نود سالگی‌ات مبارک جناب سلینجر

دی ۱۲م, ۱۳۸۷


امروز اول ژانویه سال ۲۰۰۹ است و جناب «سلینجر» بدعنق، غرغرو و صد البته دوست‌داشتنی نود ساله شده. احتمالا دیشب جشن تولد پر زرق و برقی در منزل خالق خانواده‌ی «گلس» در «کورنیش» آمریکا برپا نبوده و اگر هم بوده، لااقل ما از آن خبری نداریم. امروز آقای «سلینجر» احتمالا یا دارد داستان‌های تازه‌ای از زندگی «سیمور» و دیگر اعضای خانواده‌ی «گلس» می‌نویسد و آن‌ها را انبار می‌کند که پس از مرگش بسوزانند [به سبک کافکایی احتمالا و نه به سبک گوگولی] یا در آينده منتشر کنند، یا روی صندلی خانه‌ی حصارکشیده‌اش لم داده و کلافه دنبال ایده‌ی جدیدی می‌گردد، یا مخش اصولا چهل سالی‌است که قفل کرده و شاید هم چندین و چند سال است که داستان‌نویسی را بوسیده و گذاشته کنار. خلاصه، هر کدام از این‌ها که باشد، تا همین‌جای کار هم «جی‌.دی. سلینجر» با «ناتوردشت» و دیگر داستان‌هایش به اندازه‌ی کافی خودنمایی کرده و انگشت تحیر را بر لبان ادب‌دوستان جهان نشانده است.


با سابقه‌ای که من از «سلینجر» دیده‌ام و در مقاله‌ی «زن‌های زندگی سلینجر» آورده‌ام، بعید می‌دانم که این روزها را تنها سپری کند و به خود بد بگذراند. احتمالا درخت کریسمس بانمکی در اتاق پذیرایی درست کرده‌اند [منظورم از «اند» یکی از همین زن‌های زندگی‌اش است] و با به‌یادماندی‌ترین اعضای یک خانواده‌ی خیالی داستانی به نام «گلس» کریسمس را جشن گرفته‌اند. اما «سلینجر» در این چهل سالی که سکوت کرده، مشغول چه کاری بوده است؟ داستان می‌نویسد؟ فیلم می‌بیند؟ [نه، این یکی را بعید می‌دانم بعد از کلاهی که «چارلی چاپلین» بر سرش گذاشت] اصلا هنوز هم مشتاقانه نیویورکر و ضمیمه‌ی ادبی «نیویورک‌تایمز» را هر هفته دنبال می‌کند و برای نگارندگان جوان [و البته دختر] آن نامه می‌نویسد؟ با این حال، همه‌ی این‌ها حدس و گمان است و «سلینجر» می‌تواند با نشان دادن یکی از انگشتان دستش [وسطی یا پنجمی] جواب دندان‌شکنی به کل این ماجرا بدهد.


«سلینجر» پس از آنکه برای نخستین بار در عمرش افتخار داد و به سراغ انتشارات «هارکورت» آمریکا رفت و پیشنهاد چاپ «ناتوردشت» را به آن‌ها داد و البته با حماقت ناشر روبرو شد [که داستان مفصل‌اش اینجا آمده]، کلی آدم را سر کار گذاشته و می‌توان گفت [کاملا جدی!] به همان اندازه که «سکسولوژیست» در جهان پیدا می‌شود، «سلینجرولوژیست» هم می‌توان یافت. «سلینجر» پس از چاپ «نه داستان» و دیگر داستان‌هایش که از آن خبر دارید، آخرین داستانش را در نیویورکر چاپ ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵ منتشر کرد و آخرین صدایش را هم زمانی شنیدیم که سر ماجرای «ایان همیلتون» [مفصلش اینجا آمده] در اواخر سال‌های ۱۹۸۰ در دادگاه جار و جنجال به پا کرد. آخرین اطلاعاتی هم که از زندگی «سلینجر» داریم، مربوط می‌شود به چاپ کتابی توسط «جویس مینارد» دوست‌دختر دوران جوانی «سلینجر» که سال ۱۹۹۸ منتشر شد و جرئیات بسیار کمی از زندگی وی را فاش کرد و برای مثال نوشت که دو رمان تازه از خانواده‌ی «گلس» در کتابخانه شخصی این نویسنده‌ی گوشه‌گیر موجود است. خلاصه، آقای «سلینجر»! هر چند خیلی‌ها را سال‌هاست که در خماری گذاشتی، اما نودسالگی‌ات مبارک!


 صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده | مطلب «نیویورک‌تایمز» درباره‌ی نود سالگی «سلینجر»

ده واقعه‌ی مهم ادبی سال ۲۰۰۸ به روایت سیب گاززده

دی ۱۱م, ۱۳۸۷


اهدای نوبل ادبیات به «ژان ماری گوستاو لوکلزیو»


«ژان ماری گوستاو لوکلزیو» نویسنده‌ی شصت‌وهفت ساله‌ی‌ فرانسوی پس از بیست و دو سال کشور فرانسه را باری دیگر به صحنه نوبل ادبیات کشاند. «لوکلزیو» در حالی معروف‌ترین و گران‌ترین جایزه ادبی سال را از آن خود کرد که منتقدان آمریکایی و اروپایی دم از «مرگ فرهنگ و ادبیات فرانسه» می‌زدند. «لوکلزیو» هنگام اعلام برنده نهایی نوبل در منزل خود در شهر پاریس به سر می‌برده و مشغول خواندن رمان «دیکتاتور غم‌ها» نوشته «استیگ داگرمن» نویسنده سوئدی بوده و خبر را از زبان همسرش شنیده است. آکادمی «لوکلزیو» را «نویسنده سبک‌های جدید، ماجراجویی‌های شاعرانه، اشتیاق و کشش جسمانی و کاشف بشریت در وانفسای تمدن حکم‌فرما» توصیف کرد و او را بخاطر نوشتن رمان‌ «بیابان» ستود.


به اعتقاد منتقدان ادبی جهان آکادمی نوبل هر ساله با اعلام برنده نهایی خود موجب شگفتی جهانیان می‌شود و امسال نیز اهدای نوبل به «لوکلزیو» از این جهت همگان را شگفت‌زده کرده که این نویسنده پرآوازه فرانسوی هیچ فعالیت سیاسی و غیرادبی آشکاری در کارنامه چهل و پنج ساله نویسندگی خود ندارد. اهدای نوبل ادبیات به «لوکلزیو» بازتاب‌های گسترده‌ای در میان رسانه‌های ادبی جهان داشت اما آمریکایی‌ها به خاطر اظهارات «هاروس اینگدال» دبیر آکادمی نوبل درباره‌ی وضعیت منفعل امروز ادبیات آمریکا، از پوشش خبری این واقعه سر باز زدند و سطحی به آن پرداختند. [ مرتبط: صفحه‌ی ویژه‌ی «لوکلزیو» در سیب گاززده | صفحه‌ی ویژه‌ی جوایز ادبی سال ۱۳۸۷ جهان در سیب گاززده | مهم‌ترین وقایع ادبی جهان در سال ۱۳۸۶]


درگذشت «محمود درویش» شاعر صلح‌طلب فلسطینی


درگذشت «محمود درویش» شاعر فلسطینی که از شهرت جهانی خوبی برخوردار بود در تمام رسانه‌های مهم ادبی جهان بازتاب گسترده‌ای داشت. درگذشت وی همچنین فلسطینیان را به سه روز عزای عمومی کشاند و رئیس‌دولت خودگردان و دیگر دولتمردان این کشور را به ادای احترام به وی واداشت. «محمود درویش» كه برای انجام عمل قلب در بیمارستان هوستون تگزاس آمریكا تحت مراقبت‌های پزشكی بود پس از عمل قلب دچار حمله قلبی شد و چشم از جهان فروبست. «درویش» در حالی جهان را ترک گفت که ساعتی پیش از عمل خود شعری به نام «مرگی كه شكستش دادم!» را در بستر بیماری سروده بود.


«محمود درویش» سال‌ها علیه جنایات اسرائیل در فلسطین شعر سرود و به همین خاطر مجبور به ترك وطن شد. «درویش» آن‌قدر در جهان از محبوبیت خوبی برخوردار بود که رسانه‌های آمریکایی نیز درباره‌اش نوشتند: «محمود درویش نمادی از مشكلات فلسطین اشغالی است و به همین خاطر موضوعاتی چون تبعید و مبارزه جایگاه خاصی در اشعارش دارد. وی در سال ۱۹۸۸ به طور نمادین بیانیه آزادی فلسطین را سرود.» «محمود عباس» رئیس دولت خودگردان فلسطین نیز درگذشت این شاعر فلسطینی را این ‌طور توصیف کرد: «مرگ وی جای خالی‌ای در فرهنگ، سیاست و زندگی ملی كشور فلسطین است. كلمات قادر به ابراز ناراحتی قلبی ما از درگذشت وی نیستند.»


درگذشت «سولژنیتسین» نویسنده‌ی نوبلی روسیه


«الكساندر سولژنیتسین» تولستوی زمان حال ادبیات معاصر کشور روسیه لقب داشت و عمده شهرت خود را مدیون دو كتاب «مجمع‌الجزایر گولاك» و «یك روز از زندگی ایوان‌دنیسویچ» بود. وی از مخالفان سرسخت رژیم كمونیستی شوروی سابق بود و به همین خاطر سال‌های زیادی از زندگی خود را نیز در تبعید گذراند. «سولژنیتسین» همانند میلیون‌ها تن دیگر از هموطنانش، سال‌های بسیاری از عمرش را در زندان‌های شوروی گذارند و همین موضوع را دستمایه‌ی نگارش بسیاری از داستان‌هایش قرار داد.


