سفرنامه‌ی ایتالیا؛ رم سوار بر وسپا

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۱

از صدقه‌ی سر روزنامه، سه روز رفتم ایتالیا. توی تحریریه‌ نشسته بودم که دبیر سرویس سفر ایمیلی گروهی فرستاد. برای نوشتن یک سفرنامه، دنبال کسی می‌گشت که حتما مجرد باشد، فوقش سی یا سی‌وپنج ساله و آخر هفته را هم آزاد باشد برای رفتن به یک مقصد هنوز نامعلوم. جواب دادم که پایه‌ام، از خدام بود. مهمان آژانس مسافرتی «فیوژن اسکیپز»، عازم ایتالیا شدم. هدف نوشتن نقدی بود بر تور شهر رم این آژانس، توری با موضوع «مجرد سفر کردن». اولین بارم بود که برای نوشتن سفرنامه می‌فرستادنم جایی.

قبل از سفر، فهمیده بودم که گروهی خواهیم بود از مجردها اما معلوم نبود که چند نفریم و اینکه بقیه چه کاره‌اند. سردبیر گفت: «چشم و گوش‌ات را خوب باز کن برای روابط عاشقانه. به درد مطلبت هم می‌خورد.» توی هواپیما، مدام دور و برم را نگاه می‌کردم. انتظار داشتم که همه‌‌ی آدم‌های توی پرواز همسفرهای من باشند. نقشه‌ی رم را پهن کردم گذاشتم روی پا، به این هوا که یکی از همسفرهای نادیده‌ خودش با پای خودش بپرد وسط تنهایی من. خیط شدم.

از قضا، پنج نفر بودیم. یک مادر و دختر رومانیایی، یک دختر خانم مطلقه‌ی انگلیسی و یک آقای نسبتا جوان که بعد ده سال زندگی مشترک فهمیده همسرش لزبین است و ازش جدا شده. من تنها روزنامه‌نگار جمع بودم. به این معنا که بقیه واقعا آمده بودند تعطیلات. توی فرودگاه، ماشین آمد دنبال‌‌مان. من و سارا نشستیم پشت. پرسیدم که چرا با یک مشت مجرد آمدی سفر. گفت: «همه‌ی دوست‌هام ازدواج کردند. یعنی همیشه تو گروه‌های دونفری می‌روند اینجا و آنجا و دلم نمی‌خواست که تنها پا شوم و باهاشان بروم سفر. این شد که آمدم اینجا.»

اولین برخوردمان توی لابی هتل بود. بعد نوشیدنی یخ‌های ناآشنایی کم‌کم آب شد. دو تا راهنما داشتیم، یک خانم انگلیسی که از لندن آمده بود و فکر کنم وظیفه‌اش خوشحال نگه داشتن من بود از ترس مطلبی که قرار بود بنویسم و یک خانم ایتالیایی. سر شوخی کم‌کم باز شد و روابط دوستانه‌تر. دوزاری‌ام داشت کم‌کم می‌افتاد. این‌ها آمده بودند ایتالیا برای دو منظور، هم دیدن شهر رم و هم دیدن آدم‌های جدید، و البته نه لزوما به‌دنبال روابط عاشقانه. شام رفتیم یک رستوران قدیمی وسط شهر.

هیجان اصلی صبح اتفاق افتاد. ساعت ده صبح، همه‌مان را جلوی هتل به ‌صف کردند. به ازای هر کدام از ما، یک موتور وسپا و راننده آورده بودند. قرار بود ترک این موتورها بنشینیم و خیابان‌های رم، شهر درخت‌های چتری شکل، را متر کنیم. دختر خانم‌ها ترک راننده‌‌ی آقا نشستند. پسرها ترک راننده‌ی خانم. صحنه‌ی هفت موتور دو ترکه وسط ترافیک رم، که با سر و صدای زیادی دنبال هم می‌کردند، حسابی دیدنی شده بود. رم سوار وسپا بهترین بخش سفرمان شد.

از شمال رم شروع کردیم. ابتدا رفتیم به باغ بورگز و بعد شهر واتیکان. از هر هفت‌ تپه‌ی معروف شهر دیدن کردیم. می‌رفتیم بالا، می‌آمدیم پایین. از پانتئون تا تماشاخانه‌ی کولوسئوم را سوار همین موتورسیکلت‌ها گشت زدیم. تصور نمی‌کنم که راه بهتری وجود داشته باشد برای دیدن این شهر تاریخی در طول یک روز. انتظار نداشتم که چنین ایده‌ی ساده‌ای این‌قدر جذاب از آب دربیاید. بساطی شده بود. بوق بوق هفت‌تا موتورسیکلت دنبال هم وسط این پایتخت اروپایی. وسپا، همه‌ را یاد فیلم «تعطیلات رم» ویلیام وایلر انداخت، الا من. بعد سفر فیلم را خریدم و دیدم. آن وسط سوار موتور، یکی از دخترها داشت اکانت فیس‌بوکش را می‌داد به راننده‌ی موتورش.

