<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سیب گاززده &#187; ترجمه‌ی گفت‌وگو</title>
	<atom:link href="http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;cat=13" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sibegazzade.com/main</link>
	<description>وب‌سایت شخصی سعید کمالی دهقان (Saeed Kamali Dehghan's official website)</description>
	<lastBuildDate>Sun, 27 Jun 2010 23:48:54 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>گفت‌وگوی «گاردین» با «یاشار کمال»؛ نویسنده‌ی ترک</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=307</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=307#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 08:35:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=307</guid>
		<description><![CDATA[سیاست هنر را نابود می‌کند

«یاشار کمال» پیرمرد هشتاد و پنج ساله‌‌‌ای است که به ناتوانی جسمی‌اش عادت کرده و‌ در اتاق پذیرایی درهم و برهم خود نشسته است. نویسنده‌ای که بسیاری از مردم ترکیه زمانی تصور می‌کردند نخستین کسی باشد که جایزه نوبل ادبیات را به خانه‌‌اشان بیاورد. «عایشه بابان» برای همسرش «یاشار کمال» چایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right"><strong><span lang="FA" style="line-height: 150%; font-family: Times New Roman"><font size="4">سیاست هنر را نابود می‌کند</font></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center"><img height="324" src="http://sibegazzade.com/pix/YasarKemal01.jpg" width="540" border="0" /></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» پیرمرد هشتاد و پنج ساله‌‌‌ای است که به ناتوانی جسمی‌اش عادت کرده و‌ در اتاق پذیرایی درهم و برهم خود نشسته است. نویسنده‌ای که بسیاری از مردم ترکیه زمانی تصور می‌کردند نخستین کسی باشد که جایزه نوبل ادبیات را به خانه‌‌اشان بیاورد. «عایشه بابان» برای همسرش «یاشار کمال» چایی می‌آورد و می‌گوید: «تا به حال روزنامه‌نگاری ندیده‌ام که کمتر سئوال کند. یاشار! بگذار این پسر حرف‌اش را بزند.» </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» پیر شده اما هنوز گیرایی صدایش را از دست نداده و وقتی حرف می‌زند عباراتش سرشار است از لیطفه‌ها، شجره‌نامه‌های دقیق، حکایت در حکایت‌ها و شعرهای بومی. گه‌گاهی هم با دست روی عصایش مکث می‌کند. ذوق نویسندگی یاشار کمال ارثی است. پدرش ملاک کرد بزرگی بوده که در سال ۱۹۱۵ به آناتولیای شرقی فرار کرده است. شاعران بودمی نخستین آموزگاران یاشار کمال بوده‌اند و وقتی تنها چهارده سال داشته، یکی از همین آموزگارها از او دعوت می‌کند که شاگردش شود. کمال در این باره تعریف می‌کند: «گفت که روزی <span style="color: red"><a style="color: #003399; text-decoration: none; text-underline: none; text-line-through: none" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Karacaoğlan"><span style="color: red">«کاراکااغلان»</span></a></span> جدیدی خواهم شد.» شاعر و آوازخوان معروف قرن هفده را می‌گفته است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» دهکده‌ی پدری خود را ترک کرد و عازم مدرسه شد و با سروانتس، چخوف و در نهایت استاندال آشنا شد. استاندال نویسنده محبوب کمال در روزهای نخست رمان‌نویی‌اش شد، به طوری که درباره‌اش می‌گوید: «از دهکده آمده بودم. از همه چیز سر در می‌آوردم، اما [بعد استاندال] با دنیای جدیدی روبرو شدم.» یاشار کمال آشنایی و شیفتگی آن روزش به ادبیات غرب را خوش‌اقبالی زندگی‌اش توصیف می‌کند اما با این وجود خود را به تاریخ خانواده‌ و <span style="color: red"><a style="color: #003399; text-decoration: none; text-underline: none; text-line-through: none" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Çukurova"><span style="color: red">«چوکورووا»</span></a></span>ی دوران کودکی‌اش وفادار می‌داند. «یاشار کمال» همچنین برای نوشتن <span style="color: red"><a style="color: #003399; text-decoration: none; text-underline: none; text-line-through: none" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Memed,_My_Hawk"><span style="color: red">«اینجه ممد»</span></a></span> پرفروش‌ترین اثرش که نخسه‌ی آناتولی «رابین هود» است، تا حدودی از داستان‌هایی استفاده کرده که از زبان راهزنان دهکده خود شنیده است. «سلمان تنها» نیز بر اساس مرگ پدر کمال در دستان بچه یتیمی است که در سال ۱۹۱۵ بزرگ کرده است، قتلی که خود یاشار در پنج سالگی شاهد آن بوده. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«آقایان آکچاساز» داستان صحرانشین‌های سال‌های ۱۸۶۰ منطقه‌ی «چوکورووا» است، این کتاب نیز بر اساس اشعار <span style="color: red"><a style="color: #003399; text-decoration: none; text-underline: none; text-line-through: none" href="http://tr.wikipedia.org/wiki/Dadaloğlu"><span style="color: red">«دادالوغلو»</span></a></span> شاعر عاشیق قرن نوزده ترکیه که نزدیک محل تولد یاشار کمال دفن شده، نوشته شده است. «یاشار کمال» قسمتی از شهر «دادالوغلو» را دکلمه می‌کند و با دست راستش میزان شعر را نشان می‌دهد و می‌گوید: «خداوند نشانه داد تا ایمانمان محکم شود، اینطور مقدر است اما فرمان، فرمان سلطان است.» کمال در ادامه می‌گوید: «عصیانی بالاتر از این را شاهد بوده‌اید؟»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» با حرف‌هایی که ماه اکتبر به یک روزنامه آلمانی زده بود، توجه مردم ترکیه را دوباره به خود جلب کرد، چرا که گفته بود دیگر به پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا امیدی ندارد. گفته بود: «اتحادیه اروپا هم مثل تمام قدرت‌های بزرگ دیگر دنیا دلال جنگ است.» با این حال، «کمال» به‌عنوان یک رمان‌نویس همیشه مدافع ثابت‌قدم هویت بومی بوده و به تمایلات غرب‌طلبانه‌ی ترکیه با دید ظن و تردید نگاه کرده است. می‌گوید: «روشنفکران ما از غربی‌ها تقلید می‌کنند و خودشان را گم کرده‌اند و هیچ‌چیز درباره‌ی آناتولیا نمی‌دانند و با نگاه تحقیر آن را می‌نگرند. به ناظم حکمت نگاه کنید، او شاعر بزرگ ترکیه بود. از آناتولیا سر درآورد و آن شاهکارهای بی‌نظیر را نوشت.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» نویسندگی را از سال‌های ۱۹۵۰ شروع کرد و در روزهای نخست حرف‌هایش به نوعی پوپولیسم تالستوی‌وار شباهت داشت و در میان چپ‌گرایان ترکیه مورد استقبال قرار گرفت. «کمال» از همان کودکی هم از سیاست سر در نمی‌آورده و وقتی هفده سال داشته کتاب «کمونیسم چیست؟» را در دست گرفته و به گفته خودش «حتی یک کلمه» آن را هم نفهمیده است. از همان موقع یاشار یک سوسیالیست نامتعارف شد و در جوانی به زندان افتاد و داستان‌ کوتاه‌ها و نوولا‌هایش توسط پلیس مصادره شد. در سال‌های ۱۹۴۰ هم به اتهام تشکیل اتحادیه تراکتوررانان دستگیر شد اما به یاد می‌آورد: «از رئیس‌پلیس التماس می‌کردم که دست‌نوشته‌هایم را پیدا کند و او می‌گفت آن‌ها را در «کادیرلی» برای روشن کردن چراغ استفاده کردیم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">یاشار کمال مدتی از آدم‌های مهم چپ افراطی بود، در سال‌های ۱۹۷۰ به گوشه رانده شد اما مشکلات با او باقی ماند. در سال ۱۹۹۶ هم به‌خاطر انتقاد از سرکوبی وحشتناک ترکیه در جنگ جنوب شرق این کشور و دفاع از جدایی‌طلبان به بیست ماه زندان محکوم شد. ژانویه گذشته نیزبا افزایش تعداد کشته‌شدگان جنگ به بیش از چهل هزار نفر، مطبوعات ترکیه یاشار کمال را به‌ دلیل انتقاد از موضع دولت در مورد جنگ کردها مورد حمله قرار دادند، چرا که او گفته بود دولت ترکیه تنها مشکلات را بیشتر می‌کند. یاشار کمال در یک کنفرانس مطبوعاتی در آنکارا گفت: «جنگجویان را تروریست می‌خوانیم و می‌خواهیم به این طریق مشکلات را حل کنیم در حالی که ما به کشوری تبدیل شده‌ایم که علیه ملت خودش جنگ می‌کند.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» به شدت تاکید می‌کند که فشارهای سیاسی هیچ‌گاه بر روی حرفه‌اش تاثیر نداشته‌اند و می‌گوید: «یک نویسنده اگر بخواهد پایش را از گلیم‌اش درازتر کند، کارش تمام است.» کمال به شدت با آن‌هایی که او را نویسنده‌ی چپ می‌خوانند، مخالف است و می‌گوید: «من همیشه امیل زولا را ستایش کرده‌ام اما از رمان‌هایش هیچ‌گاه خوشم نیامده. واقعیت‌های اجتماعی ممکن است عامل مهمی باشند اما سیاست هنر را به خطر می‌اندازد. من درباره‌ی اینچنین موضوعات نمی‌نویسم. من برای مخاطب خاصی نمی‌نویسم، من حتی برای خودم هم نمی‌نویسم، من تنها می‌نویسم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">وقتی حرف به مشغولیات و دغدغه‌هایش می‌رسد، لبخند می‌زند و می‌گوید: «تو را خدا به ما نگاه کنید، همه‌امان به آدم‌های کودن و نادانی تبدیل شده‌ایم و وقتی به داستان فکر می‌کنم، آینده‌ای نمی‌بینم. چون اصلا آینده‌ای وجود ندارد.» یاشار کمال از روی کاناپه کمی خم می‌شود و ادامه می‌دهد: «بله، نوعی سرکشی و طغیان در رمان‌هایم وجود دارد اما هیچ ربطی به طغیان علیه بشریت ندارد. تا وقتی که بشر از یک نقطه تاریک به نقطه تاریک دیگری می‌رود، مدام برای خودش افسانه می‌سازد. فرقم با بقیه مردم این است که من افسانه‌هایم را یادداشت می‌کنم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">قهرمان‌های داستان‌های یاشار کمال با جدلی اگزیستانسیال روبرو هستند، همان جدلی که «چوکورووا» در طول عمرش با آن‌ مواجه بوده. هشتاد سال پیش، دهکده «ممیت» در وسط انبوهی از جنگ و باتلاق قرار داشته. اما امروز چیزی جز زمین از آن باقی نمانده. کوچ‌نشینی دیگر به تاریخ پیوسته. مهاجران فصلی به تدریج در حال نابودی هستند و حکایت‌های شفاهی بومی منطقه هم تنها از ذهن معدودی پیرمرد بیرون کشیده شده و در کتابخانه عمومی آدانا کتاب شده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«یاشار کمال» اهل نظریه‌پردازی نیست و ترجیح می‌دهد که به جای نظریه‌های ادبی درباره رمان «افسانه هزاران گاو نر» حرف بزند. نسل‌های نسل خانواده حیدر آهنگر بودند و شمشیرهای معروفی می‌ساختند. حیدر تصمیم می‌گیرد که جدای هر گونه مقام و پول به سراغ «رمضانغلو» نوه‌ی شاهنشاه آدانا برود و بهترین کارش را به او تقدیم کند. حیدر در خانه‌ی محقرش را باز می‌کند و می‌گوید: «چه روز خوبی!» کار حیدر می‌گیرد و حتی «ایسمت اینونو» رئیس‌جمهور سال ۱۹۳۸ هم به سراغش می‌آید اما چیزی در مقابل شمشیر به او نمی‌دهد. حیدر هم تا نیمه‌ی شب مدام مشغول کار بوده و صبح همسایه‌ها جسدش را پیدا می‌کنند. پیش از مرگ، شمشیر را به طور ناجوری فرم داده بوده. یاشار کمال در این باره می‌گوید: «سرنوشت حیدر به تکه‌ای آهن بستگی دارد و نمی‌توانست بیشتر از آن کسی که بود، باشد.