حضور چهره‌های سیاسی کشور روسیه از جمله «دیمیتری مددوف» رئیس‌جمهور این کشور در مراسم تدفین «سولژنیتسین» درگذشت وی را از اهمیت زیادی در رسانه‌های جهان برخوردار کرد. «سولژنیتسین» به خاطر سال‌ها سختی و همچنین نگارش رمان‌‌های «مجمع‌الجزایر گولاگ» و «یكی از روزهای زندگی ایوان دنیسوویچ» در سال ۱۹۷۰ جایزه ادبی نوبل را از آن خود کرد. وی در سال ۱۹۷۴ از شوروی سابق اخراج شد تا آنكه «میخائیل گورباچوف» آخرین رهبر كمونیست روسیه در سال ۱۹۹۰ بار دیگر او را شهروند روسیه كرد. پس از درگذشت «سولژنیتسین» تا به امروز مهم‌ترین خیابان روسیه به نام وی شده و به تازگی نیز سایتی درباره زندگی و آثار وی تاسیس شده است.


درگذشت «آرتور سی کلارک» خالق «اودیسه فضایی»


درگذشت «آرتور سی‌کلارک» استاد داستان‌های «علمی تخیلی» جهان که بیشتر به‌خاطر رمان «۲۰۰۱: اودیسه فضایی» در میان علاقه‌مندان کتاب و ادبیات شهرت داشت در آخرین روزهای پایانی سال ۱۳۸۶ بازتاب زیادی در ایران نداشت اما از مهم‌ترین وقایع ادبی سال ۲۰۰۸ به حساب می‌آید. «کلارک» به علت ناتوانی جسمی از دهه‌ی ۶۰ بر روی ویلچر بود و در نهایت نیز بر اثر عارضه تنفسی درگذشت. وی با وجودی که داستان‌نویسی را از جوانی شروع کرده بود اما اولین بار در سال ۱۹۶۸ بود که با داستان کوتاه «نگهبان» به شهرت رسید.


ساخت فیلم «۲۰۰۱: اودیسه فضایی» ساخته «استنلی کوبریک» بر اساس رمان «کلارک» نیز وی را به یکی از اساتید ژانر «علمی تخیلی» در دنیا تبدیل کرد. «کلارک» پیش از این رمان نیز در کتاب‌های دیگر به پیشرفت‌های تکنولوژیکی بشر اشاراتی کرده بود که در ابتدا مورد توجه کارشناسان قرار نگرفت اما بعدها توجه همگان را به خود جلب کرد. وی همچنین به خاطر رمان «اودیسه فضایی» به عضویت افتخاری سازمان هوافضای آمریکا «ناسا» در آمد اما وی بیشتر از هر کاری نویسندگی را می‌پسندید. رمان «آخرین تئوری» نیز آخرین کتاب «کلارک» است که پس از مرگ وی راهی بازار کتاب آمریکا شد.


اهدای «بوکر ادبی» به «آراویند آدیگا» نویسنده‌ی هندی


موسسه‌ی بوکر سال ۲۰۰۸ دو جایزه اهدا کرد. اولین آن «بهترین بوکرها» بود که به مناسبت چهلمین سال فعالیت این جایزه ادبی به «سلمان رشدی» برای رمان «بچه‌های نیمه‌شب» اهدا شد و دیگری جایزه سالانه «بوکر ادبی» بود که به «آراویند آدیگا» نویسنده سی‌وسه ساله‌ی‌ هندی رمان «ببر سفید» تعلق گرفت. «آدیگا» در حالی این جایزه معتبر اروپایی را از آن خود کرد که تازه پا به عرصه‌ی نویسندگی گذاشته بود و «ببر سفید» نخستین رمانش به حساب می‌آمد. آدیگا همچنین سومین نویسنده‌ی تاریخ بوکر است که به‌خاطر نخستین رمانش این جایزه معتبر را برده.


«آراویند آدیگا» ۲۳ اکتبر سال ۱۹۷۴ در «ماداراس» هند به‌دنیا آمده اما در کشور استرالیا بزرگ شده و در دانشگاه کلمبیا و سپس در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده است. وی نویسندگی را با روزنامه‌نگاری برای چندین و چند نشریه از جمله «تایم» شروع کرد. رمان «ببر سفید» داستان پسری به نام «بالرام هالوای» است که پدرش سال‌ها در کشور هند کالسکه‌کش بوده است. «بالرام» اما در زندگی خود تصمیم گرفت تا شغل پدر را ادامه ندهد و پیشرفت کند و چا‌ی‌فروش قهاری شود اما در این راه به دغل‌بازی و دروغ‌گویی می‌افتد و منافع خانواده‌اش را فدای منافع شخصی خود می‌کند. [مرتبط: تاج «بهترین بوکرها» بر سر سلمان رشدی | صفحه‌ی ویژه‌ی «آراویند آدیگا» در سیب گاززده]


