سفرنامه: یک هفته‌ی جادویی در پاریس

شهریور ۲۱م, ۱۳۸۸

 

دقیقا یک هفته است که از آمستردام آمده‌ایم پاریس. دفعه‌ی چهارمی‌ست که می‌آیم پاریس. پاریس همان‌طور که همینگوی گفته شهر بخشنده‌ای است و برای من هر دفعه بخشنده‌تر از گذشته و این دفعه چیزی نصیبم کرده که اگر فقط و فقط همین یک‌دفعه توی عمرم نصیبم شده باشد، بسم است و کلاهم را می‌اندازم هوا: خوشبختی. پاریس هر دفعه شکل و شمایل متفاوتی پیدا می‌کند و پاریسی که این دفعه دیدم هیچ شباهتی با پاریس دفعات گذشته ندارد و از این جهت پاریس شهری جادویی است و با هیچ شهر دیگری قابل مقایسه نیست در دنیا. زیبایی‌های شهری پاریس نسبت به دفعه‌ی اولی که آمدم فرانسه حسابی برایم عادی شده و چیز تازه‌ای ندارد اما آن چیزی که پاریس را برای من متفاوت می‌کند، روح پاریس است که همیشه تازه و پویا و متفاوت‌ است.

شب اول را رفتیم کنار برج ایفل و ایفل برق زد و خوشحال شدیم و روز بعد لوور و شامزه‌الیزه و نوتردام را دیدیم. همیشه منتظر بودم تا باهام برویم موزه‌های پاریس و به‌همین خاطر تقریبا دفعه‌ی اولی بود که درست و حسابی موزه‌های پاریس را می‌دیدم. شانس با ما همراه بود و اولین یکشنبه‌ی ماه بود و موزه‌های پاریس مجانی. لوور حسابی شلوغ بود و به همین خاطر هول هولکی کل موزه را یک دور زدیم و بعد رفتیم شامزه‌الیزه و از آن طرف هم دوباره رفتیم برج ایفل تا برج ایفل را توی روز روشن هم دیده باشد و بعدش از کنار رود سن تا نوتر دام قدم زدیم که کلی طول کشید و پاهایمان خسته شد و خوشبخت شدیم. کلی عاشق نوتر دام است و من که زیاد پیش از این به نوتردام توجه نکرده بودم، بیشتر متوجه نوتردام و ناودانی‌های شیطانی‌اش شدم. دفعه‌ی اولی که آمده‌ بودم پاریس مدام غر می‌زدم که پاریس بدون کسی که دوستش داری پاریس نیست و به همین خاطر این دفعه پاریس بهشت بود.

روز بعد آرام‌تر شده بودیم و هیجان‌مان تسکین پیدا کرده بود و رفتیم مون‌مارتر و کلیسای «سکره‌کور» و بعد رفتیم به محله‌ی مدرن پاریس «لا دفانس». عصر به قبرستان «پر لاشز» سر زدیم و سر قبر مارسل پروست و صادق هدایت رفتیم و همانجا یک فرانسوی از ما درباره‌ی صادق هدایت پرسید و گفت که بارها قبر هدایت را اینجا دیده بوده و تنها چیزی که درباره‌اش می‌دانسته این بوده که یک نویسنده‌ی مهم ایرانی‌ست. یک نفر هم سر قبر پروست کیک مادلن گذاشته بود. شب میهمان عبدالله بودیم. قبلا درباره‌ی عبدالله و کتاب بی‌نطیرش اینجا نوشته‌ام. عبدالله ما را به همراه یک دوست عکاس فرانسوی شب به یک رستوران مراکشی دعوت کرد و همگی شب «کوسکوس» - معروف‌ترین غذای مراکش - خوردیم که اسمش ما را حسابی می‌خنداند و خیلی بی‌مزه بود و ما مدام به‌به‌ و چه‌چه می‌کردیم الکی و کار دیگری از دستمان بر نمی‌آمد. یکی از چیزهای جالب آپارتمان عبدالله این بود که دقیقا توی خانه‌ای واقع بود که «ادیت پیاف» توش به‌دنیا آمده بود.

