گفت و گوی مگزین لیته رر با گابریل گارسیا مارکز درباره صد سال تنهایی

فروردین ۱۴م, ۱۳۸۶

وسواس های آقای گابو*

ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ اعتماد، سه شنبه ۱۴ فروردین ماه ۱۳۸۶

«گابو» برای نوشتن «صد سال تنهایی» با کلی مشکل مواجه بوده، نه پولی در بساط داشته و نه مثل امروز آن قدر ثروتمند و مشهور که شایعه سفر سال آینده اش به ایران کلی خبرساز باشد. «صد سال تنهایی» حالا چهل سال از عمرش گذشته. چهل سال ساعات کوتاهی از تنهایی خیلی ها را پر کرده با عبارات، مکان ها و شخصیت های فراموش نشدنی و عجیب و غریب اش، از «خوزه آرکادیو بوئندیا» گرفته که پدرخوانده خانواده «بوئندیا» است تا «آئورلیانو» سوم که از نوادگان نسل هفتم خانواده به حساب می آید. «صد سال تنهایی» حالا جزء حافظه ادبی بسیاری از رمان دوستان دنیا است، کتابی که باعث شد خالق اش جزء معدود نویسنده های خوش اقبالی باشد که در طول حیات شان طعم شیرین موفقیت ادبی را می چشند.

ماهنامه ادبی «مگزین لیته رر» هم یک سال قبل از آنکه «صد سال تنهایی» جایزه نوبل را نصیب «گابریل گارسیا مارکز» کند یعنی سال ۱۹۸۱، سراغ این نویسنده کلمبیایی رفته و از او درباره نوشتن این رمان تاثیرگذار امریکای لاتین سوال کرده و آن را برای دومین بار در ویژه نامه چهلمین سال انتشار مجله که دسامبر ۲۰۰۶ منتشر شده، چاپ کرده است.

***

«گابریل گارسیا مارکز» خود درباره «صد سال تنهایی» می گوید؛ «از خیلی وقت پیش درباره نوشتن «صد سال تنهایی» با خودم فکر می کردم. چند بار هم شروع کردم به نوشتن. همه چیز آماده بود، می دانستم چه ساختاری خواهد داشت، اما لحن داستان در نمی آمد. یعنی به چیزی که می نوشتم ایمان نداشتم. به نظرم یک نویسنده می تواند هر چیزی که به ذهنش برسد را بگوید، به شرطی که به آن ایمان هم داشته باشد. اگر هم بخواهید بفهمید که کسی به شما ایمان دارد یا نه، کافی است ببینید خودتان به خودتان ایمان دارید یا نه. هر بار که «صد سال تنهایی» را شروع می کردم، نمی توانستم به نوشته ام ایمان بیاورم. تا اینکه لحن داستان درآمد و این قدر ذهنم را گشتم و گشتم تا فهمیدم که نزدیک ترین لحن داستان همان لحن مادربزرگم است وقتی که چیزهای عجیب و غریب و هیجان انگیز تعریف می کرد، لحنی کاملاً طبیعی و همان چیزی بود که به آن ایمان پیدا کردم و اگر بخواهید از دیدگاه ادبی هم نگاه کنید همان لحنی است که در کل رمان «صد سال تنهایی» حکمفرماست.»

وقتی می نوشتی، صفحات رمان را هر از چند گاهی به کسی نمی دادی که بخواند؟

هرگز. حتی یک خط. حتی روی این موضوع تعصب هم داشتم، انگار که خرافاتی شده باشم. چون به نظرم اگر هم قرار باشد که ادبیات را محصولی اجتماعی بدانیم، خلق اثر ادبی صرفاً فردی است و در اکثر مواقع هم فردی ترین کار دنیا است. وقتی دارید چیزی را می نویسید، هیچ کس نمی تواند به شما کمک کند. تنهای تنهایی، بی هیچ دفاع مثل یک کشتی غرق شده در اعماق دریا. اگر هم تلاش کنی که از کسی کمک بگیری، که مثلاً نوشته ات را بخواند و راهی نشانت بدهد، بیشتر دچار تشویش می شوی و آسیب وحشتناکی می بینی چون هیچ کس دقیقاً نمی تواند بفهمد که موقع نوشتن چه چیزی توی مغزت می گذرد. در عوض، برای دوستانم کار دیگری می کنم؛ هربار که چیزی می نویسم، حسابی پرحرفی می کنم و قسمتی از نوشته را برایشان تعریف می کنم و هر دفعه دوباره آن را از نو تعریف می کنم. بعضی از دوستانم می گویند که همین داستان را لااقل سه بار برایشان تعریف کرده ام، که البته هر دفعه با دفعه قبل کاملاً فرق داشته. راست می گویند و من هم با عکس العمل هایشان در برابر هر داستان نقاط ضعف و قوتم را بهتر می فهمم و با این کار درباره خودم هم نظری پیدا می کنم و از تاریکی های وجودم چیزی را می کشم بیرون.

