزهایش حسابی جان کنده
بیانصافی هم نباید کرد، کورمک مککارتی هر چند این روزها رمانهایش میلیونی فروش میرود و احتمالا نگرانی مالی ندارد اما این آسایش را با هزار بدبختی بدست آورده. تا همین چند سال پیش، هیچ کدام از چاپهای گالینگور رمانهای مککارتی بیشتر از ۲۵۰۰ نسخه فروش نکرده بود. در واقع مککارتی بیشتر طول عمر زندگیاش را با کمکهزینههایی که از این و آن موسسه میگرفته گذرانده و رماننویسی کرده است. با وجودی که ناشر مککارتی هم از همان ابتدا «رندم هاوس» بوده، یعنی بزرگترین ناشر آمریکا را داشته و ویراستارش هم ویراستار «ویلیام فاکنر» اما فروش کتابهایش هیچوقت تعریفی نداشته تا آنکه بالاخره با ساخته شدن فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» و بعد جایزهی «پولیتزر» اوضاع روزگار برای مککارتی تغییر کرد. مککارتی در یکی از همین معدود گفتوگوهایش میگوید که زمانهایی بوده که هیچ آهی در بساط نداشته: «روزهایی بود که هیچ پول نداشتم، وقتی میگویم نداشتم یعنی واقعا هیچی. هیچی هیچی. خمیردندانم تمام شده بود و دنبال راه حلی بودم و میرفتم از فروشگاههای بزرگ اشتانتیونهای مجانی خمیردندان بر میداشتم.» مککارتی از این جهت واقعا نمونهی نویسندهای است که برای کتابهایش زحمت کشیده و خب، پول این روزهایش هم نوش جانش.
نویسندهی گوشهگیری است
کورمک مککارتی نویسندهی گوشهگیری است. قسمتی از محبوبیت این روزهایش هم بهخاطر همین گوشهگیریاش است. او هم مثل «جی.دی. سلینجر» و «توماس پینچون» و البته خیلی خیلی کمتر از هر دوی آنها، گوشهگیر است. در تمام عمرش سه بار گفتوگو کرده و کمتر در مجامع ادبی ظاهر شده است. یکی از این سه گفتوگو مربوط میشود به روزنامهی «نیویورک تایمز» که خب، بهترین این سه گفتوگو هم هست و اینجا میتوانید آن را بخوانید. یکی دیگر از مصاحبههایش هم گفتوگویی است تصویری با مجری معروف آمریکا «اپرا وینفری» که خب، مصاحبهی خیلی بدی است و باید صبر «مککارتی» را تحسین کرد که وسط گفتوگو «اپرا» را بیرون نکرده. در هر حال، این گفتوگوی تصویری هم اینجا در دسترس است. گوشهگیری مککارتی بعد از پخش فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» کمی کمتر شده و هر از چند گاهی او را میتوان جایی دید. یک بار هم در سال ۲۰۰۷ هفتهنامهی «تایم» از مککارتی خواست که با برادران کوئن گفتوگو کند که متن آن را میتوانید اینجا مطالعه کنید. علاوه بر گوشهگیری، کورمک مککارتی یک ویژگی دیگری هم دارد و آن این است که بههیچ وجه رای نمیدهد و در انتخابات شرکت نمیکند.
باب میل هالیوود است
نکتهی جالبی که دربارهی رمان «جایی برای پیرمردها نیست» وجود دارد، این است که خود مککارتی ابتدا آن را بهشکل فیلمنامه نوشت اما بعد منصرف شد و از روی آن فیلمنامه، رمان نوشت. با این همه، خود کتاب هم بیشتر از آنکه شبیه رمان باشد، شبیه فیلمنامه است. «جاده» هم طوری نوشته شده که خوراک فیلمشدن است و این روزها هم فیلم «جان هیلکات» که بر اساس رمان مککارتی ساخته شده، روی پردهی سینماهای آمریکا و انگلستان است و حسابی دارد فروش میکند. در کل مککارتی باب میل هالیوود است، هر چند که برادران کوئن استثنا هستند. پیش از این نیز سالها پیش رمان «تمام اسبان زیبا» مککارتی توسط «باب تورنتون» فیلم شده بود. فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» علاقهمندان مککارتی را به مراتب بیشتر از گذشته کرد، هر چند که مککارتی گفته: «واقعیت این است که اصلا برایم مهم نیست چند نفر کتابهایم را میخوانند.» این حرف مککارتی تا حدودی درست هم هست چرا که این همه سال قبل از فیلم «جایی برای پیرمردها نیست»، مککارتی یکی از بزرگترین نویسندگان ناشناختهی آمریکا بود و جلسه نمیگذاشته که کتابهایش را امضا کند و با نشریهای گفتوگو نمیکرد. برای من، توی مراسم اسکار یک صحنهی خیلی زیبا و فراموشنشدنیای هست و آن موقعیست که برادران کوئن روی سن رفتهاند و مککارتی به تنهایی به افتخارشان از روی صندلی بلند میشود و برایشان کف میزند. واقعا که دوستداشتنی بود آن صحنه.
