ده چیزی که باید درباره‌ی «کورمک مک‌کارتی» بدانیم

دی ۲۶م, ۱۳۸۸

تا مدت‌ها بعد از آنکه رمان «جاده» را خواندم نفهمیدم چرا برخلاف میلیون‌ها آدمی که شیفته‌ی «کورمک مک‌کارتی» هستند، من نه از «جاده» خوشم می‌آید و نه کورمک مک‌کارتی نویسنده‌ی محبوبم است، تا آنکه جواب این سئوال را در یکی از حرف‌های خود مک‌کارتی درباره‌ی نویسند‌ه‌های محبوبش پیدا کردم. «کورمک مک‌کارتی» در یکی از سه گفت‌وگویی که تو تمام عمرش کرده، می‌گوید: «من از نویسنده‌هایی که به دغدغه‌ی زندگی و مرگ نمی‌پردازند خوشم نمی‌آید». مک‌کارتی به همین دلیل مارسل پروست و هنری جیمز را نویسنده‌ها‌ی خوبی نمی‌داند، می‌گوید: «برای من این‌ چیزهایی که این‌ها نوشته‌اند، ادبیات نیست. خیلی از نویسندگانی که مهم تلقی می‌شوند، برای من نویسنده‌ها‌ی عجیب‌غریبی هستند.»

حالا با این حرف خود مک‌کارتی به راحتی درک می‌کنم که چرا مک‌کارتی با وجود رمان‌های‌ خوب «نصف‌النهار خون» و «جایی برای پیرمردها نیست»، نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من نیست. مک‌کارتی سبک نویسندگی پروست را نمی‌پسندد و «در جستجوی زمان از دست‌رفته» را ادبیات نمی‌داند، در حالی که «در جستجو» برای من مهم‌ترین اثر ادبی دنیا است. حرف‌های مک‌کارتی را درباره‌ی پروست قبول ندارم و «در جستجو» دقیقا برای من شاهکاری‌ست که از زندگی و دغدغه‌های آن حرف می‌زند. با این همه قرار نیست که همه‌ی نویسنده‌های دنیا شبیه هم باشند و اغلب نویسنده‌های مورد علاقه‌ی من هم مثل پروست نمی‌نویسند. دقیقا نمی‌دانم چه چیزی در پروست هست که با تمام فرق‌هایش با «جی. ام. کوتزی» و «هاروکی موراکامی» و «ماریو بارگاس یوسا»، آن خصوصیت پروست را در این‌ سه نویسنده می‌بینیم اما آن را در «کورمک مک‌کارتی» نمی‌بینم.

در هر حال، منکر جایگاه ویژه‌ی «مک‌کارتی» در ادبیات امروز آمریکا نمی‌شود شد و احترام زیادی برای او قائلم. بر خلاف من، آدم‌های زیادی هستند که شیفته‌ی «جاده» و کورمک مک‌کارتی هستند و نمونه‌اش هم «حسین نوش‌آذر» است که ترجمه‌اش از «جاده» سه سال توی ارشاد خاک خورده و ترجمه‌ی رمان «جاده» چیزهای زیادی یادش داده. نوش‌آذر در اینجا از مصائب انتشار ترجمه‌اش از «جاده» حرف زده و در یکی دیگر از مطالب وبلاگش هم می‌نویسد: «جاده عجیب‌ترین رمانی‌ست که در زندگی خوانده‌ام. فضایی کاملاً متفاوت دارد و در ادبیات فارسی نمونه‌اش را نداریم.» دو سال پیش هم «تایمز لندن» ده ویژگی‌ مهم کورمک مک‌کارتی را تحت عنوان مطلب «ده چیزی که کورمک مک‌کارتی را خاص می‌کند» لیست کرده است و من هم با الهام و کمک از مطلب «تایمز» ده چیزی را نوشته‌ام که باید درباره‌ی کورمک مک‌کارتی بدانیم:

کورمک مک‌کارتی از مهم‌ترین نویسندگان زنده‌ی امروز آمریکاست

اینکه بعضی‌ها از کورمک مک‌کارتی به‌عنوان بزرگترین نویسنده‌ی زنده‌ی آمریکا نام می‌برند، به نطر من غلو می‌کنند. پس تکلیف فیلیپ راث و تونی موریسون و توماس پینچون و دن دلیلو و پل آستر این وسط چه می‌شود؟ اینکه خیلی‌ها هم او را ویلیام فاکنر امروز ادبیات آمریکا می‌دانند، به نظرم قیاس مع‌الفارق است. با این همه، کورمک مک‌کارتی یکی از مهم‌ترین نویسندگان زنده‌ی امروز آمریکاست و این را نمی‌شود منکر شد به این راحتی‌ها. در سال ۲۰۰۷ برای رمان «جاده» جایزه‌ی «پولیتزر ادبی» را از آن خودش کرده و قبل از آن هم سال‌ها پیش در سال ۱۹۹۲ جایزه‌ی ملی ادبیات آمریکا را برای رمان «تمام اسبان زیبا» برده و جایزه‌ی فاکنر هم از دیگر افتخارات اوست و این‌ها همه در حالی‌ست که مک‌کارتی تنها ره رمان در کارنامه‌ی درخشان ادبی‌اش دارد. مجله‌ی «تایم» رمان «نصف‌النهار خون» را یکی از صد رمان برتر بین سال‌های ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ می‌داند و نیویورک‌تایمز هم آن را در لیست مشابهی مربوط به بهترین آثار بیست‌وپنج سال گذشته قرار داده است. «سال بلو» نویسنده‌ی آمریکایی رمان‌های «دم را دریاب»، «مرد معلق» و «رولشتاین» و برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۱۹۷۶ هم کورمک مک‌کارتی را سی سال پیش یکی از نویسندگان قدر آن روزهای آمریکا خوانده بود که ظاهرا حرف درستی هم زده.

اسم واقعی‌اش کورمک مک‌کارتی نیست

اسم واقعی کورمک مک‌کارتی، چارلز است اما ظاهرا مک‌کارتی از اسم کودکی‌اش خوشش نمی‌آمده و به‌همین خاطر وقتی برای مدتی به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست، اسمش را به‌خاطر علاقه به نام یکی از پادشاهان ایرلند و همچنین به این خاطر که یکی از عمه‌هایش از کودکی او را کورمک صدا می‌زده، تغییر داد. وی ۲۰ ژوئیه‌ی سال ۱۹۳۳ در «رد آیلند» آمریکا به‌دنیا آمد و سومین فرزند از شش بچه‌ی پدر و مادرش بود و سه خواهر داشت و دو برادر. در سال ۱۹۵۱ دانشگاه رفت تا هنر بخواند اما آن‌ را نیمه رها کرد و به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست و دو سال از این چهار سال خدمت را در آلاسکا گذراند و در رادیو کار کرد. سال ۱۹۵۷ دوباره برگشت به دانشگاه تنسی اما دوباره‌ دانشگاه را نیمه‌کاره ول کرد و این بار نویسندگی را جدی شروع کرد. حالا هم که این مطلب را می‌نویسم، آقای مک‌کارتی هفتاد و هفت سال سن دارد و همین سه سال پیش عیال تازه کرده و از این سومین همسرش بچه‌دار هم شده و اصلا به‌خاطر همین آقا پسر هست که «جاده» را نوشته است.