گفته بودی که همسرت «مرسدس» در نوشتن «صد سال تنهایی» خیلی کمک ات بوده.

درست است. خب، ما، یعنی «مرسدس» و بچه ها به «آکاپولکو» برگشته بودیم و ناگهان یک دفعه همه چیز انگار برایم روشن شد. گفتم؛ همین طور باید باشد، تصویر پدربزرگی که بچه هایش را با یخ آشنا می کند. همینطور باید حکایت کرد، تند و سریع. بعد هم باید همین لحن را حفظ کرد. کمی گشت زدم و به مکزیک بازگشتم و نشستم تا کتاب را بنویسم.

پس در «آکاپولکو» نبودی؟

نه و «مرسدس» می گفت؛«خل شدی،» اما همه چیز را تحمل کرد، نمی توانی بفهمی که «مرسدس» تو این مدت چه چیزهایی را تحمل کرده، دیوانگی های این چنینی را. مکزیک بودم که داستان شروع کرد به فوران کردن. شروع داستان هم همیشه خدا سخت ترین قسمت است. اولین جمله هر رمان یا هر داستان طول و لحن و سبک و همه چیز داستان را مشخص می کند. مشکل اصلی شروع کردن است. با آن سرعتی که شروع کردم و آن چیزهایی که توی ذهنم بود فکر می کردم که نوشتن کتاب شش ماهی زمان ببرد، بعد از اتمام چهار ماه یک شاهی هم نداشتم و نمی خواستم متوقف بشوم. با پولی که از جایزه ادبی یی که برای نوشتن «لا مالا هورا» به دست آورده بودم، یک بار هزینه بیمارستان را دادم برای به دنیا آمدن پسر دوم ام و با باقی آن ماشین خریدم، ماشین را هم در طول این مدت دادم گرو و به «مرسدس» گفتم؛ بیا، این هم پول، من می روم سراغ نوشتن. اما نوشتن «صد سال تنهایی» نه شش ماه که هجده ماه طول کشید و در تمام این مدت «مرسدس» حرفی از کم و زیاد پولی که از گرو گذاشتن ماشین به دست می آمد به میان نیاورد و چیزی هم درباره سه ماه اجاره معوقه خانه نگفت. به من گفت؛«اشکالی ندارد آقا، نه ماه باید تحمل کنیم و بعدش همه چیز حل می شود.» همین طور هم شد. یک چک به صاحب خانه داد همراه نه ماه اجاره عقب افتاده. بعد از انتشار «صد سال تنهایی» همین مردی که کلی رسوایی به وجود آورد، کتاب را که خواند زنگ زد به من و گفت؛ «آقای گابریل گارسیا، از اینکه من هم سهمی در این کتاب داشتم بسیار مفتخرم.»

یک ماجرای دیگر هم هست، «مرسدس» می داند که هر بار که شروع می کنم به نوشتن پانصد برگه کاغذ و حتی هم بیشتر لازم دارم و همیشه هم این مقدار را پیدا می کنم. من از یک ریتم بخصوصی تبعیت می کنم؛ در یک زمان مشخص، بازده مشخص و مصرف کاغذ مشخصی دارم، کاغذهای ماشین شده و برگه برگه شده. یک برگه می گذارم توی ماشین تحریر، مستقیماً بدون اینکه از قبل بنویسم می گذارم توی ماشین تحریر و هر وقت که از نوشتن دست کشیدم یا اینکه از نوشته خوشم نیامد یا اشتباه تایپی پیش بیاید یا اینکه یک فاصله لعنتی زیادتر گذاشته باشم، احساس نمی کنم که فقط یک فاصله زیاد گذاشته شده بلکه فکر می کنم که مثلاً اشتباه از آفرینش خود اثر است. دوباره از نو شروع می کنم و ورقه های کاغذ همین طور روی هم انباشته می شود و دوباره از نو جمله را می نویسم و کم کم جملات بلند تر می شود و بالاخره جمله درست از کار در می آید و هر وقت که یک کاغذ تمام پر شد، حالا می نشینم و متن را دستی اصلاح می کنم، تا اینکه همه کار شسته و رفته شود. یک بار یک داستان دوازده صفحه یی نوشتم و در نهایت دیدم که برای نوشتن اش پانصد کاغذ به کار برده ام. این میزان مصرف کاغذ برای نوشتن با ماشین تحریر باورنکردنی است.