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">داستان‌های یاشار کمال پر از شخصیت‌های دن‌ کیشوت‌وار است. اما هیچ‌کدام به اندازه نویسنده‌اشان شبیه دن‌ کیشوت نیستند. کمال معروف‌ترین رمان‌نویس داخل کشور ترکیه است اما انگار خیلی طول کشیده و دیگر کسی برایش جایزه نوبل انتظار ندارد. تا به حال سی رمان نوشته و خیلی‌ها تعدادی از آن‌ها را تکراری می‌خوانند و بعضی‌های دیگر می‌گویند که طرح و شخصیت‌بندی‌های «یاشار کمال» مربوط به دنیای ادبیات گذشته است و از این جهت نمی‌تواند با فانتزی‌های پست‌مدرن داستان‌های «اورهان پاموک» رقابت کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif"><a style="color: #003399; text-decoration: none; text-underline: none; text-line-through: none" href="http://tr.wikipedia.org/wiki/Hilmi_Yavuz"><span style="color: red">«هیلمی یاووز»</span></a></span><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif"> شاعر و منتقد معروف ترک درباره «یاشار کمال» می‌گوید: «داستان‌نویس قهاری است اما مشکل اینجاست که دنیای داستانی او با واقعیت‌های زندگی مدرن ترکیه فاصله زیادی دارد. ترکیه دیگر کشور کوچکی نیست و این دستور آتاتورک که کشاورزان ارباب ما بشوند، دیگر جایگاهی ندارد.» با این حال، «یاشار کمال» پا پس نمی‌گذارد و قلم‌های تازه‌ی میز تحریرش حکایت از یک رمان تازه دارد، رمانی درباره‌ی جابجایی ترک‌ها و یونانی‌ها پس از سال ۱۹۲۲٫ «یاشار کمال» درباره‌ی این کتاب می‌گوید: «آدم‌ها از مرگ می‌ترسند اما در یک چشم به هم زدن، همگی می‌میریم. این همان داستانی‌است که باید بنویسم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">گفت‌وگو چهار ساعت طول کشیده و عصر فرا رسیده است. «عایشه بابان» در اتاق پذیرایی را باز می‌کند و می‌گوید: «چیزی که دنبالش آمده بودی بدست آوردی؟ باید شام را حاضر کنیم.» ذهنم پر از حکایت‌های مختلف است، به سمت خیابان پایینی سرازیر می‌شوم و مراقبم که زیر چرخ‌های اتوبوس پرسرعتی له نشوم. ناگهان حواسم سر جایش می‌آید، وسط استانبول هستم و نه در عالم هپروت.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><font style="font-size: 9pt"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif"><a href="http://www.guardian.co.uk/books/2008/nov/28/yasar-kemal"><span style="text-decoration: none"><font color="#ff0000">اصل گفت‌وگو در «گاردین» </font></span></a></span></font><span lang="AR-SA" style="font-size: 9pt; color: black; font-family: Tahoma,sans-serif">| <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=252"><span style="text-decoration: none"><font color="#ff0000">صفحه‌ی «اورهان پاموک» در «سیب گاززده»</font></span></a></span><font color="#ff0000"><span lang="AR-SA" style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma,sans-serif"> </span></font><span lang="AR-SA" style="font-size: 9pt; color: black; font-family: Tahoma,sans-serif">| <strong><span style="font-size: 9pt; color: black; font-family: Tahoma,sans-serif">ترجمه</span><span lang="AR-SA" style="font-size: 9pt; color: black; font-family: Tahoma,sans-serif"><strong>:</strong></span></strong> س.ک.د، فارس، ۱۱ آذر ۱۳۸۷</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=307</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگوی «گاردین» با ماریو بارگاس یوسا</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=285</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=285#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 12:19:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[ادبیات کسب و کار من است! 
 
«ماریو بارگاس یوسا» در حالی که ژاکت ورزشی و پیراهن سرخ‌رنگی به تن کرده، می‌گوید: «ادبیات کسب و کار من است! من هیچ‌وقت حاضر نیستم در این دنیای پر از فانتزی خانه‌نشین بشوم. من هم دلم می‌خواهد که به خیابان بیایم.» بارگاس یوسا یکی از مشعل‌های پرنور ادبیات آمریکای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><strong><span lang="FA" style="line-height: 150%; font-family: Times New Roman"><font size="4">ادبیات کسب و کار من است! </font></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center"><strong><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif"> <img height="324" src="http://sibegazzade.com/pix/writers/Llosa-guardian-site.jpg" width="540" border="0" /></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«ماریو بارگاس یوسا» در حالی که ژاکت ورزشی و پیراهن سرخ‌رنگی به تن کرده، می‌گوید: «ادبیات کسب و کار من است! من هیچ‌وقت حاضر نیستم در این دنیای پر از فانتزی خانه‌نشین بشوم. من هم دلم می‌خواهد که به خیابان بیایم.» بارگاس یوسا یکی از مشعل‌های پرنور ادبیات آمریکای جنوبی است. وی زندگی حرفه‌ای را از سن پانزده سالگی شروع کرده، یعنی زمانی که در زیر پوست شهر لیما، پایتخت پرو برای روزنامه «لا کرونیکا» خبرنگار جنایی بوده است. یوسا این روزها هم کماکان روزنامه‌نگار است و ستون ثابتی در روزنامه اسپانیایی «ال پائیس» او را به خود مشغول کرده و درباره موضوعات مختلفی از جمله جنگ عراق تا موضوع تجاوز روسیه به خاک گرجستان مطلب می‌نویسد. هر چند یوسا همیشه بین روزنامه‌نگاری و ادبیات فرق قائل بوده اما دنیای بیرون از خانه‌اش [سیاسی‌کاری‌هایش] در دنیای نویسندگی او تاثیری زیادی گذاشته است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">یوسا می‌گوید: «وقتی می‌نویسم، با آزادی کامل می‌نویسم اما به تکیه‌گاه محکمی نیازمندم.» یوسا این روزها آماده سفر به کشور کنگو است تا برای نوشتن رمان بعدی‌اش تحقیق کند. خود او در این باره می‌گوید: «این سفر صحنه را به من نشان می‌دهد، باید بروم تا از نزدیک آنجا را بو و احساس کنم. این سفر بستری است که به من اجازه می‌دهد درباره‌اش بنویسم. در این سفر وقایع دقیق تاریخی برایم مهم نیست اما باید احساس اطمینان بکنم و این سفر این اطمینان را به من می‌دهد.» یوسا برای نوشتن رمان‌هایش سفر می‌کند تا به این طریق از هرگونه تعصب و یک‌جانبه نگری در امان باشد. در همین باره می‌گوید: «می‌دانم که در رمان چه بر سر کنگو می‌‌آید، من تا به امروز هم کلی درباره این منطقه خوانده‌ام اما وقتی با واقعیت روبرو می‌شوم چیز متفاوتی گیرم می‌آید.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">یوسا در این سفر به دنبال ردپای «راجر کیسمنت» است. «کیسمنت» کنسول بریتنیا در این کشور بوده، کسی که بعدها به یک میهن‌پرست ایرلندی تبدیل شد و در نهایت در سال ۱۹۱۶ به جرم خیانت کشته شده و دولت بریتانیا نیز به خاطر چیرهایی که در آن خاطرات سیاه کذایی‌اش نوشته بود، به او انگ پدوفیل [بچه‌باز] زد. یوسا در هیجان سفرهایش به سر می‌برد و می‌گوید: «کیسمنت قهرمان رمانی است که در ایرلند، کنگو، برلین و آمازون و چند جای دیگر که من هیچ‌وقت نرفته‌ام، مثل اولستر، می‌گذرد.» بارگاس یوسا می‌گوید: «کیسمنت در خانواده‌ای پروتستان و طرفدار بریتانیا در اولستر به‌دنیا آمد. وقتی پسر بچه‌‌ای بیش نبود به جستجوگران بریتانیای کبیر علاقه‌مند شد و امپراتوری را می‌ستود. وقتی نوزده سالش بود به آفریقا رفت و وقتی به کنگو رفت آدم دیگری شد و از آن وقت بود که نظرش درباره امپراتور تغییر کرد و ضد امپراتور شد و به یک میهن‌پرست تمام عیار تبدیل شد. در همان موقع، کنسول بریتانیا در کنگو شد و به امپراتوری خدمت کرد.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«بعضی آدم‌ها کیسمنت را یک قهرمان می‌دانند اما خیلی از آدم‌ها هم هستند که او را آدم بدذاتی توصیف می‌کنند. در ایرلند هم خیلی‌ها به خاطر تمایلات جنسی‌اش با او مشکل دارند. قسمت‌هایی از زندگی‌اش در تاریکی محو است و خیلی جاها نامشخص است و هیچ‌وقت هم مشخص نخواهد شد و به همین خاطر است که آدم مرموزی بوده، به خصوص در زندگی شخصی‌اش. برای مثال بحث و جدل‌هایی که درباره هم.جنس.