بابت شهرت این روزهایش حسابی جان کنده

بی‌انصافی هم نباید کرد، کورمک مک‌کارتی هر چند این‌ روزها رمان‌هایش میلیونی فروش می‌رود و احتمالا نگرانی مالی ندارد اما این آسایش را با هزار بدبختی بدست آورده. تا همین چند سال پیش، هیچ کدام از چاپ‌های گالینگور رمان‌های مک‌کارتی بیشتر از ۲۵۰۰ نسخه فروش نکرده بود. در واقع مک‌کارتی بیشتر طول عمر زندگی‌اش را با کمک‌هزینه‌هایی که از این و آن موسسه می‌گرفته گذرانده و رمان‌نویسی کرده است. با وجودی که ناشر مک‌کارتی هم از همان ابتدا «رندم هاوس» بوده، یعنی بزرگ‌ترین ناشر آمریکا را داشته و ویراستارش هم ویراستار «ویلیام فاکنر» اما فروش کتاب‌هایش هیچ‌وقت تعریفی نداشته تا آنکه بالاخره با ساخته شدن فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» و بعد جایزه‌ی «پولیتزر» اوضاع روزگار برای مک‌کارتی تغییر کرد. مک‌کارتی در یکی از همین معدود گفت‌وگوهایش می‌گوید که زمان‌هایی بوده که هیچ آهی در بساط نداشته: «روزهایی بود که هیچ پول نداشتم، وقتی می‌گویم نداشتم یعنی واقعا هیچی. هیچی هیچی. خمیردندانم تمام شده بود و دنبال راه حلی بودم و می‌رفتم از فروشگاه‌های بزرگ اشتانتیون‌های مجانی خمیردندان بر می‌داشتم.» مک‌کارتی از این جهت واقعا نمونه‌ی نویسنده‌ای است که برای کتاب‌هایش زحمت کشیده و خب، پول این روزهایش هم نوش جانش.

نویسنده‌ی گوشه‌گیری است

کورمک مک‌کارتی نویسنده‌ی گوشه‌گیری است. قسمتی از محبوبیت این روزهایش هم به‌خاطر همین گوشه‌گیری‌اش است. او هم مثل «جی‌.دی. سلینجر» و «توماس پینچون» و البته خیلی خیلی کمتر از هر دوی آن‌ها، گوشه‌گیر است. در تمام عمرش سه بار گفت‌وگو کرده و کمتر در مجامع ادبی ظاهر شده است. یکی از این سه گفت‌وگو مربوط می‌شود به روزنامه‌ی «نیویورک تایمز» که خب، بهترین این سه گفت‌وگو هم هست و اینجا می‌توانید آن را بخوانید. یکی دیگر از مصاحبه‌هایش هم گفت‌وگویی است تصویری با مجری معروف آمریکا «اپرا وینفری» که خب، مصاحبه‌ی خیلی بدی است و باید صبر «مک‌کارتی» را تحسین کرد که وسط گفت‌وگو «اپرا» را بیرون نکرده. در هر حال، این گفت‌وگوی تصویری هم اینجا در دسترس است. گوشه‌گیری مک‌کارتی بعد از پخش فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» کمی کمتر شده و هر از چند گاهی او را می‌توان جایی دید. یک بار هم در سال ۲۰۰۷ هفته‌نامه‌ی «تایم» از مک‌کارتی خواست که با برادران کوئن گفت‌وگو کند که متن آن را می‌توانید اینجا مطالعه کنید. علاوه بر گوشه‌گیری، کورمک مک‌کارتی یک ویژگی دیگری هم دارد و آن این است که به‌هیچ وجه رای نمی‌دهد و در انتخابات شرکت نمی‌کند.

باب میل هالیوود است

نکته‌ی جالبی که درباره‌ی رمان «جایی برای پیرمردها نیست» وجود دارد، این است که خود مک‌کارتی ابتدا آن را به‌شکل فیلم‌نامه نوشت اما بعد منصرف شد و از روی آن فیلم‌نامه، رمان نوشت. با این همه، خود کتاب هم بیشتر از آنکه شبیه رمان باشد، شبیه فیلم‌نامه است. «جاده» هم طوری نوشته شده که خوراک فیلم‌شدن است و این روزها هم فیلم «جان هیلکات» که بر اساس رمان مک‌کارتی ساخته شده، روی پرده‌ی سینماهای آمریکا و انگلستان است و حسابی دارد فروش می‌کند. در کل مک‌کارتی باب میل هالیوود است، هر چند که برادران کوئن استثنا هستند. پیش از این نیز سال‌ها پیش رمان «تمام اسبان زیبا» مک‌کارتی توسط «باب تورنتون» فیلم شده بود. فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» علاقه‌مندان مک‌کارتی را به مراتب بیشتر از گذشته کرد، هر چند که مک‌کارتی گفته: «واقعیت این است که اصلا برایم مهم نیست چند نفر کتاب‌هایم را می‌خوانند.» این حرف مک‌کارتی تا حدودی درست هم هست چرا که این همه سال قبل از فیلم «جایی برای پیرمردها نیست»، مک‌کارتی یکی از بزرگترین نویسندگان ناشناخته‌ی آمریکا بود و جلسه نمی‌گذاشته که کتاب‌هایش را امضا کند و با نشریه‌ای گفت‌وگو نمی‌کرد. برای من، توی مراسم اسکار یک صحنه‌ی خیلی زیبا و فراموش‌نشدنی‌ای هست و آن موقعی‌ست که برادران کوئن روی سن رفته‌اند و مک‌کارتی به تنهایی به افتخارشان از روی صندلی بلند می‌شود و برایشان کف می‌زند. واقعا که دوست‌داشتنی بود آن صحنه.

خشونت از سوژه‌های اصلی رمان‌هایش است

خشونت؟ شاید حالا بهتر منظور مک‌کارتی را بفهمم و درک کنم که چرا از مارسل پروست خوشش نمی‌آمد. خب، مارسل پروست برخلاف کورمک‌ مک‌کارتی که نمونه‌ی یک مرد واقعی و خش است، حسابی احساساتی بود و قسمتی از این رفتار مارسل پروست هم بر می‌گردد به گرایشات خاصش، همان گرایشاتی که به گرایشات پروستی معروف است که خب، زیاد پنهان هم نیست بر همگان. خشونت انسانی یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی مک‌کارتی است و علاوه بر «جاده» و «جایی برای پیرمردها نیست» نشانه‌ی آن در بقیه‌ی داستان‌های مک‌کارتی و به‌خصوص «نصف‌النهار خون» دیده می‌شود. منتقدان بسیاری او را «شاعر خشونت‌های انسانی» نامیده‌اند. «تایمز» می‌نویسد: «نصف‌النهار خون خونی‌ترین و خشن‌ترین کتاب مک‌کارتی است.» خشونت در قالب‌های کشتار، شکنجه، قتل، آزار و اذیت و غارت در داستان‌های مک‌کارتی به‌وضوح دیده می‌شود و برادران کوئن هم به‌خوبی خشونت «جایی برای پیرمردها نیست» را در فیلم‌شان به تصویر کشیده‌اند. او اعتقاد دارد که آینده خشن‌تر است و می‌گوید: «بیست سال هیچ کس جرات نمی‌کرد این همه [خشونت و فیلم‌هایی با بدن‌های بی‌سر] در تلویزیون نشان بدهد، اما این‌ها امروز عادی است. باورتان می‌شود؟»

زیاد رمان نمی‌خواند و دانشمندها را به نویسنده‌ها ترجیح می‌دهد

کورمک‌ مک‌کارتی کلا تا ۲۳ سالگی‌اش هیچ رمانی نخوانده بوده و اصلا هم فکر نمی‌کرده که دلش بخواهد نویسنده بشود. اما بعد از ۲۳ سالگی همه چیز برایش تغییر کرده و حتی دانشگاه را به‌هوای نویسندگی ول می‌کند و بعد هم ازدواج اولش را یک‌جورهایی به‌خاطر نویسندگی پایان می‌دهد و از آن به‌بعد فقط می‌نویسد. اما مک‌کارتی خواننده‌ی خوبی هم نیست و غیر از آثار نویسندگان محبوبش یعنی داستان‌های ملویل و داستایفسکی و جویس و فاکنر وقتی برای بقیه‌ی نویسنده‌ها ندارد. در واقع، مک‌کارتی برای دانشمندان ارزش بیشتری قائل است تا نویسنده‌ها و دوستانش هم بیشتر دانشمندند تا نویسنده. یک دلیلش هم شاید این باشد که مک‌کارتی پیش از نوشتن کتاب‌هایش مطالعه زیاد می‌کند و به فراخور موضوعات داستان‌هایش با دانشمندهای علوم مختلف هم زیاد سر و کار دارد. طبیعیت از موضوعات مورد علاقه‌ی مک‌کارتی است و مک‌کارتی هیچ‌وقت درباره‌ی مکانی ننوشته که خودش روزی آنجا نرفته باشد. حضور طبیعیت به‌خصوص در رمان «جاده‌» مک‌کارتی خیلی پررنگ است.