گفته یی که هر آن چه نوشتی پایه و اساس واقعی دارد و می توانی آن را جمله به جمله نشان بدهی. چند تا مثال می شود بزنی؟

هر چیزی که نوشتم پایه و اساس رئال دارد وگرنه داستان فانتزی می شد و فانتزی هم اگر باشد می شود «والت دیسنی». که هیچ رغبتی هم ندارم به آن. اگر کسی به من بگوید که یک گرم فانتزی در آثارم می بیند، شرم می کنم. من در هیچ کدام از کتاب هایم فانتزی ندارم. مثلاً آن قسمت معروف پروانه های جوان «مریسیو بوبیلیونا»…. که می گوید؛«چه شگفت انگیز،» وای خدای من، خیلی خوب یادم می آید که وقتی شش سالم بود، برق کاری بود که در «آراکاتاکا» می آمد خانه مان و مادربزرگم را به یاد می آورم که پروانه می گرفت… این از همان رازهایی است که آدم دوست ندارد فاش کند دیگر. مادربزرگم با یک تکه پارچه پروانه های سفید می گرفت، آره سفید. زیاد پیر نبود و یادم می آید که می گفت؛«لعنتی، نمی خواهم این پروانه را بیرون کنم ها اما هر بار که این برق کار می آید خانه مان، این پروانه هم فوراً می آید توی خانه». همیشه به یادم بوده این موضوع. اما می خواهم چیزی به تو بگویم. در واقع رنگ پروانه ها سفید بود، اما من نمی توانستم به آن ایمان بیاورم. اما اینکه جوان بودند را بهش ایمان داشتم و مثل اینکه تمام دنیا هم به آن ایمان آورده.

* لقب گابریل گارسیا مارکز

کابوس‌های نویسنده بزرگ

بهمن ۲۰م, ۱۳۸۵

گفت‌وگوی مگزین لیته رر با «خورخه لوئیس بورخس» درباره مجموعه داستان «الف»

ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد، ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

ماهنامه ادبی «مگزین لیته رر» به مناسبت چهلمین سال انتشارش، ویژه نامه یی را در آخرین ماه سال ۲۰۰۶ منتشر کرد که گلچینی بود از گفت وگو های مجله با نویسندگان بزرگ دنیا در طول چهل سال فعالیتش و درباره معروف ترین اثرشان. گفت وگو با «خورخه لوئیس بورخس» هم در هفتاد و دومین شماره «مگزین لیته رر» که ژانویه ۱۹۷۳ انجام شده بود، منتشر شده و حال برای دومین بار در این ویژه نامه به چاپ رسیده است. محور اصلی این گفت وگو کتاب «الف و داستان های دیگر» است و «بورخس»، که آدم باحوصله و شوخ طبعی است، به سوالات پاسخ می دهد و هر از چند گاهی هم با یک «نه؟» گفتن، دنبال تایید گرفتن حرف هایش از مصاحبه کننده است.

«بورخس» خود درباره «الف» می گوید:« «الف» تقلیدی نامحسوس از دانته است. دلم می خواست «آرژنتینو دانیه ری» را خیلی ساده درست مثل «ویرژیل»، که شخصیت با نمک و مضحکی دارد، خلق کنم. حتی نام «بئاتریس» را تغییر ندادم و خودم را جای دانته نشاندم … بعدش حس کردم که این کارم حسابی مسخره می شود (بورخس می خندد) و البته یک چیزی را هم باید بگویم، که مطمئنم بی شک هیچ چیز درباره اش نمی دانید. نام هایی که در داستان هایم استفاده کرده ام همه نام های اشخاص واقعی اند. اغلب، افراد خانواده ام. کلی اسم تو خانواده ما وجود دارد و من هم ازشان استفاده کردم. مادرم از این کار خوشش نمی آمد، فکر می کنم که بیشتر می ترسید از این کار. البته اسم خودش را هم استفاده کرده بودم. خیلی هم دلم می خواست از آدم هایی که می شناختم در داستان هایم کاریکاتور خلق کنم. ( البته با تغییر اسمشان). «کارلوس آرژنتینو دانیه ری» داستان «الف» هم واقعاً وجود دارد، یکی از دوستانم است. البته کمی غلو کردم و کمی مسخره تر نشانش دادم. اما در کل خودش بود. مادرم این کار را بدجنسی می دانست، اما در کل چیز خاصی نبود، آنقدر ها هم معلوم نبود و اتفاقاً خود دوستم از داستان خوشش آمد و کلی تبریک گفت.»

