در جستجوی آرامش از دست رفته

بهمن ۷م, ۱۳۸۵

سال‌ها پیش، وقتی هنوز دلبسته دوستی بودم که دوری‌اش آرامش‌ام را به هم می‌ریخت و داغانم می‌کرد، نوشتن احساساتم در وبلاگ کمک بزرگی بود برایم. احساس می‌کردم که تنها نیستم و وقتی کسی برایم کامنت می‌گذاشت، هر چند بی‌ربط، کمی سبک می‌شدم. آن قدر این موضوع تاثیر گذار بود که وقتی برای چند ماه وبلاگ ننوشتم، نبودش آزارم می‌داد و دوباره شروع کردم به نوشتن. سایت که زدم، احساس می‌کردم فقط باید مطالب جدی بگذارم توی صفحه و فرار می‌کردم از نوشتن هر چیز غیر جدی. وقتی می‌دیدم «پدرام رضایی‌زاده» احساساتش را می‌نویسد در وبلاگش، یاد آن زمان‌ها می‌افتادم و به خودم می‌گفتم که حتما نوشتن احساسات برایش کمک بزرگی است.

آن وقت‌ها، «ژان کریستف» و «جان شیفته» رومن رولان هم خیلی کمکم می‌کردند. وقتی جمله‌ای می‌خواندم از «رولان» کمی آرام می‌شدم، کم کم هضم می‌کردم تلخی حقیقت را. وقتی می‌خواندم:«عشق یک ایمان دائمی است. انسان برای آن ایمان دارد که دارد و برای آن دوست دارد که دارد و بیش از این دلیلی نیست.» تحملم بیشتر می‌شد. یا وقتی که می‌خواندم:«نمی‌دانید چه قدر خوب است که دوست در استفاده از ما زیاده روی کند. آن چه می‌کشدمان این است که آن کسی که دوستش می‌داریم از ما استفاده نکند.»

این چند وقت هم مثل گذشته دوباره به نوشتن احساساتم در جایی نیاز دارم. شاید به خاطر همین موضوع این پست را نوشتم. شروع کرده‌ام به خواندن «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست و دارد کمی بهم کمک می‌کند. مشکل حل نمی‌شود. فقط کمی تحملم بیشتر می شود انگار. مثل کسی که سرطان دارد و کم کم با بیماری‌اش همزیستی مسالمت آمیزی می‌کند، یا کوری که به ندیدن عادت می‌کند. تصمیم دارم که بروم دکتر و اگر لازم باشد چند روزی هم بستری بشوم جایی. جایی که دراز بکشم روی تخت، قرص آرام بخش را بی‌دغدغه بخورم و ازم مراقبت کنند.

«زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست.» زمان بازیافته – ص ۳۵۵