عصر تنهایی قدم‌زنان رفتم واتیکان. برایم باور کردنی نبود که یک کشور مجزا، حالا هر چند کوچک، درست وسط شهر رم واقع شده. از نرده‌های میدان «سن‌پیتر» که رفتم تو، وارد یک کشور دیگر شده بودم. از مرز رد شده بودم. این موضوع مرا شیفته‌ی خودش کرده بود. اینکه به این راحتی وارد یک کشور دیگر شدم. حالا گاردها دیگر ایتالیایی نبودند، سوییسی بودند (و خوش‌قیافه)، اداره‌ی پست شکل و شمایل خودش را داشت و پرچم‌ها فرق می‌کرد. از اقامتگاه پاپ، حضرت آقایی که تصور می‌کند نماینده خدا بر روی زمین است، دیدن کردم. سادگی همه‌چیز یک‌کم خنده‌دار بود.

شب دوباره رفتیم رستوران. غذا جزو لاینفک سفر بود. یک کم می‌گشتیم و چند ساعت هم می‌رفتیم توی رستوران می‌‌نشستیم و روده درازی می‌کردیم. رستوران‌ها را با دقت انتخاب کرده بودند، تا جایی باشد که مثلا اگر توریست بودیم خودمان عمری نمی‌توانستیم برویم آنجا. پیش غذا اصولا چیزی بود مثل پنیر موزارلا و سبزی و گوجه فرنگی. پرس اول پاستا بود و پرس دوم گوشت، مثلا استیک یا همچین چیزی. بعد هم دسر و بستنی و کیک و نوشیدنی. موقع غذا خوردن بود که سفره دل آدم‌ها باز می‌شد. جان گفت: «ده‌سالی باهم زندگی کردیم، بعد یک روز آمد گفت که لزبین است و دلش می‌خواهد با دوست‌دخترش زندگی کند. یک‌جورهایی همیشه حدس می‌زدم که لزبین باشد. از روابط عاشقانه‌امان لذت نمی‌برد، اولش برایم سخت بود که قبول کنم اما الان دوستان خوبی هستیم. او هم حق دارد که با کسی که دلش می‌خواد زندگی کند دیگر.»

روز آخر بعد دیدن کولوسئوم که رفتیم سوار ون، دیدیم سالوادور، آقای راننده مهربان و دوست‌داشتنی‌امان، به ازای هر کدام‌ از ما یک شاخه گل رز خریده و گذاشته روی صندلی. یکی از دخترها رفت نشست صندلی جلو و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. سالوادور که انگلیسی حالی‌اش نمی‌شد، به ایتالیایی جواب می‌داد. دختر برگشت و به خنده گفت: «جدی! سالوادور مرد رویاهای من است.»

ده رمان خوب با درونمایه‌ی همجنسگرایی

پنجشنبه, ۳۱ فروردین ۱۳۹۱

تفاوتی نمی‌کند سیاه پوست باشید یا سفید پوست، بلند قد یا کوتاه قد، مسیحی یا مسلمان، آسیایی یا اروپایی، همجنسگرا یا دگرجنس‌خواه، در هر صورت می‌توانید با یک داستان خوب، ارتباط برقرار کنید. ارنست همینگوی شما را سوار قایقی می‌کند که دل ماهیگیر پیر و ناامیدش با صید ناموفق یک نیزه‌ماهی غول‌پیکر شاد می‌شود، گوستاو فلوبر شما را به بستر مرگ زن نگون‌بختی می‌برد که به شوهر وفادارش خیانت کرده و ای. ام. فورستر پایان خوش رابطه‌‌ی عاشقانه‌ای را به شما نوید می‌دهد که در آن یک پسر همجنسگرا بر شک و تردیدهای زندگی شخصی و مشکلات جامعه‌ی بسته‌ی خویش فائق آمده و دل به پسر دیگری سپرده است.

