نود سالگی‌ات مبارک جناب سلینجر

دی ۱۲م, ۱۳۸۷

امروز اول ژانویه سال ۲۰۰۹ است و جناب «سلینجر» بدعنق، غرغرو و صد البته دوست‌داشتنی نود ساله شده. احتمالا دیشب جشن تولد پر زرق و برقی در منزل خالق خانواده‌ی «گلس» در «کورنیش» آمریکا برپا نبوده و اگر هم بوده، لااقل ما از آن خبری نداریم. امروز آقای «سلینجر» احتمالا یا دارد داستان‌های تازه‌ای از زندگی «سیمور» و دیگر اعضای خانواده‌ی «گلس» می‌نویسد و آن‌ها را انبار می‌کند که پس از مرگش بسوزانند [به سبک کافکایی احتمالا و نه به سبک گوگولی] یا در آینده منتشر کنند، یا روی صندلی خانه‌ی حصارکشیده‌اش لم داده و کلافه دنبال ایده‌ی جدیدی می‌گردد، یا مخش اصولا چهل سالی‌است که قفل کرده و شاید هم چندین و چند سال است که داستان‌نویسی را بوسیده و گذاشته کنار. خلاصه، هر کدام از این‌ها که باشد، تا همین‌جای کار هم «جی‌.دی. سلینجر» با «ناتوردشت» و دیگر داستان‌هایش به اندازه‌ی کافی خودنمایی کرده و انگشت تحیر را بر لبان ادب‌دوستان جهان نشانده است.

با سابقه‌ای که من از «سلینجر» دیده‌ام و در مقاله‌ی «زن‌های زندگی سلینجر» آورده‌ام، بعید می‌دانم که این روزها را تنها سپری کند و به خود بد بگذراند. احتمالا درخت کریسمس بانمکی در اتاق پذیرایی درست کرده‌اند [منظورم از «اند» یکی از همین زن‌های زندگی‌اش است] و با به‌یادماندی‌ترین اعضای یک خانواده‌ی خیالی داستانی به نام «گلس» کریسمس را جشن گرفته‌اند. اما «سلینجر» در این چهل سالی که سکوت کرده، مشغول چه کاری بوده است؟ داستان می‌نویسد؟ فیلم می‌بیند؟ [نه، این یکی را بعید می‌دانم بعد از کلاهی که «چارلی چاپلین» بر سرش گذاشت] اصلا هنوز هم مشتاقانه نیویورکر و ضمیمه‌ی ادبی «نیویورک‌تایمز» را هر هفته دنبال می‌کند و برای نگارندگان جوان [و البته دختر] آن نامه می‌نویسد؟ با این حال، همه‌ی این‌ها حدس و گمان است و «سلینجر» می‌تواند با نشان دادن یکی از انگشتان دستش [وسطی یا پنجمی] جواب دندان‌شکنی به کل این ماجرا بدهد.

«سلینجر» پس از آنکه برای نخستین بار در عمرش افتخار داد و به سراغ انتشارات «هارکورت» آمریکا رفت و پیشنهاد چاپ «ناتوردشت» را به آن‌ها داد و البته با حماقت ناشر روبرو شد [که داستان مفصل‌اش اینجا آمده]، کلی آدم را سر کار گذاشته و می‌توان گفت [کاملا جدی!] به همان اندازه که «سکسولوژیست» در جهان پیدا می‌شود، «سلینجرولوژیست» هم می‌توان یافت. «سلینجر» پس از چاپ «نه داستان» و دیگر داستان‌هایش که از آن خبر دارید، آخرین داستانش را در نیویورکر چاپ ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵ منتشر کرد و آخرین صدایش را هم زمانی شنیدیم که سر ماجرای «ایان همیلتون» [مفصلش اینجا آمده] در اواخر سال‌های ۱۹۸۰ در دادگاه جار و جنجال به پا کرد. آخرین اطلاعاتی هم که از زندگی «سلینجر» داریم، مربوط می‌شود به چاپ کتابی توسط «جویس مینارد» دوست‌دختر دوران جوانی «سلینجر» که سال ۱۹۹۸ منتشر شد و جرئیات بسیار کمی از زندگی وی را فاش کرد و برای مثال نوشت که دو رمان تازه از خانواده‌ی «گلس» در کتابخانه شخصی این نویسنده‌ی گوشه‌گیر موجود است. خلاصه، آقای «سلینجر»! هر چند خیلی‌ها را سال‌هاست که در خماری گذاشتی، اما نودسالگی‌ات مبارک!

 صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده | مطلب «نیویورک‌تایمز» درباره‌ی نود سالگی «سلینجر»