گرا بودن و پدوفیل بودن او هست هیچ‌گاه حل نشده و هیچ‌کس واقعیت را نمی‌داند و احتمالا هیچ‌گاه نیز حل نشود. شخصیت متضادی داشته. شخصیتی ایده‌آل برای نوشتن یک رمان.» بارگاس یوسا قبول ندارد که انگشت بر روی موضوع حساسی گذاشته، هم اینکه یک سفیدپوست درباره آفریقا می‌خواهد رمان بنویسد و هم‌اینکه یک پرویی درباره تاریخ انگلستان و ایرلند می‌خواهد اظهار نظر کند. یوسا معتقد است که اگر به این موضوعات نپردازد، به‌عنوان یک نژاد پرست کنار گذاشته می‌شود. می‌گوید: «اگر همچین ملاحظاتی داشته باشم، آن وقت باید بنشینیم و تنها درباره خانه خودمان رمان بنویسیم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">وقتی ماریو بارگاس یوسا از سفر به کنگو صحبت می‌کند، به وظایف‌اش به‌عنوان یک نویسنده و رمان‌نویس و هم به‌‌عنوان یک روزنامه‌نگار به خوبی واقف است. هرچند یوسا می‌خواهد رمانی تاریخی بنویسد اما به اندازه کافی نیز قرار است درباره زمان حال صحبت کند. می‌گوید: «خیلی چیزها هست که در کنگو تغییر نکرده. کنگو یکی از تراژیک‌ترین کشورها جهان است و تجربه وحشتناکی را به‌عنوان مستعمره لئوپالد دوم شاه بلژیک داشته است. و از آن وقت تا حالا نیز وضعیت‌اش بدتر و بدتر شده است.» وی در ادامه می‌گوید: «بر اساس آمار در ده سال گذشته، چهار تا پنج میلیون آدم در کنگو کشته شده است اما خبر آن در روزنامه‌ها درز نکرده. خیلی از کنگویی‌ها هنوز با همان مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند که کنراد و کیسمنت با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کردند.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">بارگاس یوسا از وقتی که پا در عرصه روزنامه‌نگاری گذاشت، چشمانش باز شد. زمانی دست از حمایت «فیدل کاسترو» کشید و مدافع بازار آزاد کاپیتالیسم شد و ماجرای شکست در انتخاب ریاست جمهوری سال ۱۹۹۰ پرو را تجربه کرد و چراغ مارگارت تاچر، معبود سیاسی‌اش، راهنمایش شد. یوسا این روزها در میان بحران اقتصاد بانک‌داری جهانی قرار دارد و هنوز که هنوز است از بازار حمایت می‌کند و می‌گوید:«هیچ اقتصاد‌دان لیبرالی تاثیر و نفوذ آمریکا را نادیده نگرفته است.» وی در ادامه می‌گوید: «نئولیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست، یک داکترین [خط مشی] است. خودش را بر واقعیت‌ها تحمیل نمی‌کند، بلکه خود را با حقیقت سازگار می‌سازد. در بعضی موقعیت‌های خاص، مقدار کمی نفود آمریکا نه تنها قانونی و به حق بلکه اجتناب‌ناپذیر است.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">بارگاس یوسا به فسادهای قسمت‌هایی از جهان کاپیتالیسم واقف است، فساد‌هایی که بازار را آشفته کرده و بانک‌ها را مستاصل ساخته است. یوسا معتقد است که اروپایی‌ها در وضعیت خوبی قرار دارند و می‌توانند از بحران اقتصادی نجات پیدا کنند اما می‌گوید: «بی‌انصافی است که مالیت‌دهنده‌ها یعنی کسانی که بحران را بوجود نیاورده‌اند، بخواهند برای خروج از آن با پرداخت مالیات‌های سنگین هزینه بدهند. اتحادیه اروپا، مدافع اروپا بوده است. اگر یورو نبود، مسلما اروپا نیز امروز در دام این بحران قرار می‌گرفت.» ماریو بارگاس یوسا از تغییر رای‌اش و بحث‌ و جدل‌های بعد از آن ترسی ندارد. او مخالف تجاور به عراق بود اما بعدها در سال ۲۰۰۳ از جنگ عراق حمایت کرد. یوسا از مصیبت‌های عراق چشم‌پوشی نمی‌کند و جنگ عراق را تراژیک توصیف می‌کند اما توازن را کاملا منفی نمی‌داند. در همین باره می‌گوید: «برای اولین بار عراق دولتی با رای مردمی دارد. به اعتقاد من شخصیتی چون صدام حسین دیگر در این کشور تکرار نخواهد شد و به نظر من عراق پیش به سوی نوعی از دموکراسی کثرت‌گرا خواهد رفت.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">بارگاس یوسا به تغییرات دموکراتیک در آمریکا و انگلستان امیدوار است و این تغییر نسل را در ایده‌های باروک اوباما طنین‌اندار می‌بینید. می‌گوید: «به نظر من خیلی خوب است که آمریکایی‌ها یک سیاه‌پوست را به کاخ‌ سفید ببرند.» یوسا تونی بلر را مرید حقیقی مارگارت تاچر می‌دانست و او را به این خاطر تحسین می‌کرد اما پایان دوره حزب کارگر در انگلستان را غم‌انگیز نمی‌داند. یوسا می‌گوید: «اگر به دموکراسی اعتقاد داشته باشید، به ایده الترناتیو [با اغماض: جایگزین] نیز اعتقاد خواهید داشت. الترناتیو در انگلستان کاملا جا افتاده است و به همین خاطر از خیلی کشورهای دیگری که من در آنجا زندگی‌ کرده‌ام، دموکراتیک‌تر است. دموکراسی تنها یک عرف نیست بلکه یک جوهر است.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">به اعتقاد ماریو بارگاس یوسا، روح آمریکا لاتین در خطر است. این خطر از «هوگو چاوز» در ونزوئلا گرفته تا «اوا مورالس» در بولیوی گسترده است. می‌گوید: «این رهبران مثل یک نوار ضبط صوت خراب هستند که مدام یک چیز را تکرار می‌کنند، یک کلیشه، یک هراس و یک سیاست را.» یوسا این روزها مدافع «چپ دموکرات» است، سیستمی که امروزه رئیس‌جمهور «لولا» در برزیل یا «میشل باشله» در شیلی پیاده کرده است. یوسا توجه امروز ایالات متحده را به عراق، خاورمیانه و چین می‌داند و به همین خاطر خوش‌بین است که به این طریق آمریکای لاتین خودش سرنوشت خودش را اصلاح می‌کند. یوسا می‌گوید: «[نوبت من به سر رسیده] و مطمئنم که چاوز و مورالس خوراک رمان‌ و ادبیات نسل جدیدی از نویسندگان خواهند بود و باید منتظر قضاوت ادبیات باشیم.» یوسا می‌گوید: «به زودی کتابی درباره چاوز نوشته می‌شود. کمی صبر کنید تا ونزوئلایی‌ها او را شبیه‌سازی کنند.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify"><a href="http://sibegazzade.com/main/?p=218"><span lang="FA" style="font-size: 9pt; color: #ff0000; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif; text-decoration: none">صفحه‌‌ ویژه‌ «یوسا» در سیب گاززده</span><span style="font-size: 9pt; color: #ff0000; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif; text-decoration: none"> </span></a><span lang="AR-SA" style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">|</span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif"> </span><span lang="FA" style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif"><strong>ترجمه‌:</strong> سعید کمالی‌دهقان، فارس، ۱۵ مهر ۱۳۸۷</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=285</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگوی «لوموند» با ژوزه ساراماگو</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=66</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=66#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 16:14:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=66</guid>
		<description><![CDATA[
«ژوزه ساراماگو» برخلاف خیلی از نویسنده‌ها از گفت‌وگو فرار نمی‌کند، اتفاقاً زیاد هم مصاحبه می‌کند، با طمانینه و آرامش می‌نشیند روبه‌روی شما و حرف‌های‌تان را گوش می‌کند و جواب‌تان را می‌دهد. نمونه آن تازه‌ترین گفت‌وگویی است که روزنامه فرانسوی «لوموند» به مناسبت سالروز تولدش- ۱۶ نوامبر- با او انجام داده. محور اصلی این گفت‌وگو رمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center; text-kashida: 0%"><img height="331" src="http://sibegazzade.com/pix/saramago011.jpg" width="540" border="0" /></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«ژوزه ساراماگو» برخلاف خیلی از نویسنده‌ها از گفت‌وگو فرار نمی‌کند، اتفاقاً زیاد هم مصاحبه می‌کند، با طمانینه و آرامش می‌نشیند روبه‌روی شما و حرف‌های‌تان را گوش می‌کند و جواب‌تان را می‌دهد. نمونه آن تازه‌ترین گفت‌وگویی است که روزنامه فرانسوی «لوموند» به مناسبت سالروز تولدش- ۱۶ نوامبر- با او انجام داده. محور اصلی این گفت‌وگو رمان «کوری» و ارتباطش با رمان «بینایی» است. «کوری» برای اولین بار جایزه نوبل ادبیات را نصیب یک نویسنده پرتغالی کرد و در ضمن اولین کتابی است که از «ساراماگو» به فارسی ترجمه شده. «کوری» در ایران با استقبال خوبی روبه‌رو شد تا جایی که تا به حال چند ترجمه از آن ارائه شده. «ساراماگو» نه سال بعد کتابی نوشت به نام «بینایی» که به اعتقاد بسیاری مکمل «کوری» است. کتابی که به قول «ساراماگو» با آن که از قبل قرار نبوده دنباله «کوری» باشد اما به خاطر شرایط محیطی دنیای داستان‌های او این ویژگی را پیدا کرده. «بینایی» از سیاسی‌ترین کتاب‌های او است. «ساراماگو» که اسمش نام گیاهی است که در پرتغال می‌روید و غذای تهیدستان است، اکنون در اسپانیا زندگی می‌کند و نام آخرین کتابش که امسال منتشر شده، «خاطرات کوچک» است که به پرتغالی نوشته شده و هنوز هم به زبان دیگری ترجمه نشده است. «ساراماگو» از منتقدین دموکراسی است و معتقد است دموکراسی به بن‌بست رسیده و چاره دیگری باید اندیشید.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center" align="center"><span dir="ltr" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">***</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">پس از دریافت جایزه‌‍ نوبل سال ۱۹۹۸، احساس نکردید مسوولیت‌هایی جدیدی پیدا کرده‌اید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">بله، همین‌طور است، برای آن که اولین نویسنده پرتغالی‌زبانم که این افتخار نصیبش شده. برای همین، این احساس را داشتم که در بالاترین نقطه ادبیات صدساله پرتغال ایستاده‌ام و در دسترس همگانم. هرجا دعوتم می‌کردند می‌رفتم: برزیل، موزامبیک و همین‌طور پرتغال. کسانی را می‌دیدم که از این ماجرا احساس شادمانی و غرور می‌کردند، افرادی که حتی چیزی از من نخوانده بودند، اما خوشحال بودند. وظیفه‌ام را هم به عنوان نویسنده و هم شهروند انجام داده بودم. اما این جایزه چیز دیگری را تغییر نداد و من هم همان آدمی که بودم باقی ماندم و حسابی تعجب می‌کردم هر وقت کسی می‌گفت: «تو نوبل بردی!»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">با آن که همیشه از تمثیل و حکایت استفاده می‌کنید، اما به نظر می‌رسد پس از «کوری» بیشتر با واقعیت روبه‌رو شدید.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">بعد از «انجیل به روایت عیسی مسیح»، احساسم این بود که روند مشخصی را پیدا کرده‌ام، طوری که زیاد توی چشم نزند. ایماژی داشتم و آن را «مجسمه سنگی» می‌نامیدم. مجسمه ظاهر آن بود و سنگ باطنش. تا موقع نوشتن کتاب «انجیل به روایت عیسی» تنها کاری که می‌کردم این بود که ظاهر مجسمه را توصیف کنم. بعد از «کوری» و رمان‌هایی که بعد از آن نوشتم، رفته‌ام سراغ باطن مجسمه؛ جایی که سنگ نمی‌داند مجسمه است و تلاشم این بوده در سوالی که همیشه از خودم می‌پرسم، نقاط دورتری را هم ببینم و سوال این است: «زندگی یعنی چه؟»