اهدای «گنکور» به «عتیق رحیمی» نویسنده افغانی


«عتیق رحیمی» نویسنده رمان «سنگ صبور» نخستین برنده‌ی افغانی معتبرترین جایزه ادبی کشور فرانسه «گنکور» است. «رحیمی» نویسنده‌ی چهل‌و‌شش ساله‌ی افغانی توانست با دریافت این جایزه نامش را در کنار بزرگانی همچون مارسل پروست، سیمون دو بووار، رومن گاری و مارگریت دوراس در لیست برندگان تاریخ صد و پنج ساله‌ی جایزه گنکور قرار دهد.عتیق رحیمی نویسنده و کارگردان متولد سال ۱۹۶۲ در شهر کابل پایتخت افغانستان است. عتیق رحیمی در خانواده‌ای لیبرال بزرگ شده و در نوجوانی به دبیرستان فرانسوی‌زبانان شهر کابل رفته است. وی در سال ۱۹۷۳ و همزمان با کودتای افغانستان و دستگیری پدر و عمویش به نویسندگی روی آورد و شروع به نوشتن کرد.


پس از آزادی پدر رحیمی از زندان، خانواده‌ی وی به قصد مهاجرت به هند وطن خود را ترک گفتند اما عتیق رحیمی تا پس از کودتا موفق نشد به آن‌ها بپیوندد. وی در این زمان در معدنی در افغانستان کار می‌کرد و سپس بعدها در سال ۲۰۰۰ با الهام از این دوره از زندگی خود نخستین رمان خود را به زبان فارسی به نام «خاک و خاکستر» منتشر کرد. رحیمی در سال ۱۹۸۴ و با ناآرام شدن فضای سیاسی کشورش به پاکستان رفت و سپس عازم فرانسه شد و پناهندگی سیاسی گرفت و در دانشگاه سوربن پاریس مشغول به تحصیل شد. رحیمی در نهایت در این دانشگاه از رشته علوم ارتباطات رادیویی دکترا گرفت. «سنگ صبور» نخستین رمان «عتیق رحیمی» به زبان فرانسه است. [مرتبط: جایزه «گنکور» سال ۲۰۰۸ به افغانستان رفت | ده چیزی که باید درباره‌ی «عتیق رحیمی» بدانیم]


اهدای جایزه بخش ادبی «پرنس استریاس» اسپانیا به «مارگارت آتوود»


«مارگارت آتوود» نویسنده‌ی کانادایی برنده‌ی بخش ادبی جایزه‌ی پنجاه هزار یورویی «پرنس استریاس» اسپانیا در سال ۲۰۰۸ است. «پرنس استریاس» نیز پس از «نوبل»، «بوکر» و «گنکور» از معتبرترین جوایز ادبی دنیاست. «آتوود» در حالی این جایزه را از آن خود کرد که به گمان منتقدان ادبی دنیا «هاروکی موراکامی» ژاپنی شانس بیشتری برای دریافت این جایزه را داشت. هیئت داوران این جایزه «آتوود» را شایسته‌ی تقدیر برای «یک عمر تلاش بی‌نظیر ادبی» دانستند و او را نویسنده‌ای معرفی کردند که سال‌ها در راستای «دفاع از حقوق زنان» تلاش و با «بی‌عدالتی‌های اجتماعی» مبارزه کرده است.


«مارگارت آتوود» پیش از این جوایز «بوکر» سال ۲۰۰۰ و جایزه‌ی ادبی «آرتور سی.کلارک» را از آن خود کرده بود و جدای نویسندگی و روزنامه‌‌نگاری سال‌ها فعالیت‌ها فمینیستی داشته است. «آتوود» در اُتاوای کانادا بدنیا آمده و سالیان کودکی را در کبک گذرانده است. وی از شش سالگی به نویسندگی علاقه نشان داد و در نهایت نیز در دانشگاه تورنتو هنر خواند. از «مارگارت آتوود» تا به حال رمان‌های چون «قصه کُلفَت» و «اوریکس و کریک» ترجمه‌ی سهیل سمی، «عروس فریبکار» و «آدمکش کور» ترجمه‌ی شهین آسایش و «گریس دیگر» ترجمه‌ی جلال بایرام به فارسی منتشر شده‌‌اند. [جایزه‌ی ‌‌«پرنس استریاس» در دستان مارگارت آتوود و تزوتان تودوروف]