تفاوتی نمی‌کند، اما اگر همجنسگرا باشید و همه‌ی عمر تنها رمان‌هایی خوانده باشید که دگرجنس‌خواه‌ها آن‌ها را نوشته باشند و درونمایه آن‌ها هم با دنیای دگرجنس‌خواه‌ها مطابقت داشته باشد، آن وقت به احتمال زیاد از خواندن یک رمان با مضمون همجنسگرایی لذت تازه‌ای می‌برید و به‌مراتب بیشتر با شخصیت‌های کتاب همزادپنداری می‌کنید. فهرست زیر تنها انتخابی شخصی‌‌ است از مجموعه کتاب‌های خوانده شده. هر یک از این ده رمان نوشته‌ی یک نویسنده‌‌ی همجنسگراست و رمان‌های دیگری هم هست که یا همجنسگرایانه هستند یا اشاره‌هایی به همجنسگرایی دارند اما به خاطر سلیقه‌ی شخصی نامی از آن‌ها به میان نیامده. رمان‌هایی همچون «اورلاندو» نوشته‌ی ویرجینیا وولف، «خانه‌ای در انتهای جهان» نوشته‌ی مایکل کانینگهام، «صداهای دیگر، اتاق‌های دیگر» اثر ترومن کاپوتی، «فناناپذیر» نوشته‌ی آندره ژید، «بوستونی‌ها» نوشته‌ی هنری جیمز، «مرگ در ونیز» نوشته‌ی توماس مان و به‌خصوص «تصویر دورین گری» نوشته‌ی اسکار وایلد. و اما فهرست ده رمان خوب با درونمایه‌ی همجنسگرایی به انتخاب سیب‌ گاززده:

رمان «خط زیبایی»؛ نوشته‌ی الن هولینگ‌هرست

الن هولینگ‌هرست از بهترین نویسندگان همجنسگراست. در انگلستان متولد شده و در دانشگاه آکسفورد زبان و ادبیات انگلیسی خوانده. پنجاه و هشت سال دارد و  هر پنج رمانی که منتشر کرده با مضمون همجنسگرایی همراه است، هر چند که معتقد است دیگر وقتش گذشته که او را تنها نویسنده‌ای همجنسگرا خطاب کنید، اعتقاد دارد که کتاب‌هایش فارغ از گرایش جنسی شخصیت‌هایش با موضوعات انسانی سر و کار دارند. داستان‌های هولینگ‌هرست بی‌پروا و بی هیچ ملاحظه‌ای زندگی یک همجنسگرا را همان‌طوری که هست به تصویر می‌کشند.

«کتابخانه‌ی استخر» نخستین رمان اوست. عنوان کتاب اسم مستعاری است که شخصیت داستان، ویلیام بک‌ویت به رختکن استخری داده که در جوانی شب‌ها او و دیگر دوستان همجنسگرایش آنجا باهم رابطه داشته‌اند. «کتابخانه‌ی استخر» یا وجود آنکه اولین کتاب اوست از موفق‌ترین آن‌ها هم هست، رمانی که پس از انتشار به فاصله‌ی کوتاهی مقبولیت خوبی در جمع کتاب‌خوان‌ها برای این نویسنده انگلیسی به ارمغان آورد. در میان کتاب‌های هولینگ‌هرست اما «خط زیبایی» بیشتر از همه جلب توجه کرد و وی به خاطرش جایزه‌ی ادبی بوکر سال ۲۰۰۴ را از آن خود کرد. عنوان رمان «خط زیبایی» دو پهلو است. از معانی متفاوت عنوان، یکی آن است که شخصیت اصلی داستان، نیک گست، بدن معشوقش را به خطوطی زیبا تشبیه می‌کند.

رمان «موریس»؛ نوشته‌ی ای‌. ام. فورستر

«موریس» داستان شک‌ها و تردید‌هاست، نه تنها برای شخصیت داستان که مجبور است برای پذیرفتن خودش به آن‌شکلی که هست کلنجار برود بلکه برای نویسنده‌ی خود داستان، فورستر انگلیسی که از ترس واکنش جامعه‌ی همجنسگرا ستیز سال‌های نخست قرن بیستم مجبور می‌شود رمانش را در زمان خویش منتشر نکند. «موریس» پس از مرگ نویسنده و نخستین بار در سال ۱۹۷۱ به بازار آمد. رمان در ابتدا رابطه‌ی نزدیک بین موریس هال، شخصیت اصلی داستان و  پسری به نام کلایو دورهام را نشان می‌دهد که از ترس جامعه و خانواده‌ی خویش تن به ازدواج با دختر می‌دهد، هر چند که مطمئن است از زندگی با جنس مخالف احساس خوشبختی نخواهد کرد. موریس اما شجاع‌تر است. به توصیه‌های روان‌پزشک نادانش دست رد می‌زند و گرایش‌های خدادای‌اش را پیدا می‌کند و عاشق پسری می‌شود به نام الک اسکودر که از قرار معلوم همچون خود موریس آماده‌ی یک عشق دوطرفه است.

