سفرنامه‌ی ایتالیا؛ رم سوار بر وسپا

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۱

از صدقه‌ی سر روزنامه، سه روز رفتم ایتالیا. توی تحریریه‌ نشسته بودم که دبیر سرویس سفر ایمیلی گروهی فرستاد. برای نوشتن یک سفرنامه، دنبال کسی می‌گشت که حتما مجرد باشد، فوقش سی یا سی‌وپنج ساله و آخر هفته را هم آزاد باشد برای رفتن به یک مقصد هنوز نامعلوم. جواب دادم که پایه‌ام، از خدام بود. مهمان آژانس مسافرتی «فیوژن اسکیپز»، عازم ایتالیا شدم. هدف نوشتن نقدی بود بر تور شهر رم این آژانس، توری با موضوع «مجرد سفر کردن». اولین بارم بود که برای نوشتن سفرنامه می‌فرستادنم جایی.

قبل از سفر، فهمیده بودم که گروهی خواهیم بود از مجردها اما معلوم نبود که چند نفریم و اینکه بقیه چه کاره‌اند. سردبیر گفت: «چشم و گوش‌ات را خوب باز کن برای روابط عاشقانه. به درد مطلبت هم می‌خورد.» توی هواپیما، مدام دور و برم را نگاه می‌کردم. انتظار داشتم که همه‌‌ی آدم‌های توی پرواز همسفرهای من باشند. نقشه‌ی رم را پهن کردم گذاشتم روی پا، به این هوا که یکی از همسفرهای نادیده‌ خودش با پای خودش بپرد وسط تنهایی من. خیط شدم.

از قضا، پنج نفر بودیم. یک مادر و دختر رومانیایی، یک دختر خانم مطلقه‌ی انگلیسی و یک آقای نسبتا جوان که بعد ده سال زندگی مشترک فهمیده همسرش لزبین است و ازش جدا شده. من تنها روزنامه‌نگار جمع بودم. به این معنا که بقیه واقعا آمده بودند تعطیلات. توی فرودگاه، ماشین آمد دنبال‌‌مان. من و سارا نشستیم پشت. پرسیدم که چرا با یک مشت مجرد آمدی سفر. گفت: «همه‌ی دوست‌هام ازدواج کردند. یعنی همیشه تو گروه‌های دونفری می‌روند اینجا و آنجا و دلم نمی‌خواست که تنها پا شوم و باهاشان بروم سفر. این شد که آمدم اینجا.»

اولین برخوردمان توی لابی هتل بود. بعد نوشیدنی یخ‌های ناآشنایی کم‌کم آب شد. دو تا راهنما داشتیم، یک خانم انگلیسی که از لندن آمده بود و فکر کنم وظیفه‌اش خوشحال نگه داشتن من بود از ترس مطلبی که قرار بود بنویسم و یک خانم ایتالیایی. سر شوخی کم‌کم باز شد و روابط دوستانه‌تر. دوزاری‌ام داشت کم‌کم می‌افتاد. این‌ها آمده بودند ایتالیا برای دو منظور، هم دیدن شهر رم و هم دیدن آدم‌های جدید، و البته نه لزوما به‌دنبال روابط عاشقانه. شام رفتیم یک رستوران قدیمی وسط شهر.

هیجان اصلی صبح اتفاق افتاد. ساعت ده صبح، همه‌مان را جلوی هتل به ‌صف کردند. به ازای هر کدام از ما، یک موتور وسپا و راننده آورده بودند. قرار بود ترک این موتورها بنشینیم و خیابان‌های رم، شهر درخت‌های چتری شکل، را متر کنیم. دختر خانم‌ها ترک راننده‌‌ی آقا نشستند. پسرها ترک راننده‌ی خانم. صحنه‌ی هفت موتور دو ترکه وسط ترافیک رم، که با سر و صدای زیادی دنبال هم می‌کردند، حسابی دیدنی شده بود. رم سوار وسپا بهترین بخش سفرمان شد.