اهدای جایزه «ایمپک دوبلین» به «راوی هیج» نویسنده‌ی تازه‌کار


«راوی هیج» نویسنده‌ی چهل و چهار ساله‌ی لبنانی برنده‌ی «جایزه‌ی ادبی ایمپک دوبلین»سال ۲۰۰۸ است. این جایزه‌ی صد هزار پوندی گران‌ترین جایزه‌ی کتاب در سراسر جهان به حساب می‌آید و «راوی هیج» که زبان انگلیسی زبان سوم اوست، موفق شد در رقابت با «فیلیپ راث»، «توماس پینچون» و «مارگارت آتوود» این جایزه را از آن خود کند. «هیج» نویسنده تازه‌کاری است و این جایزه به خاطر رمان «بازی دو نیرو» به او تعلق گرفت. این کتاب جنگ داخلی لبنان در سال‌های ۱۹۸۰ را نشان می‌دهد و عنوان کتاب اشاره به بازی‌ قماری دارد که در یکی از درام‌‌های مشهور ویتنام به کار رفته است.


«راوی هیج» متولد بیروت است و در لبنان و قبرس بزرگ شده. در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک» مهاجرت کرده و در رشته‌ی عکس‌برداری تحصیل کرده است. وی سپس در سال ۱۹۹۱ ساکن «مونترال» کانادا شده و در کالج «داوسون» هنر خوانده است. «هیج» در این مدت، چند وقتی را در موزه‌‌های کانادایی کار کرده است. «هیج» وقتی هجده سالش بوده، تازه شروع به یادگیری زبان انگلیسی کرده و زندگی در نیویورک و کانادا او را در یادگیری بیش از پیش انگلیسی کمک کرده است. [راوی هیج، نویسنده لبنانی برنده‌ی گران‌ترین جایز‌ه‌ی کتاب جهان شد]


درگذشت «هارولد پینتر» نمایشنامهنویس انگلیسی برنده نوبل ادبیات


«هارولد پینتر» نمایشنامهنویس و شاعر انگلیسی برنده نوبل ادبیات در حالی در آخرین روزهای سال ۲۰۰۸ چشم از جهان فرو بست که میلیونها نفر از شیفتگانش در سراسر جهان کریسمس را جشن گرفتند. «هارولد پینتر» که سالها از سرطان رنج میبرد، در هفتاد و هشت سالگی به آرامش رسید. «هارولد پینتر» هر چند به جز نمایشنامهنویسی در حوزههای دیگر هنری از جمله شاعری، فیلمنامهنویسی، بازیگری و کارگردانی و حتی سیاست شهرت داشت اما بیشتر از هر چیزی از تاثیرگذارترین چهرههای تئاتر امروز دنیا به حساب میآمد.


«پینتر» ۱۰ اکتبر سال ۱۹۳۰ در خانوادهای یهودی در شهر لندن بهدنیا آمد. از جوانی به بازیگری علاقه نشان داد و در سال ۱۹۵۱ بود که نخستین نمایشش را به نام «اتاق» منتشر کرد. «هارولد پینتر» از همان جوانی کتابخوانی حرفهای بود و در جوانی تمامی آثار «داستایفسکی»، «جورج الیوت»، «ویرجینیا وولف» و «ارنست همینگوی» را مطالعه کرد. وی سپس به عضویت حلقهی دوستان تاثیرگذار و بانفوذی درآمد که بعدها در شکلگیری جریانات ادبی و هنری انگلستان نقش بهسزایی ایفا کردند. [این نویسندگان نیز در سال ۲۰۰۸ درگذشتند: «آلن روبگریه»، «دیوید فاستر والاس»، «سیمون گری» و «مایکل کرایتون» | مرتبط: یادداشت «هارولد پینتر» دربارهی ایالات متحدهی آمریکا | «هارولد پینتر» درگذشت]


انتشار مجموعه‌ی «داستان‌های بیدل شاعر» نوشته‌ی «جی‌کی رولینگ»


«جی‌کی رولینگ» خالق مجموعه رمان‌های «هری پاتر» با انتشار مجموعه «داستان‌های بیدل شاعر» به بچه‌های بی‌سرپرست جهان هدیه کریسمس داد. این نویسنده خوش‌اقبال انگلیسی تمام عواید حاصل از فروش این کتاب خود را که پرفروش‌ترین کتاب سال ۲۰۰۸ نیز به حساب می‌آید به امور خیریه اختصاص داد. «داستان‌های بیدل شاعر» با فروش دو نسخه در هر دقیقه رکورد تازه‌ای در تاریخ ادبیات جهان ثبت کرد.