رمان «اتاق جیووانی»؛ نوشته‌ی جیمز بالدوین

جیمز بالدوین شاعر و نمایشنامه‌نویس آمریکایی در طول زندگی با تبعیض اجتماعی مضاعفی روبرو بوده. او هم سیاه‌پوست بوده و هم همجنسگرا. هم باید نگاه‌ تحقیرآمیز نژادپرست‌ها را تحمل می‌کرده و هم طعنه‌ آدم‌های همجنسگرا ستیز. در پاریس یعنی جایی که داستان «اتاق جیووانی» در آن می‌گذرد، همجنسگراها با آزادی بیشتری زندگی می‌کردند. دیوید، جوانی آمریکایی‌ست که خانواده‌اش از همجنسگرا بودن او خبر ندارند و قصد دارد از ترس از دست دادن حمایت مالی پدر، با دختری به نام هلا ازدواج کند. هلا به اسپانیا سفر می‌کند و این فرصتی می‌شود برای دیوید که با یک ایتالیایی به نام جیووانی آشنا شود، مرد جوانی که در یک رستوران بار ایتالیایی پیشخدمت است. دیوید تا برگشت نامزدش هلا به اتاق جیووانی نقل مکان می‌کند اما رابطه‌ی آن‌‌ها به‌خاطر ترس‌ دیوید از روبرویی با خود واقعی‌اش، مدت کوتاهی بیش دوام نمی‌آورد. در نهایت یعنی وقتی که همجنسگرا بودن دیوید برای نامزدش مشخص می‌شود، آن وقت دیگر خیلی دیر شده و جیووانی به اتهام مشارکت در قتل صاحب‌کار قبلی‌اش زیر تیغه‌ی اعدام است.

رمان «داستان شب»؛ نوشته‌ی کولم تویبین

«داستان شب» در آرژانتین اتفاق می‌افتد، کشوری با پسرهایی با ساق‌های بلند و موهای مشکی. ریجارد گاری با مادر انگلیسی‌تبارش ساکن آرژانتین هستند، روابط آرژانتین و انگلستان به‌خاطر اختلاف بر سر جزایر فالکلند تیره است و ریجارد در این بین به‌عنوان یک آرژانتینی در برابر گذشته‌ی انگلیسی‌تبارش با تضادهای جدیدی روبروست. همجنسگرا بودنش را از مادر پنهان کرده اما دور از چشم وی روابط کوتاه‌مدتی دارد تا آنکه قسمت او را راهی خانه‌ی مجلل سیاستمداری می‌کند که پسر جوانی دارد به نام پابلو با ظاهری زیبا و بدنی کشیده که تازه از سفری تحصیلی از آمریکا بازگشته. نخستین دیدارهای مجدد بین این دو مرد جوان در جمع خانواده‌ی پابلو در نهایت سرآغاز رابطه‌ی بعدی آن‌ها می‌شود، ابتدا تمناهای جنسی آن‌ها را به‌سمت هم می‌کشد و جاذبه‌های ظاهری علاقه‌مندشان می‌کند به یکدیگر اما کم‌کم رابطه‌اشان عمیق‌تر می‌شود، عشق‌شان ریشه‌ می‌دواند و به‌ قصد زندگی مشترک راهی خانه‌ی جدیدی می‌شود، دریغ از آنکه چندی بعد بیماری ایدز ناشی از رابطه‌های جنسی قبلی یکی از آن‌ها آینده‌ی روشن زندگی‌شان را تیره می‌کند.

