<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سیب گاززده</title>
	<atom:link href="http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sibegazzade.com/main</link>
	<description>وب‌سایت شخصی سعید کمالی دهقان (Saeed Kamali Dehghan&#039;s official website)</description>
	<lastBuildDate>Fri, 20 Jul 2012 15:34:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.5.1</generator>
		<item>
		<title>سفرنامه‌ی ایتالیا؛ رم سوار بر وسپا</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=2059</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=2059#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jul 2012 15:19:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=2059</guid>
		<description><![CDATA[از صدقه‌ی سر روزنامه، سه روز رفتم ایتالیا. توی تحریریه‌ نشسته بودم که دبیر سرویس سفر ایمیلی گروهی فرستاد. برای نوشتن یک سفرنامه، دنبال کسی می‌گشت که حتما مجرد باشد، فوقش سی یا سی‌وپنج ساله و آخر هفته را هم آزاد باشد برای رفتن به یک مقصد هنوز نامعلوم. جواب دادم که پایه‌ام، از خدام [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL"><img class="aligncenter" title="Rome" src="http://sibegazzade.com/pix/Rome01.jpg" alt="" width="540" height="334" /></p>
<p dir="RTL">از صدقه‌ی سر روزنامه، سه روز رفتم ایتالیا. توی تحریریه‌ نشسته بودم که دبیر سرویس سفر ایمیلی گروهی فرستاد. برای نوشتن یک سفرنامه، دنبال کسی می‌گشت که حتما مجرد باشد، فوقش سی یا سی‌وپنج ساله و آخر هفته را هم آزاد باشد برای رفتن به یک مقصد هنوز نامعلوم. جواب دادم که پایه‌ام، از خدام بود. مهمان آژانس مسافرتی <span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.fusionescapes.com/fusion-discovery/rome"><span style="color: #ff0000;">«فیوژن اسکیپز»</span></a></span>، عازم ایتالیا شدم. هدف نوشتن نقدی بود بر تور شهر رم این آژانس، توری با موضوع «مجرد سفر کردن». اولین بارم بود که برای نوشتن سفرنامه می‌فرستادنم جایی.</p>
<p dir="RTL">قبل از سفر، فهمیده بودم که گروهی خواهیم بود از مجردها اما معلوم نبود که چند نفریم و اینکه بقیه چه کاره‌اند. سردبیر گفت: «چشم و گوش‌ات را خوب باز کن برای روابط عاشقانه. به درد مطلبت هم می‌خورد.» توی هواپیما، مدام دور و برم را نگاه می‌کردم. انتظار داشتم که همه‌‌ی آدم‌های توی پرواز همسفرهای من باشند. نقشه‌ی رم را پهن کردم گذاشتم روی پا، به این هوا که یکی از همسفرهای نادیده‌ خودش با پای خودش بپرد وسط تنهایی من. خیط شدم.</p>
<p dir="RTL">از قضا، پنج نفر بودیم. یک مادر و دختر رومانیایی، یک دختر خانم مطلقه‌ی انگلیسی و یک آقای نسبتا جوان که بعد ده سال زندگی مشترک فهمیده همسرش لزبین است و ازش جدا شده. من تنها روزنامه‌نگار جمع بودم. به این معنا که بقیه واقعا آمده بودند تعطیلات. توی فرودگاه، ماشین آمد دنبال‌‌مان. من و سارا نشستیم پشت. پرسیدم که چرا با یک مشت مجرد آمدی سفر. گفت: «همه‌ی دوست‌هام ازدواج کردند. یعنی همیشه تو گروه‌های دونفری می‌روند اینجا و آنجا و دلم نمی‌خواست که تنها پا شوم و باهاشان بروم سفر. این شد که آمدم اینجا.»</p>
<p dir="RTL">اولین برخوردمان توی لابی هتل بود. بعد <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Champagne"><span style="color: #ff0000;">نوشیدنی</span></a></span> یخ‌های ناآشنایی کم‌کم آب شد. دو تا راهنما داشتیم، یک خانم انگلیسی که از لندن آمده بود و فکر کنم وظیفه‌اش خوشحال نگه داشتن من بود از ترس مطلبی که قرار بود بنویسم و یک خانم ایتالیایی. سر شوخی کم‌کم باز شد و روابط دوستانه‌تر. دوزاری‌ام داشت کم‌کم می‌افتاد. این‌ها آمده بودند ایتالیا برای دو منظور، هم دیدن شهر رم و هم دیدن آدم‌های جدید، و البته نه لزوما به‌دنبال روابط عاشقانه. شام رفتیم یک رستوران قدیمی وسط شهر.</p>
<p dir="RTL">هیجان اصلی صبح اتفاق افتاد. ساعت ده صبح، همه‌مان را جلوی هتل به ‌صف کردند. به ازای هر کدام از ما، یک موتور <span style="color: #ff0000;"><a href="https://www.google.co.uk/search?q=vespa&amp;rls=com.microsoft:en-gb:IE-Address&amp;oe=UTF-8&amp;rlz=1I7SVEC_enGB382GB382&amp;redir_esc=&amp;um=1&amp;ie=UTF-8&amp;hl=en&amp;tbm=isch&amp;source=og&amp;sa=N&amp;tab=wi&amp;ei=C3MJUO-3MoPV0QWUz5TuCg&amp;biw=1366&amp;bih=627&amp;sei=EnMJUPuyAema0QXN64i_Cg#um=1&amp;hl=en&amp;rls=com.microsoft:en-gb%3AIE-Address&amp;rlz=1I7SVEC_enGB382GB382&amp;tbm=isch&amp;sa=1&amp;q=vespa+in+rome&amp;oq=vespa+in+rome&amp;gs_l=img.3...1451.3540.0.3645.10.8.0.0.0.0.0.0..0.0...0.0...1c.10oUjJpU0g0&amp;bav=on.2,or.r_gc.r_pw.r_qf.,cf.osb&amp;fp=557f9730f8ea06f2&amp;biw=1366&amp;bih=627"><span style="color: #ff0000;">وسپا</span></a></span> و راننده آورده بودند. قرار بود ترک این موتورها بنشینیم و خیابان‌های رم، <span style="color: #ff0000;"><a href="https://www.google.co.uk/search?q=rome+umbrella+trees&amp;rls=com.microsoft:en-gb:IE-Address&amp;oe=UTF-8&amp;rlz=1I7SVEC_enGB382GB382&amp;redir_esc=&amp;um=1&amp;ie=UTF-8&amp;hl=en&amp;tbm=isch&amp;source=og&amp;sa=N&amp;tab=wi&amp;ei=znMJUIv1EarC0QW6-czMCg&amp;biw=1366&amp;bih=627&amp;sei=03MJUPrBHMHS0QXC7bHrCg"><span style="color: #ff0000;">شهر درخت‌های چتری شکل</span></a></span>، را متر کنیم. دختر خانم‌ها ترک راننده‌‌ی آقا نشستند. پسرها ترک راننده‌ی خانم. صحنه‌ی هفت موتور دو ترکه وسط ترافیک رم، که با سر و صدای زیادی دنبال هم می‌کردند، حسابی دیدنی شده بود. رم سوار وسپا بهترین بخش سفرمان شد.</p>
<p dir="RTL">از شمال رم شروع کردیم. ابتدا رفتیم به باغ بورگز و بعد شهر واتیکان. از هر هفت‌ تپه‌ی معروف شهر دیدن کردیم. می‌رفتیم بالا، می‌آمدیم پایین. از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pantheon,_Rome">پانتئون</a> تا تماشاخانه‌ی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Colosseum">کولوسئوم </a>را سوار همین موتورسیکلت‌ها گشت زدیم. تصور نمی‌کنم که راه بهتری وجود داشته باشد برای دیدن این شهر تاریخی در طول یک روز. انتظار نداشتم که چنین ایده‌ی ساده‌ای این‌قدر جذاب از آب دربیاید. بساطی شده بود. بوق بوق هفت‌تا موتورسیکلت دنبال هم وسط این پایتخت اروپایی. وسپا، همه‌ را یاد فیلم <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Roman_Holiday"><span style="color: #ff0000;">«تعطیلات رم»</span></a></span> ویلیام وایلر انداخت، الا من. بعد سفر فیلم را خریدم و دیدم. آن وسط سوار موتور، یکی از دخترها داشت اکانت فیس‌بوکش را می‌داد به راننده‌ی موتورش.</p>
<p dir="RTL">عصر تنهایی قدم‌زنان رفتم واتیکان. برایم باور کردنی نبود که یک کشور مجزا، حالا هر چند کوچک، درست وسط شهر رم واقع شده. از نرده‌های میدان «سن‌پیتر» که رفتم تو، وارد یک کشور دیگر شده بودم. از مرز رد شده بودم. این موضوع مرا شیفته‌ی خودش کرده بود. اینکه به این راحتی وارد یک کشور دیگر شدم. حالا گاردها دیگر ایتالیایی نبودند، <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Swiss_Guard"><span style="color: #ff0000;">سوییسی بودند</span></a></span> (و خوش‌قیافه)، اداره‌ی پست شکل و شمایل خودش را داشت و پرچم‌ها فرق می‌کرد. از اقامتگاه پاپ، حضرت آقایی که تصور می‌کند نماینده خدا بر روی زمین است، دیدن کردم. سادگی همه‌چیز یک‌کم خنده‌دار بود.</p>
<p dir="RTL">شب دوباره رفتیم رستوران. غذا جزو لاینفک سفر بود. یک کم می‌گشتیم و چند ساعت هم می‌رفتیم توی رستوران می‌‌نشستیم و روده درازی می‌کردیم. رستوران‌ها را با دقت انتخاب کرده بودند، تا جایی باشد که مثلا اگر توریست بودیم خودمان عمری نمی‌توانستیم برویم آنجا. پیش غذا اصولا چیزی بود مثل پنیر موزارلا و سبزی و گوجه فرنگی. پرس اول پاستا بود و پرس دوم گوشت، مثلا استیک یا همچین چیزی. بعد هم دسر و بستنی و کیک و نوشیدنی. موقع غذا خوردن بود که سفره دل آدم‌ها باز می‌شد. جان گفت: «ده‌سالی باهم زندگی کردیم، بعد یک روز آمد گفت که لزبین است و دلش می‌خواهد با دوست‌دخترش زندگی کند. یک‌جورهایی همیشه حدس می‌زدم که لزبین باشد. از روابط عاشقانه‌امان لذت نمی‌برد، اولش برایم سخت بود که قبول کنم اما الان دوستان خوبی هستیم. او هم حق دارد که با کسی که دلش می‌خواد زندگی کند دیگر.»</p>
<p dir="RTL">روز آخر بعد دیدن کولوسئوم که رفتیم سوار ون، دیدیم سالوادور، آقای راننده مهربان و دوست‌داشتنی‌امان، به ازای هر کدام‌ از ما یک شاخه گل رز خریده و گذاشته روی صندلی. یکی از دخترها رفت نشست صندلی جلو و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. سالوادور که انگلیسی حالی‌اش نمی‌شد، به ایتالیایی جواب می‌داد. دختر برگشت و به خنده گفت: «جدی! سالوادور مرد رویاهای من است.»</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><img class="aligncenter" title="Rome" src="http://sibegazzade.com/pix/Rome02.jpg" alt="" width="540" height="329" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=2059</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ده رمان خوب با درونمایه‌ی همجنسگرایی</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=2029</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=2029#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 19:59:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ده‌های برتر]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[همجنسگرایی در ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=2029</guid>
		<description><![CDATA[تفاوتی نمی‌کند سیاه پوست باشید یا سفید پوست، بلند قد یا کوتاه قد، مسیحی یا مسلمان، آسیایی یا اروپایی، همجنسگرا یا دگرجنس‌خواه، در هر صورت می‌توانید با یک داستان خوب، ارتباط برقرار کنید. ارنست همینگوی شما را سوار قایقی می‌کند که دل ماهیگیر پیر و ناامیدش با صید ناموفق یک نیزه‌ماهی غول‌پیکر شاد می‌شود، گوستاو [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL"><img class="alignnone" title="الن هولینگ‌هرست" src="http://sibegazzade.com/pix/writers/AH-blogpost.jpg" alt="" width="540" height="325" /></p>
<p dir="RTL">تفاوتی نمی‌کند سیاه پوست باشید یا سفید پوست، بلند قد یا کوتاه قد، مسیحی یا مسلمان، آسیایی یا اروپایی، همجنسگرا یا دگرجنس‌خواه، در هر صورت می‌توانید با یک داستان خوب، ارتباط برقرار کنید. ارنست همینگوی شما را سوار قایقی می‌کند که دل <span style="color: #ff0000;"><a href="http://sibegazzade.com/main/?p=115"><span style="color: #ff0000;">ماهیگیر پیر و ناامیدش </span></a></span>با صید ناموفق یک نیزه‌ماهی غول‌پیکر شاد می‌شود، گوستاو فلوبر شما را به بستر مرگ زن نگون‌بختی می‌برد که به شوهر وفادارش خیانت کرده و ای. ام. فورستر پایان خوش رابطه‌‌ی عاشقانه‌ای را به شما نوید می‌دهد که در آن یک پسر همجنسگرا بر شک و تردیدهای زندگی شخصی و مشکلات جامعه‌ی بسته‌ی خویش فائق آمده و دل به پسر دیگری سپرده است.</p>