«داستان‌های بیدل شاعر» نخستین كتابی است كه «جی‌كی‌ رولینگ» پس از خداحافظی با هری پاتر، منتشر می‌كند. منتقدان ادبی دنیا فروش خوبی را برای این كتاب پیش‌بینی می‌كنند. «داستان‌های بیدل شاعر» مجموعه‌ای از پنج داستان افسانه‌ای است. «داستان‌های بیدل شاعر» در نخستین چاپ خود هفت و نیم میلیون نسخه منتشر شده و به ده زبان از جمله فرانسوی، آلمانی، چینی و ژاپنی ترجمه شده است. مجموعه‌های «هری پاتر» بیش از ۴۰۰ میلیون نسخه در سراسر جهان فروش كرد و پس از كتاب انجیل به‌عنوان پرفروش‌ترین كتاب تاریخ جهان شناخته شد. «جی‌كی‌ رولینگ» نیز با ثروت ۵۶۰ میلیون پوندی كه از فروش هری پاتر به دست آورده از «الیزابت دوم» ملكه انگلستان نیز ثروتمندتر است و جزو ۱۰ ثروتمند برتر جهان جای دارد.


مرتبط: مهم‌ترین وقایع ادبی سال ۲۰۰۸ به روایت «گاردین» | عکس‌های «گاردین» برای مهم‌ترین وقایع ادبی

یادداشت «هارولد پینتر» درباره‌ی ایالات متحده‌ی آمریکا

دی ۱۰م, ۱۳۸۷

ایالات متحده، گردن‌کلفت دنیای غرب



آیا حقیقت دارد؟ آیا در نهایت «قدرت‌های بزرگ» دنیا تصمیم گرفتند در برابر قدرت‌طلبی‌های آمریکا حرکتی از خود نشان دهند و به آن جامه‌ی عمل بپوشانند؟ چهار سال است که سازمان ملل به محکومیت ایالات متحده در قبال تحریم‌های کوبا رای داده و این‌بار نیز با صدوسی‌وهفت رای و البته به همراه رای «بریتانیای کبیر»، آمریکا را محکوم کرده‌اند و تنها سه کشور آمریکا، اسرائیل و ازبکستان از این کار سر باز زدند. اتحادیه‌ی اروپا نیز آمریکا را بر سر میز مذاکره‌ی «سازمان تجارت جهانی» نشانده و با قانون «هلمز بورتون» [لایحه‌ی تحریم بیشتر اقتصادی کوبا از سوی آمریکا] مخالفت کرده است. چهارده عضو از پانزده عضو شورای امنیت از جمله «بریتانیای کبیر» در برابر مخالفت آمریکا در قبال انتخاب «بطرس بطرس غالی» به‌عنوان ششمین رئیس سازمان ملل ایستادند و حق وتوی آمریکا را نپذیرفتند. آمریکا تنها ماند.


چگونه کشوری [چون آمریکا] می‌تواند در برابر اتفاق آرای جهانی ایستادگی کند و [حرف خودش را بزند؟] چگونه یک کشور می‌تواند تا این اندازه با محکومیت‌های سیاسی و عملی روبرو باشد اما برای لحظه‌ای با خود فکر نکند و عملکرد خود را حتی برای اندکی مورد بازبینی قرار ندهد؟ جواب این پرسش بسیار ساده است. وقتی همه‌ی فرمان‌ها را شما صادر می‌کنید دیگر چیزی برایتان مهم نیست. با خود می‌گویید؛ هنوز که کاری باهاتان نداشته‌ام، درست است، جانب‌گرا و کمی هم متکبر هستم، با تمام احترامی که برایتان قائلم اما بله، درست است، کمی هم متکبرم، خب، حالا که چه؟ اقتصاد دنیا دست من است و از نظر نظامی هم که همه‌ی شمشیرها در قبضه‌ی من است و بگذار همه‌ی عالم و آدم این را بدانند، در چنین موقعیتی وقتی می‌گویم که از نظر ذهنی بیشتر زمین‌ها را اشغال کرده‌ام، آن وقت بهتر است که حرفم را باور کنی.


ایالات متحده‌ی آمریکا در این زمینه یکه‌تاز میدان است. بی‌رحم، بی‌تفاوت، سرزنش‌گر و ظالم است اما در عین حال از هوش خوبی هم برخوردار است. [به‌عبارتی اگر آمریکا را فروشنده‌ای فرض کنیم]، آن وقت فروشنده‌ای است که از پس فروش برآمده و بهترین کالا نیز خودپسندی است. آمریکا در این امر برنده بوده است. ایالات متحده سال‌هاست که به خود یاد داده که عاشق خودش باشد. به حرف‌های رئیس‌جمهور کلینتون، یا پیش از او، بوش و پیش از او، ریگان توجه کنید، همه‌ی آن‌ها در نطق‌های تلویزیونی می‌گویند: «مردم آمریکا!» می‌گویند: «به مردم آمریکا می‌گویم که امروز باید دعا کرد، که وقت دفاع کردن از حقوق مردم آمریکا است و از مردم آمریکا می‌خواهم که به تصمیمات رئیس‌جمهورشان که به خاطر مردم آمریکا اتخاذ شده، اعتماد داشته باشند.»  مردم هم پس از شنیدن چنین نطقی اشک‌اشان در می‌آید.


