سفرنامه‌ی اسپانیا – روز اول، دوازده ژانویه

دی ۲۳م, ۱۳۸۶

اسپانیا؛ الیکانته و بنیدورم!

ساعت ده شب به وقت محلی رسیدم به فرودگاه «الیکانته» اسپانیا و بعد رفتم به شهر «بنیدورم» که پنجاه کیلومتری «الیکانته» است و نزدیک «والنسیا» است. درباره‌ی «بنیدورم» اینجا بخوانید. اولین بارم است که می‌آید اسپانیا و هنوز روز نشده و دریای مدیترانه‌ را ندیده‌ام. این عکسی را هم که می‌بینید خودم نینداخته‌ام اما از فردا عکس‌ها از خودم خواهد بود. راستش را بخواهید فقط می‌دانستم که دوازده ژانویه می‌روم «الیکانته»، حتی نمی‌دانستم که «الیکانته» کجای‌ اسپانیاست. وقتی هواپیمای پاریس داشت در فرودگاه الیکانته فرود می‌آمد، خانم مهربانی که صندلی کناری نشسته بود – و البته برای رفع شبهه، همراه شوهر گرامی‌اش هم بود – نقشه‌ی اسپانیا را نشانم داد و تازه فهمیدم که قرار است به یک شهر ساحلی بروم و به همین خاطر کمی هیجان زده شدم. وقتی هواپیما نشست، احساس خاصی نداشتم، نه انگار که وارد کشور جدیدی شده باشم، شهر هم شبیه «رشت» خودمان می‌ماند، کمی قشنگ‌تر اما ظاهرا روز اینجا خیلی فرق می‌کند، باید صبر کنم تا فردا بشود. این اسپانیایی‌ها فرانسوی و انگلیسی را وحشتناک بد صحبت می‌کنند و اصلا همان بهتر که صحبت نکنند. تا به اینجای کار از فرانسوی‌ها به مراتب مهربان‌تر و صمیمی‌تر و خون گرم‌ترند اما مثل فرانسوی‌ها منظم و مرتب نیستند و رانندگی خیابان‌ها هم تا به اینجای کار که چند ساعتی از ورودم می‌گذرد، شل و ول‌تر است. «بنیدورم» که اسم‌اش را هم به زور یاد گرفته‌ام، شهری‌است ساحلی و ظاهرا تابستان‌ها، غوغایی‌است اینجا آن‌ورش ناپیدا! دم ساحل ظاهرا همه مثل دسته‌ی گل می‌نشینند و خب، خانم‌ها یک طرف و آقایان طرف دیگر در بخش جداگانه‌ی مخصوص خود شنا می‌کنند و اصلا هم دسترسی به هم ندارند و شئونات به مراتب رعایت می‌شود [آره خب!]. تا فردا که خورشید طلوع کند و اسپانیا را ببینم.