<p dir="RTL">تفاوتی نمی‌کند، اما اگر همجنسگرا باشید و همه‌ی عمر تنها رمان‌هایی خوانده باشید که <span style="color: #ff0000;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%B3%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C"><span style="color: #ff0000;">دگرجنس‌خواه‌ها</span></a></span> آن‌ها را نوشته باشند و درونمایه آن‌ها هم با دنیای دگرجنس‌خواه‌ها مطابقت داشته باشد، آن وقت به احتمال زیاد از خواندن یک رمان با مضمون همجنسگرایی لذت تازه‌ای می‌برید و به‌مراتب بیشتر با شخصیت‌های کتاب همزادپنداری می‌کنید. فهرست زیر تنها انتخابی شخصی‌‌ است از مجموعه کتاب‌های خوانده شده. هر یک از این ده رمان نوشته‌ی یک نویسنده‌‌ی همجنسگراست و رمان‌های دیگری هم هست که یا همجنسگرایانه هستند یا اشاره‌هایی به همجنسگرایی دارند اما به خاطر سلیقه‌ی شخصی نامی از آن‌ها به میان نیامده. رمان‌هایی همچون «اورلاندو» نوشته‌ی ویرجینیا وولف، «خانه‌ای در انتهای جهان» نوشته‌ی مایکل کانینگهام، «صداهای دیگر، اتاق‌های دیگر» اثر ترومن کاپوتی، «فناناپذیر» نوشته‌ی آندره ژید، «بوستونی‌ها» نوشته‌ی هنری جیمز، «مرگ در ونیز» نوشته‌ی توماس مان و به‌خصوص «تصویر دورین گری» نوشته‌ی اسکار وایلد. و اما فهرست ده رمان خوب با درونمایه‌ی همجنسگرایی به انتخاب سیب‌ گاززده:</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «خط زیبایی»؛ نوشته‌ی الن هولینگ‌هرست</strong></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alan_Hollinghurst"><span style="color: #ff0000;">الن هولینگ‌هرست</span></a></span> از بهترین نویسندگان همجنسگراست. در انگلستان متولد شده و در دانشگاه آکسفورد زبان و ادبیات انگلیسی خوانده. پنجاه و هشت سال دارد و  هر پنج رمانی که منتشر کرده با مضمون همجنسگرایی همراه است، هر چند که معتقد است دیگر وقتش گذشته که او را تنها نویسنده‌ای همجنسگرا خطاب کنید، اعتقاد دارد که کتاب‌هایش فارغ از گرایش جنسی شخصیت‌هایش با موضوعات انسانی سر و کار دارند. داستان‌های هولینگ‌هرست بی‌پروا و بی هیچ ملاحظه‌ای زندگی یک همجنسگرا را همان‌طوری که هست به تصویر می‌کشند.</p>
<p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Swimming_Pool_Library"><span style="color: #ff0000;">«کتابخانه‌ی استخر»</span></a></span> نخستین رمان اوست. عنوان کتاب اسم مستعاری است که شخصیت داستان، ویلیام بک‌ویت به رختکن استخری داده که در جوانی شب‌ها او و دیگر دوستان همجنسگرایش آنجا باهم رابطه داشته‌اند. «کتابخانه‌ی استخر» یا وجود آنکه اولین کتاب اوست از موفق‌ترین آن‌ها هم هست، رمانی که پس از انتشار به فاصله‌ی کوتاهی مقبولیت خوبی در جمع کتاب‌خوان‌ها برای این نویسنده انگلیسی به ارمغان آورد. در میان کتاب‌های هولینگ‌هرست اما <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Line_of_Beauty"><span style="color: #ff0000;">«خط زیبایی» </span></a></span>بیشتر از همه جلب توجه کرد و وی به خاطرش جایزه‌ی ادبی بوکر سال ۲۰۰۴ را از آن خود کرد. عنوان رمان «خط زیبایی» دو پهلو است. از معانی متفاوت عنوان، یکی آن است که شخصیت اصلی داستان، نیک گست، بدن معشوقش را به خطوطی زیبا تشبیه می‌کند.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «موریس»؛ نوشته‌ی ای‌. ام. فورستر</strong></p>
<p dir="RTL">«موریس» داستان شک‌ها و تردید‌هاست، نه تنها برای شخصیت داستان که مجبور است برای پذیرفتن خودش به آن‌شکلی که هست کلنجار برود بلکه برای نویسنده‌ی خود داستان، <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/E._M._Forster"><span style="color: #ff0000;">فورستر </span></a></span>انگلیسی که از ترس واکنش جامعه‌ی <span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/05/080517_ag-against-homophobia-day.shtml"><span style="color: #ff0000;">همجنسگرا ستیز </span></a></span>سال‌های نخست قرن بیستم مجبور می‌شود رمانش را در زمان خویش منتشر نکند. «موریس» پس از مرگ نویسنده و نخستین بار در سال ۱۹۷۱ به بازار آمد. رمان در ابتدا رابطه‌ی نزدیک بین موریس هال، شخصیت اصلی داستان و  پسری به نام کلایو دورهام را نشان می‌دهد که از ترس جامعه و خانواده‌ی خویش تن به ازدواج با دختر می‌دهد، هر چند که مطمئن است از زندگی با جنس مخالف احساس خوشبختی نخواهد کرد. موریس اما شجاع‌تر است. به توصیه‌های روان‌پزشک نادانش دست رد می‌زند و گرایش‌های خدادای‌اش را پیدا می‌کند و عاشق پسری می‌شود به نام الک اسکودر که از قرار معلوم همچون خود موریس آماده‌ی یک عشق دوطرفه است.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «اتاق جیووانی»؛ نوشته‌ی جیمز بالدوین </strong></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/James_Baldwin"><span style="color: #ff0000;">جیمز بالدوین</span></a></span> شاعر و نمایشنامه‌نویس آمریکایی در طول زندگی با تبعیض اجتماعی مضاعفی روبرو بوده. او هم سیاه‌پوست بوده و هم همجنسگرا. هم باید نگاه‌ تحقیرآمیز نژادپرست‌ها را تحمل می‌کرده و هم طعنه‌ آدم‌های همجنسگرا ستیز. در پاریس یعنی جایی که داستان «اتاق جیووانی» در آن می‌گذرد، همجنسگراها با آزادی بیشتری زندگی می‌کردند. دیوید، جوانی آمریکایی‌ست که خانواده‌اش از همجنسگرا بودن او خبر ندارند و قصد دارد از ترس از دست دادن حمایت مالی پدر، با دختری به نام هلا ازدواج کند. هلا به اسپانیا سفر می‌کند و این فرصتی می‌شود برای دیوید که با یک ایتالیایی به نام جیووانی آشنا شود، مرد جوانی که در یک رستوران بار ایتالیایی پیشخدمت است. دیوید تا برگشت نامزدش هلا به اتاق جیووانی نقل مکان می‌کند اما رابطه‌ی آن‌‌ها به‌خاطر ترس‌ دیوید از روبرویی با خود واقعی‌اش، مدت کوتاهی بیش دوام نمی‌آورد. در نهایت یعنی وقتی که همجنسگرا بودن دیوید برای نامزدش مشخص می‌شود، آن وقت دیگر خیلی دیر شده و جیووانی به اتهام مشارکت در قتل صاحب‌کار قبلی‌اش زیر تیغه‌ی اعدام است.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «داستان شب»؛ نوشته‌ی کولم تویبین</strong></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.amazon.co.uk/The-Story-Night-Colm-Toibin/dp/0330340182"><span style="color: #ff0000;">«داستان شب» </span></a></span>در آرژانتین اتفاق می‌افتد، کشوری با پسرهایی با ساق‌های بلند و موهای مشکی. ریجارد گاری با مادر انگلیسی‌تبارش ساکن آرژانتین هستند، روابط آرژانتین و انگلستان به‌خاطر اختلاف بر سر جزایر فالکلند تیره است و ریجارد در این بین به‌عنوان یک آرژانتینی در برابر گذشته‌ی انگلیسی‌تبارش با تضادهای جدیدی روبروست. همجنسگرا بودنش را از مادر پنهان کرده اما دور از چشم وی روابط کوتاه‌مدتی دارد تا آنکه قسمت او را راهی خانه‌ی مجلل سیاستمداری می‌کند که پسر جوانی دارد به نام پابلو با ظاهری زیبا و بدنی کشیده که تازه از سفری تحصیلی از آمریکا بازگشته. نخستین دیدارهای مجدد بین این دو مرد جوان در جمع خانواده‌ی پابلو در نهایت سرآغاز رابطه‌ی بعدی آن‌ها می‌شود، ابتدا تمناهای جنسی آن‌ها را به‌سمت هم می‌کشد و جاذبه‌های ظاهری علاقه‌مندشان می‌کند به یکدیگر اما کم‌کم رابطه‌اشان عمیق‌تر می‌شود، عشق‌شان ریشه‌ می‌دواند و به‌ قصد زندگی مشترک راهی خانه‌ی جدیدی می‌شود، دریغ از آنکه چندی بعد بیماری ایدز ناشی از رابطه‌های جنسی قبلی یکی از آن‌ها آینده‌ی روشن زندگی‌شان را تیره می‌کند.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «شهر و ستون»؛ نوشته‌ی گور ویدال</strong></p>
<p dir="RTL">برخلاف ملاحظه‌‌کاری‌های دیگر نویسندگان همجنسگرای هم‌نسلش، <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gore_Vidal"><span style="color: #ff0000;">گور ویدال</span></a></span> نویسنده‌ی هشتاد و هفت ساله‌ی آمریکایی همیشه معتقد بوده که باید حقیقت را گفت هر چند که برای اکثریت جامعه تلخ باشد، به هر حال دگرجنس‌خواه‌ها در اکثریت هستند و معلوم است که به طور پیش فرض درک حقوق اقلیت‌ها برایشان مشکل است. در مقدمه‌ی کتاب «شهر و ستون» که نویسنده‌ی روزنامه‌ی تایمز از آن به‌عنوان «نخستین رمان جدی آمریکایی با درونمایه همجنسگرایی» نام می‌برد، گور ویدال خود می‌نویسد: «می‌دانستم که توصیف رابطه‌ی عاشقانه بین دو پسر آمریکایی معمولی، پیش‌فرض‌ها و خرافات‌های همه‌ی مردم این کشور را درباره‌ی رابطه‌ی جنسی به چالش می‌کشد.» ویدال درست حدس زده بود، انتشار «شهر و ستون» شوکی بود برای جامعه‌ی دهه‌ی چهل و پنجاه قرن بیست میلادی آمریکا اما موفقیت آن ستایش نویسندگان بزرگی همچون کریستوفر ایشروود و توماس مان را به‌همراه داشت. شخصیت اصلی داستان پسر خوش‌ سیمایی‌است به نام جیم ویلارد که تنیس خوب بازی می‌کند و در دبیرستان هم‌کلاسی‌ای دارد به نام باب فورد. روزهای پایانی مدرسه است که این دو جوان برای تفریح به جنگل می‌روند و تمایلی جنسی آن دو را در آغوش هم می‌اندازد. پس از مدرسه، باب به قصد خدمت در نیروی دریایی شهر را ترک می‌کند و بین دیدار مجدد این دو هفت سال وقفه می‌افتد. «شهر و ستون» اودیسه‌ای است از زندگی جیم و پیدا کردن خود همجنسگرایی‌اش تا زمان دیدار دوباره اما تلخ دوست دوران گذشته پس از هفت سال.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «داستان یک پسر»؛ نوشته‌ی ادموند وایت</strong></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_Boy%27s_Own_Story"><span style="color: #ff0000;">«داستان یک پسر»</span></a></span> ماجرای ظلم و ستم‌هایی است که جامعه‌‌ی نیمه‌ی قرن بیست آمریکا بر پسری همجنسگرا روا داشته. جامعه‌ای که پسر جوان داستان را که شباهت‌های بسیاری به جوانی خود ادموند وایت دارد، دچار سردرگمی کرده و به به او احساس گناه داده و با او طوری رفتار کرده که انگار همجنسگرایی یک بیماری است. اولین تجربه‌ی جنسی ادموند، شخصیت اصلی رمان «داستان یک پسر» زمانی است که هنوز نوجوان بوده. همراه با ورود به سن جوانی، اشتیاقی در ادموند شکل می‌گیرد که هویت و گرایش جنسی‌اش را بیشتر کشف کند، با آن سر و کله بزند و خودش را پیدا کند. جامعه اما با او همراه نیست. پدرش معتقد است که او شبیه دخترها رفتار می‌کند، کشیشی به او می‌گوید که همجنسگرایی گناه است و پزشکی تلاش می‌کند تا راه حل‌هایی روبروی او بگذارد برای دور شدن از همجنسگرایی چرا که آقای دکتر تصور می‌کند همجنسگرایی یک بیماری است.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «خداحافظ برلین»؛ نوشته‌ی کریستوفر ایشروود</strong></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Christopher_Isherwood"><span style="color: #ff0000;">کریستوفر ایشروود</span></a></span> از تاثیرگذارترین نویسندگان همجنسگرای تاریخ ادبیات است. نام او هر چند این روزها به‌خاطر فیلمی که بر اساس رمان «مرد مجرد»اش ساخته شده، بیشتر آشناست اما نوشته‌هایش سال‌‌ها قوت قلبی بوده برای نویسندگانی که می‌خواسته‌اند در حوزه‌ی همجنسگرایی داستان بنویسند. از این جهت، ایشروود زندگی خیلی‌ها را عوض کرده، نویسندگانی چون گور ویدال و به‌خصوص ترومن کاپوتی که بعدها داستان معروف «صبحانه در تیفانی»‌اش را تحت تاثیر آشنایی با ایشروود نوشت. «خداحافظ برلین» یکی از سه‌گانه‌های برلین ایشروود است به نام «داستان‌های برلین»، داستانی که بر اساس زندگی  خود نویسنده‌ی آن‌ نوشته شده با کمی چاشنی. «خداحافظ برلین» ماجرای سال‌های دهه‌ی سی قرن بیست میلادی زندگی ایشروود است، زمانی که برای نوشتن یک رمان به برلین تحت سلطه‌ی نازی‌ها سفر کرده اما دنیای زیرزمینی همجنسگراهای شهر، او را شیفته خود است.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «کارول» نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت</strong></p>