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«بینایی» انگار که ادامه «کوری» است، این تصمیم را قبلاً گرفته بودید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">مسلماً نه. از وقتی که شروع به نوشتن «بینایی» کردم، اصلاً به نیاز یا حتی احتمال ارتباط بین این کتاب و «کوری» فکر نمی‌کردم. وقتی داشتم کتاب را می‌نوشتم، متوجه شدم که این موضوع اجتناب‌ناپذیر است؛ چون آن شرایط کوری استثنایی که خلق کرده بودم و درد و رنجی که آنجا وجود داشت و همه آنها تنها به کمک آگاهی و ذهنیت من می‌توانست پیش برود. در حین این ماجرا، باید نگاهمان را به سطح اشیا هم معطوف کنیم. باید کمی ایستاد، سکوت کرد، فکر کرد و تنها به نتایج کوری‌ که امروزه به‌وجود آمده نیندیشید، بلکه عوامل به‌وجود آورنده آن را هم در نظر گرفت.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«بینایی» سیاسی‌ترین و شورشی‌ترین کتاب شما است؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">همیشه تمایلات سیاسی در رمان‌هایم داشته‌ام و البته «بینایی» سیاسی‌ترین آن‌ها است چون در این کتاب درباره رأی سفید حرف می‌زنم و از این جهت شورشی‌ترین آنها هم محسوب می‌شود. در پرتغال موضوعات پرسروصدا زیاد است، موضوعاتی که تحملش را ندارند. مرا متهم می‌کنند که قصد تخریب دموکراسی را دارم. چون می‌خواستم این نتیجه را از کتاب بگیرم که رأی سفید ایجاد ترس می‌کند. در صحنه‌یی از کتاب ماریو سوئارز رئیس‌جمهور پیشین جمهوری پرتغال می‌گوید: «چرا نمی‌فهمید؟! آمار پانزده درصدی آرای سفید به معنای شکست دموکراسی است.» شکست واقعی شرکت نکردن آن پنجاه درصدی است که در انتخابات غایبند؛ چون کسی که رأی سفید می‌دهد، لااقل حرکتی می‌کند و عملی انجام می‌دهد. برای رأی سفید تبلیغات راه نینداخته‌ام، تنها در میان شهروندان هستم و می‌گویم: «آن چیزی که شما به ما ارائه داده‌اید، کافی نیست. چیز دیگری باید اختراع کرد، یا لااقل باید دموکراسی را نجات داد.» البته می‌دانم که این حرفم کمی متناقض است؛ چون یک کمونیست دارد این حرف را می‌زند. هنوز هم این را می‌شنوم که می‌گویند: «کمونیسم همیشه روزگار قصدش این بوده که دموکراسی را خراب کند.» در حالی که برعکس به هیچ وجه این‌طور نیست. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">این عکس‌العمل را چطور می‌بینید؟ </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">در عصری زندگی می‌کنیم که می‌توان بر سر هر موضوعی بحث و گفت‌وگو کرد، اما عجیب اینجاست که موضوعاتی هم هست که درباره‌اش بحث نمی‌شود، مثل دموکراسی. خیلی عجیب و غریب است که کسی حاضر نیست کمی درباره ماهیت دموکراسی تامل کند، اینکه برای چه کسی و چه چیزی سود دارد؟ مثل «سنت ویرژ» [حضرت مریم] است که کسی جرات ندارد به آن دست بزند. همه فکر می‌کنند دموکراسی یک چیز خدادادی است. به نظر من باید درباره این موضوع در سطح بین‌المللی گفت‌وگو کرد و مطمئنم که نتیجه این می‌شود که در دموکراسی زندگی نمی‌کنیم، که دموکراسی جز ظاهر قضیه چیزی نیست.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">چرا؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">معلوم است که در جواب من می‌گویند، تا زمانی که شهروند هستی و رای می‌دهی می‌توانی دولت یا رئیس‌جمهور را تغییردهی، اما موضوع فقط به اینجا محدود نمی‌شود. اما غیر از این، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ چون قدرت اصلی دنیای امروز قدرت اقتصادی و مالی است و توانایی اصلی در دست سازمان‌ها و نهادهایی چون «سازمان اقتصاد جهانی» یا «سازمان پول جهانی» است و آنها هم دموکراتیک نیستند. ما در یک پلوتوکراتی زندگی می‌کنیم. عبارت قدیمی «دموکراسی، حکومتی از مردم و برای مردم» امروز به عبارت «حکومتی از ثروتمندان برای ثروتمندان» تبدیل شده. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">در کتاب «تاریخ محاصره لیسبون» یکی از شخصیت‌ها می‌گوید:«سپاس کسی را که «نه» می‌گوید، چرا که پادشاه زمین باید آن را بیاموزد. (&#8230;) پادشاهی زمین به آن دسته تعلق دارد که این هوش و ذکاوت را دارند که «نه» را وقتی که کارکرد «بله» دارد، بگویند.» این همان چیزی است که اینجا مطرح می‌کنید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">«نه» برای من واژه بسیار مهمی است. در ضمن، هر انقلابی هم یک جور «نه» گفتن است دیگر. اما مشکل طبیعت بشر این است که این «نه» کم‌کم به «بله» تبدیل می‌شود و این زمانی اتفاق می‌افتد که روح انقلاب و خلوصی که دارد ظرف بیست یا سی سال تغییر می‌کند و واقعیت چیز دیگری می‌شود. با وجود همه اینها، همه درباره انقلابی حرف می‌زنند که دیگر وجود ندارد. این ماجرا مثل «آزادی» می‌ماند: جرمی که فی‌نفسه مرتکب شده&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">حتماً از موضع منفی دولت فرانسه در برابر اتحادیه اروپا راضی هستید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">راستش نمی‌دانم فرانسه چه رأیی داده، اما از این ماجرا استقبال می‌کنم. فرهنگ فرانسه برای من اهمیت زیادی دارد، اما به نظرم فرانسه آن فانوس فرهنگی را که قبلاً در دستش بوده، دیگر ندارد. اگر بتواند به گذشته‌اش برگردد که هم برای اروپا و هم برای جهان خوب می‌شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">در «بینایی» بحثی را مطرح می‌کنید که در آن بعضی از دولت‌ها از تروریسم و ترس به‌عنوان ابزار استفاده می‌کنند &#8230;</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">سوءاستفاده این‌چنینی همیشه وجود داشته. بعد از یازده سپتامبر این موضوع را بهتر می‌شود دید. ایالات متحده در مقابله با تروریسم اسلامی و روش‌هایی که به این منظور استفاده کرده، خود دچار تروریسم شده. ایالات متحده این را خوب می‌داند. مشکل اینجا است که تروریسم امریکا خیلی عادی به نظر می‌رسد و هیچ‌کس تعجب نمی‌کند. هر وقت که دولتی نوع متفاوتی از تروریسم را مرتکب می‌شود، با گونه‌یی دیگر از تروریسم مواجه می‌شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">با این کتاب معلوم می‌شود که به گفته خودتان پایبندید، اینکه «هرچه پیرتر شویم، آزادتریم و هرچه آزادتر شویم، تندروتریم»</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">برعکس، پیری هیچ ربطی به آزادی ندارد. به هر حال، خود من، وقتی با این امر مواجه شدم، به جز آزادی با چیزهای دیگری هم برخورد کردم و همان‌طور که در این کتاب معلوم است، تندروتر شده‌ام، جایی در کتاب آمده: «سگ گفت: یالا»، این سگ من، شما و همه ما هستیم. تا امروز خیلی حرف زده‌ایم و درباره خیلی از چیزها بحث کرده‌ایم، بی آن که چیزی بشنویم. به‌خاطر همین است که باید صدا را بلند کرد. بله به نظر من زمان فریاد زدن فرارسیده.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><font style="font-size: 9pt"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif"><strong>لینک مرتبط:</strong> <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=240"><span style="text-decoration: none"><font color="#ff0000">صفحه‌ی ویژه‌ی «ژوزه ساراماگو»</font></span></a><font color="#ff0000"> </font></span></font><span style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: 'Arial','sans-serif'">|</span><font style="font-size: 9pt"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif"><font color="#ff0000"> </font><strong>منبع: </strong></span></font><span lang="FA" style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif">ترجمه‌ سعید کمالی‌ دهقان، اعتماد، ۱۱آذر ۱۳۸۵</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=66</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت و گوی مگزین لیته رر با گابریل گارسیا مارکز درباره صد سال تنهایی</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=88</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=88#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Apr 2007 13:37:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[وسواس های آقای گابو*
ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ اعتماد، سه شنبه ۱۴ فروردین ماه ۱۳۸۶
«گابو» برای نوشتن «صد سال تنهایی» با کلی مشکل مواجه بوده، نه پولی در بساط داشته و نه مثل امروز آن قدر ثروتمند و مشهور که شایعه سفر سال آینده اش به ایران کلی خبرساز باشد. «صد سال تنهایی» حالا چهل سال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: #9a0000; line-height: 150%; font-family: Tahoma">وسواس های آقای گابو<sup>*</sup></span></strong></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma"><font size="1"><a style="text-decoration: none" href="http://etemaad.com/Released/86-01-14/214.htm#17766"><font color="#9a0000">ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ اعتماد، سه شنبه ۱۴ فروردین ماه ۱۳۸۶</font></a></font></span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma"><img height="375" hspace="10" src="http://www.sibegazzade.com/pix/marquez.jpg" width="250" align="left" vspace="10" border="0" />«گابو» برای نوشتن «صد سال تنهایی» با کلی مشکل مواجه بوده، نه پولی در بساط داشته و نه مثل امروز آن قدر ثروتمند و مشهور که شایعه سفر سال آینده اش به ایران کلی خبرساز باشد. «صد سال تنهایی» حالا چهل سال از عمرش گذشته. چهل سال ساعات کوتاهی از تنهایی خیلی ها را پر کرده با عبارات، مکان ها و شخصیت های فراموش نشدنی و عجیب و غریب اش، از «خوزه آرکادیو بوئندیا» گرفته که پدرخوانده خانواده «بوئندیا» است تا «آئورلیانو» سوم که از نوادگان نسل هفتم خانواده به حساب می آید. «صد سال تنهایی» حالا جزء حافظه ادبی بسیاری از رمان دوستان دنیا است، کتابی که باعث شد خالق اش جزء معدود نویسنده های خوش اقبالی باشد که در طول حیات شان طعم شیرین موفقیت ادبی را می چشند. </span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">ماهنامه ادبی «مگزین لیته رر» هم یک سال قبل از آنکه «صد سال تنهایی» جایزه نوبل را نصیب «گابریل گارسیا مارکز» کند یعنی سال ۱۹۸۱، سراغ این نویسنده کلمبیایی رفته و از او درباره نوشتن این رمان تاثیرگذار امریکای لاتین سوال کرده و آن را برای دومین بار در ویژه نامه چهلمین سال انتشار مجله که دسامبر ۲۰۰۶ منتشر شده، چاپ کرده است.</span></p>