از شمال رم شروع کردیم. ابتدا رفتیم به باغ بورگز و بعد شهر واتیکان. از هر هفت‌ تپه‌ی معروف شهر دیدن کردیم. می‌رفتیم بالا، می‌آمدیم پایین. از پانتئون تا تماشاخانه‌ی کولوسئوم را سوار همین موتورسیکلت‌ها گشت زدیم. تصور نمی‌کنم که راه بهتری وجود داشته باشد برای دیدن این شهر تاریخی در طول یک روز. انتظار نداشتم که چنین ایده‌ی ساده‌ای این‌قدر جذاب از آب دربیاید. بساطی شده بود. بوق بوق هفت‌تا موتورسیکلت دنبال هم وسط این پایتخت اروپایی. وسپا، همه‌ را یاد فیلم «تعطیلات رم» ویلیام وایلر انداخت، الا من. بعد سفر فیلم را خریدم و دیدم. آن وسط سوار موتور، یکی از دخترها داشت اکانت فیس‌بوکش را می‌داد به راننده‌ی موتورش.

عصر تنهایی قدم‌زنان رفتم واتیکان. برایم باور کردنی نبود که یک کشور مجزا، حالا هر چند کوچک، درست وسط شهر رم واقع شده. از نرده‌های میدان «سن‌پیتر» که رفتم تو، وارد یک کشور دیگر شده بودم. از مرز رد شده بودم. این موضوع مرا شیفته‌ی خودش کرده بود. اینکه به این راحتی وارد یک کشور دیگر شدم. حالا گاردها دیگر ایتالیایی نبودند، سوییسی بودند (و خوش‌قیافه)، اداره‌ی پست شکل و شمایل خودش را داشت و پرچم‌ها فرق می‌کرد. از اقامتگاه پاپ، حضرت آقایی که تصور می‌کند نماینده خدا بر روی زمین است، دیدن کردم. سادگی همه‌چیز یک‌کم خنده‌دار بود.

شب دوباره رفتیم رستوران. غذا جزو لاینفک سفر بود. یک کم می‌گشتیم و چند ساعت هم می‌رفتیم توی رستوران می‌‌نشستیم و روده درازی می‌کردیم. رستوران‌ها را با دقت انتخاب کرده بودند، تا جایی باشد که مثلا اگر توریست بودیم خودمان عمری نمی‌توانستیم برویم آنجا. پیش غذا اصولا چیزی بود مثل پنیر موزارلا و سبزی و گوجه فرنگی. پرس اول پاستا بود و پرس دوم گوشت، مثلا استیک یا همچین چیزی. بعد هم دسر و بستنی و کیک و نوشیدنی. موقع غذا خوردن بود که سفره دل آدم‌ها باز می‌شد. جان گفت: «ده‌سالی باهم زندگی کردیم، بعد یک روز آمد گفت که لزبین است و دلش می‌خواهد با دوست‌دخترش زندگی کند. یک‌جورهایی همیشه حدس می‌زدم که لزبین باشد. از روابط عاشقانه‌امان لذت نمی‌برد، اولش برایم سخت بود که قبول کنم اما الان دوستان خوبی هستیم. او هم حق دارد که با کسی که دلش می‌خواد زندگی کند دیگر.»

روز آخر بعد دیدن کولوسئوم که رفتیم سوار ون، دیدیم سالوادور، آقای راننده مهربان و دوست‌داشتنی‌امان، به ازای هر کدام‌ از ما یک شاخه گل رز خریده و گذاشته روی صندلی. یکی از دخترها رفت نشست صندلی جلو و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. سالوادور که انگلیسی حالی‌اش نمی‌شد، به ایتالیایی جواب می‌داد. دختر برگشت و به خنده گفت: «جدی! سالوادور مرد رویاهای من است.»

درباره‌ی رمان «آزادی»؛ نوشته‌ی جاناتان فرنزن

دوشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۰

زیبای آمریکایی

جاناتان فرنزن انسانی‌ست به‌شدت خانواده‌دوست. هر یک از چهار رمانی که تا به امروز منتشر کرده، پستی و بلندی‌های زندگی خانوادگی را در چند دهه‌ی اخیر و روابط پیچیده زن و شوهرها و ارتباط آن‌ها را با فرزندان‌شان در بستر یک جامعه‌ی آمریکایی به تصویر کشیده است. اما، به قول نشریه‌ی تایم که چهره این نویسنده را ماه اوت گذشته به‌مناسبت انتشار رمان «آزادی» رو جلد نشریه خود برد؛ فرنزن با وجود آنکه انحصارا درباره‌ی خانواده‌ها می‌نویسد، نتوانسته در پنجاه و دو سالگی خانواده‌ای برای خودش تشکیل دهد. پیش از این، تایم تصویر نویسندگانی چون سلینجر، آپدایک، ناباکوف و جویس را رو جلد هفته‌نامه خود برده است. نویسنده‌ی مطلب تایم می‌گوید که فرنزن با رمان‌هایش است که وارد زندگی مشترک شده.