خشونت از سوژههای اصلی رمانهایش است
خشونت؟ شاید حالا بهتر منظور مککارتی را بفهمم و درک کنم که چرا از مارسل پروست خوشش نمیآمد. خب، مارسل پروست برخلاف کورمک مککارتی که نمونهی یک مرد واقعی و خش است، حسابی احساساتی بود و قسمتی از این رفتار مارسل پروست هم بر میگردد به گرایشات خاصش، همان گرایشاتی که به گرایشات پروستی معروف است که خب، زیاد پنهان هم نیست بر همگان. خشونت انسانی یکی از موضوعات مورد علاقهی مککارتی است و علاوه بر «جاده» و «جایی برای پیرمردها نیست» نشانهی آن در بقیهی داستانهای مککارتی و بهخصوص «نصفالنهار خون» دیده میشود. منتقدان بسیاری او را «شاعر خشونتهای انسانی» نامیدهاند. «تایمز» مینویسد: «نصفالنهار خون خونیترین و خشنترین کتاب مککارتی است.» خشونت در قالبهای کشتار، شکنجه، قتل، آزار و اذیت و غارت در داستانهای مککارتی بهوضوح دیده میشود و برادران کوئن هم بهخوبی خشونت «جایی برای پیرمردها نیست» را در فیلمشان به تصویر کشیدهاند. او اعتقاد دارد که آینده خشنتر است و میگوید: «بیست سال هیچ کس جرات نمیکرد این همه [خشونت و فیلمهایی با بدنهای بیسر] در تلویزیون نشان بدهد، اما اینها امروز عادی است. باورتان میشود؟»
زیاد رمان نمیخواند و دانشمندها را به نویسندهها ترجیح میدهد
کورمک مککارتی کلا تا ۲۳ سالگیاش هیچ رمانی نخوانده بوده و اصلا هم فکر نمیکرده که دلش بخواهد نویسنده بشود. اما بعد از ۲۳ سالگی همه چیز برایش تغییر کرده و حتی دانشگاه را بههوای نویسندگی ول میکند و بعد هم ازدواج اولش را یکجورهایی بهخاطر نویسندگی پایان میدهد و از آن بهبعد فقط مینویسد. اما مککارتی خوانندهی خوبی هم نیست و غیر از آثار نویسندگان محبوبش یعنی داستانهای ملویل و داستایفسکی و جویس و فاکنر وقتی برای بقیهی نویسندهها ندارد. در واقع، مککارتی برای دانشمندان ارزش بیشتری قائل است تا نویسندهها و دوستانش هم بیشتر دانشمندند تا نویسنده. یک دلیلش هم شاید این باشد که مککارتی پیش از نوشتن کتابهایش مطالعه زیاد میکند و به فراخور موضوعات داستانهایش با دانشمندهای علوم مختلف هم زیاد سر و کار دارد. طبیعیت از موضوعات مورد علاقهی مککارتی است و مککارتی هیچوقت دربارهی مکانی ننوشته که خودش روزی آنجا نرفته باشد. حضور طبیعیت بهخصوص در رمان «جاده» مککارتی خیلی پررنگ است.