منتقد ها هم بویی نبردند از این ماجرا؟

نه. هیچ کس به این موضوع توجهی نکرد. چون او هم آنقدر ها آدم مهمی نبود، شاعر بزرگی نبود که.

از کدام داستان بیشتر خوشتان می آید؟

فکر کنم که داستان «جنوب» باشد؛ چون درباره زندگی شخصی ام بود، نه؟ کلینیک، جراحی مغز… اینها ماجراهایی است که واقعاً برایم پیش آمده. سرم را عمل کردند، درست بالاترین نقطه اش را دست بزنید، دست بزنید (بورخس دستانش را روی موهایش می کشد) همین جا، همین برآمدگی. باور کنید، خیلی وحشتناک بود. هر وقت از جاده یی رد می شدم که در مسیرش کلینیکی بود، راهم را کج می کردم و از مسیر دیگری می رفتم.

تا آنجا که من می دانم داستان ها را درست بعد از همین عمل بود که نوشتید؟

بله، اتفاق مسخره یی افتاد. داشتم با عجله می دویدم که روی پله ها افتادم و با سر خوردم زمین و سرم شکست. مدت زمان زیادی را بستری بودم در… اسمش چه بود؟ در کما. بله، خودش است. وقتی هم که به هوش آمدم ترسم از این بود که دیگر نتوانم درست و حسابی فکر کنم. مطمئن نبودم که توانایی ذهنی ام هنوز سالم است یا نه. چند روز بعد چند تا کتاب انگلیسی به دستم رسید. مادرم خریده بود تا برایم بخواند و حوصله ام سر نرود. اما ترسم از این بود که نکند هیچ چی نفهمم. یک روزی بالاخره یکی را شروع کرد به خواندن و ناگهان دید که دارم گریه می کنم، نگرانم شد اما بهش گفتم که نه، اتفاقی نیفتاده، اتفاق خوش یمنی افتاده و دیوانه نشده ام و هنوز عقلم سر جایش است. می بینید که حسابی خل شده بودم… بعدش از خودم پرسیدم که هنوز می توانم بنویسم یا نه. اگر البته اصلاً می توانستم، تصمیم گرفتم که با یک داستان کوتاه شروع کنم چون هیچ وقت ننوشته بودم. به خودم گفتم که اگر هم نتوانستم چیزی بنویسم به خاطر همان مشکل همیشگی است؛ چون نوشتن کار مشکلی است دیگر. نه؟ «پیر منارد، نویسنده دن کیشوت» را نوشتم. بد هم نبود. تصمیم گرفتم همان ژانر را حفظ کنم. خوشم آمده بود.

کدام یک از داستان های دیگرتان اتوبیوگرافی اند؟

تقریباً همه شان همین طورند. خیلی سخت است که آدم در مورد چیزی که به خودش مربوط نیست بنویسد. همیشه آدم درباره مشکلاتش می نویسد و خب شما بهتر می دانید، ادبیات کمک بزرگی است در دنیا. من این طور فکر می کنم. چون مثلاً من هم مثل خیلی از آدم های دنیا ناراحت می شوم که به جای این که بنشینم و به بدبختی ام فکر کنم (که مثلاً دختری از من خوشش نمی آید…) می روم سراغ ادبیات و از موقعیت های احساسی ماجرا استفاده می کنم. مثلاً «فانس یا حافظه» (واقعاً که داستان خسته کننده یی است، مگر نه؟) این داستان را وقتی نوشتم که مرض بی خوابی داشتم. (اغلب بی خوابی به سرم می زد و کابوس می دیدم). هر شب، هر وقت می رفتم که بخوابم، ترس داشتم که خوابم نبرد. دست خودم نبود، اتاق، خانه، حیاط و هر چه که اطرافم بود می آمد تو ذهنم. آزارم می داد و زشت و بد ترکیب می دیدم شان. اگر قرار بود همه تصاویری که در دنیا دیده بودم و چهره همه آدم ها و شکل همه مکان هایی که می شناختم همیشه در ذهنم بیاید، دنیا خیلی وحشتناک می شد. برای همین این داستان را نوشتم، داستان مردی که حافظه بیکران و پیوسته دارد. بعد از مدت کوتاهی بی خوابی ها تمام شد. تمام شدـ چون من سمبل همه بی خوابی هایم را در این پسر بیچاره «فانس»، پیدا کردم.