کورمک مک‌کارتی الکلی نیست

نویسنده‌‌ای که الکلی نباشد، کم گیر می‌آید و کورمک مک‌کارتی یکی از این استثناهای نویسندگی‌ست؛ به‌خصوص که آمریکا نویسنده‌هایی چون ارنست همینگوی و رفقایش را در کارنامه‌ی خود دارد. واقعیت هم این است که مک‌کارتی هم زمانی زیاد می‌نوشیده اما سی سال پیش یک‌دفعه تصمیم گرفته که الکل را به‌کل قطع کند و موفق هم شده است. خود او می‌گوید:«اغلب دوستان من هم آدم‌هایی هستند که الکل را بی‌خیال شده‌اند. اگر مانعی برای نویسندگی در دنیا وجود داشته باشد، آن مانع الکل است.» با این همه، این به‌ این معنا نیست که مک‌کارتی کلا الکل نمی‌خورد و شراب نمی‌نوشد و همه‌چیز را کلا گذاشته باشد کنار. استثناهایی هم برای مک‌کارتی وجود دارد. یکی از این استثناها هم مربوط می‌شود به روزی که مک‌کارتی برای اولین بار می‌رود تا فیلم «جاده» را ببیند و نظرش را بگوید. «جو پنهال» فیلم‌نامه‌نویس «جاده» خاطره‌ی بانمکی از آن روز در «گاردین» نوشته که آن را می‌توانید اینجا بخوانید. مک‌کارتی ظاهرا آن روز حسابی به دست‌اندرکاران «جاده» حال داده و شبش هم با آن‌ها رفته عرق‌خوری و بعد آخر سر که آمده کتابش را برای «جو» امضا کند، تاریخ زده سال ۲۰۰۲٫ خب، ظاهرا حال آقای مک‌کارتی آن شب حسابی خوب بوده.

نویسنده‌ی بدبین، کهنه‌کار و تا حدودی زن‌ستیزی است

کورمک مک‌کارتی در کل آدم بدبینی‌ است، به آینده خصوصا. این بدبینی یا بهتر بگویم، منفی‌نگری در «جاده» به‌روشنی دیده می‌شود و خلاصه اگر آدم‌ها را بتوان به دو دسته‌ی خوش‌بین و بدبین تقسیم کرد، مک‌کارتی در جرگه‌ی دوم قرار می‌گیرد. او همچنین از طرفی خیلی مقرراتی و کهنه‌کار است. وقت‌شناس است و از آدم‌هایی که سر قرار دیر بیایند، بیزار است. لباس پوشیدنش هم خیلی خیلی قدیمی است و این‌ها از ویژگی‌های ظاهری مک‌کارتی است. از همه‌ی این خصوصیات شخصی جالب‌تر شاید روحیه‌ی زن‌ستیزی او باشد. وقتی می‌گویم زن‌ستیزی به این معنا نیست که کلا با زن‌ها سر جنگ داشته باشد، اما زن اصولا در رمان‌های مک‌کارتی نقش مهمی ایفا نمی‌کند. خودش هم در پاسخ «اپرا» در همان گفت‌وگوی کذایی تصویری می‌گوید: «سه بار ازدواج کرده‌ام اما تظاهر نمی‌کنم که زن‌ها را می‌شناسم.»

عین ویلیام فاکنر جنوبی است

خیلی‌ها کورمک مک‌کارتی را با ویلیام فاکنر مقایسه می‌کنند. به‌نظر من همان‌طور که اول گفتم، قیاس مع‌الفارق است. اما شباهت‌های جزئی بین این دو نویسنده‌ی آمریکایی می‌بینم که مهم‌ترین آن‌ جنوبی بودن هر دوی آن‌هاست. ارنست همینگوی اصولا بزرگترین مشکلش با ویلیام فاکنر این بود که فاکنر نویسنده‌ای جنوبی‌است و در عوالم دیگری سیر می‌کند. واقعیت هم این است که نویسنده‌های آمریکایی که ساکن جنوب آمریکا هستند، واقعا دنیایشان با نویسنده‌های شمال آمریکا متفاوت است. از این جهت، مک‌کارتی با فاکنر شباهت دارد. دنیای عجیب‌وغریب «خشم و هیاهو» و به‌خصوص «گور به گور» هر چند مشخصا مربوط به جنوب آمریکا نمی‌شوند اما از جنوبی بودن نویسنده‌ی آن برآمده است. دنیای داستان‌های مک‌کارتی هم واقعا فرق می‌کنند با دنیای داستان‌های نویسندگانی مثل فیلیپ راث و جویس کرول اوتس و پل آستر. نوع نوشتن مک‌کارتی و نگارش خاصش هم شباهت‌هایی با نگارش فاکنر دارد. البته منظورم از شباهت تبعیت نکردن هر دوی آن‌ها از قواعد مرسوم نگارش است. مک‌کارتی در نوشتن سیستم خودش را دارد. دیالوگ‌هایش را زیاد داخل گیومه قرار نمی‌دهد، از ویرگول کمتر استفاده می‌کند و در یک گفت‌وگویی هم درباره‌ی نقطه ویرگول می‌گوید که عمرا، بمیرد هم از نقطه ویرگول استفاده نمی‌کند.  

مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «کورمک مک‌کارتی» در سیب گاززده | گفت‌وگوی «نیویورک تایمز» با «کورمک مک‌کارتی»

ده چیزی که باید درباره‌ی «فیلیپ راث» بدانیم

آذر ۷م, ۱۳۸۸

 

«فیلیپ راث» یکی از پرکارترین نویسندگان امروز آمریکاست. نویسنده‌ی هفتاد و شش ساله‌ای که تنها در همین شانزده سال گذشته ده رمان منتشر کرده و تازه‌ترین رمانش را هم با نام «تواضع» چند ماه پیش راهی بازار کتاب ایالات متحده‌ی آمریکا و سپس دیگر کشورهای جهان کرده است. فیلیپ راث به تازگی هم در گفت‌وگویی گفته که مشغول نوشتن کتاب تازه‌ای به نام «انتقام» است. پرکاری بیش از حد راث و به‌خصوص همین کتاب تازه‌ی «تواضع» باعث شده که خیلی از منتقدان ادبی جهان فیلیپ راث را به بردباری بیشتری دعوت کنند و در مقالات خود از او بخواهند که کمتر بنویسد و یک عمر شهرتش را آخر عمری به باد ندهد. تقریبا قریب به اتفاق منتقدان ادبی دنیا از رمان «تواضع» خوش‌شان نیامده و خیلی‌ها آن را به نوشته‌ای درباره‌ی فانتزی‌های جنسی راث تقلیل دادند و این رمان ۱۴۰ صفحه‌ای را قابل مقایسه با هیچ‌یک از آثار پیشین این نویسنده‌ی صاحب‌نام آمریکایی ندانستند.

