در معرفی «جک کرواک» و رمان معروفش

اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸

 

تا مدت‌ها نام «جک کرواک» را نشنیده بودم. تابستان همین امسال بود که وقتی فهرست بلند و بالای بهترین رمان‌های قرن بیستم آمریکا را در سایت‌ها و نشریات مختلف زیر و رو می‌کردم، بارها چشمم خورد به نام کتاب «در جاده» کرواک؛ رمانی که در ایران اثری از آن نیست و در مورد نویسنده‌اش هم مطلبی به‌فارسی نخوانده‌ بودم. مدت‌ها گذشت و کم‌کم حساسیتم به اسم جک کرواک بیشتر شد تا اینکه روزی کتاب را دیدم و تصویر جک کرواک در کنار رفیقش «نیل کسدی» که روی جلد کتاب آمده، اشتیاقم را برای خواندن «در جاده» بیشتر کرد.

جک کرواک یکی از سردمداران نسل بیت آمریکاست، نسلی که پس از جنگ‌های جهانی و در سالیان ۱۹۵۰ در آمریکا شکل گرفت و مشخصه‌ی اصلی‌ آن هنجارشکنی اجتماعی، اعتقادی و جنسی، مخالفت با ارزش‌های معمول و عرف جامعه و گرایش به شعر، موسیقی جز و تجربه‌ی مواد مخدر و خلاصه ضدجریان بودن است. جک کرواک به‌همراه تعدادی از نزدیک‌ترین دوستانش همچون نیل کسدی، الن گینزبرگ و ویلیام اس. بوروز که ساعت‌های زیادی را با هم به خوشگذرانی، شعرخوانی، الواتی و سفر و حتی کشیدن مواد مخدر می‌گذراندند، از  مهم‌ترین چهره‌های نسل بیت آمریکا هستند.

در واقع، جک کرواک نخستین فردی بود که به‌طور رسمی از واژه‌ی «بیت» برای شرح و توصیف زندگی و رفتار رفقایش استفاده کرد و همین موضوع هم باعث شد که پس از انتشار «در جاده» در سال ۱۹۵۷ خیلی از منتقدان ادبی و روزنامه‌نگارها بیشتر از آنکه درباره‌ی رمانش از او سئوال کنند، از کرواک بخواهند تا درباره‌ی نسل بیت حرف بزند. نسلی که بعدها الهام‌بخش هنرمندان و نویسندگان زیادی در آمریکا شد و آدم‌هایی همچون ریچارد براتیگن، باب دیلن و چارلز بوکفسکی را شیفته‌ی خودش کرد. باب دیلن درباره‌ی «در جاده» می‌گوید: «زندگی‌ام را همچون زندگی همه‌ی آدم‌های دیگر عوض کرد.»

«در جاده» رمانی‌ست از پاره‌ای از زندگی خود جک کرواک در سال‌های بین ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۰، سالیانی که کرواک با وجود بی‌پولی و نداری ساعت‌های زیادی را به عیاشی با دوستانش می‌پردازد و در این بین تصمیم می‌گیرد با آن‌ها طول و عرض طویل ایالات متحده‌ی آمریکا را زیر پا بگذارد. سالیان بین ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۰ از این جهت در زندگی کرواک اهمیت دارد که مصادف است با آشنایی او با شخصی به نام نیل کسدی که مدتی بعد رفیق صمیمی‌اش می‌شود و بواسطه‌ی این دوستی قسمت مهمی از زندگی کرواک که همان مسافرت به غرب و جنوب آمریکاست، شکل می‌گیرد، قسمتی که جک کرواک آن‌ را قسمت «در جاده» زندگی خود می‌نامد.

آشنایی کرواک با نیل کسدی یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی این نویسنده‌ی محبوب آمریکایی‌ست. واقعیت این است که پیش از جک کرواک باید درباره‌ی نیل کسدی صحبت کرد، فردی که هرچند خودش نویسنده‌ی پرآوازه‌ای نشد اما بر روی چندی از مهم‌ترین نویسندگان آمریکا بسیار تاثیر گذاشت و دوستی‌اش با کرواک دستمایه‌ی نوشتن «در جاده» شد. خود کرواک در نخستین صفحه‌ی «در جاده» درباره‌ی نیل کسدی که آن را در رمانش «دین موریارتی» نام داده، می‌نویسد: «با آمدن دین موریارتی، قسمتی در زندگی‌ام شروع شد که می‌شود اسمش را گذاشت زندگی در جاده.»