اغلب کابوس می بینید؟

بله، کابوس می بینم. همیشه هم یک چیز را می بینم. خیلی ساده می شود توضیحش داد. این جور کابوس ها را از وقتی که دیگر نتوانستم بخوانم، از وقتی که کور شدم می بینم. اما الان، تقریباً هر شب خواب می بینم که می توانم بخوانم، خواب می بینم که نوشته یی بهم داده اند و من دارم از روی آن می خوانم. اما وقتی نوشته را می بینم، نمی توانم آن را بخوانم. وقتی به کلمات نگاه می کنم، فاصله و تعدادشان زیاد و در نهایت محو می شوند. حروف صامت هم پشت سر هم تکرار می شوند و نوشته تبدیل می شود به متنی بی معنی. بدون مفهوم. این همان چیزی است که همیشه درباره کور شدنم فکر می کردم، این خواب ها سیمای علاقه من به خواندن و نوشتن است. البته این کابوس ها کمی فرق داشتند. می خواندم، چیزهایی را می خواندم که می فهمیدم و البته زیاد هم معروف نبودند اما قبول می کردم که دارم می خوانم. بعدش هنوز بیدار نشده بودم که به خودم می گفتم نه نمی توانم بخوانم، فقط تصور می کنم که می توانم، خواندن چیز دیگری است، خواندن باید از روی متنی حقیقی باشد. این قدر این خواب آزارم می داد تا اینکه کتاب را می بستم. اما الان گرفتار نوع دیگری از خواب های مزاحم شده ام، باید نوشته یی مبهم را بخوانم، نوشته یی که کلماتش تلوتلو می خورند و مارپیچی از حروف دارد. کابوس دیگری هم هست. گاهی خواب می بینم که در «بوئنوس آیرس» گم شده ام. ایستاده ام در تقاطعی از دو خیابان که خوب آنجا را می شناسم، اما می دانم و حس می کنم که گم شده ام. نمی توانم به خانه ام برگردم. اما این هم دقیقاً همان خواب است. همیشه چیز یکسانی است. نه؟ دوستانم همیشه می گویند که کابوس هایشان هیچ وقت مهم نبوده. در حالی که من هر وقت می خواهم بخوابم، از دوباره دیدن آن خواب در وحشتم. همیشه و همیشه، همان کابوس. قبلاً همه خواب هایم را برای مادرم تعریف می کردم، اما بعد از پنج سالگی دیگر این کار را نکردم. الان او نود و پنج سالش است، کمی دارم سوئیسی حرف می زنم.۱ آخر تحصیلاتم را در سوئیس به پایان رساندم. الان خیلی پیر شده، نه؟ اگر کابوس هایم را برایش تعریف کنم، فکر می کند که حتماً دیوانه شده ام یا اتفاقی افتاده. نه، الان بیشتر او است که کابوس هایش را برایم تعریف می کند.

پی نوشت:

۱- بورخس در اینجا عبارت «نود و پنج» سال را مثل فرانسوی زبانان سوئیس ادا می کند و از عبارت معمول «نود و پنج» فرانسوی استفاده نمی کند.