فیلیپ راث در همین سه چهار سال اخیر بر سرعت پرکاری خود افزوده است. «تواضع» تنها یکی از سه رمانی‌ست که راث در سالیان اخیر منتشر کرده و درباره‌ی «سایمون اکسلر»، بازیگر پیش‌کسوتی‌ست که کلی ماجراهای جنسی برایش پیش می‌آید و در این زمینه حسابی ماجراجویی می‌کند. با این همه، راث همچنان یکی از مطرح‌ترین نویسندگان امروز آمریکاست. نویسنده‌ای که بلااستثنا هر سال نامش را در فهرست کاندیداهای برنده‌ی نوبل ادبیات می‌شنویم و در کارنامه‌اش رمان‌هایی دارد که از همین حالا به قول انتشارات پنگوئن جز «کلاسیک‌های نو» ادبیات آمریکا به‌ حساب می‌آیند. فیلیپ راث ۱۹ مارس سال ۱۹۳۳ در نیوجرسی آمریکا به‌دنیا آمده، همان‌جایی که محل وقوع خیلی از داستان‌های کتاب‌هایش است. در سال ۱۹۵۹ با انتشار کتاب «خداحافظ کلمبوس» شهرت خوبی به‌دست آورد و از آن سال به‌بعد تا به امروز مهم‌ترین جوایز ادبی آمریکا از جمله جایزه‌ی ملی آمریکا، جایزه‌ی حلقه‌ی منتقدان، جایزه‌ی قلم فاکنر و جایزه‌ی پولیتزر ادبی را از آن خود کرده است. تازه‌ترین رمانی که خود من از راث خوانده‌ام «آدم معمولی» یا «هر کس» نام دارد که راث آن را سه سال پیش منتشر کرد و با اقبال خوبی هم روبرو شد. ده چیزی که باید درباره‌ی «فیلیپ راث» بدانیم، با کمک بسیار از مقاله‌ای تحت عنوان «راهنمای شناخت فیلیپ راث» منتشر شده در روزنامه‌ی تایمز انگلستان، عبارتند از:

فیلیپ راث سکسی‌ترین نویسنده دنیاست

راث مسائل جنسی را تنها در رمان تازه‌ی خود یا همان «تواضع» مطرح نکرده‌است، سال‌هاست که مسائل جنسی یکی از شاخص‌ترین محورهای رمان‌های فیلیپ راث است، اما «تواضع» به‌ دید منتقدان ادبی سکسی‌ترین رمان راث به ‌حساب می‌آید و از همین رو خیلی‌ها این رمان را همان‌طور که اشاره کردم، فانتزی جنسی راث می‌دانند تا اینکه یک رمان. یکی دیگر از منتقدان ادبی جهان در نقد منفی‌ای که درباره‌ی «تواضع» نوشته، اشاره کرده که هر چقدر که راث پیرتر می‌شود، به مسائل جنسی علاقه‌ی بیشتری نشان می‌دهد. خود راث اما از این شیفتگی به مسائل جنسی بارها دفاع کرده و یک‌بار درباره‌ی توصیف زننده‌اش از خود ارضایی در یکی از رمان‌های معروفش گفته: «این‌که می‌گویند صحنه‌های توصیفی من از خود ارضایی زننده است خیلی احمقانه است. همه‌ی آدم‌ها با خود ارضایی به خوبی آشنایی دارند اما دلیل اینکه این توصیف من ناراحت‌شان کرده این است که تا به حال متوجه‌ی جنبه‌ی حیوانی این عمل در خانواده‌های یهودی نشده بودند.» یکی دیگر از مشخصه‌های راث توصیف‌های مردانه‌ی وی از شخصیت‌های مذکرش است، به همین‌خاطر راث را نماینده‌ی یک مرد کلاسیک می‌دانند.

فیلیپ راث یک یهودی به‌تمام معناست

فیلیپ راث یک یهودی به تمام معناست. از خانواده‌ای یهودی به‌دنیا آمده و به مدرسه‌ی یهودی رفته. خود فیلیپ راث از اینکه او را نویسنده‌ای یهودی لقب می‌دهند، آزرده‌خاطر می‌شود اما واقعیت امر این است که فیلیپ راث دقیقا یک نویسنده‌ی یهودی است. خیلی از آثار راث هم به تشریح و توصیف دنیای مدرن امروز یهودیان پرداخته است و حتی به‌همین خاطر مورد سرزنش یهودیان نیز قرار گرفته است. یهودیان بسیاری او را به‌خاطر نگاه هنرمندانه‌اش به سنت و فرهنگ یهودی، نویسنده‌ای ضدیهودی نام داده‌اند اما راث تلاشش را کرده که تصویر خود را از خانواده‌های یهودی به نمایش بگذارد. فیلیپ راث نیز همچون «ناتان زوخرمن» شخصیت محبوب رمان‌هایش یک یهودی بدون یهود، یک یهودی بدون صومعه و اسلحه و تفنگ و یک یهودی بی‌خانمان است؛ یک یهودی به‌تمام معنا.

فیلیپ راث یک آمریکایی واقعی‌ست

آمریکایی داریم تا آمریکایی. فیلیپ راث هم همچون «پل استر» و البته به شکل دیگری، نویسنده‌ای آمریکایی است. او یک آمریکایی واقعی با نگاهی کاملا آمریکایی و ذائقه‌ای کاملا آمریکایی‌ست. وی در رمان‌های تازه‌اش به خوبی نشان داده که چقدر به آمریکا علاقه‌مند است و تلاش می‌کند آن را لابه‌لای سطرهای داستان‌هایش به نمایش بگذارد. رمان‌های فیلیپ راث همچنین رویای آمریکایی و آرمان‌گرایی آمریکایی را به خوبی به‌تصویر می‌کشند. شخصیت‌های رمان‌های راث همچون شخصیت اصلی رمان «آدم معمولی» یا حتی همین رمان «تواضع» شخصیت آمریکایی هستند و نشان می‌دهند که نویسنده‌اشان هم کاملا یک آمریکایی است. بسیاری از منتقدان فیلیپ راث را در کنار «سال بلو» دیگر نویسند‌ی پرآوازه‌ی هم‌وطنش از بهترین نمونه‌های روشنفکر آمریکایی نیمه‌‌ی دوم قرن بیستم می‌دانند.

فیلیپ راث دو بار طلاق گرفته

اینکه فیلیپ راث تا به حال دو بار از همسرانش طلاق گرفته، نکته‌ی مهمی‌است. این موضوع به‌خوبی در رمان‌هایش بازتاب پیدا کرده است و در روابط بین زن و شوهرهای داستان‌های وی نمود پیدا کرده است. راث نخستین بار در سال ۱۹۶۳ از همسر اولش مارگارت مارتینسون جدا شد. نخستین طلاق دست‌مایه‌ی نوشتن بهترین رمان‌های کارنامه‌ی پرکار فیلیپ راث شد. وی بعدها در سال ۱۹۹۰ با بازیگر انگلیسی کلر بلوم ازدواج کرد و این بار پنج سال پس از زندگی مشترکشان از وی جدا شد. کلر بلوم بعدها ماجرای زندگی خود با این نویسنده‌ی آمریکایی را در کتاب خاطرات خود نوشت و آن را در سال ۱۹۹۶ منتشر کرد. وی در این رمان فیلیپ راث را زن‌ستیزی دوآتشه توصیف کرده که دختر هجده ساله‌ی خود را به‌طرز وحشتناکی از خانه بیرون انداخته است. راث هم در انتقام به این ماجرا سال‌ها بعد رمانی نوشت به نام «با یک کمونیست ازدواج کردم» و در آن کلر بلوم را همسری توصیف کرد که زندگی شوهرش را با نوشتن کتاب خاطرات خود از بین برد.