اما نیل کسدی که بود؟ نیل که همان شخصیت دین موریارتی رمان «در جاده» است و تصویرش به‌همراه کرواک بر روی جلد کتاب آمده، جوان با انرژی و شر و شوری بود که چهره‌های زیادی از نسل بیت را شیفته‌ی خود کرد. الن گینزبرگ شاعر عاشقش شد و کارشان به رابطه‌ی جنسی هم کشید. نیل که هنگام آشنایی با کرواک بیست و یک سالش بود، مادرش را در سن ده سالگی از دست داده بود و وظیفه‌ی بزرگ کردنش افتاده بود بر دوش پدر الکلی‌اش. نیل در جوانی پسر شروری بود و چندین بار به‌خاطر جنگ و دعوا و حتی دزدی کارش به کانون اصلاح و تربیت کشیده بود. در چهارده‌سالگی به‌خاطر ماشین‌دزدی گرفتار شد، در پانزده‌سالگی مغازه‌دزدی می‌کرد و در شانزده‌سالگی برای خودش کلاهبردار ماهری بود. در هجده‌سالگی زندان افتاد و یازده ماه آب خنک خورد. وقتی از زندان آزاد شد ازدواج کرد و به نیویورک رفت و آنجا بود که با الن گینزبرگ و رفقایش آشنا شد.

نیل کسدی در نیویورک از طریق الن گینزبرگ با جک کرواک ملاقات کرد و هرچند دیدار اولشان زیاد گرم نبود اما به‌زودی باهم دوست شدند و چندی بعد این رفاقت ابعاد دیگری هم پیدا کرد. روحیه‌ی نیل کسدی بر روی کرواک تاثیر بسیاری گذاشت تا آنکه در ژوئیه‌ی ۱۹۴۷ کرواک برای نخستین بار تصمیم گرفت به هوای دوستانش از شرق آمریکا به غرب آمریکا سفر کند. سفر کرواک به غرب آمریکا اما سفری عادی نیست و در این بین است که روحیه‌ی بی‌قید و بند جک و هم‌نسلان بیت او آشکار می‌شود.

جک پس از بازگشت به نیویورک، دو سال بعد دوباره به غرب سفر می‌کند و در نهایت سفر سومش هم در سال ۱۹۵۰ به جنوب آمریکا و خصوصا مکزیک صورت می‌گیرد. در این بین دوستی جک و نیل نیز دستخوش تحولات تازه‌ای می‌شود. هر دو برای چندی ازدواج می‌کنند، نیل حتی همزمان دو همسر اختیار می‌کند و البته در این بین با الن گینزبرگ هم رابطه دارد. در نهایت، در یکی از آخرین سفرها، جک کرواک بیمار می‌شود اما نیل او را تنها می‌گذارد و به‌دنبال زندگی‌اش می‌رود اما این دو دوباره همدیگر را در نیویورک بازمی‌یابند. «در جاده» در نهایت با این جمله تمام می‌شود: «به دین موریارتی (همان نیل کسدی) فکر می‌کنم، به دین موریارتی فکر می‌کنم و به پدرانی که هیچ‌وقت پیدا نکردیم. به دین موریارتی فکر می‌کنم.»

جک کرواک «در جاده» را در مدت سه هفته و بر روی تنها یک رول کاغذ طولانی نوشت اما نه سال طول کشید تا رمان را منتشر کند. در ابتدا به شخصیت‌های داستانش نام‌های واقعی داد، یعنی دوستانش را با نام‌های واقعی‌اشان در رمان آورده بود اما در نهایت، نام‌ها را تغییر داد و «سل پارادایس» را به جای نام خودش، «دین موریارتی» را جای نیل کسدی و «کارلو مارکس» را جای الن گینزبرگ قرار داد. رمان در سال ۱۹۵۷ منتشر شد و مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفت. نیویورک تایمز انتشارش را اتفاقی تاریخی توصیف کرد و خیل عظیمی از خبرنگاران و روزنامه‌نگاران به سوی کرواک روانه شدند.