همیشه خوره نوشتن داشته‌ام

دی ۲۳م, ۱۳۸۵

گفت وگوی مگزین لیته رر با «ژان اشنوز»، نویسنده فرانسوی

ترجمه: سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد؛ ۲۳ دی ۱۳۸۵

فرانسه با آن که کم کم دارد از آن دوران طلایی «نویسندگان بزرگ» اش فاصله می گیرد، امروز تصمیم گرفته خلأیی را که با آن روبه رو است، با جذب نویسندگان خارجی پر کند و آنها را تشویق کند که به فرانسه بنویسند. شاید همان کاری که با سینمایش هم دارد می کند. نویسندگان خارجی در ادبیات امروز فرانسه نقش مهمی ایفا می کنند. طوری که سه تا از مهم ترین جوایز ادبی امسال فرانسه به غیر فرانسوی ها اهدا شد و برای مثال «جاناتان لیتل» امریکایی «گنکور» و «نانسی هوستون» کانادایی «فمینا» را برد. یا آن که مجله ادبی معروف فرانسه «لو مگزین لیته رر» در گزینش ده گفت وگوی برتری که ما بین سال های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۶ با نویسندگان تاثیرگذار جهان انجام داده، هفت مصاحبه با نویسندگان خارجی را انتخاب کرده و گفت وگو با «ژان اشنوز» جزء یکی از آن سه مصاحبه با نویسندگان فرانسوی است، در حالی که در انتخاب نویسندگان برتر همین مجله در سال های قبل کمتر می توان نامی از یک نویسنده خارجی پیدا کرد.

«ژان اشنوز» سال ۱۹۴۷ در فرانسه به دنیا آمد و در رشته «مهندسی عمران» و «علوم اجتماعی» تحصیل کرد. سال های زیادی را برای روزنامه «اومانیته» مطلب نوشت و اولین کتابش را به نام «نصف النهار گرینویچ» در سال ۱۹۷۹ منتشر کرد. تا حالا دوازده رمان نوشته و بیش از ده جایزه ادبی را از آن خود کرده است. در سال ۱۹۸۳ جایزه «مدیسی» برای کتاب «شروکی» به او اهدا شد و سال ۱۹۹۹ به خاطر «من می روم» جایزه «گنکور» برد. «راول» جدیدترین رمان «اشنوز» ژانویه ۲۰۰۶ منتشر شده است و برای نوشتن این کتاب از ماجراهای سال های پایانی زندگی «موریس راول» آهنگساز فرانسوی اپرای معروف «بولرو» بهره برده و بیشتر به تور موسیقی «راول» به امریکا توجه کرده است. محور اصلی گفت وگویی که پیش رو دارید درباره رمان «راول» است. «ژان اشنوز» درباره نوشتن این کتاب می گوید؛«دو بار شروع کردم به نوشتن زندگی «راول» و هر دوبار هم کار را نیمه رها کردم، تا آن که عزمم جزم شد و تصمیم گرفتم که فقط به «راول» فکر کنم. از کودکی موسیقی اش را گوش می دادم و شیفته اش بودم. اوایل فقط می خواستم به تور امریکای «راول» بپردازم و بعد تصمیم گرفتم کل زندگی اش را روایت کنم و البته با فرم بیوگرافی هم نمی توانستم کنار بیایم. غیر از کتابی هم که «مارسل مارنا» درباره زندگی «راول» نوشته، بیوگرافی خوب دیگری از او وجود نداشت. من هم به آن بخش از زندگی او که «راول» تور امریکا را شروع کرد خیلی علاقه مندم، دوره یی که از سال ۱۹۲۸ شروع می شد و تا زمان مرگ «راول» یعنی سال ۱۹۳۷ ادامه پیدا می کرد. نکته قابل توجه این بود که مجبور بودم بین واقعیت و افسانه مانور بدهم و گاهی رمانتیک و گاهی هم جدی باشم. باید با وقایع بازی می کردم (مثلاً برخلاف چیزی که نوشته ام، «راول» هیچ وقت «ژان اوبری» را ندیده) و البته به کلیت ماجرا هم وفادار بمانم (مثلاً یک بار با «کنراد» دیدار کرده)، و حتی المقدور سراغ رمان تاریخی هم نروم.»

***

همان طور که گفتید اوایل فقط می خواستید به ماجرای تور امریکای «راول» اشاره کنید، این تصمیم به این خاطر بود که سفر کردن از موضوعات مورد علاقه شماست؟

بی شک همین طور است. اما ماجرا فقط به این علاقه ختم نمی شود. سال های پایانی زندگی «راول» تراژیک و پر از رمز و راز است. «راول» در آن زمان حسابی معروف و خوش قیافه و در عین حال تنها و سرخورده بود و زندگی تاریک و غمناکی داشت. همین ویژگی های متناقض بود که مرا جذب و شخصیت را رمانتیک می کرد.