واقعا که حیله‌ی خوبی است. زبان اصولا برای به زبان آوردن افکار به کار گرفته می‌شود. عبارت «مردم آمریکا» بالشتک اطمینانی را با خود همراه دارد. لازم نیست که حتی فکر کنید. روی این بالشتک دراز می‌کشید اما این بالشتک استعداد فکری و قو‌ه‌ی تشخیص‌اتان را به نابودی می‌کشد و شما اصلا در باغ نیستید. حتی کسی نیست که به شما این مسئله را گوشزد کند. پس، آب از آب تکان نمی‌خورد و آمریکا پاپا نوئل می‌شود و آمریکا به «سرزمین شجاعت» و «سرزمین آزادی» تبدیل می‌شود.


البته آدم‌هایی هستند که روی این بالشتک اطمینان زیاد هم احساس راحتی نمی‌کنند اما کسی به حرف‌هایشان گوش نمی‌دهد. منظورم همان یک و نیم میلیون زندانی و پنجاه میلیون انسان زیر خط فقر و جوان‌ها و دیوانه‌هایی است که قرار است یا با گاز یا با تزریق یا با الکتریسیته کشته شوند. این یک‌ونیم‌ و پنجاه میلیونی را می‌گویم که در ۳۸ ایالت از ۵۲ ایالت آمریکا زندگی می‌کنند و به مرگ محکوم شده‌اند. از آنجا که این آدم‌ها سیاه‌پوست و یا فقیر هستند، پس برانداز حکومت تلقی می‌شوند. برانداز محسوب می‌شوند چون وقتی بی‌تفاوت، منتقد یا فقیر و خشمگین باشند، ثبات حکومت را به مخاطره می‌اندازند. تنها چیزی که در دنیا دارند، خدا است. تازه اگر خدا را بخواهند. خدا به همه‌ی آمریکایی‌ها تعلق دارد. رئیس‌جمهور‌های قبلی این موضوع را به اندازه کافی تفهیم کرده‌اند.


گاهی اوقات به گذشته‌ی تاریخ نگاه می‌کنید و می‌پرسید: واقعا این همه اتفاق افتاده؟ واقعا نیم میلیون کمونیست در اندونزی سال ۱۹۶۵ قتل‌عام شده‌اند؟ جنازه‌هایی که رودخانه‌ها را بند آورد. آیا واقعا در سال ۱۹۷۵ دویست هزار انسان در تیمور شرقی توسط متجاوزان اندونزیایی به قتل رسیدند؟ آیا واقعا سیصد هزار نفر در سال ۱۹۶۰ در آمریکای مرکزی مردند؟ آیا آزار و اذیت کردها در کشور ترکیه چیزی شبیه کشتار و آدم‌کشی نیست؟ آیا واقعا بی‌شمار کودک عراقی به خاطر تحریم‌های سازمان ملل هر ماه بر اثر بیماری و نبود دارو می‌میرند؟ آیا کودتای نظامی در آرژانتین، اروگوئه، برزیل و شیلی و سرکوب‌های مردمی در آن‌ها و عمق فاجعه به پای جنایت‌های نازی‌ها در آلمان، استالین در روسیه و خمر روژ در کمبودیا نمی‌رسد؟ آیا ایالات متحده به اندازه یک ذره، باعث بوجود آمدن، تثبیت شدن، جا افتادن و قوی‌شدن این حکومت‌ها نشده؟ جواب بله است. آمریکا باعث شده و باعث می‌شود. اما شما از آن خبر ندارید.


هیچ اتفاقی نیافتاده. اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده. حتی وقتی اتفاق می‌افتاده، آن وقت هم هیچ اتفاقی نیافتاده. مهم نیست که اصلا اتفاقی افتاده یا نیافتاده. علاقه‌ای هم نداریم که بفهمیم اتفاقی افتاده یا نیافتاده. جنایت‌های ایالات متحده در سرتاسر دنیا به طور منظم، مداوم، بی‌وقفه، مسری و البته با مستندات تمام ادامه می‌یابد و کسی درباره‌اش حرف نمی‌زند. تا به حال کسی حرف نزده. حتی یک روزنامه و شبکه تلویزیونی هم کاری از دستش بر نمی‌آید. البته باید متذکر شویم که لازم است اقتصاد دنیا تحت کنترل قرار بگیرد و این از همه چیز مهم‌تر است و اگر خدایی ناکرده، آدم بی‌گنا‌هی پیدایش شود و سرش را بلند کند، دندان‌هایش خرد خواهد کرد. واقعا معقولانه به‌نظر می‌رسد. بازار تجارت باید پیروز شود و همیشه هم پیروز خواهد شد.