<p dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center" align="center"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">***</span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">«گابریل گارسیا مارکز» خود درباره «صد سال تنهایی» می گوید؛ «از خیلی وقت پیش درباره نوشتن «صد سال تنهایی» با خودم فکر می کردم. چند بار هم شروع کردم به نوشتن. همه چیز آماده بود، می دانستم چه ساختاری خواهد داشت، اما لحن داستان در نمی آمد. یعنی به چیزی که می نوشتم ایمان نداشتم. به نظرم یک نویسنده می تواند هر چیزی که به ذهنش برسد را بگوید، به شرطی که به آن ایمان هم داشته باشد. اگر هم بخواهید بفهمید که کسی به شما ایمان دارد یا نه، کافی است ببینید خودتان به خودتان ایمان دارید یا نه. هر بار که «صد سال تنهایی» را شروع می کردم، نمی توانستم به نوشته ام ایمان بیاورم. تا اینکه لحن داستان درآمد و این قدر ذهنم را گشتم و گشتم تا فهمیدم که نزدیک ترین لحن داستان همان لحن مادربزرگم است وقتی که چیزهای عجیب و غریب و هیجان انگیز تعریف می کرد، لحنی کاملاً طبیعی و همان چیزی بود که به آن ایمان پیدا کردم و اگر بخواهید از دیدگاه ادبی هم نگاه کنید همان لحنی است که در کل رمان «صد سال تنهایی» حکمفرماست.»</span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">وقتی می نوشتی، صفحات رمان را هر از چند گاهی به کسی نمی دادی که بخواند؟</span></strong></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">هرگز. حتی یک خط. حتی روی این موضوع تعصب هم داشتم، انگار که خرافاتی شده باشم. چون به نظرم اگر هم قرار باشد که ادبیات را محصولی اجتماعی بدانیم، خلق اثر ادبی صرفاً فردی است و در اکثر مواقع هم فردی ترین کار دنیا است. وقتی دارید چیزی را می نویسید، هیچ کس نمی تواند به شما کمک کند. تنهای تنهایی، بی هیچ دفاع مثل یک کشتی غرق شده در اعماق دریا. اگر هم تلاش کنی که از کسی کمک بگیری، که مثلاً نوشته ات را بخواند و راهی نشانت بدهد، بیشتر دچار تشویش می شوی و آسیب وحشتناکی می بینی چون هیچ کس دقیقاً نمی تواند بفهمد که موقع نوشتن چه چیزی توی مغزت می گذرد. در عوض، برای دوستانم کار دیگری می کنم؛ هربار که چیزی می نویسم، حسابی پرحرفی می کنم و قسمتی از نوشته را برایشان تعریف می کنم و هر دفعه دوباره آن را از نو تعریف می کنم. بعضی از دوستانم می گویند که همین داستان را لااقل سه بار برایشان تعریف کرده ام، که البته هر دفعه با دفعه قبل کاملاً فرق داشته. راست می گویند و من هم با عکس العمل هایشان در برابر هر داستان نقاط ضعف و قوتم را بهتر می فهمم و با این کار درباره خودم هم نظری پیدا می کنم و از تاریکی های وجودم چیزی را می کشم بیرون.</span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">گفته بودی که همسرت «مرسدس» در نوشتن «صد سال تنهایی» خیلی کمک ات بوده.</span></strong></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">درست است. خب، ما، یعنی «مرسدس» و بچه ها به «آکاپولکو» برگشته بودیم و ناگهان یک دفعه همه چیز انگار برایم روشن شد. گفتم؛ همین طور باید باشد، تصویر پدربزرگی که بچه هایش را با یخ آشنا می کند. همینطور باید حکایت کرد، تند و سریع. بعد هم باید همین لحن را حفظ کرد. کمی گشت زدم و به مکزیک بازگشتم و نشستم تا کتاب را بنویسم.</span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">پس در «آکاپولکو» نبودی؟</span></strong></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">نه و «مرسدس» می گفت؛«خل شدی،» اما همه چیز را تحمل کرد، نمی توانی بفهمی که «مرسدس» تو این مدت چه چیزهایی را تحمل کرده، دیوانگی های این چنینی را. مکزیک بودم که داستان شروع کرد به فوران کردن. شروع داستان هم همیشه خدا سخت ترین قسمت است. اولین جمله هر رمان یا هر داستان طول و لحن و سبک و همه چیز داستان را مشخص می کند. مشکل اصلی شروع کردن است. با آن سرعتی که شروع کردم و آن چیزهایی که توی ذهنم بود فکر می کردم که نوشتن کتاب شش ماهی زمان ببرد، بعد از اتمام چهار ماه یک شاهی هم نداشتم و نمی خواستم متوقف بشوم. با پولی که از جایزه ادبی یی که برای نوشتن «لا مالا هورا» به دست آورده بودم، یک بار هزینه بیمارستان را دادم برای به دنیا آمدن پسر دوم ام و با باقی آن ماشین خریدم، ماشین را هم در طول این مدت دادم گرو و به «مرسدس» گفتم؛ بیا، این هم پول، من می روم سراغ نوشتن. اما نوشتن «صد سال تنهایی» نه شش ماه که هجده ماه طول کشید و در تمام این مدت «مرسدس» حرفی از کم و زیاد پولی که از گرو گذاشتن ماشین به دست می آمد به میان نیاورد و چیزی هم درباره سه ماه اجاره معوقه خانه نگفت. به من گفت؛«اشکالی ندارد آقا، نه ماه باید تحمل کنیم و بعدش همه چیز حل می شود.» همین طور هم شد. یک چک به صاحب خانه داد همراه نه ماه اجاره عقب افتاده. بعد از انتشار «صد سال تنهایی» همین مردی که کلی رسوایی به وجود آورد، کتاب را که خواند زنگ زد به من و گفت؛ «آقای گابریل گارسیا، از اینکه من هم سهمی در این کتاب داشتم بسیار مفتخرم.»</span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">یک ماجرای دیگر هم هست، «مرسدس» می داند که هر بار که شروع می کنم به نوشتن پانصد برگه کاغذ و حتی هم بیشتر لازم دارم و همیشه هم این مقدار را پیدا می کنم. من از یک ریتم بخصوصی تبعیت می کنم؛ در یک زمان مشخص، بازده مشخص و مصرف کاغذ مشخصی دارم، کاغذهای ماشین شده و برگه برگه شده. یک برگه می گذارم توی ماشین تحریر، مستقیماً بدون اینکه از قبل بنویسم می گذارم توی ماشین تحریر و هر وقت که از نوشتن دست کشیدم یا اینکه از نوشته خوشم نیامد یا اشتباه تایپی پیش بیاید یا اینکه یک فاصله لعنتی زیادتر گذاشته باشم، احساس نمی کنم که فقط یک فاصله زیاد گذاشته شده بلکه فکر می کنم که مثلاً اشتباه از آفرینش خود اثر است. دوباره از نو شروع می کنم و ورقه های کاغذ همین طور روی هم انباشته می شود و دوباره از نو جمله را می نویسم و کم کم جملات بلند تر می شود و بالاخره جمله درست از کار در می آید و هر وقت که یک کاغذ تمام پر شد، حالا می نشینم و متن را دستی اصلاح می کنم، تا اینکه همه کار شسته و رفته شود. یک بار یک داستان دوازده صفحه یی نوشتم و در نهایت دیدم که برای نوشتن اش پانصد کاغذ به کار برده ام. این میزان مصرف کاغذ برای نوشتن با ماشین تحریر باورنکردنی است.</span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">گفته یی که هر آن چه نوشتی پایه و اساس واقعی دارد و می توانی آن را جمله به جمله نشان بدهی. چند تا مثال می شود بزنی؟</span></strong></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">هر چیزی که نوشتم پایه و اساس رئال دارد وگرنه داستان فانتزی می شد و فانتزی هم اگر باشد می شود «والت دیسنی». که هیچ رغبتی هم ندارم به آن. اگر کسی به من بگوید که یک گرم فانتزی در آثارم می بیند، شرم می کنم. من در هیچ کدام از کتاب هایم فانتزی ندارم. مثلاً آن قسمت معروف پروانه های جوان «مریسیو بوبیلیونا»&#8230;. که می گوید؛«چه شگفت انگیز،» وای خدای من، خیلی خوب یادم می آید که وقتی شش سالم بود، برق کاری بود که در «آراکاتاکا» می آمد خانه مان و مادربزرگم را به یاد می آورم که پروانه می گرفت&#8230; این از همان رازهایی است که آدم دوست ندارد فاش کند دیگر. مادربزرگم با یک تکه پارچه پروانه های سفید می گرفت، آره سفید. زیاد پیر نبود و یادم می آید که می گفت؛«لعنتی، نمی خواهم این پروانه را بیرون کنم ها اما هر بار که این برق کار می آید خانه مان، این پروانه هم فوراً می آید توی خانه». همیشه به یادم بوده این موضوع. اما می خواهم چیزی به تو بگویم. در واقع رنگ پروانه ها سفید بود، اما من نمی توانستم به آن ایمان بیاورم. اما اینکه جوان بودند را بهش ایمان داشتم و مثل اینکه تمام دنیا هم به آن ایمان آورده. </span></p>
<p dir="rtl" style="text-justify: kashida; direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma">* لقب گابریل گارسیا مارکز</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=88</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کابوس‌های نویسنده بزرگ</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=81</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=81#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Feb 2007 10:17:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=81</guid>
		<description><![CDATA[گفت‌وگوی مگزین لیته رر با «خورخه لوئیس بورخس» درباره مجموعه داستان «الف»

ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد، ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