انگار که به موضوع مرگ و خاموشی علاقه مندید و در تمامی رمان هایتان با مرور زمان اشیا هم مثل قهرمان های داستان ناپدید می شوند…

بله، اما در داستان زندگی «راول» با نوع جدیدی از ناپدید شدن روبه رو هستیم، «راول» با وجود این که شهره خاص و عام است کم کم در اجتماع ناپدید می شود و توانایی هایش هم از بین می روند. برای همین است که تور امریکایی اش مرا جذب کرد، دقیقاً زمانی که باید بیشتر از همیشه در صحنه باشد، بیشتر از همیشه از آن دوری می کرد. البته او تورهای دیگری را هم برگزار کرد اما تور امریکا بود که او را بر قله جلال و شوکت نشاند.


کتاب «راول» بر اساس ساختار خودش پیش می رود و این طور نیست که از چند فصل تشکیل شده باشد و فرم رفت و برگشتی دارد مثل کتاب «نصف النهار گرینویچ» یا رمان «شروکی»…

بیشتر ساختاری شبیه فیلم دارد و به بازی ریتم ها، ادغام وقایع، پیشروی از یک طرح کلی و بازگشت به آن می پردازد. از روایت سینمایی و ریتم های موسیقایی در نوشتن این کتاب خیلی استفاده کرده ام. چیز دیگری که نقش عمده یی در رمان «راول» داشت ماجراهایی است که به سال های ۲۸ تا ۳۷ تعلق دارد و خیلی خوب می شود به آنها پرداخت، مثلاً دیدار های «راول» با «والری» و «کنراد» که البته جای مناسبی در رمان برایشان پیدا نکردم. من زیاد هم از این برداشت خوشم نمی آید، چرا که رمان مثل یک عضو زنده بدن است که در مواجهه با موقعیتی ممکن است مانند پیوندی یا آن را بپذیرد یا آن را رد کند و این موضوع به کارکرد منطقی و صحیح اش بستگی دارد.

شما در جریانی هستید که ابتدایش از «استرن» و «دیدرو» شروع می شود و انتهایش «رمان نو» است. چه چیزی از این جریان نصیبتان شد؟

خیلی وقت است که می شود بی قاعده هم رمان نوشت. همان وقت هایش هم می شد بی قاعده رمان نوشت. بعد از کتاب «تریسترام شندی» یا «ژاک ً تقدیرگرا» تمام قواعد رمان نویسی دگرگون شده است و قواعد کهن دیگر آن جایگاه قبلی را ندارند. باید بگویم که زیاد هم تحت تاثیر «رمان نو» نبوده ام. زمانی که «پاک کن ها» را می خواندم، هجده سالم بود و با خودم می گفتم یالا همین کار را می شود با اشیا هم کرد. می شود به اشیایی که علاقه مندم ربطشان داد و همان بلایی را که سر شخصیت ها می آوریم، سر اشیا هم بیاوریم و با آنها مثل مکان و شخصیت هایی که همه جای رمان هستند، رفتار کرد.

«مانشت» یکی از منابع شما بوده؟ انتشاراتی که کتاب «شروکی» شما را برای چهارمین بار تجدید چاپ کرده است، نامه یی از «مانشت» منتشر کرده که خطاب به شما نوشته شده.

«مانشت» برای من ماجرایی طولانی دارد. همیشه خوره نوشتن داشتم اما آن اوایل یک جور باید شروع می کردم. باید راهی پیدا می کردم و خواندن راه حل اصلی بود… اواسط سال های ۱۹۷۰ بود و همه جا پر بود از آوانگاردها. من هم به این جریان علاقه داشتم اما با همه دیدگاه های مجله «تل کل» موافق نبودم و برای مثال با ایدئولوژی ادبی آن موقع مخالف بودم و بیشتر علاقه ام به رمان های جنایی بود. رمان های سیاه امریکایی را هم می خواندم. «دشیل همت»، «ریموند چندلر»، «دیوید گودیس» و «دونالد وستلیک» و خیلی های دیگر. «مانشت» برای من راه حل اصلی بود، دری که به رویم باز شد و بعد از آن به خودم گفتم خب حالا می شود یک رمان جنایی نوشت. کاری که او با زبان می کرد برای من ملموس تر از نوشته های امریکایی ها بود. البته قبل از «مانشت» یک چیزهایی نوشته بودم، اما کار درست و حسابی یی نبود، تلاش کرده بودم که چیزی بنویسم، متنی لااقل. اولین کار جدی ام بعد از او بود و امیدوار بودم که چاپ بشود. خیلی سریع فهمیدم که اگر به این جریان وارد بشوم می توانم تجربیات جدیدی به دست بیاورم. طنز و ریتم رمان های «مانشت» برایم نقش بزرگی ایفا کردند. مرتب کتاب هایش را می خواندم و برایش احترام زیادی قائل بودم.