شاید نقل داستانی در اینجا خالی از لطف نباشد و کمی هم باعث خنده و مزاح شود و آن داستان کشور «هایتی» است، داستانی که دهه‌هاست همه‌ی دنیا چشم از آن فرو بسته‌اند. هایتی به مدت بیست و نه سال تحت دیکتاتوری مهیب «دوالیه» و حکومت شبه‌نظامی «تونتوس ماکوتس» بوده است. در سال ۱۹۸۶ مردم هایتی آن‌قدر رنج کشیدند که رژیم «دوالیه» سقوط کرد. از آن به بعد هم چندین و چند دیکتاتوری نظامی در این کشور حکمفرما شد تا آنکه در سال ۱۹۹۰ برای اولین بار انتخابات دموکراتیک در هایتی برگزار شد. «آریستید» با ۶۷ درصد آرا به مسند ریاست جمهوری نشست تا «مردم هایتی را از بدبختی به جاه و مقام برساند.» هشت ماه بعد از این انتخابات کودتایی نظامی صورت گرفت و سه سال تمام دوباره قدرت به دست نظامی‌ها افتاد و نزدیک به پنج هزار انسان کشته شدند. آمریکا در نهایت مجبور به عکس‌العمل شد و سازمان ملل را برای حمله به هایتی فرماندهی کرد تا «موکراسی را باری دیگر برقرار کند.»


واقعیت امر این است که آمریکا وضعیت را به حالت قبل برگرداند. به ژنرال‌ها پناهندگی‌ داد و از آن‌ها مراقبت کرد و «آریستید» را نیز خلع سلاح کرد. سیاست‌های اقتصادی «آریستید» یعنی دقیقا همان دلایلی که مردم هایتی به‌خاطرش به او رای داده بودند توسط آمریکا متوقف شد. «سازمان پول جهانی» و «بانک جهانی» وارد هایتی شدند و تمام سیاست‌های اصلاحی و ساختاری که قرار بود وضعیت اقتصادی مردم را توسعه و پیشرفت دهد، به خطر انداختند. مردم هایتی از این ماجرا با نام «نقشه مرگ» نام می‌برند. یعنی اقتصاد مبتنی بر کشاورزی هایتی کاملا نابود شد. آمریکا، که بر اسب حکمفرمانی بر هایتی می‌تاخت، نزدیک به صد و شصت سند ملی این کشور را تصرف کرد و هنوز که هنوز است از بازپس دادن آن‌ها خودداری می‌کند. چرا؟ خودتان حدس بزنید. چونکه این اسناد نشان می‌دهند که «سازمان جاسوسی آمریکا» در کودتای نظامی در براندازی «آریستید» در سال ۱۹۹۱ نقش زیادی داشته است.


در نهایت، مرثیه‌ای برایتان تعریف می‌کنم. پرده‌های نمایش به کنار رفته و چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند. طوری است که انگار هیچ وقت اتفاقی نیافتاده. در نیکاراگوئه در سال ۱۹۷۹ نهضت «ساندینیستاسی»ها با یک انقلاب مردمی بر ضد دیکتاتوری «سوموزا» به پیروزی رسید. نهضت پیروز تصمیم گرفت که کشور فقیر و درمانده‌ی خود را به پیشرفت بی‌مانندی برساند. تصمیم گرفتند که در وهله‌ی نخست تمامی شهروندان را باسواد کنند و آذوقه لازم را در اختیارشان قرار بدهند و صدای این تصمیم بزرگ حتی به کشورهای منطقه هم نرسید یا لااقل کل قاره از این ماجرا باخبر نشد. «ساندینیستاسی»ها کلی اشتباه داشتند اما آدم‌های بااستعداد، متفکر و محجوبب بودند و هیچ سوءقصدی نداشتند. جامعه‌ای پویا، خودکفا و کثرت‌گرا ایجاد کردند. ایالات متحده تمام این تلاش‌ها را به معنای واقعی کلمه نابود کرد و سی هزار نفر را به قتل رساند و آمریکایی‌ها به این کارشان افتخار هم می‌کنند.


این روزها هم موج غالب این گونه است: «اوه! این‌ها همه که به گذشته مربوط می‌شود. کسی به این قضایا دیگر علاقه‌ای ندارد. خب، درست عمل نشد، اینطور بود دیگر، همه می‌دانند که آمریکایی‌ها چه شکل آدم‌هایی هستند، احمق نباش، توی همین دنیا داری زندگی می‌کنی، کاری نمی‌شود کرد و همین است که هست، بی‌خیال! کسی عین خیالش نیست.» بله، همینطور است که می‌گویند. اما بگذارید که حرفم را اینطور با شما در میان بگذارم؛ مرده‌ها هنوز به ما نگاه می‌کنند و منتظرند تا ما بفهمیم چقدر در این کشتارها و قتل‌عام‌ها سهیم هستیم.


«هارولد پینتر» درگذشت | یادداشت «اومبرتو اکو» درباره‌ی ویندوز ویستا | ترجمه: س.ک.د؛ فرهنگ آشتی