ماهنامه ادبی «مگزین لیته رر» به مناسبت چهلمین سال انتشارش، ویژه نامه یی را در آخرین ماه سال ۲۰۰۶ منتشر کرد که گلچینی بود از گفت وگو های مجله با نویسندگان بزرگ دنیا در طول چهل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: #cc0000; font-family: Tahoma">گفت‌وگوی مگزین لیته رر با «خورخه لوئیس بورخس» درباره مجموعه داستان</span><span style="font-size: 10pt; color: #cc0000; font-family: Tahoma"> </span><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: #cc0000; font-family: Tahoma">«الف»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><img height="281" src="http://www.sibegazzade.com/pix/borges.jpg" width="430" border="0" /></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: #c0c0c0; font-family: Tahoma">ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد، ۱۷ بهمن ۱۳۸۵</span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">ماهنامه ادبی «مگزین لیته رر» به مناسبت چهلمین سال انتشارش، ویژه نامه یی را در آخرین ماه سال ۲۰۰۶ منتشر کرد که گلچینی بود از گفت وگو های مجله با نویسندگان بزرگ دنیا در طول چهل سال فعالیتش و درباره معروف ترین اثرشان. گفت وگو با «خورخه لوئیس بورخس» هم در هفتاد و دومین شماره «مگزین لیته رر» که ژانویه ۱۹۷۳ انجام شده بود، منتشر شده و حال برای دومین بار در این ویژه نامه به چاپ رسیده است. محور اصلی این گفت وگو کتاب «الف و داستان های دیگر» است و «بورخس»، که آدم باحوصله و شوخ طبعی است، به سوالات پاسخ می دهد و هر از چند گاهی هم با یک «نه؟» گفتن، دنبال تایید گرفتن حرف هایش از مصاحبه کننده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center" align="center"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">&#8212;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">«بورخس» خود درباره «الف» می گوید:« «الف» تقلیدی نامحسوس از دانته است. دلم می خواست «آرژنتینو دانیه ری» را خیلی ساده درست مثل «ویرژیل»، که شخصیت با نمک و مضحکی دارد، خلق کنم. حتی نام «بئاتریس» را تغییر ندادم و خودم را جای دانته نشاندم &#8230; بعدش حس کردم که این کارم حسابی مسخره می شود (بورخس می خندد) و البته یک چیزی را هم باید بگویم، که مطمئنم بی شک هیچ چیز درباره اش نمی دانید. نام هایی که در داستان هایم استفاده کرده ام همه نام های اشخاص واقعی اند. اغلب، افراد خانواده ام. کلی اسم تو خانواده ما وجود دارد و من هم ازشان استفاده کردم. مادرم از این کار خوشش نمی آمد، فکر می کنم که بیشتر می ترسید از این کار. البته اسم خودش را هم استفاده کرده بودم. خیلی هم دلم می خواست از آدم هایی که می شناختم در داستان هایم کاریکاتور خلق کنم. ( البته با تغییر اسمشان). «کارلوس آرژنتینو دانیه ری» داستان «الف» هم واقعاً وجود دارد، یکی از دوستانم است. البته کمی غلو کردم و کمی مسخره تر نشانش دادم. اما در کل خودش بود. مادرم این کار را بدجنسی می دانست، اما در کل چیز خاصی نبود، آنقدر ها هم معلوم نبود و اتفاقاً خود دوستم از داستان خوشش آمد و کلی تبریک گفت.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">منتقد ها هم بویی نبردند از این ماجرا؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">نه. هیچ کس به این موضوع توجهی نکرد. چون او هم آنقدر ها آدم مهمی نبود، شاعر بزرگی نبود که.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">از کدام داستان بیشتر خوشتان می آید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">فکر کنم که داستان «جنوب» باشد؛ چون درباره زندگی شخصی ام بود، نه؟ کلینیک، جراحی مغز&#8230; اینها ماجراهایی است که واقعاً برایم پیش آمده. سرم را عمل کردند، درست بالاترین نقطه اش را دست بزنید، دست بزنید (بورخس دستانش را روی موهایش می کشد) همین جا، همین برآمدگی. باور کنید، خیلی وحشتناک بود. هر وقت از جاده یی رد می شدم که در مسیرش کلینیکی بود، راهم را کج می کردم و از مسیر دیگری می رفتم. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">تا آنجا که من می دانم داستان ها را درست بعد از همین عمل بود که نوشتید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">بله، اتفاق مسخره یی افتاد. داشتم با عجله می دویدم که روی پله ها افتادم و با سر خوردم زمین و سرم شکست. مدت زمان زیادی را بستری بودم در&#8230; اسمش چه بود؟ در کما. بله، خودش است. وقتی هم که به هوش آمدم ترسم از این بود که دیگر نتوانم درست و حسابی فکر کنم. مطمئن نبودم که توانایی ذهنی ام هنوز سالم است یا نه. چند روز بعد چند تا کتاب انگلیسی به دستم رسید. مادرم خریده بود تا برایم بخواند و حوصله ام سر نرود. اما ترسم از این بود که نکند هیچ چی نفهمم. یک روزی بالاخره یکی را شروع کرد به خواندن و ناگهان دید که دارم گریه می کنم، نگرانم شد اما بهش گفتم که نه، اتفاقی نیفتاده، اتفاق خوش یمنی افتاده و دیوانه نشده ام و هنوز عقلم سر جایش است. می بینید که حسابی خل شده بودم&#8230; بعدش از خودم پرسیدم که هنوز می توانم بنویسم یا نه. اگر البته اصلاً می توانستم، تصمیم گرفتم که با یک داستان کوتاه شروع کنم چون هیچ وقت ننوشته بودم. به خودم گفتم که اگر هم نتوانستم چیزی بنویسم به خاطر همان مشکل همیشگی است؛ چون نوشتن کار مشکلی است دیگر. نه؟ «پیر منارد، نویسنده دن کیشوت» را نوشتم. بد هم نبود. تصمیم گرفتم همان ژانر را حفظ کنم. خوشم آمده بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">کدام یک از داستان های دیگرتان اتوبیوگرافی اند؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">تقریباً همه شان همین طورند. خیلی سخت است که آدم در مورد چیزی که به خودش مربوط نیست بنویسد. همیشه آدم درباره مشکلاتش می نویسد و خب شما بهتر می دانید، ادبیات کمک بزرگی است در دنیا. من این طور فکر می کنم. چون مثلاً من هم مثل خیلی از آدم های دنیا ناراحت می شوم که به جای این که بنشینم و به بدبختی ام فکر کنم (که مثلاً دختری از من خوشش نمی آید&#8230;) می روم سراغ ادبیات و از موقعیت های احساسی ماجرا استفاده می کنم. مثلاً «فانس یا حافظه» (واقعاً که داستان خسته کننده یی است، مگر نه؟) این داستان را وقتی نوشتم که مرض بی خوابی داشتم. (اغلب بی خوابی به سرم می زد و کابوس می دیدم). هر شب، هر وقت می رفتم که بخوابم، ترس داشتم که خوابم نبرد. دست خودم نبود، اتاق، خانه، حیاط و هر چه که اطرافم بود می آمد تو ذهنم. آزارم می داد و زشت و بد ترکیب می دیدم شان. اگر قرار بود همه تصاویری که در دنیا دیده بودم و چهره همه آدم ها و شکل همه مکان هایی که می شناختم همیشه در ذهنم بیاید، دنیا خیلی وحشتناک می شد. برای همین این داستان را نوشتم، داستان مردی که حافظه بیکران و پیوسته دارد. بعد از مدت کوتاهی بی خوابی ها تمام شد. تمام شدـ چون من سمبل همه بی خوابی هایم را در این پسر بیچاره «فانس»، پیدا کردم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><strong><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">اغلب کابوس می بینید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">بله، کابوس می بینم. همیشه هم یک چیز را می بینم. خیلی ساده می شود توضیحش داد. این جور کابوس ها را از وقتی که دیگر نتوانستم بخوانم، از وقتی که کور شدم می بینم. اما الان، تقریباً هر شب خواب می بینم که می توانم بخوانم، خواب می بینم که نوشته یی بهم داده اند و من دارم از روی آن می خوانم. اما وقتی نوشته را می بینم، نمی توانم آن را بخوانم. وقتی به کلمات نگاه می کنم، فاصله و تعدادشان زیاد و در نهایت محو می شوند. حروف صامت هم پشت سر هم تکرار می شوند و نوشته تبدیل می شود به متنی بی معنی. بدون مفهوم. این همان چیزی است که همیشه درباره کور شدنم فکر می کردم، این خواب ها سیمای علاقه من به خواندن و نوشتن است. البته این کابوس ها کمی فرق داشتند. می خواندم، چیزهایی را می خواندم که می فهمیدم و البته زیاد هم معروف نبودند اما قبول می کردم که دارم می خوانم. بعدش هنوز بیدار نشده بودم که به خودم می گفتم نه نمی توانم بخوانم، فقط تصور می کنم که می توانم، خواندن چیز دیگری است، خواندن باید از روی متنی حقیقی باشد. این قدر این خواب آزارم می داد تا اینکه کتاب را می بستم. اما الان گرفتار نوع دیگری از خواب های مزاحم شده ام، باید نوشته یی مبهم را بخوانم، نوشته یی که کلماتش تلوتلو می خورند و مارپیچی از حروف دارد. کابوس دیگری هم هست. گاهی خواب می بینم که در «بوئنوس آیرس» گم شده ام. ایستاده ام در تقاطعی از دو خیابان که خوب آنجا را می شناسم، اما می دانم و حس می کنم که گم شده ام. نمی توانم به خانه ام برگردم. اما این هم دقیقاً همان خواب است. همیشه چیز یکسانی است. نه؟ دوستانم همیشه می گویند که کابوس هایشان هیچ وقت مهم نبوده. در حالی که من هر وقت می خواهم بخوابم، از دوباره دیدن آن خواب در وحشتم. همیشه و همیشه، همان کابوس. قبلاً همه خواب هایم را برای مادرم تعریف می کردم، اما بعد از پنج سالگی دیگر این کار را نکردم. الان او نود و پنج سالش است، کمی دارم سوئیسی حرف می زنم.<sup>۱</sup> آخر تحصیلاتم را در سوئیس به پایان رساندم. الان خیلی پیر شده، نه؟ اگر کابوس هایم را برایش تعریف کنم، فکر می کند که حتماً دیوانه شده ام یا اتفاقی افتاده. نه، الان بیشتر او است که کابوس هایش را برایم تعریف می کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">پی نوشت:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma">۱- بورخس در اینجا عبارت «نود و پنج» سال را مثل فرانسوی زبانان سوئیس ادا می کند و از عبارت معمول «نود و پنج» فرانسوی استفاده نمی کند.</span></p>
<p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=81</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همیشه خوره نوشتن داشته‌ام</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=77</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=77#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Jan 2007 14:26:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=77</guid>
		<description><![CDATA[گفت وگوی مگزین لیته رر با «ژان اشنوز»، نویسنده فرانسوی


ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد؛ ۲۳ دی ۱۳۸۵