از این جهت، رمان «آزادی» که فرنزن نه سال برای نوشتنش وقت گذاشته، بیشتر از سه رمان قبلی وی با مشکلات یک زندگی خانوادگی دست و پنجه نرم می‌کند. شروع کتاب، روزهای خوش زندگی برگلاندها را به‌تصویر کشیده، زمانی که والتر و پتی برگلاند، پدر و مادر خانواده، بیست سالی‌ست که ساکن شهر سنت پل ایالت مینه‌سوتا هستند و در کنار همسایه‌هایی زندگی می‌کنند که در کار دیگران سرک می‌کشند. عضوی از طبقه‌ی متوسط هستند و زندگی آبرومندانه‌ای دارند، پتی خانه‌دار است و والتر امور حقوقی یک شرکت را بر عهده دارد. برگلاندها یک پسر دارند به‌نام جویی و یک دختر به‌نام جسیکا.

مشکل از زمانی شروع می‌شود که جویی در عنفوان جوانی با کانی، دختر همسایه که کمی هم سنش از او بیشتر است، می‌خوابد و رابطه‌ای با او برقرار می‌کند که هرچند در نهایت به ازدواج این دو می‌انجامد، در ابتدا برای مادرش، پتی، مشکل‌زا می‌شود. مخالفت پتی با رابطه‌ی این دو آن‌قدر بالا می‌گیرد که جویی در نهایت به خانه‌ی همسایه نقل مکان می‌کند و تا پیش از رفتن به کالج مهمان خانواده‌ی کانی می‌شود. این موضوع کابوسی می‌شود برای پتی و والتر برگلاند که انتظار نداشتند کانون گرم خانواده‌شان به این زودی سرد شود. پس از گذشت چند سال نامیمون و با همزمانی ورود جویی به کالج دانشگاه ویرجینیا، خانواده‌ی برگلاند به‌سبب شغل جدیدی که پدر خانواده در واشنگتن پیدا کرده، به پایتخت ایالات متحده نقل مکان می‌کنند.

در این نقطه از رمان است که بخش دوم «آزادی» شروع می‌شود، قسمتی که شبه خودزندگینامه‌ای‌ست از پتی برگلاند به روایت همان راوی اول. جوانی پتی دستمایه داستان می‌شود، زمانی که دختری دبیرستانی بوده و بسکتبال خوبی بازی می‌کرده. در یکی از همین روزهاست که یکی از پسرهای هم‌سن و سال پتی به او تجاوز می‌کند. پتی موضوع را با پدر و مادرش در میان می‌گذارد اما آن‌ها که اهل سیاست بودند و نگران آینده‌ی کاری‌اشان ترجیح می‌دهند ماجرا را دنبال نکنند. در این میان، پتی وارد دانشگاه مینه‌سوتا می‌شود و آنجا با والتر و دوستش ریچارد کتس آشنا می‌شود. والتر شیفته‌ی پتی می‌شود اما این ریچارد است که جاذبه‌های جنسی‌اش چشم پتی را می‌گیرد. در نهایت اما، والتر و پتی با هم ازدواج می‌کنند و ریچارد، آدمی که پتی همیشه نیم‌نگاهی به او داشته، دوست آن‌ها باقی می‌ماند تا آنکه روزی روزگاری در اواسط این زندگی مشترک در یک روز معمولی پتی و ریچارد به دور از والتر با هم می‌خوابند. ربچارد اصرار می‌کند که پتی از والتر جدا شود و با هم زندگی مشترکی شروع کنند، پتی قبول نمی‌کند و این موضوع باعث می‌شود ریچارد خودش را تا حدودی از برگلاندها دور کند و کمتر سراغ آن‌ها برود و به‌خصوص از پتی دوری کند.

در بخش بعدی، داستان ناگهان به سال ۲۰۰۴ میرود، زمانی که آمریکا به خاک عراق تجاوز کرده، ریچارد کتس که از ابتدا شیفته‌ی موسیقی ایندی راک بوده، حالا برای خودش ستاره‌ای شده است و والتر درگیر یک پروژه‌ی محیط‌زیستی و حفاظت از پرندگان و تنها دغدغه‌اش شده موضوعاتی همچون کنترل جمعیت. ناگفته نماند که والتر هم همچون پتی در جوانی گذشته‌ی ناآرامی داشته اما بشردوستی و محیط زیست همیشه از مباحثی بوده که به آنها علاقه داشته. حالا یک پروژه‌ی کاری پای ریچارد کتس را بار دیگر به خانواده‌ی برگلاندها باز می‌کند.