فیلیپ راث یا فقط یک شوخی بزرگ

فیلیپ راث را نباید جدی گرفت. او خودش با زبان خودش اعتراف کرده که آدم دروغ‌گویی است و استاد تاریخ‌نگاری‌های بی‌اساس، زندگی‌نامه‌نویسی‌های دروغین و خلق آدم‌های خیالی است. وی خودش یک‌بار در گفت‌وگویی مهم‌ترین رسالتش را در زندگی نقل «دروغ‌ها و شیطنت‌های جدی» بیان کرده‌ است. راث عاشق گمراه‌کردن خواننده‌اش است و دلش می‌خواهد که دست خواننده را بگذراد توی حنا. راث در رمان «عملیات شایلوک» که آن را در سال ۱۹۹۳ منتشر کرده با جدیت کامل تعریف کرده زمانی در یونان جاسوس اسرائیل بوده و بعد در آخر رمان می‌نویسد که همه‌ی این اعتراف‌ها الکی است و موساد او را مجبور کرده که این‌ها را توی رمانش بنویسد. وی بعدها حتی در کتاب‌هایی هم که تظاهر کرده که خودزندگی‌نامه‌اش است، دروغ‌های زیادی گنجانده است و مخلص کلام آنکه از هیچ فرصتی برای دروغ‌پردازی اجتناب نکرده است. در سال ۱۹۸۹ هم شخصی به نام راث در سرزمین‌های اشغالی ظاهر شد و خودش را «فیلیپ راث» معرفی کرد و گفت که خواستار انحلال حکومت صهیونیستی است اما همه‌ی این جاروجنجال‌های بعدها در سال ۱۹۹۳ با انتشار مقاله‌ای توسط خود راث در نیویورک‌تایمز پایان یافت.

فیلیپ راث حسابی بچه‌ننه است

فیلیپ راث به مادرش ارادت خاصی دارد و بارها از او با عنوان‌های متفاوت در رمان‌هایش حرف به‌میان آورده است. راث در یکی از رمان‌هایش درباره‌ی شخصیت داستان که «سوفی» نام دارد می‌نویسد: «فراموش‌نشدنی‌ترین شخصیتی که به عمرم دیده‌ام». این عبارت را راث به‌عبارتی برای مادر خودش «بسی» به‌کار برده است. راث علاقه‌ی زیادی به مادرش داشته و به‌همین خاطر این علاقه را به طرق متفادت وارد داستان‌هایش نیز کرده است. وی همچنین در توصیف مادر خود در گفت‌وگویی می‌گوید: «مادرم از دختران سرامد مهاجران یهودی بود که خانه‌داری را در آمریکا با هنر بی‌نظیری به‌همراه آورد و پرورش داد.» پدر راث آقای «هرمان» نیز فروشنده‌ی اداره‌ی بیمه بود و در یکی دو تا از داستان‌های راث حضور پیدا کرده است اما از روی رمان‌های راث می‌توان فهمید که بیشتر از همه، علاقه‌ی فوق‌العاده‌ای به مادر خود داشته است.

فیلیپ راث نویسنده‌ی پرکاری است

درباره‌ی پرکار بودن راث پیش از این در ابتدای همین مطلب نوشتم اما وی از نخستین روزی که در سال ۱۹۵۹ داستان منتشر کرد تا به امروز، نزدیک به سی جلد کتاب منتشر کرده و ده‌تای آن‌ها را در همین شانزده سال گذشته‌ی زندگی خود و در پیری نوشته است، به‌طوری که راث هرچقدر که پیرتر می‌شود، داستان‌های بیشتری هم منتشر می‌کند. این پرکاری البته مایه‌ی نگرانی منتقدان بسیاری در جهان شده و خیلی‌ها همان‌طور که پیش از این اشاره کردم، به وی پیشنهاد داده‌اند که از پیشینه‌ی ادبی خود لذت ببرد و نوشتن را بگذارد کنار اما راث همچنان بر عزم خود راسخ است و قصد دارد رمان «انتقام» را هم به‌زودی راهی بازار کتاب جهان کند.

فیلیپ راث خود «ناتان زوخرمن» است

«ناتان زوخرمن» نام شخصیت چندین و چند رمان معروف فیلیپ راث است. «زوخرمن» تا به‌حال در ده تا از بهترین کتاب‌های راث ظاهر شده و از این جهت این ده رمان راث را کتاب‌های «ناتان زوخرمن» لقب داده‌اند. ماجرای خلق شخصیت داستانی «ناتان زوخرمن» به اینجا باز می‌گردد که فیلیپ راث پس از انتشار رمان «شکایت پورتنوی» با جنجال‌های زیادی روبرو می‌شود و تصمیم می‌گیرد این جار و جنجال‌ها را با خلق شخصیت «زوخرمن» در رمان تازه‌ای پاسخ دهد. این‌طور شد که «زوخرمن» در رمان تازه‌ی راث به نویسنده‌ی بدنامی تبدیل شد که پس از انتشار رمان «کارنوفسکی» با سر و صداهای زیادی روبرو شده است. خیلی از منتقدان معروف دنیا معتقدند که راث با خلق «زوخرمن» توانسته جانشینی خیالی برای خود در داستان‌هایش خلق کند و به‌ این ترتیب زندگی احساسی و حرفه‌ای خود را در قالب خودزندگی‌نامه‌‌های متفاوت در رمان‌هایش بگنجاند. شخصیت داستانی «زوخرمن» مثل خود راث نویسنده‌ است و این شخصیت خیالی در رمان «خلاف زندگی» در سال ۱۹۸۷ چشم از دنیا فروبست اما بعدها راث او را دوباره در رمان‌های بعدی خود زنده کرد و ادامه‌ی ماجرای زندگی او را تعریف کرد. «زوخرمن» نسخه‌ی بدلی خود فیلیپ راث است.

فیلیپ راث فناپذیر است

هما‌ن‌طور که فیلیپ راث پا به سن می‌گذارد و پیرتر می‌شود، شخصیت‌های داستان‌هایش هم پیرتر می‌شوند و سن‌شان بالاتر می‌رود. با این همه کم‌کم موضوع مرگ در رمان‌های راث جایش را به مسائل جنسی داده و کم‌کم مسائل جنسی محور اصلی رمان‌های راث شده‌اند. با این همه موضوع مرگ و فناپذیری در بسیاری از رمان‌های اخیر راث دیده می‌شود، نمونه‌ی آشکار آن رمان «آدم معمولی» است که به‌خوبی راث در آن درباره‌ی مرگ حرف می‌زند و حتی به شوخی می‌گوید: «اگر قرار باشد که خودزندگی‌نامه‌ای بنویسم، حتما عنوان کتاب را می‌گذاشتم: زندگی و مرگ یک بدن مذکر». موضوع مرگ و فناپذیری همچنین در رمان بعدی راث به نام «خروج روح» نیز دیده می‌شود و به‌هر حال این موضوع را هم باید به یاد داشت که راث با انتشار رمان بد «تواضع» یک‌جورهایی به فناپذیری خود نیز اشاره کرده است.