فرانسه با آن که کم کم دارد از آن دوران طلایی «نویسندگان بزرگ» اش فاصله می گیرد، امروز تصمیم گرفته خلأیی را که با آن روبه رو است، با جذب نویسندگان خارجی پر کند و آنها را تشویق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; color: #ff0000; font-family: Tahoma"><font size="1">گفت وگوی مگزین لیته رر با «ژان اشنوز»، نویسنده فرانسوی</font></span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; color: #9a0000; font-family: Tahoma"><font size="1" /></span><font size="1"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><img height="350" src="http://www.sibegazzade.com/pix/echenoz_1.jpg" width="441" border="0" /></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><a style="text-decoration: none" href="http://www.etemaad.com/Released/85-10-23/126.htm#6536"><span lang="AR-SA" style="color: #808080; font-family: Tahoma"><font size="1">ترجمه: سعید کمالی دهقان</font></span><font size="1"><span lang="fa" style="color: #808080; font-family: Tahoma">؛ روزنامه اعتماد؛ ۲۳ دی ۱۳۸۵</span></font></a></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">فرانسه با آن که کم کم دارد از آن دوران طلایی «نویسندگان بزرگ» اش فاصله می گیرد، امروز تصمیم گرفته خلأیی را که با آن روبه رو است، با جذب نویسندگان خارجی پر کند و آنها را تشویق کند که به فرانسه بنویسند. شاید همان کاری که با سینمایش هم دارد می کند. نویسندگان خارجی در ادبیات امروز فرانسه نقش مهمی ایفا می کنند. طوری که سه تا از مهم ترین جوایز ادبی امسال فرانسه به غیر فرانسوی ها اهدا شد و برای مثال «جاناتان لیتل» امریکایی «گنکور» و «نانسی هوستون» کانادایی «فمینا» را برد. یا آن که مجله ادبی معروف فرانسه «لو مگزین لیته رر» در گزینش ده گفت وگوی برتری که ما بین سال های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۶ با نویسندگان تاثیرگذار جهان انجام داده، هفت مصاحبه با نویسندگان خارجی را انتخاب کرده و گفت وگو با «ژان اشنوز» جزء یکی از آن سه مصاحبه با نویسندگان فرانسوی است، در حالی که در انتخاب نویسندگان برتر همین مجله در سال های قبل کمتر می توان نامی از یک نویسنده خارجی پیدا کرد. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">«ژان اشنوز» سال ۱۹۴۷ در فرانسه به دنیا آمد و در رشته «مهندسی عمران» و «علوم اجتماعی» تحصیل کرد. سال های زیادی را برای روزنامه «اومانیته» مطلب نوشت و اولین کتابش را به نام «نصف النهار گرینویچ» در سال ۱۹۷۹ منتشر کرد. تا حالا دوازده رمان نوشته و بیش از ده جایزه ادبی را از آن خود کرده است. در سال ۱۹۸۳ جایزه «مدیسی» برای کتاب «شروکی» به او اهدا شد و سال ۱۹۹۹ به خاطر «من می روم» جایزه «گنکور» برد. «راول» جدیدترین رمان «اشنوز» ژانویه ۲۰۰۶ منتشر شده است و برای نوشتن این کتاب از ماجراهای سال های پایانی زندگی «موریس راول» آهنگساز فرانسوی اپرای معروف «بولرو» بهره برده و بیشتر به تور موسیقی «راول» به امریکا توجه کرده است. محور اصلی گفت وگویی که پیش رو دارید درباره رمان «راول» است. «ژان اشنوز» درباره نوشتن این کتاب می گوید؛«دو بار شروع کردم به نوشتن زندگی «راول» و هر دوبار هم کار را نیمه رها کردم، تا آن که عزمم جزم شد و تصمیم گرفتم که فقط به «راول» فکر کنم. از کودکی موسیقی اش را گوش می دادم و شیفته اش بودم. اوایل فقط می خواستم به تور امریکای «راول» بپردازم و بعد تصمیم گرفتم کل زندگی اش را روایت کنم و البته با فرم بیوگرافی هم نمی توانستم کنار بیایم. غیر از کتابی هم که «مارسل مارنا» درباره زندگی «راول» نوشته، بیوگرافی خوب دیگری از او وجود نداشت. من هم به آن بخش از زندگی او که «راول» تور امریکا را شروع کرد خیلی علاقه مندم، دوره یی که از سال ۱۹۲۸ شروع می شد و تا زمان مرگ «راول» یعنی سال ۱۹۳۷ ادامه پیدا می کرد. نکته قابل توجه این بود که مجبور بودم بین واقعیت و افسانه مانور بدهم و گاهی رمانتیک و گاهی هم جدی باشم. باید با وقایع بازی می کردم (مثلاً برخلاف چیزی که نوشته ام، «راول» هیچ وقت «ژان اوبری» را ندیده) و البته به کلیت ماجرا هم وفادار بمانم (مثلاً یک بار با «کنراد» دیدار کرده)، و حتی المقدور سراغ رمان تاریخی هم نروم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><font size="2"><span style="font-family: Tahoma">***</span></font></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">همان طور که گفتید اوایل فقط می خواستید به ماجرای تور امریکای «راول» اشاره کنید، این تصمیم به این خاطر بود که سفر کردن از موضوعات مورد علاقه شماست؟</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">بی شک همین طور است. اما ماجرا فقط به این علاقه ختم نمی شود. سال های پایانی زندگی «راول» تراژیک و پر از رمز و راز است. «راول» در آن زمان حسابی معروف و خوش قیافه و در عین حال تنها و سرخورده بود و زندگی تاریک و غمناکی داشت. همین ویژگی های متناقض بود که مرا جذب و شخصیت را رمانتیک می کرد. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">انگار که به موضوع مرگ و خاموشی علاقه مندید و در تمامی رمان هایتان با مرور زمان اشیا هم مثل قهرمان های داستان ناپدید می شوند&#8230;</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">بله، اما در داستان زندگی «راول» با نوع جدیدی از ناپدید شدن روبه رو هستیم، «راول» با وجود این که شهره خاص و عام است کم کم در اجتماع ناپدید می شود و توانایی هایش هم از بین می روند. برای همین است که تور امریکایی اش مرا جذب کرد، دقیقاً زمانی که باید بیشتر از همیشه در صحنه باشد، بیشتر از همیشه از آن دوری می کرد. البته او تورهای دیگری را هم برگزار کرد اما تور امریکا بود که او را بر قله جلال و شوکت نشاند.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1"><br />
کتاب «راول» بر اساس ساختار خودش پیش می رود و این طور نیست که از چند فصل تشکیل شده باشد و فرم رفت و برگشتی دارد مثل کتاب «نصف النهار گرینویچ» یا رمان «شروکی»&#8230;</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">بیشتر ساختاری شبیه فیلم دارد و به بازی ریتم ها، ادغام وقایع، پیشروی از یک طرح کلی و بازگشت به آن می پردازد. از روایت سینمایی و ریتم های موسیقایی در نوشتن این کتاب خیلی استفاده کرده ام. چیز دیگری که نقش عمده یی در رمان «راول» داشت ماجراهایی است که به سال های ۲۸ تا ۳۷ تعلق دارد و خیلی خوب می شود به آنها پرداخت، مثلاً دیدار های «راول» با «والری» و «کنراد» که البته جای مناسبی در رمان برایشان پیدا نکردم. من زیاد هم از این برداشت خوشم نمی آید، چرا که رمان مثل یک عضو زنده بدن است که در مواجهه با موقعیتی ممکن است مانند پیوندی یا آن را بپذیرد یا آن را رد کند و این موضوع به کارکرد منطقی و صحیح اش بستگی دارد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">شما در جریانی هستید که ابتدایش از «استرن» و «دیدرو» شروع می شود و انتهایش «رمان نو» است. چه چیزی از این جریان نصیبتان شد؟</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">خیلی وقت است که می شود بی قاعده هم رمان نوشت. همان وقت هایش هم می شد بی قاعده رمان نوشت. بعد از کتاب «تریسترام شندی» یا «ژاک ً تقدیرگرا» تمام قواعد رمان نویسی دگرگون شده است و قواعد کهن دیگر آن جایگاه قبلی را ندارند. باید بگویم که زیاد هم تحت تاثیر «رمان نو» نبوده ام. زمانی که «پاک کن ها» را می خواندم، هجده سالم بود و با خودم می گفتم یالا همین کار را می شود با اشیا هم کرد. می شود به اشیایی که علاقه مندم ربطشان داد و همان بلایی را که سر شخصیت ها می آوریم، سر اشیا هم بیاوریم و با آنها مثل مکان و شخصیت هایی که همه جای رمان هستند، رفتار کرد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">«مانشت» یکی از منابع شما بوده؟ انتشاراتی که کتاب «شروکی» شما را برای چهارمین بار تجدید چاپ کرده است، نامه یی از «مانشت» منتشر کرده که خطاب به شما نوشته شده.</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">«مانشت» برای من ماجرایی طولانی دارد. همیشه خوره نوشتن داشتم اما آن اوایل یک جور باید شروع می کردم. باید راهی پیدا می کردم و خواندن راه حل اصلی بود&#8230; اواسط سال های ۱۹۷۰ بود و همه جا پر بود از آوانگاردها. من هم به این جریان علاقه داشتم اما با همه دیدگاه های مجله «تل کل» موافق نبودم و برای مثال با ایدئولوژی ادبی آن موقع مخالف بودم و بیشتر علاقه ام به رمان های جنایی بود. رمان های سیاه امریکایی را هم می خواندم. «دشیل همت»، «ریموند چندلر»، «دیوید گودیس» و «دونالد وستلیک» و خیلی های دیگر. «مانشت» برای من راه حل اصلی بود، دری که به رویم باز شد و بعد از آن به خودم گفتم خب حالا می شود یک رمان جنایی نوشت. کاری که او با زبان می کرد برای من ملموس تر از نوشته های امریکایی ها بود. البته قبل از «مانشت» یک چیزهایی نوشته بودم، اما کار درست و حسابی یی نبود، تلاش کرده بودم که چیزی بنویسم، متنی لااقل. اولین کار جدی ام بعد از او بود و امیدوار بودم که چاپ بشود. خیلی سریع فهمیدم که اگر به این جریان وارد بشوم می توانم تجربیات جدیدی به دست بیاورم. طنز و ریتم رمان های «مانشت» برایم نقش بزرگی ایفا کردند. مرتب کتاب هایش را می خواندم و برایش احترام زیادی قائل بودم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">برای توصیف کتاب هایتان از اصطلاح «رمان جغرافیایی» استفاده می کنید و شخصیت هایتان همیشه در حرکتند و از هند به مالزی و از زمین به هوا می روند، اما سفری در کار نیست و بیشتر از آن که صحبت از رمانی فرمی باشد با یک رمان ضدفرم روبه روییم.