انتشار «در جاده» در آمریکا سر و صداهای زیادی به‌همراه داشت. تصویر غیرمتعارف زندگی نسل بیتی که کرواک در رمان «در جاده» ارائه داده بود، ضد دنیای محافظه‌کار آمریکای سال‌های ۱۹۵۰ بود و خیلی‌ها را برآشفت. اما ضدجریان بودن کرواک جوان‌ها و خصوصا هیپی‌های آمریکا را شیفته‌ی خود کرد. سبک منحصربه‌فرد کرواک در نگارش کتاب هم اظهارنظرهای متفاوتی را در بین اهالی ادبیات برانگیخت. ترومن کاپوتی در یکی از معروف‌ترین این اظهارنظرها می‌گوید: «[کاری که کرواک می‌کند،] نوشتن نیست، تایپ کردن است.» اما با گذشت زمان «در جاده» یکی از محبوب‌ترین رمان‌های قرن بیست آمریکا شد، رمانی که این روزها هم محبوب جوان‌های آمریکایی‌ست و سالانه هزاران هزار نسخه‌ی آن فروش می‌کند. با این همه، «در جاده» بیشتر از هر کشوری، آمریکاییان را شیفته‌ی خود کرده و از این جهت، شهرتش در مقایسه با دیگر کلاسیک‌های قرن بیست آمریکا، بییشتر در ایالات متحده مشهود است.

بخوانید: «جک کرواک» از زبان دوست‌دخترش | با ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام: نامه‌ای از «کسدی» به «کرواک»

مارترین ایمیس شصت ساله شد

شهریور ۵م, ۱۳۸۸

 

مارتین ایمیس نویسنده‌ی جنجال‌برانگیز انگلیسی که دیدگاه‌های متناقضش درباره‌ی اسلام و مسلمانان جهان وی را در مظان اتهام به نژادپرستی قرار داده، شصت ساله شد. مارتین ایمیس پسر نویسنده‌ی سرشناس انگلیسی کینگزلی ایمیس است و امروزه با انتشار بیش از ده رمان در کارنامه‌ی ادبی خود جایگاه ویژه‌ای را در ادبیات انگلستان پیدا کرده و نامش در کنار ایان مک‌ایوان، ای‌اس بایات و زیدی اسمیت در فهرست نویسندگان مطرح زنده‌ی امروز کشور انگلستان دیده می‌شود. مارتین ایمیس در سالیان اخیر به‌خصوص پس از واقعه‌ی یازده سپتامبر اظهارات پر سر و صدایی درباره‌ی اسلام و مسلمانان جهان بر زبان آورده که انتفادات شدیدی را نیز برایش در پی‌ داشته است.

مارتین لوئیس ایمیس ۲۵ اوت سال ۱۹۴۹ در شهر جادویی آکسفورد به‌دنیا آمده و همانجا هم درس خوانده و بعدها به ژانر کمیک علاقه‌مند شده و پس از آن بوده که آثار جین آستین را خوانده است. جین آستین در علاقه‌مند شدن ایمیس به نویسنگی تاثیر زیادی گذاشته است. مارتین ایمیس نویسندگی را در نهایت با نوشتن برای ضمیمه‌ی ادبی روزنامه‌ی انگلیسی تایمز شروع کرده و در ۲۷ سالگی دبیر بخش ادبی نشریه‌ی «نیو استیتسمن» شده است. وی نخستین رمانش را به نام «کاغذپاره‌های ریچل» در سال ۱۹۷۳ راهی بازار کتاب کرد. این رمان سال بعد از انتشار آن جایزه سامرست موآم را از آن نویسنده‌ی جوان انگلیسی کرد، رمانی که پانزده سال پس از آن فیلمی هم بر اساسش ساخته شد.

مارتین ایمیس نویسنده‌ی نسبتا فعالی است و تا به امروز علاوه بر یازده رمانی که نوشته، تعداد قابل توجهی مجموعه داستان و همچنین کتب غیرداستانی منتشر کرده است. ایمیس علاوه بر انتشار کتاب، مقاله‌نویسی در روزنامه‌های مختلف‌ را نیز ادامه داده و مقاله‌هایش این روزها در روزنامه‌ی گاردین منتشر می‌شود. یکی از تازه‌ترین مقالات مارتین ایمیس اتفاقا درباره‌ی وقایع اخیر پس از انتخابات ۲۲ خرداد ایران است که آن را می‌توانید اینجا مطالعه کنید. به‌خوبی یادم هست که روزی که ایمیس این مقاله را برای چاپ به گاردین فرستاد، من هم در دفتر روزنامه بودم و پیش از انتشار آن را خواندم. مقاله‌ی ایمیس درباره‌ی وقایع پس از انتخابات ایران اشکالات فراوانی داشت اما در عین حال دامنه‌ی وسیع مطالعاتی این نویسنده‌ی انگلیسی را نشان می‌داد، در نهایت اما مقاله‌ی ایمیس به‌خاطر شهرت نویسنده‌ی آن با همان اشکالات به چاپ رسید اما واکنش‌های منفی‌ زیادی را از سوی منتقدان دیگر گاردین در پی داشت و در چند روز پس از انتشار آن، مقالاتی در نقد آن در همان گاردین منتشر شد.