فیلیپ راث فناناپذیر است

شاید فیلیپ راث هفتاد و شش ساله کم‌کم در حال پیرشدن باشد و کیفیت نوشته‌های امروزی‌اش هم شاید مثل رمان‌های سالیان گذشته‌اش نباشد اما نباید فراموش کرد که فیلیپ راث بیست سال پیش یکی از ده نویسنده‌ی برتر ادبیات معاصر ایالات متحده‌ی آمریکا بود و امروزه خیلی‌ها او را سردمدار ادبیات امروز آمریکا می‌دانند. راث سال‌ها پیش به ادبیات کلاسیک آمریکا پیوست و فناناپذیر شد و به‌هرحال کارهای امروزش چیزی از شاهکارهای سال‌های گذشته‌ی او نمی‌کاهد. راث برای همیشه نویسنده‌ی رمان‌های فراموش‌نشدنی «آدم معمولی»، «حیوان در حال مرگ»، «خروج روح»، «شکایت پورتنوی»، «خشم»، «خداحافظ کلمبوس»، «وقتی خوب بود» و اغلب رمان‌های «ناتان زوخرمن» باقی خواهد ماند و از این بابت فناناپذیر است.

لینک مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «فیلیپ راث» در سیب گاززده

ده داستان برتر مثلث‌های عاشقانه‌ی ادبیات جهان

مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸

 

صفحه‌ی ادبی سایت روزنامه‌ی انگلیسی گاردین در سری مطالب «ده‌های برتر» خود که من هم هر از چند گاهی چندتایی از آن‌ها را با کمی تغییر در دسته‌بندی «ده‌های برتر» سیب گاززده آورده‌ام، به تازگی ده داستان برتر مثلث‌های عاشقانه‌ی ادبیات جهان را انتخاب کرده است. در میان کتاب‌های انتخابی گاردین جای لااقل یکی دو کتاب خالی‌ست و به همین خاطر در مطلب پایین جای چند تا از داستان‌های انتخابی گاردین را با انتخاب‌های خودم عوض کرده‌ام. در زندگی واقعی هم مثلث‌ عاشقانه در روابط انسانی به وفور دیده می‌شود و از ارنست همینگوی، دی اچ لارنس، مارگریت دوراس، جورج الیوت، پل الوار، امیل زولا، «جک کرواک» و سیمون دو بووار و ژان پل‌ سارتر گرفته تا پابلو پیکاسو، سالوار دالی و مارسل دوشام آن را تجربه کرده‌اند.

در عالم سینما هم فیلم‌های خوبی همچون «رویابین‌ها» ساخته‌ی «برناردو برتولوچی»، فیلم «ژول و جیم» ساخته‌ی «فرانسوا تروفو» و فیلم تاز‌ه‌ی وودی آلن به‌نام «ویکی کریستینا بارسلونا» نیز درباره‌ی همین نوع از روابط عاشقانه هستند. در سینما به‌احتمال قوی نمونه‌های بهتری هم وجود داشته باشد که من از آن‌ها بی‌اطلاعم. اصل مطلب گاردین درباره‌ی ده داستان برتر مثلث‌های عاشقانه‌ را اینجا می‌توانید بخوانید. روزنامه‌ی تایمز نیز چندی پیش فهرستی از مثلث‌های عاشقانه‌ی معروف جهان تهیه کرده که آن را هم می‌توانید اینجا ببینید. ویکیپدیا هم مدخلی درباره‌ی روابط مثلثی دارد که آن‌ را می‌توانید اینجا مشاهده کنید. سیمون دو بووار در زمان روابط مثلثی‌اش با سارتر و همچنین یک دانشجوی دیگر در سالیان ۱۹۵۰ درباره‌ی مثلث عاشقانه می‌گوید: «صلحی وجود ندارد، همیشه‌ی خدا دعوا و مرافعه‌ست»، اما این در حالی‌ست که «اوان موریسون» نویسنده‌ی همین مطلب گاردین که به تازگی کتابی هم درباره‌ی این موضوع نوشته، در مقاله‌ای در روزنامه‌ی تایمز مدعی‌ست که روابط مثلثی راه‌گشایی درباره‌ی خیلی از مشکلات عاشقانه‌ در دنیای مدرن است. خلاصه‌ی کلام، انتخاب‌های گاردین با دستی که من درش برده‌ام، از این قرار است:

«اپرای شناور» نوشته‌ی جان بارت:

«اپرای شناور» داستان زندگی «تاد اندروز»، وکیل مستاصلی‌ست که تصمیم‌اش را برای خودکشی در روز ۲۱ یا ۲۲ ژوئن سال ۱۹۳۷ تغییر می‌دهد. کتاب در فضای نهیلیستی دهه‌ی پنجاه نوشته شده و با پایان‌‌بندی خوب آن، به گونه‌ای اعتراض به «نهیلیسم» آن روزهای جامعه‌ی آمریکا است. بارت همچنین با روی آوردن به شیوه‌ جدیدی از روایت و همچنین استفاده از مولفه‌های ادبیات پست‌مدرن در کتابش – مانند روایت کردن یکی از بخش‌های کتابش در قالب دو ستون روبروی هم-  به گونه‌ای جریان ادبی آن روز آمریکا را مورد نقد قرار می‌دهد و با آوردن مثلث عشقی «تاد، هریسون مک و جین» و پایان بد این رابطه، تاثیر کمونیسم در نویسندگان آن روز آمریکا را نقد می‌کند. خوشبختانه «اپرای شناور» توسط «سهیل سمی» به فارسی ترجمه شده است و گزارش‌گفت‌وگوی من با جان بارت درباره‌ی این رمان را نیز می‌توانید اینجا بخوانید.

«آمریکایی آرام» نوشته‌ی گراهام گرین:

گراهام گرین نویسنده‌ی بی‌نظیر انگلیسی، رمان «آمریکایی آرام» را در سال ۱۹۵۵ نوشته و به‌باور خیلی از منتقدان، این رمان بهترین اثرش هم محسوب می‌شود و تا به حال هم یک بار در سال ۱۹۵۸ و بار دوم در سال ۲۰۰۲ بر اساسش فیلم‌هایی به همین نام ساخته شده است. گرین مدتی را در سال‌های ۱۹۴۰ برای سازمان جاسوسی انگلستان در سیرالئون کار ‌کرده و بعدها در دهه‌ی پنجاه روزگار خود را به‌عنوان خبرنگار روزنامه‌ی «تایمز» و «لو فیگارو» از سال‌ ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۴ در ویتنام سپری کرد و رمان «آمریکایی آرام» را که درباره‌ی جنگ ویتنام است، یک سال پس از آن راهی بازار کتاب کرد که جنجال‌های زیادی را هم در پی داشت. «آمریکایی آرام» داستان زندگی «توماس فولر» خبرنگاری انگلیسی است که برای پوشش خبری جنگ ویتنام راهی این منطقه شده و سالیان زیادی را در ویتام سپری کرده است. در این بین «فولر» عاشق دختر زیبایی به‌نام «فونگ» می‌شود اما در مدت کوتاهی دوست آمریکایی‌اش «آلدن پیل» نیز از «فونگ» خوشش می‌آید و رابطه‌ای این سه به مثلث عاشقانه‌ی زیبایی تبدیل می‌شود. در نهایت «پیل» کشته می‌شود و «فولر» و «فونگ» تنها می‌مانند. گرین در انتهای رمان عشق و جنگ را با یکدیگر مقایسه می‌کند و شباهت‌های زیادی بین هر دو می‌بیند. رمان بی‌مانند «آمریکایی آرام» که تازگی آن را خوانده‌ام، همچنین انتقادی سنگین به جنگ آمریکایی‌ها علیه ویتنام است و به همین خاطر گراهام گرین تا مدت‌های زیاد به نویسنده‌ای ضد آمریکایی معروف بوده است. درباره‌ی «آمریکایی آرام» می‌توانید اینجا بیشتر مطالعه کنید.