رمان «شهر و ستون»؛ نوشته‌ی گور ویدال

برخلاف ملاحظه‌‌کاری‌های دیگر نویسندگان همجنسگرای هم‌نسلش، گور ویدال نویسنده‌ی هشتاد و هفت ساله‌ی آمریکایی همیشه معتقد بوده که باید حقیقت را گفت هر چند که برای اکثریت جامعه تلخ باشد، به هر حال دگرجنس‌خواه‌ها در اکثریت هستند و معلوم است که به طور پیش فرض درک حقوق اقلیت‌ها برایشان مشکل است. در مقدمه‌ی کتاب «شهر و ستون» که نویسنده‌ی روزنامه‌ی تایمز از آن به‌عنوان «نخستین رمان جدی آمریکایی با درونمایه همجنسگرایی» نام می‌برد، گور ویدال خود می‌نویسد: «می‌دانستم که توصیف رابطه‌ی عاشقانه بین دو پسر آمریکایی معمولی، پیش‌فرض‌ها و خرافات‌های همه‌ی مردم این کشور را درباره‌ی رابطه‌ی جنسی به چالش می‌کشد.» ویدال درست حدس زده بود، انتشار «شهر و ستون» شوکی بود برای جامعه‌ی دهه‌ی چهل و پنجاه قرن بیست میلادی آمریکا اما موفقیت آن ستایش نویسندگان بزرگی همچون کریستوفر ایشروود و توماس مان را به‌همراه داشت. شخصیت اصلی داستان پسر خوش‌ سیمایی‌است به نام جیم ویلارد که تنیس خوب بازی می‌کند و در دبیرستان هم‌کلاسی‌ای دارد به نام باب فورد. روزهای پایانی مدرسه است که این دو جوان برای تفریح به جنگل می‌روند و تمایلی جنسی آن دو را در آغوش هم می‌اندازد. پس از مدرسه، باب به قصد خدمت در نیروی دریایی شهر را ترک می‌کند و بین دیدار مجدد این دو هفت سال وقفه می‌افتد. «شهر و ستون» اودیسه‌ای است از زندگی جیم و پیدا کردن خود همجنسگرایی‌اش تا زمان دیدار دوباره اما تلخ دوست دوران گذشته پس از هفت سال.

رمان «داستان یک پسر»؛ نوشته‌ی ادموند وایت

«داستان یک پسر» ماجرای ظلم و ستم‌هایی است که جامعه‌‌ی نیمه‌ی قرن بیست آمریکا بر پسری همجنسگرا روا داشته. جامعه‌ای که پسر جوان داستان را که شباهت‌های بسیاری به جوانی خود ادموند وایت دارد، دچار سردرگمی کرده و به به او احساس گناه داده و با او طوری رفتار کرده که انگار همجنسگرایی یک بیماری است. اولین تجربه‌ی جنسی ادموند، شخصیت اصلی رمان «داستان یک پسر» زمانی است که هنوز نوجوان بوده. همراه با ورود به سن جوانی، اشتیاقی در ادموند شکل می‌گیرد که هویت و گرایش جنسی‌اش را بیشتر کشف کند، با آن سر و کله بزند و خودش را پیدا کند. جامعه اما با او همراه نیست. پدرش معتقد است که او شبیه دخترها رفتار می‌کند، کشیشی به او می‌گوید که همجنسگرایی گناه است و پزشکی تلاش می‌کند تا راه حل‌هایی روبروی او بگذارد برای دور شدن از همجنسگرایی چرا که آقای دکتر تصور می‌کند همجنسگرایی یک بیماری است.

رمان «خداحافظ برلین»؛ نوشته‌ی کریستوفر ایشروود

کریستوفر ایشروود از تاثیرگذارترین نویسندگان همجنسگرای تاریخ ادبیات است. نام او هر چند این روزها به‌خاطر فیلمی که بر اساس رمان «مرد مجرد»اش ساخته شده، بیشتر آشناست اما نوشته‌هایش سال‌‌ها قوت قلبی بوده برای نویسندگانی که می‌خواسته‌اند در حوزه‌ی همجنسگرایی داستان بنویسند. از این جهت، ایشروود زندگی خیلی‌ها را عوض کرده، نویسندگانی چون گور ویدال و به‌خصوص ترومن کاپوتی که بعدها داستان معروف «صبحانه در تیفانی»‌اش را تحت تاثیر آشنایی با ایشروود نوشت. «خداحافظ برلین» یکی از سه‌گانه‌های برلین ایشروود است به نام «داستان‌های برلین»، داستانی که بر اساس زندگی  خود نویسنده‌ی آن‌ نوشته شده با کمی چاشنی. «خداحافظ برلین» ماجرای سال‌های دهه‌ی سی قرن بیست میلادی زندگی ایشروود است، زمانی که برای نوشتن یک رمان به برلین تحت سلطه‌ی نازی‌ها سفر کرده اما دنیای زیرزمینی همجنسگراهای شهر، او را شیفته خود است.