این روزها اما پتی برگلاند به روابط کاری والتر و دستیارش، لالیتا، که دختر جوان و رعنایی‌ست، با چشم تردید نگاه می‌کند. در عملی خودخواسته ریچارد کتس، والتر را از رابطه‌ی سال‌ها پیشش با پتی مطلع می‌کند و این موضوع باعث جدایی والتر و پتی می‌شود. پتی به خانه‌ی ریچارد در نیویورک نقل مکان می‌کند و والتر برگلاند هم با دستیار جوان و زیبایش، لالیتا، وارد رابطه می‌شود. همین روزهاست که پسر خانواده‌ی برگلاند، جویی، به دور از پدر و مادرش پس از گذشت سال‌ها فراز و نشیب در رابطه با کانی، با او ازدواج می‌کند. زندگی پتی برگلاند و ریچارد کتس بیش از شش ماه دوام نمی‌آ‌‌ورد و لالیتای دستیار هم در تصادفی رانندگی می‌میرد. در نهایت اما پتی با سرافکندگی به سوی والتر بازمی‌گردد و رمان در سال ۲۰۰۸ تمام می‌شود، وقتی که پتی و والتر برگلاند برای شروع زندگی‌ای دوباره به نیویورک می‌روند.

«آزادی» این‌گونه پایان می‌یابد اما ظرایف داستانی و دیالوگ‌های ماهرانه‌ی آن تصاویری را از روابط پیچیده‌ی انسانی ارائه می‌دهند که منحصربه‌فردند و ستودنی. جاناتان فرنزن در مصاحبه‌ای می‌گوید که پس از کلنجار رفتن با شخصیت‌های داستان و ماجراهای آن برای چندین و چند سال، در نهایت با پایان یافتن کتاب، احساس رهایی پیدا کرده، احساسی شبیه آزادی از همه‌ی آن دغدغه‌ها و موضوعاتی که این همه سال فکر می‌کرده چطور آن‌ها را روی کاغذ بیاورد. از جهت دیگری، کتاب فرنزن درباره‌ی همه‌ی آن آزادی‌هایی‌ست که در دنیای مدرن دست‌وپای ما را بسته. «آزادم که فلان حرف را بزنم»، «آزادم که فلان کار را بکنم»، حرف‌ها و کارهایی که گاهی عکس عمل می‌کنند و به‌قول فرنزن تبدیل می‌شوند به یک آزادی دروغین.

بخوانید: گفت‌وگوی نشریه‌ی تایم با جاناتان فرنزن | صفحه‌ی ویژه‌ی جاناتان فرنزن در گاردین

مارسل پروست به روایت ادموند وایت

دوشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۰

چشم‌های ایرانی مارسل پروست

از میان تمام کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی مارسل پروست نوشته شده، به گمانم روایت «ادموند وایت» نویسنده‌ی آمریکایی از پیچ و خم‌های دنیای واقعی پروست و خصوصا گرایشاتش به جنس موافق، صادقانه‌تر، جذاب‌تر و معتبرتر است. ادموند وایت به این سبب که خود نویسنده‌ای است با گرایش‌های مشابه خالق «در جستجوی زمان از دست رفته»، در کتابش که «مارسل پروست» نام دارد و انتشارات معروف «پنگوئن» آن را چاپ کرده، توانسته با موشکافی بهتری درباره‌ی همجنسگرایی پروست صحبت کند.

مارسل پروست به روایت ادموند وایت، کتابی‌است خواندنی، جامع و کوتاه؛ تنها با این تفاوت که نویسنده‌ی آن برای نخستین بار تصویری صادقانه‌ از زندگی جنسی پروست ارائه کرده و در حد توان توضیح داده است که چرا پروست با وجود آشنایی با ظریف‌ترین احساسات بشری، در زندگی شخصی و همچنین ادبی‌اش تصمیم گرفت درباره‌ی همجنسگرا بودن خودش و همچنین همجنسگرا بودن راوی داستانش پنهان‌کاری کند و صادق نباشد.