روز بعدش رفتیم «موزه دورسی» که موزه‌ی امپرسیونیست‌های پاریس است و دوباره کلی پاهایمان خسته شد و کلی خوشبخت شدیم. دفعه‌ی اولی که آمده بودم اورسی آن قدر به تابلوهای نقاشی توجه نکرده بودم اما این دفعه با دقت کارهای مانه و مونه و ونگوک و بقیه‌ی امپرسونیست‌ها را دیدم و حسابی دوتایی ذوق‌زده شدیم و سر جایمان بند نبودیم و دوباره فکر کنم این هفته یک بار دیگر برویم اورسی. موزه دورسی یک پورتره‌ی مهم داشت از مارسل پروست کار «ژک امیل بلانش» که من قبل از این اصلش را ندیده بودم و از دیدنش ذوق کردم و کلی عکس گرفتیم و شاد شدیم. عصر رفتیم «باغ لوگزامبورگ» که جای فوق‌العاده زیبایی بود و من هم اولین باری بود که می‌رفتم «لوگزامبورگ». قرن‌ها پیش «باغ لوگزامبورگ» قصر بوده و حالا سنای فرانسه آن‌جا قرار دارد و باغ خیلی زیبا و آرامی‌ست و ساعت‌ها نشستیم آنجا و دوباره دیروز رفتیم «لوگزامبورگ» و ساعت‌ها کتاب خواندم: رمان «محبوب» نوشته‌ی تونی موریسون.

ده سپتامبر رفتیم موزه‌ی هنرهای مدرن و معاصر پاریس یا همان «مرکز پومپیدو». من تا به حال سه مرتبه رفته‌ام به این موزه اما خب این دفعه یک چیز دیگری بود. پومپیدو از شش طبقه تشکیل شده اما فقط دو طبقه‌ی آن مال است، یکی موزه‌ی هنرهای مدرن و یکی موزه‌ی هنرهای معاصر. توی بخش هنرهای معاصر کلی اثر دیدیم که اصلا صاحبش را نمی‌شناختیم و شرمنده شدیم. چندتایی از کارهای «شیرین نشاط» هم بین‌شان بود. بعد پیاده رفتیم به سمت موزه‌ی لوور و کمی کتاب خواندم و قدم زد و بعد پیاده شامزه‌الیزه را به سمت میدان «شارل دو گل» پیاده رفتیم و پوستر فیلم «درباره‌ی الی» را بر سردر سینماهای شامزه‌الیزه دیدیم. چند روز قبل از این ماجرا لوموند یک صفحه اختصاص داده بود به «درباره‌ی الی» و با گلشیفته فراهانی هم که این روزها ساکن پاریس است گفت‌وگو کرده بود و روزنامه‌های دیگر فرانسه هم کلی از «درباره‌ی الی» تعریف کردند و خلاصه کلی آدم توی پاریس دارند درباره‌ی «درباره‌ی الی» حرف می‌زنند.

دو روز قبل تنها کاریی که کردیم این بود که برای بار دوم رفتیم باغ لوگزامبورگ و من دو ساعت رمان خواندم و بعد قدم زدیم و قدم زدیم و برای هزارمین بار خوشبخت شدیم. امروز هم برای چندمین بار رفتیم لوور و برای بار دوم رفتیم داخلش و قسمت تابلوهای نقاش‌های فرانسوی را دیدیم و یک سالن هم از کارهای «روبنس» دیدیم و بعد یکی دو تا کار از «ورمیر» دیدیم و بعد مجسمه‌ی «برده‌ی محتضر» میکل آنژ را دیدیم و بعد من که پاهایم خسته شده بود آمدم بیرون ادامه‌ی «محبوب» تونی موریسون را خواندم و بعدش دوتایی رفتیم اپرای پاریس. یکی از ارزشمند‌ترین چیزهایی که این بار گیرم آمده ویژه‌ی نامه‌ی مگزین لیته‌رر درباره‌ی زندگی و آثار مارسل پروست است که نایاب شده و توی یک دست‌‌فروشی پیدایش کردم. خلاصه ما داریم حسابی از خودمان مقاومت شبکه‌ای شادمان و پرامید نشان می‌دهیم.

مرتبط: نمایش تمام مطالب در دسته‌بندی «سفرنامه»