رمان «کارول» نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت

از شاخص‌ترین داستان‌های لزبین، رمان «کارول» نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت است که تحت عنوان «قیمت نمک» هم منتشر شده. های‌اسمیت نویسنده‌ی آمریکایی رمان «غریبه‌ها در قطار» کتاب کارول را با نام مستعار کلر مورگان منتشر کرد. داستان کتاب حول محور دو زن به نام‌‌های ترزا و کارول می‌چرخد. ترزا کارمند یک فروشگاه بزرگ مواد غذایی است و نخستین بار وقتی کارول را ملاقات می‌کند که برای خرید به آن فروشگاه آمده و سفارش می‌دهد اجناسی که خریده را به آدرس منزلش پست کنند. ترزا که شیفته‌ی این زن جوان شده، به آدرس خانه‌ی کارول که در شرف جدایی از همسرش است، یک کارت پستال می‌فرستد و این می‌شود سرآغاز دوستی آن‌ها. شوهر سابق کارول از رابطه‌ی عاشقانه‌ی این دو مطلع می‌شود و به دادگاه پناه می‌برد تا سرپرستی دخترشان را از کارول بگیرد. با شروع دادگاه، ماجرای کتاب همچون دیگر رمان‌های های‌اسمیت پلیسی می‌شود. در دادگاه، کارول باید بین دخترش و ترزا یکی را انتخاب کند اما پایان کتاب آن‌قدرها هم ناامیدکننده نیست.

رمان «دیدار مجدد از برایدزهد»؛ نوشته‌ی اولین وو

اولین وو از هم‌عصران گراهام گرین است. هر دو اهل انگلستان بودند و هر دو کاتولیک با این تفاوت که مذهب در زندگی‌اشان نقش‌های متفاوتی بازی کرده. گراهام گرین با گذر عمر از مذهب فاصله گرفت اما وو کاتولیکی دوآتشه باقی ماند. مارک لوسان منتقد ادبی گاردین می نویسد: «وو از محدودیت‌هایی که مذهب کاتولیک بر رفتارش اعمال می‌کرد قوت‌قلب می‌گرفت، در حالی که گراهام گرین از امکاناتی که مذهب کاتولیک برایش بوجود می‌آورد، بهره می‌برد.» این طور است که اولین وو پس از جدایی از همسرش بسیار گوشه‌گیر و افسرده شد، چرا که مذهب کاتولیک او را به این خاطر سرزنش می‌کرد. تضادهای بین مذهب و گرایش جنسی، وو را دچار سرخوردگی‌های زیادی کرد. «دیدار مجدد از برایدزهد» ماجرایی منطبق بر همان سرخوردگی‌های زندگی شخصی اولین وو است و در فهرست بهترین رمان‌های قرن بیست بسیاری از منتقدان ادبی قرار دارد و لااقل دو مجموعه‌‌ی تلویزیونی هم بر اساسش ساخته شده. برایدزهد نام عمارت باشکوهی است در جنوب غرب انگلستان که مرد جوانی به‌نام لرد سباستین فلیت به‌همراه مادر خشک‌مذهب و خواهرش و ده‌ها خدمت‌کار در آن زندگی می‌کند. لرد سباستین جوان که همجنسگراست در دانشگاه آکسفورد مشغول تحصیل است و همانجاست که با چارلز مرد جوان و خوش‌هیکلی آشنا می‌شود که برخلاف او متعلق است به طبقه‌ی متوسط جامعه و به خدا هم اعتقاد ندارد. سباستین دوست تازه‌اش را به برایدزهد می‌برد و با خانواده‌ی خویش آشنا می‌کند. چارلز شیفته‌ی ابهت برایدزهد می‌شود، با سباستین و خواهرش رفت و آمد می‌کند. سباستین عاشق چارلز می‌شود، بین آن‌ها رابطه‌ی عمیق اما غیرجنسی‌ شکل می‌گیرد، بوسه‌ای هم رد و بدل می‌شود اما در نهایت خواهر سباستین است که دل چارلز را شیفته‌ی خود کرده است.

رمان «در جست‌وجوی زمان از دست رفته»؛ نوشته‌ی مارسل پروست

و اما پروست. نمی‌شود از همجنسگرایی در ادبیات صحبت کرد و نامی از مارسل پروست نبرد. ماجرای پروست و کتابش ماجرای فرصت‌های از دست‌رفته است. پروست با وجودی که همجنسگرا بود و روابط متعددی داشت، هیچ‌گاه شجاعت آن را پیدا نکرد که اعتراف کند همجنسگراست. «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» هم از این جهت بار دیگر فرصتی از دست رفته است چرا که پروست حاضر نشد لااقل گرایش جنسی راوی کتابش را پنهان نکند. «در جست‌وجو» پر است از فرصت‌های از دست‌رفته اما با وجود همه‌ی این پنهان‌کاری‌ها، «در جست‌وجو» از بهترین نمونه‌های رمان‌های همجنسگرایانه است. پیش از این در معرفی کتاب «مارسل پروست» نوشته‌ی ادموند وایت درباره‌ی همجنسگرایی و پروست صحبت شده که می‌توانید اینجا آن مطلب را بخوانید. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد: «پروست همان‌قدر که در عشق ورزیدن به مردان جوان دیگر اصرار می‌ورزید، همان‌قدر هم تلاش می‌کرد که از عنوان همجنسگرا اجتناب کند.»