</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">دلم نمی خواهد مثل قدیمی ها سفر کنم و یک جا لنگر بیندازم. دوست دارم گشتی کوتاه بزنم و برای همین شخصیت های داستان هایم همیشه در حرکتند و حرکت در رمان برای من عنصر تعیین کننده یی است. زمانی به این نوع کار می گفتم «رمان های با کارکردهای دوگانه»، کارکردهای دوگانه در عبارات، ساختار و فضای داستان.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">می گویید که کتاب هایتان مثل ماشین هستند و هر کس که کتاب هایتان را بخواند ریتم و کارکرد آن را درک می کند. اما کتاب های «من می روم» و «یک سال» دو سوی یک واقعیت هستند.</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">«یک سال» بر اساس یک سیستم است؛ شخصیتی که تصور می شود زنده باشد در حالی که مرده و شخصیت دیگری که تصور می شود مرده باشد در حالی که زنده است. همان چیزی که شیفته اش بودم و باعث شد که کتاب را بنویسم. انتشارات «مینویی» برایم دو، سه نامه نوشت و گفت که از قسمت هایی از کتاب خوشش آمده اما با موقعیت های غیرقابل پیش بینی و کارکردهای دوجانبه شخصیت ها و مرگ و زندگی شان نمی تواند کنار بیاید. از عکس العمل شان خوشم آمد و تصمیم گرفتم در کتاب بعدی ام کمی از ابهامات کم کنم و اما قسمت هایی را هم سفید بگذارم و دلایل به وجود آوردن موقعیت ها را بیان نکنم. روایت های «یک سال» و «من می روم» کاملاً مستقل اند و «من می روم» آن چیزی است که در غیاب قهرمان «یک سال» می گذرد. اما کمی هم ابهام در داستان باقی گذاشته ام.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">شخصیت هایی را انتخاب می کنید که هویت و شخصیت گنگی دارند، بیشتر وقتشان صرف ناپدید شدن و تغییر شکل و فرار از خود می شود. از آن جا که به مبحث نویسنده «فرا مدرن» علاقه مندید، آیا شخصیت های شما انعکاس انسان های امروزی اند؟</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">رمان های من چیزی غیر از آن چه هستند انعکاس نمی دهند. اصلاً نمی خواهم در کتاب هایم مسائل سیاسی یا اجتماعی را بیان کنم، اگر هم در این زمینه ها حرفی برای گفتن داشته باشم خب می روم مقاله یا رساله می نویسم. رمان برای من مثل ماشین می ماند. همیشه می گویند در ادبیات دو قطب داریم، یکی «زولا» و دیگری «ریموند راسل» که البته من دومی را ترجیح می دهم. رمان هایم مباحث اجتماعی روز را هم در بر می گیرد؛ چون به غیر از «راول» بقیه را در زمانی روایت می کنم که دارم آن را می نویسم. پروژکتور رمان های من روی همه چیز نشانه می رود و می شود تمام روز را از روزنه پنجره آن دید، مثل تلویزیون که می شود خیلی چیزها را گذرا نشان داد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; font-family: Tahoma"><font size="1">تمام شخصیت هایتان سرخورده، عزادار عشق و گوشه گیر هستند، چرا؟</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma">بله، همین طور است، اما خودم هم دلیلش را نمی دانم. شاید چون تنها از این راه می توانم حرفم را بزنم. به هر حال کنترلش دست خودم نیست. وقتی رمان می نویسم احساس می کنم همه چیز را باید سر جای خودش قرار بدهم و این اجتناب ناپذیر است؛ چون در غیر این صورت نمی شود رمان نوشت. بعد از نوشتن رمان «دریاچه» همین حس بهم دست داد و احساس کردم که فقط داستان زندگی آدم های سرخورده را روایت می کنم. البته این موضوع ربطی به زندگی شخصی من هم ندارد و تلاش کردم که یک جوری دست از این کار بکشم، اما نتیجه این شد که در رمان های بعدی ام شخصیت ها تنهاتر شدند.</span></p>
<p></span></font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=77</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگو با اورهان پاموک</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=68</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=68#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Dec 2006 06:35:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه‌ی گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=68</guid>
		<description><![CDATA[ بازگشت به زندگی گذشته
ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد؛ ۱۸ آذر ۱۳۸۵

از وقتی «اورهان پاموک» جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد، خیلی‌ها برای مصاحبه سراغ او رفتند. بسیاری از این مصاحبه‌ها به فارسی ترجمه و در نشریات مختلفی منتشرشده، هر قدر هم که حرف تازه داشته باشد برای گفتن خیلی از صحبت‌هایش تکراری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"> </span><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: #ff0000; font-family: Tahoma">بازگشت به زندگی گذشته</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="color: #ff0000; font-family: Tahoma"><font size="1">ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد؛ ۱۸ آذر ۱۳۸۵</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"><img height="246" hspace="10" src="http://www.sibegazzade.com/pix/pamuk.jpg" width="200" align="left" vspace="10" border="0" /></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">از وقتی «اورهان پاموک» جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد، خیلی‌ها برای مصاحبه سراغ او رفتند. بسیاری از این مصاحبه‌ها به فارسی ترجمه و در نشریات مختلفی منتشرشده، هر قدر هم که حرف تازه داشته باشد برای گفتن خیلی از صحبت‌هایش تکراری می شود، اما به هر حال هر نویسنده‌یی حرف‌هایی دارد هر چند کوتاه و نادر، که خواندنی و به یاد ماندنی‌اند. نمونه‌اش گزیده‌یی از مصاحبه روزنامه «لوموند» است که پنج ماه قبل از آنکه نوبل را دریافت کند با او انجام شده، این گزیده گفت وگو پس از اهدای جایزه، برای دومین بار در «لوموند» منتشر شد. «پاموک» در جوانی تحصیلات دانشگاهی‌اش را در رشته معماری دانشگاه فنی استانبول رها کرد و تصمیم گرفت از آن به بعد فقط بنویسد. قبل از نوبل هم به خاطر جوایز متعددی که از کشورهای مختلفی از جمله ایرلند، فرانسه و آلمان گرفته بود، به اندازه کافی شناخته شده بود اما بعد از نوبل شهرتش بیش از پیش شد. استقبال ترکیه از «پاموک» بعد از نوبل خوب نبود، طوری که خودش می‌گوید: «وقتی آثارم گل کرد، با اقبال کمتری در ترکیه مواجه شدم.» سال ۱۹۹۸ وقتی دولت ترکیه او را لایق نشان «هنرمند کشور» دانست، از پذیرفتن نشان افتخار امتناع کرد و گفت: «اگر جایزه را قبول کنم دیگر نمی‌توانم در چشمان مردمانی که برایشان ارزش قائلم، نگاه کنم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"> </span><span style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">***</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; color: black; font-family: Tahoma"><font size="1">اکنون به یک شخصیت معروف جهانی تبدیل شده‌اید، این موضوع چقدر شما را تحت تاثیر قرار داده؟</font></span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">من همیشه آرزو داشتم شخصیت معروفی بشوم و الان هم چیزی برای پنهان کردن ندارم، برعکس چیزی که دنیا به غلط تصور می‌کند، شهرت که یک شبه به دست نمی‌آید. من قوانین بازی را خوب بلدم، مشکلات، تحقیر شدن‌ها و همه دردسرها. یک سال تمام همه تلاششان این بود که مرا ببرند بالا و بالاتر. کم کم سرعتشان کم شد و حالا خیلی محتاط تر عمل می‌کنند و گارد هم می‌گیرند، گاهی هم تعریف و تمجید و این حرف‌ها.</span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; color: black; font-family: Tahoma"><font size="1">معتقدید که آثارتان سیاسی نیستند، اما با ماجراهایی که سال‌های اخیر پیش آمده، بیشتر شبیه روشنفکری متعهد نشده‌اید؟</font></span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">سیاسی بودن اولاً مستلزم سیستم‌های پیش بینی شده و مرتب و منظم است و ثانیاً همین طور دست خالی که نمی‌شود، چیزی برای دفاع و مبارزه کردن باید وجود داشته باشد. الان تنها سیستم منظم و مرتب زندگی من، ریزش مداوم ایماژها و صنایع ادبی است که از ایوان خانه‌های استانبول روی سرم خراب می‌شود. از این‌ها که بگذریم، تنها رسالتی که برای من باقی مانده پیدا کردن جوانی معصوم و آزاد و بازگشت به زندگی گذشته است. بازگشتی دوباره به هنر.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">تازه، نویسنده تنبلی هم هستم. محاسباتم نشان می‌دهد که سالی نزدیک به ۱۷۵ صفحه می‌نویسم، یعنی معادل نیم صفحه روزانه در ازای نه تا ده ساعت کاری. نویسنده تنبلی مثل من به زور می‌تواند متعهد و سیاسی هم باشد.</span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; color: black; font-family: Tahoma"><font size="1">نویسندگی را چطور توصیف می‌کنید؟</font></span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">نویسنده‌ها مثل بچه هایی‌اند که روی قالیچه‌های ایرانی یا ترک بازی می‌کنند. می‌دانیم که داریم بازی می‌کنیم اما زیادی جدی‌اش گرفته‌ایم.</span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-weight: 700; color: black; font-family: Tahoma"><font size="1">الان در حال نوشتن چه کتابی هستید؟</font></span></p>
<p><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma" /><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma"></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; color: black; font-family: Tahoma">حکایتی است تاریخی از زندگی بورژوازی استانبول که خود من هم زمانی گرفتارش بودم، خصوصاً در سال‌های ۱۹۷۰، رمانی درباره ازدواج، رقص، عشق و دگرگونی‌های اجتماعی. کلی خوش ذوقی از خودم نشان داده‌ام، با کلی ماجراهای نگران کننده و جالب از هوی و هوس‌های این طبقه اجتماعی که زاده قرن معاصر و شاید هم نفوذ اروپا است.</span></p>
<p></span></span></span></span></span></span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=68</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