«باغ عدن» نوشته‌ی ارنست همینگوی:

«باغ عدن» از رمان‌های نیمه‌کاره‌ی ارنست همینگوی است که نویسنده‌ی رمان بی‌نظیر «وداع با اسلحه» نوشتن آن را سال ۱۹۴۶ شروع کرده و به مدت پانزده سال هم روی نوشتنش کار کرد اما نخستین نسخه‌ی این کتاب که همینگوی در نهایت هم نتوانست آن را تمام کند، پس از مرگ او و در سال ۱۹۸۶ منتشر شد. همینگوی ما بین نوشتن «باغ عدن»، رمان فراموش‌نشدنی «پیرمرد و دریا» و کتاب خواندنی «پاریس، جشن بیکران» را نوشت. «باغ عدن» داستانی درباره‌ی پنج ماه از زندگی «دیوید بورن»، نویسنده‌ای آمریکایی‌ و همسرش «کارترین» است که درگیر روابطی مثلثی می‌شوند. رمان در منطقه‌ی «کوت دازور» فرانسه و همچنین قسمت‌هایی از آن در اسپانیا می‌گذرد. این رمان با ماه‌عسل این زوج عاشق در منطقه‌ی کاماروگ آغاز می‌شود اما در این بین خانواده‌ی بورن با دختر جوانی به نام «ماریتا» آشنا می‌شوند و هر دو دل به او می‌دهند. در پایان رمان، دیوید و کاترین از یکدیگر جدا می‌شوند. درباره‌ی این رمان ارنست همینگوی می‌توانید اینجا بیشتر بخوانید. «باغ عدن» جزو داستان‌های متفاوت ارنست همینگوی است و از این جهت منتقدان ادبی آن را حاصل دوران دیگری از زندگی همینگوی به نام «همینگوی نو» می‌دانند. ارنست همینگوی در زندگی خصوصی‌اش هم درگیر مثلث عاشقانه بوده است.

«بی‌گناهان مقدس» نوشته‌ی ژیلبرت آدر:

این کتاب در اصل همان رمانی‌ست که برناردو برتولوچی در سال ۲۰۰۳ بر اساسش فیلمی ساخته و نامش را به جای «بی‌گناهان مقدس» [یا آن‌طور که در انجیل به کار رفته: بچه‌های مقدس] ، «رویابین‌ها» گذاشته است. «بی‌گناهان مقدس» را «ژیلبرت آدر» نویسنده‌، روزنامه‌نگار و منتقد سینما در واقع در سال ۱۹۸۸ نوشته است. ژیلبرت آدر ۲۹ دسامبر سال ۱۹۴۴ در اسکاتلد به‌دنیا آمده و ترجمه‌ی انگلیسی آثاری از «ژرژ پرک» نویسنده‌ی فرانسوی را در کارنامه‌ی خود دارد. وی با نویسندگان مهم و هم‌عصرش همچون «ای اس بایات»، «ژولین بارنس» و «پاتریک گیل» مقایسه شده و اقتباس سینمایی برتولوچی از رمانش او را بیش از پیش به جهان معرفی کرده است. در فیلمی که بر اساس این رمان ساخته شده، «متیو» دانشجوی آمریکایی برای ادامه‌ی تحصیل و یادگیری زبان فرانسه به پاریس آمده است و در آن‌جا که دوستان زیادی ندارد، با یک خواهر و برادر فرانسوی به نام‌های «ایزابل» و «تئو» آشنا می‌شود. این خواهر و برادر، متیو را برای شام به خانه‌اشان دعوت می‌کنند و روابطشان پس از گذشت زمان اندکی به یک مثلث عاشقانه تبدیل می‌شود. این داستان در زمان ماجراهای جنبش معروف دانشجویی «مه ۶۸» کشور فرانسه رخ می‌دهد. اینجا می‌توانید درباره‌ی فیلم «رویابین» ساخته‌ی برتولوچی بیشتر بخوانید.

«شب لطیف است» نوشته‌ی اسکات فیتزجرالد:

«شب لطیف است» درباره زندگی «دیک دیور» و همسرش «نیکول» است. زندگی مشترکی که شباهت‌های زیادی با زندگی شخصی فیتزجرالد و همسرش زلدا دارد. «دیور» پزشک بیمارستانی روانی است و یکی از بیمارانش «نیکول» نام دارد. به تدریج «نیکول» برای «دیور» نامه‌ می‌نویسد و به او ابراز علاقه می‌کند تا اینکه در نهایت به پیشنهاد خواهر بیمار، نیکول همسر «دیک دیور» می‌شود. این زوج جوان چندی بعد برای تعطیلات به جنوب فرانسه می‌روند و با حلقه‌ای از دیگر زوج‌های آمریکایی دوستی می‌کنند و در این حین دختر هنرپیشه جوانی به نام «رزماری» وارد زندگی این حلقه دوستان شده و عاشق دیک دیور می‌شود و مثلثی عاشقانه شکل می‌گیرد. رابطه‌ی رزماری و دیک پس از چندی به سردی می‌گراید و دیک دیور قدرت و استقلال اولیه خود را کم‌کم از دست می‌دهد، در حالی که نیکول به تدریج قوی‌تر می‌شود. به عبارت دیگر در ابتدای رمان، دیک دیور مردی مستقل، آزاد و از نظر روحی قدرتمند است و نیکول بیمار وی ضعیف و درمانده است اما به تدریج جای این دو عوض می‌شود و در پایان رمان نیکول است که از نظر روحی قدرتمند شده و دیک دیور بسیار درمانده و پریشان است. در نهایت نیز نیکول از دیک جدا می‌شود و با مرد دیگری ازدواج می‌کند. درباره‌ی «شب لطیف است» پیش از این در «سیب گاززده» مطلبی نوشته‌ام که می‌توانید آن را اینجا بخوانید.

«ژول و جیم» نوشته‌ی هنری پیر روشه:

«ژول و جیم» نوشته‌ی هنری پیر روشه نویسنده‌ی آوانگارد فرانسوی‌ست که فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۲ بر اساسش فیلمی به همین نام ساخته است. هنری روشه در نوشتن «ژول و جیم» تقریبا از زندگی شخصی خودش بهره برده و به‌همین خاطر داستان بیشتر جنبه‌ی زندگی‌نامه دارد. آشنایی تروفو با این کتاب نیز خود داستان جالبی‌ست؛ در سال‌های ۱۹۵۰ روزی تروفو از خیابان رد می‌شده که کتاب «ژول و جیم» را در میان بساط یک کتاب‌فروشی دست‌دوم در کنار خیابان می‌بینید و از آن خوشش می‌آید و پس از خواندنش با نویسنده‌ی کهن‌سالش دوست می‌شود. داستان «ژول و جیم» در زمان جنگ‌های جهانی در موقعیت‌های مختلفی از کشور فرانسه، اطریش و آلمان می‌گذرد. «ژول» نویسنده‌ی خجالتی اطریشی‌ست که به‌سختی با «جیم» آ‌شنا شده است. این دو دوست، در میانه‌ی راه با دختر زیبایی به نام «کاترین» ملاقات می‌کنند و هر دو شیفته و دلداده‌ی او می‌شوند. هنری پیر روشه‌ نویسنده‌‌ای در سبک «دادا» بوده که ۲۸ مه سال ۱۸۷۹ در پاریس به‌دنیا آمد و مدتی از عمر خود را با روزنامه‌نگاری سپری کرد. وی در دهه‌ی بیست که پاریس پاتوق هنری بسیاری از هنرمندان و نویسندگان جهان بوده، با شخصیت‌های به‌نامی همچون «پابلو پیکاسو» دوستی کرده است. روشه داستان «ژول و جیم» را در پاریس نوشت و پس از اکران فیلم تروفو، شهرت زیادی یافت.