بخوانید: تمام مطالب دسته‌بندی «ده‌های برتر» | عکس: آلن هولینگ‌هرست، نویسنده‌ی رمان «خط زیبایی»

درباره‌ی رمان «آزادی»؛ نوشته‌ی جاناتان فرنزن

دوشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۰

زیبای آمریکایی

جاناتان فرنزن انسانی‌ست به‌شدت خانواده‌دوست. هر یک از چهار رمانی که تا به امروز منتشر کرده، پستی و بلندی‌های زندگی خانوادگی را در چند دهه‌ی اخیر و روابط پیچیده زن و شوهرها و ارتباط آن‌ها را با فرزندان‌شان در بستر یک جامعه‌ی آمریکایی به تصویر کشیده است. اما، به قول نشریه‌ی تایم که چهره این نویسنده را ماه اوت گذشته به‌مناسبت انتشار رمان «آزادی» رو جلد نشریه خود برد؛ فرنزن با وجود آنکه انحصارا درباره‌ی خانواده‌ها می‌نویسد، نتوانسته در پنجاه و دو سالگی خانواده‌ای برای خودش تشکیل دهد. پیش از این، تایم تصویر نویسندگانی چون سلینجر، آپدایک، ناباکوف و جویس را رو جلد هفته‌نامه خود برده است. نویسنده‌ی مطلب تایم می‌گوید که فرنزن با رمان‌هایش است که وارد زندگی مشترک شده.

از این جهت، رمان «آزادی» که فرنزن نه سال برای نوشتنش وقت گذاشته، بیشتر از سه رمان قبلی وی با مشکلات یک زندگی خانوادگی دست و پنجه نرم می‌کند. شروع کتاب، روزهای خوش زندگی برگلاندها را به‌تصویر کشیده، زمانی که والتر و پتی برگلاند، پدر و مادر خانواده، بیست سالی‌ست که ساکن شهر سنت پل ایالت مینه‌سوتا هستند و در کنار همسایه‌هایی زندگی می‌کنند که در کار دیگران سرک می‌کشند. عضوی از طبقه‌ی متوسط هستند و زندگی آبرومندانه‌ای دارند، پتی خانه‌دار است و والتر امور حقوقی یک شرکت را بر عهده دارد. برگلاندها یک پسر دارند به‌نام جویی و یک دختر به‌نام جسیکا.

مشکل از زمانی شروع می‌شود که جویی در عنفوان جوانی با کانی، دختر همسایه که کمی هم سنش از او بیشتر است، می‌خوابد و رابطه‌ای با او برقرار می‌کند که هرچند در نهایت به ازدواج این دو می‌انجامد، در ابتدا برای مادرش، پتی، مشکل‌زا می‌شود. مخالفت پتی با رابطه‌ی این دو آن‌قدر بالا می‌گیرد که جویی در نهایت به خانه‌ی همسایه نقل مکان می‌کند و تا پیش از رفتن به کالج مهمان خانواده‌ی کانی می‌شود. این موضوع کابوسی می‌شود برای پتی و والتر برگلاند که انتظار نداشتند کانون گرم خانواده‌شان به این زودی سرد شود. پس از گذشت چند سال نامیمون و با همزمانی ورود جویی به کالج دانشگاه ویرجینیا، خانواده‌ی برگلاند به‌سبب شغل جدیدی که پدر خانواده در واشنگتن پیدا کرده، به پایتخت ایالات متحده نقل مکان می‌کنند.