برای توصیف کتاب هایتان از اصطلاح «رمان جغرافیایی» استفاده می کنید و شخصیت هایتان همیشه در حرکتند و از هند به مالزی و از زمین به هوا می روند، اما سفری در کار نیست و بیشتر از آن که صحبت از رمانی فرمی باشد با یک رمان ضدفرم روبه روییم.

دلم نمی خواهد مثل قدیمی ها سفر کنم و یک جا لنگر بیندازم. دوست دارم گشتی کوتاه بزنم و برای همین شخصیت های داستان هایم همیشه در حرکتند و حرکت در رمان برای من عنصر تعیین کننده یی است. زمانی به این نوع کار می گفتم «رمان های با کارکردهای دوگانه»، کارکردهای دوگانه در عبارات، ساختار و فضای داستان.

می گویید که کتاب هایتان مثل ماشین هستند و هر کس که کتاب هایتان را بخواند ریتم و کارکرد آن را درک می کند. اما کتاب های «من می روم» و «یک سال» دو سوی یک واقعیت هستند.

«یک سال» بر اساس یک سیستم است؛ شخصیتی که تصور می شود زنده باشد در حالی که مرده و شخصیت دیگری که تصور می شود مرده باشد در حالی که زنده است. همان چیزی که شیفته اش بودم و باعث شد که کتاب را بنویسم. انتشارات «مینویی» برایم دو، سه نامه نوشت و گفت که از قسمت هایی از کتاب خوشش آمده اما با موقعیت های غیرقابل پیش بینی و کارکردهای دوجانبه شخصیت ها و مرگ و زندگی شان نمی تواند کنار بیاید. از عکس العمل شان خوشم آمد و تصمیم گرفتم در کتاب بعدی ام کمی از ابهامات کم کنم و اما قسمت هایی را هم سفید بگذارم و دلایل به وجود آوردن موقعیت ها را بیان نکنم. روایت های «یک سال» و «من می روم» کاملاً مستقل اند و «من می روم» آن چیزی است که در غیاب قهرمان «یک سال» می گذرد. اما کمی هم ابهام در داستان باقی گذاشته ام.

شخصیت هایی را انتخاب می کنید که هویت و شخصیت گنگی دارند، بیشتر وقتشان صرف ناپدید شدن و تغییر شکل و فرار از خود می شود. از آن جا که به مبحث نویسنده «فرا مدرن» علاقه مندید، آیا شخصیت های شما انعکاس انسان های امروزی اند؟

رمان های من چیزی غیر از آن چه هستند انعکاس نمی دهند. اصلاً نمی خواهم در کتاب هایم مسائل سیاسی یا اجتماعی را بیان کنم، اگر هم در این زمینه ها حرفی برای گفتن داشته باشم خب می روم مقاله یا رساله می نویسم. رمان برای من مثل ماشین می ماند. همیشه می گویند در ادبیات دو قطب داریم، یکی «زولا» و دیگری «ریموند راسل» که البته من دومی را ترجیح می دهم. رمان هایم مباحث اجتماعی روز را هم در بر می گیرد؛ چون به غیر از «راول» بقیه را در زمانی روایت می کنم که دارم آن را می نویسم. پروژکتور رمان های من روی همه چیز نشانه می رود و می شود تمام روز را از روزنه پنجره آن دید، مثل تلویزیون که می شود خیلی چیزها را گذرا نشان داد.

تمام شخصیت هایتان سرخورده، عزادار عشق و گوشه گیر هستند، چرا؟

بله، همین طور است، اما خودم هم دلیلش را نمی دانم. شاید چون تنها از این راه می توانم حرفم را بزنم. به هر حال کنترلش دست خودم نیست. وقتی رمان می نویسم احساس می کنم همه چیز را باید سر جای خودش قرار بدهم و این اجتناب ناپذیر است؛ چون در غیر این صورت نمی شود رمان نوشت. بعد از نوشتن رمان «دریاچه» همین حس بهم دست داد و احساس کردم که فقط داستان زندگی آدم های سرخورده را روایت می کنم. البته این موضوع ربطی به زندگی شخصی من هم ندارد و تلاش کردم که یک جوری دست از این کار بکشم، اما نتیجه این شد که در رمان های بعدی ام شخصیت ها تنهاتر شدند.