<p dir="RTL">از شاخص‌ترین داستان‌های لزبین، رمان <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Price_of_Salt"><span style="color: #ff0000;">«کارول»</span></a></span> نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت است که تحت عنوان «قیمت نمک» هم منتشر شده. های‌اسمیت نویسنده‌ی آمریکایی رمان «غریبه‌ها در قطار» کتاب کارول را با نام مستعار کلر مورگان منتشر کرد. داستان کتاب حول محور دو زن به نام‌‌های ترزا و کارول می‌چرخد. ترزا کارمند یک فروشگاه بزرگ مواد غذایی است و نخستین بار وقتی کارول را ملاقات می‌کند که برای خرید به آن فروشگاه آمده و سفارش می‌دهد اجناسی که خریده را به آدرس منزلش پست کنند. ترزا که شیفته‌ی این زن جوان شده، به آدرس خانه‌ی کارول که در شرف جدایی از همسرش است، یک کارت پستال می‌فرستد و این می‌شود سرآغاز دوستی آن‌ها. شوهر سابق کارول از رابطه‌ی عاشقانه‌ی این دو مطلع می‌شود و به دادگاه پناه می‌برد تا سرپرستی دخترشان را از کارول بگیرد. با شروع دادگاه، ماجرای کتاب همچون دیگر رمان‌های های‌اسمیت پلیسی می‌شود. در دادگاه، کارول باید بین دخترش و ترزا یکی را انتخاب کند اما پایان کتاب آن‌قدرها هم ناامیدکننده نیست.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «دیدار مجدد از برایدزهد»؛ نوشته‌ی اولین وو</strong></p>
<p dir="RTL">اولین وو از هم‌عصران گراهام گرین است. هر دو اهل انگلستان بودند و هر دو کاتولیک با این تفاوت که مذهب در زندگی‌اشان نقش‌های متفاوتی بازی کرده. گراهام گرین با گذر عمر از مذهب <span style="color: #ff0000;"><a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1191"><span style="color: #ff0000;">فاصله گرفت</span></a></span> اما وو کاتولیکی دوآتشه باقی ماند. مارک لوسان منتقد ادبی گاردین می نویسد: «وو از محدودیت‌هایی که مذهب کاتولیک بر رفتارش اعمال می‌کرد قوت‌قلب می‌گرفت، در حالی که گراهام گرین از امکاناتی که مذهب کاتولیک برایش بوجود می‌آورد، بهره می‌برد.» این طور است که اولین وو پس از جدایی از همسرش بسیار گوشه‌گیر و افسرده شد، چرا که مذهب کاتولیک او را به این خاطر سرزنش می‌کرد. تضادهای بین مذهب و گرایش جنسی، وو را دچار سرخوردگی‌های زیادی کرد. <span style="color: #ff0000;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Brideshead_Revisited"><span style="color: #ff0000;">«دیدار مجدد از برایدزهد»</span></a></span> ماجرایی منطبق بر همان سرخوردگی‌های زندگی شخصی اولین وو است و در فهرست بهترین رمان‌های قرن بیست بسیاری از منتقدان ادبی قرار دارد و لااقل دو مجموعه‌‌ی تلویزیونی هم بر اساسش ساخته شده. برایدزهد نام عمارت باشکوهی است در جنوب غرب انگلستان که مرد جوانی به‌نام لرد سباستین فلیت به‌همراه مادر خشک‌مذهب و خواهرش و ده‌ها خدمت‌کار در آن زندگی می‌کند. لرد سباستین جوان که همجنسگراست در دانشگاه آکسفورد مشغول تحصیل است و همانجاست که با چارلز مرد جوان و خوش‌هیکلی آشنا می‌شود که برخلاف او متعلق است به طبقه‌ی متوسط جامعه و به خدا هم اعتقاد ندارد. سباستین دوست تازه‌اش را به برایدزهد می‌برد و با خانواده‌ی خویش آشنا می‌کند. چارلز شیفته‌ی ابهت برایدزهد می‌شود، با سباستین و خواهرش رفت و آمد می‌کند. سباستین عاشق چارلز می‌شود، بین آن‌ها رابطه‌ی عمیق اما غیرجنسی‌ شکل می‌گیرد، بوسه‌ای هم رد و بدل می‌شود اما در نهایت خواهر سباستین است که دل چارلز را شیفته‌ی خود کرده است.</p>
<p dir="RTL"><strong>رمان «در جست‌وجوی زمان از دست رفته»؛ نوشته‌ی مارسل پروست</strong></p>
<p dir="RTL">و اما <span style="color: #ff0000;"><a href="http://sibegazzade.com/main/?p=217"><span style="color: #ff0000;">پروست</span></a></span>. نمی‌شود از <span style="color: #ff0000;"><a href="http://sibegazzade.com/main/?cat=27"><span style="color: #ff0000;">همجنسگرایی در ادبیات</span></a></span> صحبت کرد و نامی از مارسل پروست نبرد. ماجرای پروست و کتابش ماجرای فرصت‌های از دست‌رفته است. پروست با وجودی که همجنسگرا بود و روابط متعددی داشت، هیچ‌گاه شجاعت آن را پیدا نکرد که اعتراف کند همجنسگراست. «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» هم از این جهت بار دیگر فرصتی از دست رفته است چرا که پروست حاضر نشد لااقل گرایش جنسی راوی کتابش را پنهان نکند. «در جست‌وجو» پر است از فرصت‌های از دست‌رفته اما با وجود همه‌ی این پنهان‌کاری‌ها، «در جست‌وجو» از بهترین نمونه‌های رمان‌های همجنسگرایانه است. پیش از این در معرفی کتاب «مارسل پروست» نوشته‌ی ادموند وایت درباره‌ی همجنسگرایی و پروست صحبت شده که می‌توانید <span style="color: #ff0000;"><a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1886"><span style="color: #ff0000;">اینجا</span></a></span> آن مطلب را بخوانید. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد: «پروست همان‌قدر که در عشق ورزیدن به مردان جوان دیگر اصرار می‌ورزید، همان‌قدر هم تلاش می‌کرد که از عنوان همجنسگرا اجتناب کند.»</p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt;"><strong>بخوانید:</strong><a style="text-decoration: none;" href="http://sibegazzade.com/main/?cat=27"> <span style="color: #ff0000;">تمام مطالب دسته‌بندی «ده‌های برتر»</span></a> | <strong>عکس: </strong>آلن هولینگ‌هرست، نویسنده‌ی رمان «خط زیبایی»</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=2029</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره‌ی رمان «آزادی»؛ نوشته‌ی جاناتان فرنزن</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1949</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1949#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 00:04:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1949</guid>
		<description><![CDATA[زیبای آمریکایی جاناتان فرنزن انسانی‌ست به‌شدت خانواده‌دوست. هر یک از چهار رمانی که تا به امروز منتشر کرده، پستی و بلندی‌های زندگی خانوادگی را در چند دهه‌ی اخیر و روابط پیچیده زن و شوهرها و ارتباط آن‌ها را با فرزندان‌شان در بستر یک جامعه‌ی آمریکایی به تصویر کشیده است. اما، به قول نشریه‌ی تایم که [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormalCxSpMiddle" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="line-height: 150%; font-family: Times New Roman;" lang="FA"><span style="font-size: 14pt;">زیبای آمریکایی<br />
</span></span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://sibegazzade.com/pix/writers/JonathanFranzen.jpg " alt="" width="540" height="314" border="0" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">جاناتان فرنزن انسانی‌ست به‌شدت خانواده‌دوست. هر یک از چهار رمانی که تا به امروز منتشر کرده، پستی و بلندی‌های زندگی خانوادگی را در چند دهه‌ی اخیر و روابط پیچیده زن و شوهرها و ارتباط آن‌ها را با فرزندان‌شان در بستر یک جامعه‌ی آمریکایی به تصویر کشیده است. اما، به قول نشریه‌ی تایم که چهره این نویسنده را ماه اوت گذشته به‌مناسبت انتشار رمان «آزادی» رو جلد نشریه خود برد؛ فرنزن با وجود آنکه انحصارا درباره‌ی خانواده‌ها می‌نویسد، نتوانسته در پنجاه و دو سالگی خانواده‌ای برای خودش تشکیل دهد. پیش از این، تایم تصویر نویسندگانی چون سلینجر، آپدایک، ناباکوف و جویس را رو جلد هفته‌نامه خود برده است. نویسنده‌ی مطلب تایم می‌گوید که فرنزن با رمان‌هایش است که وارد زندگی مشترک شده.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از این جهت، رمان «آزادی» که فرنزن نه سال برای نوشتنش وقت گذاشته، بیشتر از سه رمان قبلی وی با مشکلات یک زندگی خانوادگی دست و پنجه نرم می‌کند. شروع کتاب، روزهای خوش زندگی برگلاندها را به‌تصویر کشیده، زمانی که والتر و پتی برگلاند، پدر و مادر خانواده، بیست سالی‌ست که ساکن شهر سنت پل ایالت مینه‌سوتا هستند و در کنار همسایه‌هایی زندگی می‌کنند که در کار دیگران سرک می‌کشند. عضوی از طبقه‌ی متوسط هستند و زندگی آبرومندانه‌ای دارند، پتی خانه‌دار است و والتر امور حقوقی یک شرکت را بر عهده دارد. برگلاندها یک پسر دارند به‌نام جویی و یک دختر به‌نام جسیکا.