یکی از ماجراهای بانمک زندگی مارتین ایمیس هم این است که در جوانی دوست‌دختری ایرانی داشته که در سال ۱۹۶۹ با او آشنا شده. دختری که همیشه دامن‌های کوتاه می‌پوشیده و حسابی هم زیبا بوده و البته این همه ده سال پیش از انقلاب اسلامی بوده است. جنجال‌برانگیزترین ماجرایی که در زندگی مارتین ایمیس وجود دارد، دیدگاه‌هایش درباره‌ی اسلام است. ایمیس پس از واقعه‌ی یازده سپتامبر در گفت‌وگویی با مجله‌ی تایمز گفت: «مسلمان‌ها باید آن‌قدر رنج بکشند تا کمی به خودشان بیایند و خانه‌تکانی بکنند. چه رنجی؟ نباید گذاشت که به هر کجا که می‌خواهند سفر کنند، باید دیپورت‌شان کرد و هر کسی که از خاورمیانه یا پاکستان آمده، باید بدن‌ها و وسائل‌شان را گشت تا آن‌که به خودشان بیایند و فرزندانشان را درست تربیت کنند.» این اظهارات ایمیس بعدها واکنش‌های شدیدی را از سوی اساتید مسلمان دانشگاه‌های دنیا و همچنین بشردوستان انگلستان در پی داشت و همین اظهارات باعث شد که در نهایت این روزها در انگلستان گروهی مارتین ایمیس را نویسنده‌ای نژادپرست توصیف کنند اما با این همه گروه دیگری هم معتقدند که منظور ایمیس مسلمان‌های عادی نبوده و مسلمان‌های دو آتشه را هدف قرار داده بوده است. گروه دیگری هم در انگلستان معتقدند که یکی از اشکالات ایمیس همین است که هر چند نویسنده‌ی چیره‌دستی‌ست اما بدون اطلاع کافی درباره‌ی مسائل مختلف دنیا اظهار نظر می‌کند.

یکی دیگر از اظهارات جالب‌توجه‌ی مارتین ایمیس در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی ایندیپندنت چاپ لندن مطرح شده است که می‌گوید: «زن‌ها آن‌قدرها هم به تولید مثل علاقه‌ ندارند. زن‌ها دیگر دل‌شان نمی‌خواهد که بچه‌دار شوند. شاید دل‌شان بخواهد که یک بچه داشته باشند اما نه بیشتر. تا به حال ما در این باره چه فکر می‌کردیم؟ فکر می‌کردیم که زن‌ها ذاتا و از سر غریزه دل‌شان بچه می‌خواهد اما حالا می‌فهمیم که این‌طور نیست، اشتباه فکر می‌کردیم.» با این همه مارتین ایمیس در دنیای ادبیات نویسنده‌ی توانایی‌ست و رمان‌های «پول»، «عقربه‌ی زمان» و «کشتزارهای لندن» او از آثار خوب چند دهه‌ی گذشته‌ی ادبیات انگلستان محسوب می‌شود. اگر به شناخت بیشتر مارتین ایمیس راغب هستید، می‌توانید درباره‌ی ایمیس در ویکیپدیا اینجا بیشتر بخوانید. مدخل ویکیپدیا درباره‌ی عقاید سیاسی ایمیس که اینجا آمده، خواندنی‌‌ست. ایندیپندنت هم سال گذشته با ایمیس گفت‌وگویی انجام داده که آن را می‌توانید اینجا مطالعه کنید. روزنامه‌ی گاردین سه‌شنبه‌ی گذشته ۲۵ اوت به مناسبت شصت سالگی مارتین ایمیس مجموعه‌ای از عکس‌های این نویسنده‌ی نام‌دار انگلیسی را اینجا در دسترس قرار داد و به او تولد مبارک گفت.

مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «مارتین ایمیس» در روزنامه‌ی گاردین | گفت‌گوی خواندنی ایندیپندنت با «مارتین ایمیس»

درباره‌ی الیاس علوی؛ گرگی خیالباف

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۸

 

تصویری که بالا می‌بینید مربوط می‌شود به جناب الیاس علوی که «محمد و رحمت الله نام‌های دیگرش است و بیست و چند سال سن دارد و کمی شعر می‌گوید، کمی خط‌خطی می‌کند و تا دل‌تان بخواهد می‌خوابد. مهم‌ترین چیزها در زندگی آشفته‌اش،‌ چای سبز با میخک مخصوص، مادرش و دوستان نزدیکش هستند.» الیاس در واقع پسری‌است افغانی با «پیراهنی قرمز / لب‌هایش انار شیراز / گونه‌هایش سیب مزار / چشم‌هایش قندهار، قندهار» که پیش از آن‌که به استرالیا مهاجرت کند، یک‌بار او را در تهران دیدم. چند ساعتی حول و حوش میدان انقلاب و کتاب‌فروشی‌های اطراف پرسه زدیم و بعد توی آن آش‌خوری معروف میدان انقلاب، با نان بربری آش نوش‌جان کردیم. بیشتر درباره‌ی خودمان حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم به امید آن‌که دوباره همدیگر را ببینیم که تا به امروز ندیدیم.

اولین بار با شعر «ما می‌میریم» با الیاس آشنا شدم. شعری که در نخستین صفحات یکی از شماره‌های فصل‌نامه‌ی خانه‌ی ادبیات افغانستان در ایران یا همان «فرخار» دیده بودم. دوست دیگری داشتم به‌نام سید ضیاء قاسمی که خود شاعر بی‌نظیری‌است و توسط او با الیاس که آن‌وقت‌ها هنوز توی افغانستان و به‌گمانم کابل بود، ارتباط پیدا کردم. مدت زیادی نامه‌نگاری می‌کردیم تا آن‌که دیدمش و بعد هم که رفت استرالیا و دوباره ارتباطمان محدود شد به همان نامه‌نگاری‌های پراکنده. نخستین مجموعه شعرش به نام «من گرگ خیالبافی هستم» توسط موسسه‌ی انتشاراتی آهنگ دیگر منتشر شده که ظاهرا خوب هم فروش رفته و به چاپ دوم رسیده. الیاس این روزها هم مشغول تمام کردن دفتر دوم اشعارش هست و به زودی قصد دارد آن را به ناشر بسپارد. شعرهای این دفتر تازه که خوشبختانه آن‌ها را برایم فرستاده تا بخوانم، پخته‌تر و زیبا‌تر از دفتر اولش است.

الیاس یکی از معدود آدم‌هایی‌ست که شعرش را زیاد دوست دارم، آن‌ها را دوباره و دوباره از نو برای خودم می‌خوانم و لذت می‌برم. مهم‌ترین چیزی که در شعرهای الیاس می‌بینیم، خودش است. شعرهای الیاس مملو از کلمات، جملات و عبارت‌هایی‌است که از دهان الیاس علوی بیرون آمده و آدم احساس می‌کند که این حرف، حرف خود خودش است. شعرهای الیاس را که می‌خوانید، حتما یاد فروغ می‌افتید، شاید گاهی به خاطر اشاره‌های خیلی مستقیمی که به‌کار برده و شاید هم گاهی به‌خاطر لحن یا آهنگی که احساس می‌کنید آشناست. با این‌ همه، شعر الیاس، پر است از لحن و صدای الیاس و این چیزی‌است که برای من که البته باید اعتراف کنم خواننده‌ی جدی شعر هم نیستم، چیز نادری‌است. الیاس شعرهای شخصی هم زیاد می‌سراید و شعرهای شخصی‌اش را بیشتر از دیگر شعرهایش دوست دارم.

الیاس از یک جهت آدم تنبلی‌ست. وبلاگ درست و حسابی ندارد و توی وبلاگستان فارسی حسابی پراکنده‌کاری می‌کند. با این همه، تقریبا بیشتر از همه در وبلاگش «برکت» می‌نویسد و اینجا می‌توانید نوشته‌هایش را دنبال کنید. اخیرا هم شعر زیبایی سروده به نام «این صدای موهوم» و آن را تقدیم کرده به «آن پرنده‌های ناشناسی که در این روزها کوچ کرده‌اند» و چندی پیش از آن هم شعری سروده به نام «ویرانی» که آن هم مربوط می‌شود به نداهایی که در این روزها خاموش شده. در میان شعرهای مجموعه‌ی دوم الیاس که هنوز برایش اسمی انتخاب نکرده و امیدوارم این دفترش را به‌جای «آهنگ دیگر» بسپارد به «نشر چشمه»، شعری هست به نام «شیوع» که خیلی دوستش دارم و آن را می‌توانید اینجا بخوانید. این شعر «دورغ» هم قرار است توی همین مجموعه‌ی دوم چاپ شود.

لینک مرتبط: درباره‌ی عبدالله الطایع، نویسنده‌ای برهنه | وبلاگ الیاس علوی؛ شامل تعدادی از شعرهای او