در واقع، پروست این نویسنده‌ی حساس فرانسوی که به قول ادموند وایت، چشمانی داشت ایرانی، هیچ‌گاه حاضر نشد در ملا عام اعتراف کند که همجنسگراست. وقتی در روزنامه‌ مطلبی منتشر می‌شد که پروست را همجنسگرا معرفی می‌کرد، برمی‌آشفت و حتی تا اینجا پیش رفت که یکی از افرادی که او را همجنسگرا خوانده بود، به دوئل دعوت کرد. در حقیقت اما پروست همجنسگرا بود. اولین تمایلاتش وقتی نمایان شد که هفده سال داشت و در دبیرستان «کوندورسه» درس می‌خواند، جایی که «ژاک بیزه» و «دانیل هالوی» هم‌کلاسی‌هایش بودند. بیزه و هالوی هر دو از آشنایان نزدیک «ژرژ بیزه» بودند، موسیقیدان معروفی که اپرای «کارمن» را نوشت.

پروست در هفده‌سالگی عاشق بیزه شد. هالوی بعدها به یاد می‌آورد: «پروست رفتارهایی داشت که برای ما ناخوشایند بود. مثل مهربانی و توجه‌‌ی لطیفش که یک نوع ادا و اطوار بود و ما هم گاهی این موضوع را به روی‌اش می‌آوردیم.» پروست البته به عشقی افلاطونی بسنده نکرد اما با جواب رد بیزه روبرو شد. پروست در نامه‌ای به بیزه می‌نویسد: «شاید حق با تو باشد. هر چند که تا وقتی دیر نشده و تا جایی که نتوان دیگر از این گل‌های لذیذ بهره‌مند شد، باید آن‌ها را چید. چرا که دیر شود، به میوه‌ای ممنوعه تبدیل خواهد شد.» پروست در آن روزها بر این باور بود که رابطه‌ی جنسی بین دو پسر پاک است و وقتی نامیمون می‌شود که بین دو مرد جا افتاده رخ بدهد. البته این باوری نبود که بعدها به آن پایبند بماند.

او بعدها در نامه‌ای خطاب به هالوی درباره‌ی علاقه‌ی بی‌حدش به بیزه نوشت: «و البته، مردهای جوانی هستند که عاشق یکدیگرند و تحمل جدایی از هم را ندارند و معشوق‌شان را روی زانوانشان می‌نشانند و عاشق بدن آن‌ها هم هستند و آن‌ها را عزیزم خطاب می‌کنند و برای هم نامه‌های عاشقانه می‌نویسند… خلاصه‌ی کلام اینکه آن‌ها عاشق و معشوق‌اند.»

مثل این روزهای ایران که خیلی‌ها به‌جای همجنسگرایی به اشتباه می‌گویند بچه‌بازی یا لواط، آن روزها هم پروست تلاش می‌کرد به دوستانش بفهماند که بچه‌بازی همان همنجسگرایی نیست و برای آن واژه‌ی مناسبی نمی‌یافت و به همین خاطر مجبور بود به دوستانش بگوید که «پدراست» نیست، واژه‌ای که بار منفی داشت و آن روزها در فرانسه به جای «هموسکسوالیته» به‌کار می‌رفت و پروست از آن اجتباب می‌کرد. در نهایت اما، رابطه‌ای بین این دو شکل نگرفت و سرنوشت آن‌طور رقم خورد که بیزه در آینده گرفتار مواد مخدر شد و ده روز پیش از مرگ پروست، از دنیا رفت. پروست همچنین به هالوی می‌نویسد: «با من مثل بچه‌بازها رفتار نکن، که این رفتار مرا می‌آزارد.»

پروست اما از جهتی خوش‌شانس بود و دور و اطرافش بحث همجنسگرایی رونق داشت. با نویسنده‌های همجنسگرای زیادی مراوده داشت، همچون «لوسین دوده» و «روبر دو فلر» که دوستان صمیمی‌اش شدند و یا «آندره ژید» که بعدها حاضر نشد کتاب پروست را چاپ کند. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد که اگر مادر پروست شکی داشت که پسرش همجنسگراست، آن شک پس از عکسی که پروست با لوسین دوده و روبرو دو فلر انداخت، برطرف شد. در این عکس، پروست با چهره‌ی براق بر روی صندلی نشسته و لوسین و روبر ایستاده‌اند پشت او در حالی که لوسین دستش را روی شانه‌ی پروست قرار داده است.

در سال ۱۸۹۴ و در بیست و سه سالگی پروست عاشق «رینالدو هان» شد، موسیقیدانی که مارسل جوان را عاشق خود کرد. پروست به مدت دو سال با هان بی‌محابا عشق ورزید و به قول ادموند وایت، آن قدر در علاقه‌اش به هان بی‌پروا شد که دیگران را به تعجب واداشت. با علاقه به هان، پروست به دنیای موسیقی هم علاقه‌مند شد و پروست ارجاعات «در جستجو» به موسیقی و نوازنده‌های مختلف را مدیون هان است. رابطه‌ی پروست با هان، ناخودآگاه آدم را یاد رابطه‌ی «بارون دو شارلوس» و «مورل» ویولون‌نواز می‌اندازد.