«عاشق کوه آتشفشان» نوشته‌ی سوزان سانتاگ:

«عاشق کوه آتشفشان» رمانی‌ست که سوزان سانتاگ، رمان‌نویس، منتقد ادبی و فعال سیاسی آمریکایی که پنج سال پیش دیده از جهان فروبست، آن را در سال ۱۹۹۲ نوشت. این رمان که در شهر ناپل ایتالیا می‌گذرد داستان زندگی «اما همیلتون» و همسرش «ویلیام همیلتون» است که رابطه‌اشان با ورود «لرد نلسون» به زندگی‌اشان به مثلثی عاشقانه تبدیل می‌شود و پس از چندی می‌پاشد. منتقدان ادبی نوشتن «عاشق کوه آتشفشان» توسط سوزان سانتاگ را جهشی در زندگی ادبی او می‌دانند و این رمان را به‌عنوان یکی از آثار آوانگارد این نویسنده‌ی به‌نام آمریکایی می‌شناسند. این رمان همچنین یک کتاب تجربی‌ست و سانتاگ در نوشتن آن از تجارب زندگی شخصی خود بهره‌ برده است. یک منتقد ادبی درباره‌ی «عاشق کوه آتشفشان» می‌نویسد: «این رمان عاشقانه همچنین پیوندی‌ست بین سیاست و تاریخ» و از این جهت این رمان سوزان سانتاگ را رمانی تاریخی به حساب می‌آورد. سانتاگ با نگارش این رمان بر شهرت منتقد ادبی خود، عنوان رمان‌نویس چیره‌دست را هم اضافه کرد و از آن پس به رمان‌نویسی توانا نیز شهرت یافت. درباره‌ی زندگی سوزان سانتاگ می‌توانید اینجا بخوانید و نقد خوب «اولین توینتون» درباره‌ی رمان «عاشق کوه آتشفشان» را نیز می‌توانید در سایت مجله نقد در اینجا مطالعه کنید.

«سیاست» نوشته‌ی آدام تیرلول:

«آدام تیرلول» نویسنده‌ی انگلیسی تازه‌کاری‌ست که سی و یک سال سن دارد اما با این همه رمان «سیاست»‌اش با استقبال خوبی در انگلستان روبرو شد. تیرلول این کتاب را سال ۲۰۰۳ نوشته و به‌خاطر نوشتن آن همان سال در فهرست بیست نویسنده‌ی جوان برتر انگلستان نشریه‌ی معتبر «گرانتا» جای گرفت. «تیرلول» تحصیلات دانشگاهی خود را در «نیو کالج» آکسفورد در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی تمام کرده و تا به حال جوایز زیادی را هم به خود اختصاص داده است. «سیاست» تیرلول به‌فاصله‌ی اندکی پس از انتشار مورد توجه‌ی روزنامه‌های انگلیسی از جمله گاردین و ایندیپندنت قرار گرفت و هر دو روزنامه‌ی معتبر انگلیسی درباره‌اش نقدهای مثبتی نوشتند. نقد «آلفرد هیکلینگ» در صفحه‌ی ادبی روزنامه‌ی گاردین درباره‌ی این رمان را می‌توانید اینجا بخوانید. نقد ایندیپندنت درباره‌ی «سیاست» را هم می‌توانید اینجا مطالعه کنید. «سیاست» رمانی‌ست درباره‌ی رابطه‌ی مثلثی «موشه» و دوست‌دخترش «نانا» و دوست مشترکشان «آنجالی». رمان «سیاست» برخلاف عنوانش حرفی درباره‌ی سیاست نمی‌زند اما از تشبیه عشق به سیاست و مقایسه‌های این‌چنینی ابایی ندارد.

«خانه‌ای ته دنیا» نوشته‌ی مایکل کانینگهام:

«خانه‌ای ته دنیا» نوشته‌ی مایکل کانینگهام نویسنده‌ی پرآوازه‌ی آمریکایی‌ست که عنوانش در میان برترین داستان‌های مثلث‌های عاشقانه‌ی گاردین دیده می‌شود. کانینگهام نویسنده‌ی رمان معروف «ساعت‌ها» است که به‌خاطر آن جایزه پولیتزر و قلم فاکنر سال ۱۹۹۹ ایالات متحده‌‌ی آمریکا را از آن خود کرد. مایکل کانینگهام رمان «خانه‌ای ته دنیا» را در سال ۱۹۹۰ نوشته است. این رمان روایتی اول شخص دارد اما راوی هر بخش رمان تغییر می‌کند. اما «بابی» و «جاناتان» دو شخصیت اصلی رمان «خانه‌ای ته دنیا»، راوی‌های اصلی هستند. «بابی» در اوهایو به‌دنیا آمده و در زندگی با فلاکت زیادی روبرو بوده. «بابی» با «جاناتان» دوست می‌شود و پس از مرگ پدرش خانواده‌ی «جاناتان» او را به سرپرستی قبول می‌کنند. دوستی «بابی» و «جاناتان» فراتر از صمیمیت دو برادر می‌شود و حتی با یکدیگر رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنند. کم‌کم «بابی» و «جاناتان» بزرگتر می‌شوند و در این بین «جاناتان» با دختری به نام «کلر» هم‌کلاس می‌شود و عاشق هم می‌شوند اما «بابی» هم در این اثنا عاشق «کلر» می‌شود و مثلثی عاشقانه شکل می‌گیرد. درباره‌ی رمان «خانه‌ای ته دنیا» می‌توانید اینجا بیشتر بخوانید.

«سفر پیدایش» یا «برشیت»؛ قسمت نخست کتاب تورات:

کتاب «سفر پیدایش» یا همان «برشیت» نخستین بخش از کتاب مقدس و نخستین بخش از کتاب‌های پنج‌گانه‌ی تورات است. این کتاب شامل قصه‌هایی از عهد عتیق، شامل داستان پیدایش آدم و حوا، هابیل و قابیل، کشتی نوح، برج بابل و مهم‌تر از همه داستان زندگی حضرت ابراهیم است. قسمت‌های از کتاب «برشیت» شامل مثلث‌های عاشقانه‌ است که مهم‌ترین آن‌ها مربوط می‌شود به داستان زندگی حضرت ابراهیم و همسرش سارا که با ورود هاجر، کنیز سارا به زندگی ابراهیم، مثلثی عاشقانه و ظریف توصیف می‌شود. هاجر را فرعون مصر به حضرت ابراهیم بخشید و درباره‌اش بیشتر می‌توانید اینجا به فارسی مطالعه کنید. به‌گمانم در کتاب‌ مقدس یهودیان، انجیل مسیحیان و شاید هم در روایت‌های فراوان دین اسلام از این گونه مثلث‌های عاشقانه به‌وفور دیده شود. ویکیپدیای فارسی در توصیف کتاب «سفر پیدایش» در اینجا می‌نویسد:«[این کتاب] از پیدایش عالم هستی سخن می‌گوید. در پیدایش آمده است که چگونه خدا دنیا را می‌آفریند، چگونه انسان را خلق می‌کند و او را در محیطی کامل و زیبا قرار می‌دهد، چگونه گناه وارد جهان می‌شود و سرانجام چگونه خدا برای نجات انسانِ گناهکار چاره‌ای می‌اندیشد. مطالبی که در این کتاب آمده عبارتند از آغاز تاریخ بشر، آغاز هنر و صنایع دستی، چگونگی پیدایش زبان‌ها و قومهای گوناگون. از فصل دوازده به بعد، مسیر کتاب متوجه قوم اسرائیل می‌شود. از اینجا به بعد داستان زندگی ابراهیم، اسحاق، یعقوب و پسرانش در کتاب ثبت شده که در خاتمه با شرح زندگی یوسف در مصر پایان می‌پذیرد.»

مرتبط: تمام مطالب در دسته‌بندی «ده‌های برتر» سیب گاززده | تمام مطالب صفحه‌ی «ده‌های برتر» سایت گاردین