کورمک مککارتی الکلی نیست
نویسندهای که الکلی نباشد، کم گیر میآید و کورمک مککارتی یکی از این استثناهای نویسندگیست؛ بهخصوص که آمریکا نویسندههایی چون ارنست همینگوی و رفقایش را در کارنامهی خود دارد. واقعیت هم این است که مککارتی هم زمانی زیاد مینوشیده اما سی سال پیش یکدفعه تصمیم گرفته که الکل را بهکل قطع کند و موفق هم شده است. خود او میگوید:«اغلب دوستان من هم آدمهایی هستند که الکل را بیخیال شدهاند. اگر مانعی برای نویسندگی در دنیا وجود داشته باشد، آن مانع الکل است.» با این همه، این به این معنا نیست که مککارتی کلا الکل نمیخورد و شراب نمینوشد و همهچیز را کلا گذاشته باشد کنار. استثناهایی هم برای مککارتی وجود دارد. یکی از این استثناها هم مربوط میشود به روزی که مککارتی برای اولین بار میرود تا فیلم «جاده» را ببیند و نظرش را بگوید. «جو پنهال» فیلمنامهنویس «جاده» خاطرهی بانمکی از آن روز در «گاردین» نوشته که آن را میتوانید اینجا بخوانید. مککارتی ظاهرا آن روز حسابی به دستاندرکاران «جاده» حال داده و شبش هم با آنها رفته عرقخوری و بعد آخر سر که آمده کتابش را برای «جو» امضا کند، تاریخ زده سال ۲۰۰۲٫ خب، ظاهرا حال آقای مککارتی آن شب حسابی خوب بوده.
نویسندهی بدبین، کهنهکار و تا حدودی زنستیزی است
کورمک مککارتی در کل آدم بدبینی است، به آینده خصوصا. این بدبینی یا بهتر بگویم، منفینگری در «جاده» بهروشنی دیده میشود و خلاصه اگر آدمها را بتوان به دو دستهی خوشبین و بدبین تقسیم کرد، مککارتی در جرگهی دوم قرار میگیرد. او همچنین از طرفی خیلی مقرراتی و کهنهکار است. وقتشناس است و از آدمهایی که سر قرار دیر بیایند، بیزار است. لباس پوشیدنش هم خیلی خیلی قدیمی است و اینها از ویژگیهای ظاهری مککارتی است. از همهی این خصوصیات شخصی جالبتر شاید روحیهی زنستیزی او باشد. وقتی میگویم زنستیزی به این معنا نیست که کلا با زنها سر جنگ داشته باشد، اما زن اصولا در رمانهای مککارتی نقش مهمی ایفا نمیکند. خودش هم در پاسخ «اپرا» در همان گفتوگوی کذایی تصویری میگوید: «سه بار ازدواج کردهام اما تظاهر نمیکنم که زنها را میشناسم.»
عین ویلیام فاکنر جنوبی است
خیلیها کورمک مککارتی را با ویلیام فاکنر مقایسه میکنند. بهنظر من همانطور که اول گفتم، قیاس معالفارق است. اما شباهتهای جزئی بین این دو نویسندهی آمریکایی میبینم که مهمترین آن جنوبی بودن هر دوی آنهاست. ارنست همینگوی اصولا بزرگترین مشکلش با ویلیام فاکنر این بود که فاکنر نویسندهای جنوبیاست و در عوالم دیگری سیر میکند. واقعیت هم این است که نویسندههای آمریکایی که ساکن جنوب آمریکا هستند، واقعا دنیایشان با نویسندههای شمال آمریکا متفاوت است. از این جهت، مککارتی با فاکنر شباهت دارد. دنیای عجیبوغریب «خشم و هیاهو» و بهخصوص «گور به گور» هر چند مشخصا مربوط به جنوب آمریکا نمیشوند اما از جنوبی بودن نویسندهی آن برآمده است. دنیای داستانهای مککارتی هم واقعا فرق میکنند با دنیای داستانهای نویسندگانی مثل فیلیپ راث و جویس کرول اوتس و پل آستر. نوع نوشتن مککارتی و نگارش خاصش هم شباهتهایی با نگارش فاکنر دارد. البته منظورم از شباهت تبعیت نکردن هر دوی آنها از قواعد مرسوم نگارش است. مککارتی در نوشتن سیستم خودش را دارد. دیالوگهایش را زیاد داخل گیومه قرار نمیدهد، از ویرگول کمتر استفاده میکند و در یک گفتوگویی هم دربارهی نقطه ویرگول میگوید که عمرا، بمیرد هم از نقطه ویرگول استفاده نمیکند.
مرتبط: صفحهی ویژهی «کورمک مککارتی» در سیب گاززده | گفتوگوی «نیویورک تایمز» با «کورمک مککارتی»