در این روزها پروست و هان همچون زوجی با یکدیگر در جامعه ظاهر می‌شدند و دوستان آن‌ها آن دو را همچون زوجی به محافل خود دعوت می‌کردند. در همان سال‌ها در حالی که «اسکار وایلد» در انگلستان به خاطر همجنسگرایی محکوم شده بود، پروست در فرانسه به دعوت «روبر دو مونتسکیو» به همراه دلداده‌اش هان به مهمانی می‌رفت. علاقه‌ی پروست و هان آن‌قدر پیش رفت که بعدها هان به‌خاطر علاقه‌ی پروست به «جان راسکین» قطعه‌ای نوشت در رثای مرگ راسکین. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد که رابطه‌ی پروست و هان به یکی از تنها رابطه‌‌های دوطرفه و معنادار زندگی پروست تبدیل شد و با وجودی که رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن‌ها دو سال بیشتر نیانجامید، اما آن‌ها برای سالیان سال با هم دوست ماندند.

مارسل پروست در سال ۱۸۹۶ هان را به خاطر لوسین دوده ترک کرد. لوسین معشوق تازه‌ی پروست شد و این رابطه هم دو سال به طول انجامید. لوسین از پروست هفت سال جوان‌تر بود اما به همان چیزی علاقه داشت که پروست: ادبیات. پروست پس از لوسین دوده روابط دیگری هم داشت اما ماندگارترین آن‌ها رابطه‌اش با راننده‌ی شخصی‌اش «آلفرد آگوستینلی» بود.

این دو همدیگر را نخستین بار در سال ۱۹۰۷ دیدند اما رابطه‌ی آن‌ها شش سال بعد در سال ۱۹۱۳ شروع شد، وقتی که پروست آلفرد را به‌عنوان منشی شخصی‌اش استخدام کرد. در این سال‌ها پروست که بیشتر به نوشتن «در جستجو» مشغول بود، خدمتکاری داشت به نام «آلباره» [که آدم را یاد «فرانسواز» می‌اندازد] اما با این وجود «آلفرد» را هم استخدام کرد. آلفرد در آن سال‌ها با زنی به نام «آنا» زندگی می‌کرد و ادعا می‌کرد که شوهر آنا است اما سال‌ها بعد مشخص شد که آلفرد و آنا هیچ وقت ازدواج نکرده بودند، هر چند که با یکدیگر زندگی می‌کردند. به‌واسطه‌ی رابطه‌ی با آلفرد، پروست بارها به خارج از شهر و به دنبال طبیعت رفت. برهه‌ای که آدمی را یاد رابطه‌ی راوی «درجستجو» و «آلبرتین» می‌اندازد.

رابطه‌ی با آلفرد برای پروست عذاب‌آور شد. آلفرد پروست را منبعی از پول می‌دید که توانست او را به مال و اموال برسد و بعدها کلاس پرواز هم برود. روزی آلفرد از زندگی پروست غیبش زد و این برای پروست مایه‌ی آشوب و تشویش درونی شد. پروست به راه‌های مختلفی دست زد تا آلفرد را پیدا کند و او را دوباره‌ بازگرداند به پاریس اما ناموفق بود. سال‌ها بعد آلفرد دوباره سر و کله‌اش پیدا شد.

ادموند وایت در کتابش می‌نویسد: «پروست همان‌قدر که در عشق ورزیدن به مردان جوان دیگر اصرار می‌ورزید، همان‌قدر هم تلاش می‌کرد که از عنوان همجنسگرا اجتناب کند. سال‌ها بعد به آندره ژید می‌گوید که آدمی می‌تواند به اطناب درباره‌ی همنجسگرایی بنویسد البته تا جایی که آن را به خودش منتسب نکند.» ادموند وایت البته این را هم اضافه می‌کند که این توصیه‌ی پروست کمی عجیب وغریب بود چرا که همه‌ی دوستان و آشنایان نزدیک پروست می‌دانستند که آقای نویسنده همجنسگراست.

بخوانید: صفحه‌ی ویژه‌ی «مارسل پروست» در سیب گاززده |کتاب «مارسل پروست» نوشته‌ی ادموند وایت