در این نقطه از رمان است که بخش دوم «آزادی» شروع می‌شود، قسمتی که شبه خودزندگینامه‌ای‌ست از پتی برگلاند به روایت همان راوی اول. جوانی پتی دستمایه داستان می‌شود، زمانی که دختری دبیرستانی بوده و بسکتبال خوبی بازی می‌کرده. در یکی از همین روزهاست که یکی از پسرهای هم‌سن و سال پتی به او تجاوز می‌کند. پتی موضوع را با پدر و مادرش در میان می‌گذارد اما آن‌ها که اهل سیاست بودند و نگران آینده‌ی کاری‌اشان ترجیح می‌دهند ماجرا را دنبال نکنند. در این میان، پتی وارد دانشگاه مینه‌سوتا می‌شود و آنجا با والتر و دوستش ریچارد کتس آشنا می‌شود. والتر شیفته‌ی پتی می‌شود اما این ریچارد است که جاذبه‌های جنسی‌اش چشم پتی را می‌گیرد. در نهایت اما، والتر و پتی با هم ازدواج می‌کنند و ریچارد، آدمی که پتی همیشه نیم‌نگاهی به او داشته، دوست آن‌ها باقی می‌ماند تا آنکه روزی روزگاری در اواسط این زندگی مشترک در یک روز معمولی پتی و ریچارد به دور از والتر با هم می‌خوابند. ربچارد اصرار می‌کند که پتی از والتر جدا شود و با هم زندگی مشترکی شروع کنند، پتی قبول نمی‌کند و این موضوع باعث می‌شود ریچارد خودش را تا حدودی از برگلاندها دور کند و کمتر سراغ آن‌ها برود و به‌خصوص از پتی دوری کند.

در بخش بعدی، داستان ناگهان به سال ۲۰۰۴ میرود، زمانی که آمریکا به خاک عراق تجاوز کرده، ریچارد کتس که از ابتدا شیفته‌ی موسیقی ایندی راک بوده، حالا برای خودش ستاره‌ای شده است و والتر درگیر یک پروژه‌ی محیط‌زیستی و حفاظت از پرندگان و تنها دغدغه‌اش شده موضوعاتی همچون کنترل جمعیت. ناگفته نماند که والتر هم همچون پتی در جوانی گذشته‌ی ناآرامی داشته اما بشردوستی و محیط زیست همیشه از مباحثی بوده که به آنها علاقه داشته. حالا یک پروژه‌ی کاری پای ریچارد کتس را بار دیگر به خانواده‌ی برگلاندها باز می‌کند.

این روزها اما پتی برگلاند به روابط کاری والتر و دستیارش، لالیتا، که دختر جوان و رعنایی‌ست، با چشم تردید نگاه می‌کند. در عملی خودخواسته ریچارد کتس، والتر را از رابطه‌ی سال‌ها پیشش با پتی مطلع می‌کند و این موضوع باعث جدایی والتر و پتی می‌شود. پتی به خانه‌ی ریچارد در نیویورک نقل مکان می‌کند و والتر برگلاند هم با دستیار جوان و زیبایش، لالیتا، وارد رابطه می‌شود. همین روزهاست که پسر خانواده‌ی برگلاند، جویی، به دور از پدر و مادرش پس از گذشت سال‌ها فراز و نشیب در رابطه با کانی، با او ازدواج می‌کند. زندگی پتی برگلاند و ریچارد کتس بیش از شش ماه دوام نمی‌آ‌‌ورد و لالیتای دستیار هم در تصادفی رانندگی می‌میرد. در نهایت اما پتی با سرافکندگی به سوی والتر بازمی‌گردد و رمان در سال ۲۰۰۸ تمام می‌شود، وقتی که پتی و والتر برگلاند برای شروع زندگی‌ای دوباره به نیویورک می‌روند.

«آزادی» این‌گونه پایان می‌یابد اما ظرایف داستانی و دیالوگ‌های ماهرانه‌ی آن تصاویری را از روابط پیچیده‌ی انسانی ارائه می‌دهند که منحصربه‌فردند و ستودنی. جاناتان فرنزن در مصاحبه‌ای می‌گوید که پس از کلنجار رفتن با شخصیت‌های داستان و ماجراهای آن برای چندین و چند سال، در نهایت با پایان یافتن کتاب، احساس رهایی پیدا کرده، احساسی شبیه آزادی از همه‌ی آن دغدغه‌ها و موضوعاتی که این همه سال فکر می‌کرده چطور آن‌ها را روی کاغذ بیاورد. از جهت دیگری، کتاب فرنزن درباره‌ی همه‌ی آن آزادی‌هایی‌ست که در دنیای مدرن دست‌وپای ما را بسته. «آزادم که فلان حرف را بزنم»، «آزادم که فلان کار را بکنم»، حرف‌ها و کارهایی که گاهی عکس عمل می‌کنند و به‌قول فرنزن تبدیل می‌شوند به یک آزادی دروغین.

بخوانید: گفت‌وگوی نشریه‌ی تایم با جاناتان فرنزن | صفحه‌ی ویژه‌ی جاناتان فرنزن در گاردین