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مشکل از زمانی شروع می‌شود که جویی در عنفوان جوانی با کانی، دختر همسایه که کمی هم سنش از او بیشتر است، می‌خوابد و رابطه‌ای با او برقرار می‌کند که هرچند در نهایت به ازدواج این دو می‌انجامد، در ابتدا برای مادرش، پتی، مشکل‌زا می‌شود. مخالفت پتی با رابطه‌ی این دو آن‌قدر بالا می‌گیرد که جویی در نهایت به خانه‌ی همسایه نقل مکان می‌کند و تا پیش از رفتن به کالج مهمان خانواده‌ی کانی می‌شود. این موضوع کابوسی می‌شود برای پتی و والتر برگلاند که انتظار نداشتند کانون گرم خانواده‌شان به این زودی سرد شود. پس از گذشت چند سال نامیمون و با همزمانی ورود جویی به کالج دانشگاه ویرجینیا، خانواده‌ی برگلاند به‌سبب شغل جدیدی که پدر خانواده در واشنگتن پیدا کرده، به پایتخت ایالات متحده نقل مکان می‌کنند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در این نقطه از رمان است که بخش دوم «آزادی» شروع می‌شود، قسمتی که شبه خودزندگینامه‌ای‌ست از پتی برگلاند به روایت همان راوی اول. جوانی پتی دستمایه داستان می‌شود، زمانی که دختری دبیرستانی بوده و بسکتبال خوبی بازی می‌کرده. در یکی از همین روزهاست که یکی از پسرهای هم‌سن و سال پتی به او تجاوز می‌کند. پتی موضوع را با پدر و مادرش در میان می‌گذارد اما آن‌ها که اهل سیاست بودند و نگران آینده‌ی کاری‌اشان ترجیح می‌دهند ماجرا را دنبال نکنند. در این میان، پتی وارد دانشگاه مینه‌سوتا می‌شود و آنجا با والتر و دوستش ریچارد کتس آشنا می‌شود. والتر شیفته‌ی پتی می‌شود اما این ریچارد است که جاذبه‌های جنسی‌اش چشم پتی را می‌گیرد. در نهایت اما، والتر و پتی با هم ازدواج می‌کنند و ریچارد، آدمی که پتی همیشه نیم‌نگاهی به او داشته، دوست آن‌ها باقی می‌ماند تا آنکه روزی روزگاری در اواسط این زندگی مشترک در یک روز معمولی پتی و ریچارد به دور از والتر با هم می‌خوابند. ربچارد اصرار می‌کند که پتی از والتر جدا شود و با هم زندگی مشترکی شروع کنند، پتی قبول نمی‌کند و این موضوع باعث می‌شود ریچارد خودش را تا حدودی از برگلاندها دور کند و کمتر سراغ آن‌ها برود و به‌خصوص از پتی دوری کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در بخش بعدی، داستان ناگهان به سال ۲۰۰۴ میرود، زمانی که آمریکا به خاک عراق تجاوز کرده، ریچارد کتس که از ابتدا شیفته‌ی موسیقی ایندی راک بوده، حالا برای خودش ستاره‌ای شده است و والتر درگیر یک پروژه‌ی محیط‌زیستی و حفاظت از پرندگان و تنها دغدغه‌اش شده موضوعاتی همچون کنترل جمعیت. ناگفته نماند که والتر هم همچون پتی در جوانی گذشته‌ی ناآرامی داشته اما بشردوستی و محیط زیست همیشه از مباحثی بوده که به آنها علاقه داشته. حالا یک پروژه‌ی کاری پای ریچارد کتس را بار دیگر به خانواده‌ی برگلاندها باز می‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">این روزها اما پتی برگلاند به روابط کاری والتر و دستیارش، لالیتا، که دختر جوان و رعنایی‌ست، با چشم تردید نگاه می‌کند. در عملی خودخواسته ریچارد کتس، والتر را از رابطه‌ی سال‌ها پیشش با پتی مطلع می‌کند و این موضوع باعث جدایی والتر و پتی می‌شود. پتی به خانه‌ی ریچارد در نیویورک نقل مکان می‌کند و والتر برگلاند هم با دستیار جوان و زیبایش، لالیتا، وارد رابطه می‌شود. همین روزهاست که پسر خانواده‌ی برگلاند، جویی، به دور از پدر و مادرش پس از گذشت سال‌ها فراز و نشیب در رابطه با کانی، با او ازدواج می‌کند. زندگی پتی برگلاند و ریچارد کتس بیش از شش ماه دوام نمی‌آ‌‌ورد و لالیتای دستیار هم در تصادفی رانندگی می‌میرد. در نهایت اما پتی با سرافکندگی به سوی والتر بازمی‌گردد و رمان در سال ۲۰۰۸ تمام می‌شود، وقتی که پتی و والتر برگلاند برای شروع زندگی‌ای دوباره به نیویورک می‌روند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«آزادی» این‌گونه پایان می‌یابد اما ظرایف داستانی و دیالوگ‌های ماهرانه‌ی آن تصاویری را از روابط پیچیده‌ی انسانی ارائه می‌دهند که منحصربه‌فردند و ستودنی. جاناتان فرنزن در مصاحبه‌ای می‌گوید که پس از کلنجار رفتن با شخصیت‌های داستان و ماجراهای آن برای چندین و چند سال، در نهایت با پایان یافتن کتاب، احساس رهایی پیدا کرده، احساسی شبیه آزادی از همه‌ی آن دغدغه‌ها و موضوعاتی که این همه سال فکر می‌کرده چطور آن‌ها را روی کاغذ بیاورد. از جهت دیگری، کتاب فرنزن درباره‌ی همه‌ی آن آزادی‌هایی‌ست که در دنیای مدرن دست‌وپای ما را بسته. «آزادم که فلان حرف را بزنم»، «آزادم که فلان کار را بکنم»، حرف‌ها و کارهایی که گاهی عکس عمل می‌کنند و به‌قول فرنزن تبدیل می‌شوند به یک آزادی دروغین.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخوانید:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue;" href="http://www.time.com/time/printout/0,8816,2010185,00.html"><span style="color: red; text-decoration: none;">گفت‌وگوی نشریه‌ی تایم با جاناتان فرنزن</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &amp;amp;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://www.guardian.co.uk/books/jonathan-franzen"><span style="color: red; text-decoration: none;"> صفحه‌ی ویژه‌ی جاناتان فرنزن در گاردین</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1949</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مارسل پروست به روایت ادموند وایت</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1886</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1886#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2011 22:32:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی‌نامه‌]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[همجنسگرایی در ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1886</guid>
		<description><![CDATA[چشم‌های ایرانی مارسل پروست از میان تمام کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی مارسل پروست نوشته شده، به گمانم روایت «ادموند وایت» نویسنده‌ی آمریکایی از پیچ و خم‌های دنیای واقعی پروست و خصوصا گرایشاتش به جنس موافق، صادقانه‌تر، جذاب‌تر و معتبرتر است. ادموند وایت به این سبب که خود نویسنده‌ای است با گرایش‌های مشابه خالق «در جستجوی [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormalCxSpMiddle" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="line-height: 150%; font-family: Times New Roman;" lang="FA"><span style="font-size: 14pt;">چشم‌های ایرانی مارسل پروست</span></span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><img src=" http://sibegazzade.com/pix/Proust-EW.jpg" alt="" width="540" height="345" border="0" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از میان تمام کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی مارسل پروست نوشته شده، به گمانم روایت «ادموند وایت» نویسنده‌ی آمریکایی از پیچ و خم‌های دنیای واقعی پروست و خصوصا گرایشاتش به جنس موافق، صادقانه‌تر، جذاب‌تر و معتبرتر است. ادموند وایت به این سبب که خود نویسنده‌ای است با گرایش‌های مشابه خالق «در جستجوی زمان از دست رفته»، در کتابش که «مارسل پروست» نام دارد و انتشارات معروف «پنگوئن» آن را چاپ کرده، توانسته با موشکافی بهتری درباره‌ی همجنسگرایی پروست صحبت کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مارسل پروست به روایت ادموند وایت، کتابی‌است خواندنی، جامع و کوتاه؛ تنها با این تفاوت که نویسنده‌ی آن برای نخستین بار تصویری صادقانه‌ از زندگی جنسی پروست ارائه کرده و در حد توان توضیح داده است که چرا پروست با وجود آشنایی با ظریف‌ترین احساسات بشری، در زندگی شخصی و همچنین ادبی‌اش تصمیم گرفت درباره‌ی همجنسگرا بودن خودش و همچنین همجنسگرا بودن راوی داستانش پنهان‌کاری کند و صادق نباشد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در واقع، پروست این نویسنده‌ی حساس فرانسوی که به قول ادموند وایت، چشمانی داشت ایرانی، هیچ‌گاه حاضر نشد در ملا عام اعتراف کند که همجنسگراست. وقتی در روزنامه‌ مطلبی منتشر می‌شد که پروست را همجنسگرا معرفی می‌کرد، برمی‌آشفت و حتی تا اینجا پیش رفت که یکی از افرادی که او را همجنسگرا خوانده بود، به دوئل دعوت کرد. در حقیقت اما پروست همجنسگرا بود. اولین تمایلاتش وقتی نمایان شد که هفده سال داشت و در دبیرستان «کوندورسه» درس می‌خواند، جایی که «ژاک بیزه» و «دانیل هالوی» هم‌کلاسی‌هایش بودند. بیزه و هالوی هر دو از آشنایان نزدیک «ژرژ بیزه» بودند، موسیقیدان معروفی که اپرای «کارمن» را نوشت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پروست در هفده‌سالگی عاشق بیزه شد. هالوی بعدها به یاد می‌آورد: «پروست رفتارهایی داشت که برای ما ناخوشایند بود. مثل مهربانی و توجه‌‌ی لطیفش که یک نوع ادا و اطوار بود و ما هم گاهی این موضوع را به روی‌اش می‌آوردیم.» پروست البته به عشقی افلاطونی بسنده نکرد اما با جواب رد بیزه روبرو شد. پروست در نامه‌ای به بیزه می‌نویسد: «شاید حق با تو باشد. هر چند که تا وقتی دیر نشده و تا جایی که نتوان دیگر از این گل‌های لذیذ بهره‌مند شد، باید آن‌ها را چید. چرا که دیر شود، به میوه‌ای ممنوعه تبدیل خواهد شد.» پروست در آن روزها بر این باور بود که رابطه‌ی جنسی بین دو پسر پاک است و وقتی نامیمون می‌شود که بین دو مرد جا افتاده رخ بدهد. البته این باوری نبود که بعدها به آن پایبند بماند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">او بعدها در نامه‌ای خطاب به هالوی درباره‌ی علاقه‌ی بی‌حدش به بیزه نوشت: «و البته، مردهای جوانی هستند که عاشق یکدیگرند و تحمل جدایی از هم را ندارند و معشوق‌شان را روی زانوانشان می‌نشانند و عاشق بدن آن‌ها هم هستند و آن‌ها را عزیزم خطاب می‌کنند و برای هم نامه‌های عاشقانه می‌نویسند&#8230; خلاصه‌ی کلام اینکه آن‌ها عاشق و معشوق‌اند.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مثل این روزهای ایران که خیلی‌ها به‌جای همجنسگرایی به اشتباه می‌گویند بچه‌بازی یا لواط، آن روزها هم پروست تلاش می‌کرد به دوستانش بفهماند که بچه‌بازی همان همنجسگرایی نیست و برای آن واژه‌ی مناسبی نمی‌یافت و به همین خاطر مجبور بود به دوستانش بگوید که «پدراست» نیست، واژه‌ای که بار منفی داشت و آن روزها در فرانسه به جای «هموسکسوالیته» به‌کار می‌رفت و پروست از آن اجتباب می‌کرد. در نهایت اما، رابطه‌ای بین این دو شکل نگرفت و سرنوشت آن‌طور رقم خورد که بیزه در آینده گرفتار مواد مخدر شد و ده روز پیش از مرگ پروست، از دنیا رفت. پروست همچنین به هالوی می‌نویسد: «با من مثل بچه‌بازها رفتار نکن، که این رفتار مرا می‌آزارد.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پروست اما از جهتی خوش‌شانس بود و دور و اطرافش بحث همجنسگرایی رونق داشت. با نویسنده‌های همجنسگرای زیادی مراوده داشت، همچون «لوسین دوده» و «روبر دو فلر» که دوستان صمیمی‌اش شدند و یا «آندره ژید» که بعدها حاضر نشد کتاب پروست را چاپ کند. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد که اگر مادر پروست شکی داشت که پسرش همجنسگراست، آن شک پس از عکسی که پروست با لوسین دوده و روبرو دو فلر انداخت، برطرف شد. در این عکس، پروست با چهره‌ی براق بر روی صندلی نشسته و لوسین و روبر ایستاده‌اند پشت او در حالی که لوسین دستش را روی شانه‌ی پروست قرار داده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در سال ۱۸۹۴ و در بیست و سه سالگی پروست عاشق «رینالدو هان» شد، موسیقیدانی که مارسل جوان را عاشق خود کرد. پروست به مدت دو سال با هان بی‌محابا عشق ورزید و به قول ادموند وایت، آن قدر در علاقه‌اش به هان بی‌پروا شد که دیگران را به تعجب واداشت. با علاقه به هان، پروست به دنیای موسیقی هم علاقه‌مند شد و پروست ارجاعات «در جستجو» به موسیقی و نوازنده‌های مختلف را مدیون هان است. رابطه‌ی پروست با هان، ناخودآگاه آدم را یاد رابطه‌ی «بارون دو شارلوس» و «مورل» ویولون‌نواز می‌اندازد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در این روزها پروست و هان همچون زوجی با یکدیگر در جامعه ظاهر می‌شدند و دوستان آن‌ها آن دو را همچون زوجی به محافل خود دعوت می‌کردند. در همان سال‌ها در حالی که «اسکار وایلد» در انگلستان به خاطر همجنسگرایی محکوم شده بود، پروست در فرانسه به دعوت «روبر دو مونتسکیو» به همراه دلداده‌اش هان به مهمانی می‌رفت. علاقه‌ی پروست و هان آن‌قدر پیش رفت که بعدها هان به‌خاطر علاقه‌ی پروست به «جان راسکین» قطعه‌ای نوشت در رثای مرگ راسکین. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد که رابطه‌ی پروست و هان به یکی از تنها رابطه‌‌های دوطرفه و معنادار زندگی پروست تبدیل شد و با وجودی که رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن‌ها دو سال بیشتر نیانجامید، اما آن‌ها برای سالیان سال با هم دوست ماندند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مارسل پروست در سال ۱۸۹۶ هان را به خاطر لوسین دوده ترک کرد. لوسین معشوق تازه‌ی پروست شد و این رابطه هم دو سال به طول انجامید. لوسین از پروست هفت سال جوان‌تر بود اما به همان چیزی علاقه داشت که پروست: ادبیات. پروست پس از لوسین دوده روابط دیگری هم داشت اما ماندگارترین آن‌ها رابطه‌اش با راننده‌ی شخصی‌اش «آلفرد آگوستینلی» بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">این دو همدیگر را نخستین بار در سال ۱۹۰۷ دیدند اما رابطه‌ی آن‌ها شش سال بعد در سال ۱۹۱۳ شروع شد، وقتی که پروست آلفرد را به‌عنوان منشی شخصی‌اش استخدام کرد. در این سال‌ها پروست که بیشتر به نوشتن «در جستجو» مشغول بود، خدمتکاری داشت به نام «آلباره» [که آدم را یاد «فرانسواز» می‌اندازد] اما با این وجود «آلفرد» را هم استخدام کرد. آلفرد در آن سال‌ها با زنی به نام «آنا» زندگی می‌کرد و ادعا می‌کرد که شوهر آنا است اما سال‌ها بعد مشخص شد که آلفرد و آنا هیچ وقت ازدواج نکرده بودند، هر چند که با یکدیگر زندگی می‌کردند. به‌واسطه‌ی رابطه‌ی با آلفرد، پروست بارها به خارج از شهر و به دنبال طبیعت رفت. برهه‌ای که آدمی را یاد رابطه‌ی راوی «درجستجو» و «آلبرتین» می‌اندازد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">رابطه‌ی با آلفرد برای پروست عذاب‌آور شد. آلفرد پروست را منبعی از پول می‌دید که توانست او را به مال و اموال برسد و بعدها کلاس پرواز هم برود. روزی آلفرد از زندگی پروست غیبش زد و این برای پروست مایه‌ی آشوب و تشویش درونی شد. پروست به راه‌های مختلفی دست زد تا آلفرد را پیدا کند و او را دوباره‌ بازگرداند به پاریس اما ناموفق بود. سال‌ها بعد آلفرد دوباره سر و کله‌اش پیدا شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ادموند وایت در کتابش می‌نویسد: «پروست همان‌قدر که در عشق ورزیدن به مردان جوان دیگر اصرار می‌ورزید، همان‌قدر هم تلاش می‌کرد که از عنوان همجنسگرا اجتناب کند. سال‌ها بعد به آندره ژید می‌گوید که آدمی می‌تواند به اطناب درباره‌ی همنجسگرایی بنویسد البته تا جایی که آن را به خودش منتسب نکند.» ادموند وایت البته این را هم اضافه می‌کند که این توصیه‌ی پروست کمی عجیب وغریب بود چرا که همه‌ی دوستان و آشنایان نزدیک پروست می‌دانستند که آقای نویسنده همجنسگراست.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخوانید:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=217"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی «مارسل پروست» در سیب گاززده</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &amp;amp;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://www.amazon.co.uk/Marcel-Proust-Penguin-Lives-Biographies/dp/0143114980"><span style="color: red; text-decoration: none;">کتاب «مارسل پروست» نوشته‌ی ادموند وایت </span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1886</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگوی اختصاصی با «ای.ال. دکتروف»؛ نویسنده‌ی آمریکایی</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1876</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1876#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Aug 2011 20:13:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفت‌وگوی اختصاصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1876</guid>
		<description><![CDATA[همه‌ی رمان‌ها درباره‌ی گذشته‌اند سعید کمالی‌دهقان؛ نیویورک: به‌واسطه‌ی دوست مشترکی ادگار لورنس دکتروف پذیرفت که بروم دیدنش برای یک گفت‌وگوی حضوری. دوشنبه‌ی نسبتا خنک و بارانی‌ای بود و یک ساعت زودتر رسیده بودم سر قرار. دکتروف که حالا با مرگ سلینجر و جان آپدایک شاید در کنار فیلیپ راث یکی از معدود غول‌های زنده‌ی ادبیات [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormalCxSpMiddle" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="line-height: 150%; font-family: Times New Roman;" lang="FA"><span style="font-size: 14pt;">همه‌ی رمان‌ها درباره‌ی گذشته‌اند</span></span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://sibegazzade.com/pix/EL-Doctorow-SKD.jpg" border="0" alt="" width="540" height="353" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><strong>سعید کمالی‌دهقان؛ نیویورک:</strong> به‌واسطه‌ی دوست مشترکی ادگار لورنس دکتروف پذیرفت که بروم دیدنش برای یک گفت‌وگوی حضوری. دوشنبه‌ی نسبتا خنک و بارانی‌ای بود و یک ساعت زودتر رسیده بودم سر قرار. دکتروف که حالا با مرگ سلینجر و جان آپدایک شاید در کنار فیلیپ راث یکی از معدود غول‌های زنده‌ی ادبیات آمریکا باشد، خواست که چند دقیقه‌ای طبقه‌ای پایین منتظر شوم و بعد بروم طبقه‌ی بالا به اتاق کارش که در منطقه‌ی اعیان‌نشینی واقع است در وسط منهتن شهر نیویورک. روی صندلی که نشستم روبروی آقای نویسنده، ناخودآگاه چهره‌ی نجف دریابندی آمد توی ذهنم. مترجمی که «رگتایم» و «بیلی‌باتگیت»، دو شاهکار دکتروف را به فارسی برگردانده. هر دوی‌اشان تاسند، سفید مویند، هم‌سن‌و‌سال‌اند با این تفاوت که دکتروف جوان‌تر است، فقط دو سال. در آن لحظه همه چیز، این دو پیرمرد ادبیات آمریکا و ایران را شبیه هم می‌کرد، عینک‌های گردشان، لباس‌های زرشکی رنگ و مهربانی خارج از وصف هر دو و حتی نحوه‌ی ایستادن‌اشان. پیش از گفت‌وگو، دکتروف از رضا براهنی یاد کرد، از روزهای پیش از انقلاب که براهنی را دستگیر کرده بودند و دکتروف به‌واسطه‌ی یک ناشر آمریکایی برای کتابی از او مقدمه نوشت. شروع که کردیم به گفت‌وگو، به دستگاه ضبط من نگاهی انداخت و ‌گفت: «مطمئنی ضبط می‌کند؟ چراغش خاموش است.» روشن که کردم تا خاموشی بعدی، یک ساعتی و نیمی طول کشید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نویسنده‌‌ی سبک‌گرایی نیستید. هر یک از کتاب‌هایتان سبک خودش را دارد. یادم می‌آید که جایی گفته بودید همینگوی در سال‌های آخر زندگی، نویسنده‌ی موفقی نبود چون شیفته‌ی سبکش شد. </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">همینگوی صدای خودش را شنید و این برایش شد مثل یک زندان. من این‌طور فکر می‌کنم. همینگوی مشکلات زیادی داشت، تنها مشکلش آثارش نبود، سال‌های زیادی از جسمش سوءاستفاده کرد،‌ مدام تصادف می‌کرد و کلی زخمی شد. مرتب مسافرت می‌رفت، حتی به آفریقا سفر کرد، بیش از اندازه می‌نوشید و همچنین پدری داشت که خودکشی کرده بود، چیزهایی زیادی بود که باعث شد آن حرف را بزنم، منظورم این نبود که همینگوی فقط به این خاطر خودکشی کرد که به محدودیت‌های شخصی‌اش پی برده بود، محدودیت‌هایی که گریبان خودش را هم گرفت اما محدویت‌های شخصی هم حتما نقشی داشته. اما دوست دارم این طور فکر کنم که هر کتابم سبک خودش را داشته. کتاب‌هایم با یک تصویر یا یک عبارت، یا یک جمله یا حتی یک آوا شروع می‌شود. با چیزی شروع می‌کنم به نوشتن که مرا بکشد به سوی خودش، که تشویقم کند برای ادامه دادن. کتاب‌های من همینطور شروع می‌شود، از نیازی به فکر کردن. هیچ وقت طرحی کلی برای داستان‌هایم ندارم،‌ گاهی گمانه‌هایی می‌زنم که چه کار می‌خواهم بکنم در نهایت اما چون این‌طوری می‌نویسم، صداهای درون کتاب‌هایم با یکدیگر متفاوتند و سبک‌های آن‌ها هم با هم تفاوت دارند. به همین خاطر بعضی از کتاب‌هایم روایت خطی دارند و بعضی‌ها در ساختار کولاژند. خیلی از مواقع از روایت اول شخص استفاده می‌کنم، چون تصورم این است که ابزار بسیار مفیدی است، چون به این شکل راوی بخشی از خود داستان می‌شود. اما تصورم این است که هیچ صدای مشخصی به نام صدای دکتروف وجود ندارد، یا اینکه سبکی وجود ندارد که بشود به آن گفت سبک دکتروف. به همین خاطر نمی‌شود صفحه‌ای را باز کنید و بگویید که حتما این متن نوشته‌ی دکتروف است. نویسنده‌هایی هستند که اگر نوشته‌هایشان را بخوانید، می‌توانید بفهمید که نوشته‌ی کیست، مثل هنری جیمز. اما دلم می‌خواهد که این طوری باشد که هر یک از کتاب‌هایم سبک و لحن خودش را داشته باشد. و خودم نامرئی باشم در کتاب. شاید این‌ها وهم و خیال من باشد و در واقع موفق نشده باشم که این کار را بکنم اما خیلی خوب می‌شود که خودتان را نشناسید در کتاب خودتان. اگر بشناسید، توی همان چاهی می‌افتید که همینگوی درش افتاد، در جایی که همینگوی انعکاس صداهای پیشینش را می‌شنید. شاید این‌ها توهم من باشد اما به عنوان یک نویسنده تلاشم این است که صادق باشم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پس با توجه به چیزی که شما فکر می‌کنید، به خاطر سبک نویسندگی‌اش بود که موفق نشد یا سبک زندگی‌؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">همینگوی به انبوهی از آشفتگی تبدیل شده بود. شخصیت جنگجویی داشت. یادم می‌آید که از کالج آمده بودم بیرون و داشتم کنار دکه‌ی روزنامه راه می‌رفتم که عناوین خبرها نظرم را جلب کرد: «همینگوی خودکشی کرد.» به نظرم می‌آید که همینگوی در سال‌های پایانی عمرش داشت تلاش می‌کرد که همینگوی نباشد. و کتابی هم منتشر شد بر اساس دستنوشته‌ا‌ی ناتمام و طولانی. همینگوی توی این کتاب تقلا کرده بود که از غرایز همیشگی‌اش فاصله بگیرد و کمی مازوخیست نباشد. اما وقتی این کتاب را بر اساس دستنوشته‌هایش گردآوری کردند، در نهایت هم معلوم بود که کار، کار همینگوی است، تنها کمی کمتر. همینگوی در آغازین سال‌های نویسندگی‌اش برای خودش یک استراتژی معین کرد و طبق آن استراتژی، می‌فهمید که چطور یک داستان را ساختاربندی کند و طبق همان استراتژی، محور اصلی داستانش را خیلی واضح و مبرهن بیان نمی کرد. توی داستان‌های همینگوی، طبق همان استراتژی پیش از نوشتن، موضوع اصلی داستان طوری بود که شخصیت‌های داستان می دانستند ماجرا از چه قرار است اما شما به عنوان خواننده نمی‌دانستید و باید خودتان آن را کشف می‌کردید که به هر حال چیز خیلی هوشمندانه‌ای هم بود. جویس هم یک کم از این کارها کرد، خصوصا توی «دوبلینی‌ها». این طوری است که در یک زمان مشخصی هستید و شخصیت‌ها دارند به طور مشخصی عمل می‌کنند اما به شما به عنوان خواننده توضیح داده نمی‌شود که ماجرا از چه قرار است. جویس گفته بود که قصد دارد به داستان‌هایش یک‌کم حالت وحی و تجلی بدهد، طوری که وقتی خواننده داستان را تمام کرد همه چیز برایش واضح هست اما چون موضوع اصلی درباره‌ش حرف زده نشده و توضیحی داده نشده، در نهایت آن موضوع به شکل قوی‌تری به خواننده منتقل می‌شود. و البته به همراه یک سری صحنه‌های دراماتیزه شده. همینگوی تا جایی پیش رفت که این استراتژی‌ را در کتاب «ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند» هم به کار برد، طوری که ساختار کتاب یک کم ضعیف از کار درآمده. استراتژی همینگوی استراتژی‌ای نبود که شما بتوانید همه‌ی عمرتان بهش تکیه کنید. این را هم بگویم که همینگوی در اوجش، نویسنده‌ی بزرگی بود. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وقتی با دوبلینی‌ها مقایسه کردید؛ همین مقایسه را مثلا با کتاب «نه داستان» سلینجر می‌شود کرد؟ سلینجر هم همین ترفند را به کار نبرده؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خب سلینجر دوست همینگوی بود. با همدیگر تماس داشتند. برایم خیلی جالب است که همینگوی هیچ وقت نتوانست برای همیشه با یک نویسنده دوست بماند. مرد حسودی بود. دوس پاسوس دوستش بود اما سلینجر یک نویسنده‌ی جوانی بود که همینگوی را می‌پرستید و همینگوی هم به همین خاطر به او پاسخ می‌داد، اما بله، بعضی‌ از داستان‌های سلینجر هم همینگونه هست. به شما به عنوان خواننده زیاد توضیح داده نمی‌شود که ماجرا از چه قرار است. که دارد چه اتفاقی می‌افتد. اما فکر نمی‌کنم که سلینجر در همان سطح و سطوح بوده باشد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فکر می‌کنید که برای همینگوی این استراتژی و سبک تبدیل به یک تله شد؟ به نظر شما همینگوی شیفته‌ی کلمات خودش شد با وجودی که می‌دانیم چقدر به کلمات حساس بود و ساعت‌ها وقت می‌گذاشت برای کلمات مناسب و حتی با وجودی که اعتقاد داشت باید جملاتی که شیفته‌ی آن شده‌اید را دور بیاندازید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در زمان خودش همینگوی نویسنده‌‌ای انقلابی بود. اگر با گذشت زمان، ادبیاتش کمرنگ‌تر شود، خودش اما به عنوان یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ ادبیات ماندگار خواهد ماند. چون زبان‌بازی‌ها و گزافه‌گویی‌ها را کنار زد و تلاش کرد جملات ساده بنویسد.جملات تمیز. جملات سرراست و تلاش می‌کرد از صفت‌ها و قیدها دوری کند و جمله‌ را به همان شکل ساده به درجه‌ای از قدرت و گیرایی برساند. البته در آخر برای خودش مشکل ایجاد کرد همین قضیه.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">و این قضیه باعث شد خیلی‌ها هم از همینگوی الگوبرداری کنند؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">تاثیر زیادی روی خیلی‌ها گذاشت، مثلا روی یک سری نویسنده‌ی داستان‌های اسرارآمیز. داشیل همت و آن کسی که خواب بزرگ را نوشت، اسمش چه بود؟ [ریموند چندلر]. خیلی از نویسنده‌های اسرار آمیز بودند که بدون همینگوی وجود نداشتند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از همینگوی فاصله بگیریم. کتاب‌های شما درباره‌ی وقایع تاریخی هستند، چه شد به جای اینکه بروید سراغ تاریخ، رفتید سراغ رمان و به جای آنکه مورخی باشید که درباره‌ی تاریخ بنویسد، ترجیح دادید رمان‌نویسی باشید که درباره‌ی تاریخ می‌نویسد؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">من هیچ وقت متوجه نشده بودم که دارم درباره‌ی گذشته می‌نویسم تا اینکه ناشرم بعد از کتاب رگتایم به من گفت که این کتاب درباره‌ی گذشته است، درباره‌ی تاریخ است. من فکر نمی‌کنم که رمان‌ تاریخی می‌نویسم. من هیچ پیشوند و پسوندی را به کلمه‌ی رمان‌نویس نمی‌پذیرم. من یک رمان‌نویس هستم و نه یک رمان‌نویس نیویورکی و نه یک رمان‌نویس تاریخی یا یک رمان‌نویس پست‌مدرن. چرا من تاریخ‌نویس نشدم؟ چون از بچگی دلم می‌خواست که داستان بنویسم و رمان بخوانم. از کتاب‌های کمیک گرفته تا سوپرمن و بت‌من و رمان‌های ورزشی و رمان‌های ماجراجویانه و بعدها هر جور رمانی که جالب به نظر می‌رسید. رمان‌هایی از سروانتش و داستایفسکی و دیکنز. کلی کتاب داشتیم توی خانه‌. همه‌ی کتاب‌های مارک تواین را داشتیم و من هم همه‌ی آن‌ها را خواندم. من همیشه به داستان علاقه‌مند بودم و نه به کتاب‌های تاریخی. موقع خواندن «کونت دو مونت کریستو» یا «جنگ و صلح» به کلی شخصیت‌ تاریخی بر می‌خوردم. آدم‌هایی که می‌شناختم‌اشان. آدم‌های قابل تشخیص تاریخی. مثل ناپلئون. وقتی رگتایم را می‌نوشتم تصور نمی‌کردم که من هم دارم همین‌کار را می‌کنم، البته رگتایم کتاب بدیعی بود در نوع خودش، طوری که مردم ممکن بود تصور کنند که چیز جدیدی است که قبلا همچین چیزی منتشر نشده. اما من یک فرضیه دارم و آن این است که همه‌ی رمان‌ها درباره‌ی گذشته‌اند. همه رمان‌ها. رمان‌هایی درباره‌ی گذشته‌ی نزدیک و رمان‌هایی درباره‌ی گذشته‌ی دور. چطور تشخیص می‌دهیم که یک رمان تاریخی است؟ وقتی که آدم‌های معروف و شناخته شده توی آن باشد؟ رئیس‌جمهورها و ژنرال‌ها یا هرکس دیگری. یک کتاب نوشتم به نام «نمایشگاه جهانی». برای شخصیت‌های آن کتاب از خانواده‌ی خودم استفاده کردم و حتی از اسم‌هایشان. اما کتابی تاریخی محسوب نمی‌شود. هیچ فرقی نمی‌کند چه از آدم‌هایی استفاده کنید که همه می‌شناسند و چه از آدم‌هایی استفاده کنید که تعداد اندکی می‌شناسند. به این نمی‌گویند کتاب تاریخی. مثلا همین دوست شما ارنست همینگوی، کتاب «ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند» را زمانی نوشت که جنگ داخلی اسپانیا هنوز تمام نشده بود. مثل آندره مالرو که کتاب «امید» را وقتی نوشت که هنوز جنگ تمام نشده بود. بعضی از این کتا‌ب‌ها زمانی نوشته شد که جنگ هنوز تمام نشده بود اما نویسنده‌هایشان این‌ طور وانمود کردند که تمام شده. وقتی به آن کتاب‌ها اشاره می‌شود، کتاب تاریخی هستند؟ در آن‌ کتاب‌ها، از آدم‌هایی نام برده شده که هنوز مشغول جنگیدن بودند. وقتی که کتاب می‌نویسید، می‌توانید به هر زمانی سفر کنید و با هیچ مرزی روبرو نباشید. هیچ مرز جغرافیایی یا روحی یا زمانی نیست که شما را محدود کند. زمان معنایی ندارد. زمان تنها یک وسیله است برای روایت یک داستان. ویلیام فاکنر یک قلمروی خیالی داشت به نام «یوکناپاتافا» و آن قلمرو به یک چارچوب تبدیل شد برای کارهایش. چیزی که من در «کتاب دانیل» و بعدها در «رگتایم» کشف کردم این بود که می‌شود رمان نوشت و ساختارش را بر زمان بنا کرد و نه بر مکان. ویلیام فاکنر یک قلمرو در می‌سی‌سی‌پی دارد و من اولین دهه‌ی قرن بیست را داشتم و آن دهه چهارچوب رمان من شد. دلیل دوم که من مورخ نیستم این است که اصلا اهل تحقیق کردن نیستم. من محقق خوبی نیستم. از من می‌پرسند که برای نوشتن کتاب‌هایت چقدر تحقیق می‌کنی و من می‌گویم به قدر کافی. نویسنده‌های زیادی را می‌شناسم که آن‌قدر تحقیق می‌کنند که نمی‌توانند در نهایت درباره‌اش بنویسند چون زیاده از حد می‌دانند. اگر در حالی که می‌نویسید بخواهید نگاه هم بکنید که نمی‌شود. اگر دنبال چیزی باشید به نحوی پیدایش می‌کنید، به شکل مخصوص خودش. البته در کتاب «رژه» من یک کم بیشتر از کتاب‌های دیگرم تحقیق کردم. من داشتم تحقیق می‌کردم بدون اینکه خودم بدانم دارم تحقیق می‌کنم. داشتم خاطرات «ژنرال شرمن» و ژنرال‌های دیگری را می‌خواندم و اصلا به فکرم هم نمی‌رسید که بعدها بخواهم درباره‌اشان کتابی بنویسم. وقتی شروع به نوشتن کتاب کردم دیدم که چیزهایی در مغزم هست که آن‌ها را می‌دانم. واقعیت این است که تاریخ‌نگاری اصلا مرا خوشنود نمی‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">درباره‌ی نوشتن «رگتایم» یک‌جایی گفته‌اید که به عکسی از «جی پی مرگان» نگاه کردید و شروع کردید به نوشتن. اینکه منبع شما درباره‌ی مرگان همان عکس بوده. نمی‌ترسیدید از اینکه حق مطلب را ادا نکنید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وقتی از شخصیتی استفاده می‌کنید که کار مهمی در زندگی کرده، مثلا یک آدم شناخته شده، دارید همان کاری را می‌کنید که نقاش می‌کند در کشیدن یک پرتره، وقتی نقاشی پرتره‌ی شما را می‌کشد، آن پرتره با خود شما فرق می‌کند، قضاوت و دید نقاش است از شما که روی بوم آمده. یک طور واکنش به حضور شما در آن نقاشی است و آن پرتره، شما نیستید. در واقع دو چیز هست، یکی شما و دیگری آن پرتره. این همان کاری است که نویسنده می‌کند، یک شخصیت تاریخی را تاویل می‌کند و فکر می‌کنم که کار اشتباهی نباشد. آدم‌های مشهور برای تخیل ما مفید هستند. آدم‌های مشهور اغلب موارد سعی می‌کنند یک داستان خیالی از خودشان به جهان ارائه کنند، یعنی آن چیزی که خودشان از خودشان ارائه می‌کنند اصولا یک‌کم خیالی است، این‌ها همه پیش از آن است که یک نویسنده برود سراغ‌شان. بگذارید یک چیز خنده‌دار بگویم، اگر می‌خواهید بهترین رمان را درباره‌ی «جی پی مرگان» بخوانید، بروید زندگی‌نامه‌ی رسمی مرگان را بخوانید. اینجا رسم است که سیاست‌مداران پس از اتمام خدمت یک کتاب می‌نویسند تا بگوید که مثلا فلان‌طور بوده‌اند، از شما می‌خواهند تا پرتره‌ای که خودشان از خودشان ارائه می‌دهند را بپذیرید، و اصولا آن چیزی که ارائه می‌دهند، خیلی خیالی است. مثلا «هنری کسینجر» کتاب‌های زیادی نوشته و ادعا می‌کند که جانب بی‌طرفی را رعایت کرده درباره‌ی دست‌آوردهای به ‌اصطلاح مهم‌اش.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کتاب «رژه» در جنگ داخلی آمریکا می‌گذرد، «رگتایم» در دهه‌ی نخست قرن بیستم اتفاق می‌افتد. به‌نطر می‌رسد که از شخصیت‌ها یا همان‌طور که گفتید از بازه‌های زمانی استفاده می‌کنید برای پوشش دادن بخشی از تاریخ آمریکا. وقتی کتاب «هومر و لنگلی» را نوشتید، می‌خواستید کتابی بنویسید درباره‌ی هومر و لنگلی چون شیفته‌ی شخصیت‌شان شده بودید یا تصمیم داشتید از داستان آن دو برادر استفاده کنید برای توصیف نیویورک در دهه‌ی چهل و پنجاه قرن گذشته‌؟ کدامیک مقدم بوده، داستان هومر و لنگلی یا آن برهه‌ی تاریخی؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مقدم‌ترین چیز در کتاب من نخستین جمله‌ی کتاب است. «من هومر هستم، برادر کوره» و وقتی این را می‌نوشتم اصلا تصور نمی‌کردم که چنین کتابی بشود، یعنی کتابی درباره‌ی هومر و لنگلی. عاشق آن جمله بودم. شروع خوبی بود، آن جمله مرا مجبور می‌کرد که ادامه دهم. درباره‌ی هومر و لنگلی می‌دانستم از قبل. اسطوره‌های نیویورک بودند برای سالیان سال و روزنامه‌ها نقش داشتند در اسطوره کردن آن‌ها. برادرانی که عاشق جمع کردن آت و آشغال بودند و هیچ کس آن موقع از نظر انسان‌شناسی برای رفتار این دو نامی نداشت. مثل اختلال رفتاری یا نوعی از وسواس. آن‌ها به افسانه‌های نیویورک تبدیل شده بودند. من به گوشه‌گیری آن‌ها علاقه‌مند نبودم و یا به آن جنبه از شخصیت‌اشان که علاقه داشت به گردآوری اشیاء، من به این علاقه داشتم که چطور شد که این‌ها این طور شدند؟ هومر و لنگلی از خانواده‌ی ثروتمندی آمده بودند، پدر پزشکی داشتند و مادر قابل احترامی و خیلی هم با جامعه‌ی شهر نیویورک ارتباط داشتند و خانه‌ی خوبی در محله‌ی خوبی داشتند اما وقتی پدر و مادرشان رفتند، این دو برادر درهای خانه را به روی همه بستند و تا جایی که می‌توانستند خودشان را جدا کردند از جامعه‌ی بیرون و من در کتابم آن‌ها را به متصدیان یا موزه‌داران زمان و ذهن خودشان تبدیل کردم. به آدم‌هایی که مثل موزه‌داران در حال جمع‌آوری تکه‌های متفاوت زمان و ذهن زندگی خودند. خانه‌اشان مثل موزه شده بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">و البته هومر و لنگلی کتاب شما با هومر و لنگلی واقعی فرق‌هایی هم می‌کند، مثلا سن‌هایشان را تغییر دادید. چه شد که این کار را کردید. مثلا یک‌دفعه تصمیم گرفتید که خب من سن‌های این دو را تغییر بدهم؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">من اصلا قصد نداشتم که زندگی این دو را مستند کنم. یا اینکه بیماری این‌ها را مستند کنم. من به این دو به عنوان افسانه علاقه داشتم. وقتی سراغ اسطوره‌ها می‌روید، زندگی آن‌ها را تفسیر می‌کنید برای خودتان. من هم آن دو را تفسیر کردم به روش خودم. خانه‌ی اصلی آن‌ها مثلا در منطقه‌ی شمالی‌تری در نیویورک واقع بود و من جایش را تغییر دادم و آوردم کمی پایین‌تر. باید به یاد داشته باشید که وقتی دارید درباره‌ی چیزی می‌نویسید که در گذشته اتفاق افتاده، در اصل درباره‌ی گذشته‌ی خودتان هم دارید می‌نویسید. چرا من رفتم و درباره‌ی هومر و لنگلی نوشتم؟ منتقدی می‌گفت که رمان «هومر و لنگلی» درباره‌ی آنتروپی [اصطلاحی در فیزیک به معنای افت و رکود] است. این که انرژی در حال کاهش و کم شدن است. یکی گفت به شکلی نشان‌دهنده‌ی زندگی امروز آمریکا است. این‌ها تفسیر بقیه‌ی آدم‌هاست. آدم‌ها این‌طوری می‌گویند، یا واکنش نشان می‌دهند، چون طبیعتا هر آدمی در گذشته مشکلات خودش را داشته به عنوان یک انسان. مثلا مشکلات شخصی. یا مشکلات اقتصادی و رکود اقتصادی. فقط داستان‌نویس‌ها نیستند که درباره‌ی گذشته حرف می‌زنند، سیاست‌مدارن هم سراغ گذشته می‌روند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«هومر و لنگلی» یک طور واکنش به سیاست‌های «جورج بوش» هم بود؟ یک جور به سخره گرفتن همه‌ی چیزهایی نبود که توی این سال‌ها برای آدم‌ها ارزشمند شده؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">شما همیشه در حال واکنش به زمان خودتان هستید و این واقعیت دارد. مردم تاریخ را می‌نویسند تا نیازهای امروز جامعه برطرف شود یا مشخص و معین شود. «رژه» را بعد از آن نوشتم که «جورج بوش» ما را برد به جنگ. تنها کتابی بود که آن موقع می‌توانستم بنویسم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">تاریخ همیشه درباره‌ی حقیقت است و رمان‌ها درباره‌ی ماجراهای خیالی یا دروغین. بعضی‌ها می‌گویند رمان‌نویس‌ها دروغ‌گوهای خوبی هستند.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وقتی رمانی را بر می‌دارید بخوانید، مطمئنید که خیالی است اما وقتی یک سیاست‌مدار حرف می‌زند، ادعا می‌کند که خیالی حرف نمی‌زند. سیاست‌مداران هم مثل نویسنده‌ها به خوبی می‌دانند که به راحتی می‌شود واقعیت‌ها را تغییر داد. می‌شود آن‌ها را تغییر دارد یا شکل‌شان را عوض کرد، به هر شکل ممکنی. هر دو این قضیه را به خوبی می‌دانند و به همین خاطر است که سیاست‌مدارها همیشه با داستان‌نویس‌ها مشکل دارند. هنری جیمز می‌گوید رمان‌نویس خودش را با نوشتن داستان سرگرم می‌کند، تا حقیقت نادیده را ببیند. برای دیدن حقیقت نادیده شاید مجبور شوید که بعضی چیزهای را عوض کنید یا تغییر دهید اما حقیقت خودش آنجاست و تغییر نمی‌کند. حقیقت را نمی‌شود تنها بواسطه مجموعه‌ای از واقعیت‌ها دید، این نظر رمان‌نویس است. اینکه حقیقت‌های بزرگتری وجود دارد. با نوشتن جملاتی که واقعیت ندارد، از حقیقت محروم نمی‌شوید. هنری جیمز در هنر رمان‌نویسی به همین قضیه اشاره می‌کند که رمان‌نویس درک و هوشی دارد که می‌تواند از ناکجاآباد مطلب بگیرد و آن را روی کاغذ بیاورد. موهبت جمله‌ای که بر اساس واقعیت‌ها نباشد، این است که می‌تواند در دامنه‌ی تخیلات سیر کند تا حقیقت بزرگتری را بیابد. مثلا تولستوی در ناپلئون چیزهایی می‌دید که مورخان آن‌ها را ندیدند. مثلا ناپلئون را در حالتی توصیف کرد که با ژنرالی حرف می‌زد و شانه‌هایش از خشم می‌لرزید، کدام مورخ حاضر است همچین چیزی بنویسد؟ و اینکه نمی‌توانست به خوبی اسب دوانی کند و اینکه شخصیت خودپسندی داشت. نویسنده چیزهایی را در داستان‌اش اضافه می‌کند و از چیزهایی چشم پوشی می‌کند و این طور است که در نهایت حقیقت نمایان می‌شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">جان آپدایک جایی گفته بود که شما با این سبک نوشتن وقایع تاریخی را به یک جور بازی تبدیل کردید در نوشتن کتاب‌هایتان. این طور نوشتن و این‌طور رفتار کردن با شخصیت‌ها و وقایع تاریخی، بازی است برای شما؟ </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نه بازی نیست. من آپدایک را دوست داشتم، اما من و آپدایک خیلی باهم تفاوت داشتیم. آپدایک خیلی فلسفی می‌نوشت و خیلی محافظه‌کار بود به عنوان یک نویسنده. اما قبول ندارم که این‌ها برای من بازی است. آپدایک منظورش احتمالا این بوده که من با شخصیت‌های کتابم خیلی حال می‌کردم. برای آپدایک کتاب من یک‌کم دست چپی بود، آپدایک یک‌کم دست راستی بود نسبت به من. در آمریکا وقتی درباره‌ی طبقه‌ی کارگر حرف می‌زنید شما را دست چپی حساب می‌کنند، در تاریخ این کشور کتاب‌های خیلی کمی هست که درباره‌ی طبقه‌ی کارگر نوشته شده باشد. کتاب‌های خوب کمی داریم درباره‌ی موضوع کسب و کار. در آمریکا، بیشتر رمان‌های خوب درباره‌ی طبقه‌ی متوسط جامعه است. در این کشور رمان سیاسی زیاد محبوب نبوده. منتقدهایمان هم زیاد اهل رمان سیاسی نیستند. وقتی یک رمان سیاسی در کشور دیگری نوشته می‌شود، منتقدهای ما به انتشار آن واکنش نشان می‌دهند و نقدش می‌کنند. مثلا استقبال می‌کنند از کتاب‌هایی که نویسندگان سفیدپوست آفریقای جنوبی نوشته‌اند درباره‌ی آپارتاید. اما همین آدم‌هایی که رمان‌ سیاسی کشورهای دیگر را دوست دارند، رمان‌ سیاسی آمریکایی را نمی‌پسندند یا دوست ندارند اینجا رمان سیاسی نوشته شود. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">درباره‌ی آن تصویری حرف زدیم که با دیدنش شروع کردید به نوشتن درباره‌ی شخصیت «جی پی مرگان» در کتاب رگتایم. فکر نمی‌کنید رگتایم آلبوم عکسی باشد از شخصیت‌های تاریخی آن دوره‌ی آمریکا؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">همچین توصیفی درباره‌ی کتابم نشنیده بودم تا به حال. اما توصیف جالبی است. آن طوری که من آن کتاب را نوشتم خیلی خود به خود بود. یعنی خودش خودش را به وجود آورد. مثلا شخصیت سیاهپوست کتاب یا همان «کلهاس واکر»، من در خلق کردن آن از یک نویسنده‌ی آلمانی الهام گرفتم، نویسنده‌ای به نام «هاینریش فون کلایست»، که اوایل قرن نوزده میلادی می‌نوشت،‌ و رمان کوتاه زیبایی نوشت به نام «میشائیل کلهاس» [نشر ماهی؛ ترجمه: محمود حدادی]، کلهاست یک دلال اسب است و اسب‌ها را می‌برد برای فروش اما به او می‌گویند که باید عوارض بدهد و او هم که زیر بار عوارض نمی‌رفته، می‌رود برای پرس و جو و در این بین اسب‌هایش مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند و بعد به دنبال حق‌طلبی می‌رود و در نهایت به شخصیتی انقلابی‌ تبدیل پیدا می‌کند. این آدم الهامی شد برای شخصیت «کلهاس واکر» رمان رگتایم. از من می‌پرسند که فلان و بهمان چیز واقعا برای کلهاس، موسیقیدان سیاه‌پوست، اتفاق افتاده و من می‌گویم که یادم نمی‌آید که اتفاق افتاده باشد اما سال‌ها بعد از نوشتن رگتایم یک عکسی را دیدم از یک آدم سیاه‌پوستی در کنار ماشینش که غارت شده بود [همان تصویری که دکتروف در رگتایم آورده]. منظورم همچنین چیزی است وقتی می‌گویم نویسنده در داستان خیالی به نحوی حقیقت را در می‌یابد. آلبوم عکس؟ نمی‌دانم، آدم‌ها می‌گویند که کتاب‌های من خیلی تصویری و سینمایی هستند و تا به حال هم چندین فیلم بر اساس کتاب‌هایم ساخته شده و کارگردان‌ها به من گفته‌اند که چقدر سخت‌ا‌شان بوده که رمانم را فیلم کنند. تا به حال نشینده بودم که یکی بگوید آلبوم عکس. توصیف خوبی است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">چقدر بیلی کتاب «بیلی باتگیت» به خود شما و خصوصا آرمان‌ها و آرزوهایتان در جوانی شباهت دارد؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وقتی جوان بودم خیابان‌های زیادی را پشت سر می‌گذاشتم تا به یک کتاب‌خانه‌ی عمومی برسم و در این مسیر از منطقه‌ی «برانکس شرقی» رد می‌شدم، که محله‌ی خشنی بود و زیاد هم برای جوانی به سن و سال من مناسب نبود که آنجا تنهایی بپلکد. ممکن بود چاقو بگذارند بیخ گلویم و پول‌هایم را بقاپند اما در گوشه و کنارهای آن محله گنگستر معروفی به نام «داچ شولتز» سال‌ها قبل زندگی می‌کرده ،که قبل از به دنیا آمدن من مرده بود اما هنوز طرفداران خودش را داشت. وقتی این کشور قوانین ضد الکل داشت، این آدم نوشیدنی الکلی قاچاق می‌کرد و همچین چیزهایی. وقتی از آن محله رد می‌شدم با خودم می‌گفتم: «پسر! یک روزی داچ شولتز« اینجا زندگی می‌کرده»، اما اینکه آیا مثل بیلی جاه‌طلب بودم؟ باید بگویم که نه. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">واقعا مشکل است که آدم بگوید که «بیلی باتگیت» در چه ژانری است، نه گانگستری است به آن معنا و نه شاید مدرن، اما آدم را یاد «هاکلبری فین» می‌اندازد هر چند که ژانر «هاکلبری فین» را ندارد. </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">حق با شماست. ماجرای هاکلبری فین در سال‌های ۱۸۳۰ می‌گذرد در حالی که در حدودهای ۱۸۷۰ نوشته شده، و آن را رمان تاریخی نمی‌نامید. هاکلبری فین هم برای خودش و نسبت به زمان خودش رمان مدرنی است. اما اگر بیلی باتگیت را هاکلبری فینی مدرن می‌نامید، این لطف شماست. با این وجود باید بگویم که به نظرم پایان هاکلبری فین یک شکست است. یعنی نویسنده کتاب را خوب تمام نکرده.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">چرا؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فکر می‌کنم که «تواین» آخرهای رمان مسیر خودش را گم کرد. این که تام سایر می‌آید و هاکلبری فین به پس زمینه می‌رود یا اینکه تام شوخی‌های بی‌مزه‌ای می‌کند. در واقع تواین یک مدت طولانی‌ای کتاب را گذاشت کنار و نیمه رها کرد و بعد هفت سال بار دیگر رفت سراغش و داستان را آن طوری تمام کرد که می‌دانیم. فکر می‌کنم کل داستان را خراب کرد با این کار. اینکه شخصیت هاکلبری فین را کم کم ناپدید کرد. اما بعضی‌ها این پایان را دوست دارند و تواین را نویسنده‌ی پست‌مدرنی می‌نامند به خاطر همین کارش اما من چنین اعتقادی ندارم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">برادران کوئن هم انگار همین کاری را می‌کنند توی سینما که شما در ادبیات می‌کنید. آن‌ها مثلا فیلم‌های متفاوتی ساخته‌اند از برهه‌های متفاوت تاریخ آمریکا. شما هم همین کار را کردید در ادبیات. نمی‌دانم آن‌ها را می‌شناسید؟ برادران کوئن، دکتروف در عالم سینما هستند؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">تا به حال نشنیده بودم یک نفر همچنین چیزی بگوید. جالب است. یعنی بروم و از آن‌ها شکایت کنم؟ [می‌خندد] برادران کوئن آدم‌های عجبیی هستند، از فیلم «ای برادر، کجایی؟» خوشم آمد. به نظرم فیلم اخیرشان «بی‌باک»، خیلی ساده‌انگارانه بود. اما هیچ وقت ارتباطی بین فیلم‌های آن‌ها و کارهای خودم ندیده‌ام. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از فیلم‌هایی که با اقتباس از کتاب‌هایتان ساخته‌ شده، راضی هستید؟</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از همه‌شان بدم می‌آید. همه‌اشان شکست خوردند. در بین آن‌ها، قسمت‌هایی از فیلم «کتاب دانیل» خوب بود. «کتاب دانیل» به نظرم بهترین راهی بود که می‌توانستم داستان رشد رادیکالیسم را در آمریکا توضیح بدهم، همچنین فرق بین راست و چپ. و همچنین چپ قدیم و چپ جدید. فیلمی درباره‌ی این کتابم ساخته شد توسط «سیدنی لومت» که من فیلم‌نامه‌اش را نوشتم. فیلم موفقی نبود اما صحنه‌های قشنگی داشت،‌ می‌شود بهش گفت یک شکست با افتخار. مطمئن نیستم که تقصیر کارگردان بوده یا تقصیر من. شاید تقصیر هر دوی ما. اما آن فیلم تنها فیلمی است که برایش احترام قائلم. سینما دنیای دیگری است. وقتی کتاب می‌خوانم،‌ می‌توانم دنیا را با ذهن آدم دیگری ببینم. از ذهن بیلی یا کس دیگری. اما این کار را نمی‌شود توی سینما کرد چون شما همیشه دارید از بیرون به آدم‌ها نگاه می‌کنید، در حالی که در کتاب دارید دنیا را از دورن می‌بینید. به همین خاطر است که وقتی از دنیای کتاب به دنیای سینما می‌روید، فیلم‌های خوب بر اساس کتاب‌های خوب ساخته نشده، استثنا هم هست، مثلا «دکتر ژیواگو» به نظرم فیلم موفقی است یا فیلم‌هایی که بر اساس «آنا کارنینا» ساخته شده یا فیلم‌های انگلیسی‌ای که بر اساس کتاب‌های «جین آستین» درست شد، خوب هستند، عمدتا کتاب‌های قرن نوزدهم. اما در کل، فیلم‌های خوب فیلم‌هایی هستند که به مدیوم دیگری وابسته نباشند. من یک دفعه با یک کارگردان هم کلام شدم که به من گفت وقتی که صحنه را آماده می‌کند و بر بازیگران لباس می‌پوشاند و موهایشان را درست می‌کند و موسیقی اضافه می‌کند، نود و پنج درصد آن صحنه قبل از آنکه کلمه‌ای از زبانشان بیرون بیاید، به تماشاچی ارائه شده، فیلم‌ها درباره‌ی کلمات نیستند، و فیلم‌هایی که بر اساس رمانی ساخته شده باشند، خیلی پرحرفند. فیلم‌های امروزی معمولا کم‌حرفند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آخرین سئوال، توی رویاهایتان چه می‌بینید؟ کابوس‌هایتان چیست؟ </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">طبیعیت خواب‌ها و کابوس‌ها این‌ است که در روز روشن دیگر به‌یادشان نمی‌آورید اما اگر منظور این است که چه چیزی مرا نگران می‌کند، نسل بعدی مرا نگران می‌کند. منظورم از نسل بعد فرزندان من و نوه‌های من است. چه دنیایی به آن‌ها به ارث می‌رسد؟ به چه دنیایی پا می‌گذارند؟ انگار داریم به عقب می‌رویم. مثل اینکه زمان مثل حلقه‌ای است که به دورش می‌چرخیم. یک دور زده‌ایم و حالا داریم بر می‌گردیم به آن زمانی که قرن نوزدهم آن طور بود در این کشور. خشونت به کار رفته و جنون در بعضی جوامع امروزی مثل این است که انگار در قرن سیزدهم زندگی می‌کنیم. انگار که بشر هیچ چیزی بستش نیست. دولت‌هایی داریم که روی مردم خودشان آتش می‌گشایند، در لیبی مثلا. یا در چین. همه جا هست. مگر فقط قرار بود که آدمی را علم کنیم و به او پول و قدرت بدهیم؟ این بود نظریه پشت دولت‌ها؟ بعضی از اتفاقاتی که در جهان امروز رخ می‌دهد، متعلق است به قرن هشتم و سیزدهم اما هنوز این چیزها در حال اجراست. مثلا مسائلی مثل سلاح‌های هسته‌ای یا انکار گرم‌شدن جهان. آدم‌هایی هستند که خودخواهانه گرم شدن زمین را نادیده می‌گیرند و حتی انکارش می‌کنند، به خصوص آدم‌هایی که در صنعت نفت کار می‌کنند. مثلا بعضی کشورها که می‌خواهند بمب اتمی بیشتری بدست بیاورند. ایده‌ی تخریب جهانی، این است که مرا نگران می‌کند. فکر می‌کنم این روزها تخریب جهانی بیشتر رونق داشته باشد چون وحشیگیری بیشتری هست و سلاح‌های پیشرفته‌تری هم به‌کار می‌رود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ممنون.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">می‌شود یک چیزی اضافه کنم درباره‌ی کپی‌رایت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">حتما. بفرمایید.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">می‌خواهم انتقادی کنم از دولت ایران به خاطر نپیوستن به «کنوانسیون بین‌المللی حق‌مولف». می‌خواهم این سئوال را بپرسم از دولت ایران که می‌دانم دولتی مذهبی است، که قرآن درباره‌ی دزدی چی می‌گوید؟ این سئوال را از وزارت فرهنگی می‌پرسم که اجازه‌ی نشر می‌دهد به کتاب‌هایی که بدون اجازه حق مولف منتشر می‌شوند. می‌شود یک نسخه از ترجمه‌ی کتاب‌هایم به فارسی برایم بفرستید؟ حاضرم پولش را هم بدهم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخوانید:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1016"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی «دکتروف» در سیب گاززده</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &amp;amp;amp;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://etemaad.ir/PDF/90-05-29/08.pdf"><span style="color: red; text-decoration: none;">منتشر شده در روزنامه‌ی اعتماد؛ مرداد ۱۳۹۰</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1876</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ده رویداد شاخص ادبی سال ۲۰۱۰</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1783</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1783#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Dec 2010 22:29:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ده‌های برتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1783</guid>
		<description><![CDATA[در دنیای ادبیات، سال ۲۰۱۰ با پایان زندگی جی‌.‌دی. سلینجر، نویسنده‌ی گوشه‌گیر و دوست‌داشتنی رمان «ناتوردشت» آغاز شد و با درگذشت نویسندگان دیگری از جمله ژوزه ساراماگو، نویسنده‌ی پرتغالی رمان «کوری»، ادامه یافت. در این سال ماریو بارگاس یوسا، خالق شاهکار «گفت‌وگو در کاتدرال» نوبل گرفت و جاناتان فرنزن آمریکایی با اقبالی استثنایی روبرو شد [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Franzen.jpg" border="0" alt="" width="540" height="352" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در دنیای ادبیات، سال ۲۰۱۰ با پایان زندگی جی‌.‌دی. سلینجر، نویسنده‌ی گوشه‌گیر و دوست‌داشتنی رمان «ناتوردشت» آغاز شد و با درگذشت نویسندگان دیگری از جمله ژوزه ساراماگو، نویسنده‌ی پرتغالی رمان «کوری»، ادامه یافت. در این سال ماریو بارگاس یوسا، خالق شاهکار «گفت‌وگو در کاتدرال» نوبل گرفت و جاناتان فرنزن آمریکایی با اقبالی استثنایی روبرو شد و نویسندگان صاحب‌نامی همچون پل استر، فیلیپ راث و جویس کرول اوتس کتابی تازه‌ وارد سبد خرید علاقه‌مندان ادبیات کردند. سال ۲۰۱۰ پستی و بلندی‌های خودش را داشت اما مهم‌تر از همه نشان داد که هنوز در گوشه و کنار این دنیا نویسندگان زیادی مشتاق نوشتن داستان‌های تازه‌اند و آدم‌های زیادی هم مشتاق خواندن آن‌ها.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">درگذشت جی‌.دی. ‌سلینجر؛ خالق شاهکار «ناتوردشت»</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">جی‌.دی. سلینجر نویسنده‌ی آمریکایی شاهکار ناتوردشت در نود و یک سالگی در ژانویه سال ۲۰۱۰ درگذشت. وی که در چهل ‌و پنج سال پایانی عمر خود اثر تازه‌ای منتشر نکرد، به گوشه‌گیری شهرت داشت و با جدیت تمام حریم خصوصی‌اش را برای سال‌های متمادی محافظت کرد و نگذاشت جزئیات نحوه‌ی زندگی‌ و آداب و معاشرتش برای دوستدارانش فاش شود. دور خانه‌ی الونک‌مانندش در شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا حصار کشید تا کسی از دیوارش بالا نرود و گاهی هم با تفنگی دولول به استقبال علاقه‌مندانی رفت که آمده بودند در منزل وی برای دیدن حتی یک لحظه‌ای این نابغه‌ی داستان‌نویسی آمریکا.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نخستین اثرش را با نام ناتوردشت در سال ۱۹۵۱ منتشر کرد، اثری که به یکی از مهم‌ترین رمان‌های قرن بیست میلادی تبدیل شد. با این همه، سلینجر برای چاپ ناتوردشت با مشکلات زیادی روبرو بود و ناشران زیادی همچون انتشارات بانفوذ هارکورت قبول نکردند که آن را چاپ کنند. هارکورت گفته‌ بود که ناتوردشت بیشتر به کتاب کودکان شباهت دارد تا یک کتاب جدی بزرگ‌سالان. سلینجر پس از ناتوردشت تعدادی داستان کوتاه نوشت و آن‌ها را عمدتا در هفته‌نامه‌ی نیویورکر منتشر کرد اما پس از چندی از انتشار داستان تازه دست کشید و از جامعه‌ی ادبی آمریکا فاصله گرفت. پس از مرگ سلینجر، یکی از دوستان نزدیکش به نام لیلیان راث در هفته‌نامه‌ی نیویورکر مطلبی نوشت و تا حدودی پرده از راز گوشه‌گیری سلینجر برداشت. به گفته‌ی خانم راث که چندین عکس تازه هم از سلینجر برای نخستین بار در نیویورکر منتشر کرد، سلینجر آدم منزوی‌ای نبود اما قانون خودش را برای زندگی کردن داشت و از هیاهوی تصنعی دوری می‌کرد.<a href="http://sibegazzade.com/main/?p=262"><span style="color: #ff0000; font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;"><span style="text-decoration: none;"> [صفحه‌ی ویژه‌ی سلینجر در سیب گاززده]</span></span></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اهدای نوبل ادبیات به ماریو بارگاس یوسا؛ نویسنده‌ی پروی</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آکادمی سوئدی نوبل در سال ۲۰۱۰ جایزه‌ی ادبیات خود را به ماریو بارگاس یوسا نویسنده‌ی هفتاد و چهار ساله‌ی پرویی اهدا کرد؛ نویسنده‌ای که مخاطبان ادبیات سال‌های سال پیش از این انتظار داشتند این عنوان ادبی را از آن خود کند. یوسا که در کنار گابریل گارسیا مارکز از بزرگان ادبیات آمریکای لاتین است، توانست با دریافت این جایزه نوبل را پس از سه دهه به این خطه‌ از دنیا ببرد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بارگاس یوسا، نویسنده‌ی رمان‌های تاثیرگذاری چون «گفت‌وگو در کاتدرال» بیش از سی اثر در کارنامه‌ی ادبی خود دارد و آثارش به سی‌ودو زبان از جمله فارسی ترجمه شده است. آکادمی نوبل حین اهدای این جایزه به یوسا، وی را به خاطر «به‌تصویر کشیدن ساختار قدرت» و «تصاویر بلامنازه مقاومت‌ها و شکست‌ها و دگرگونی‌های فردی» ستود و وی را «داستان‌سرایی سرآمد» توصیف کرد. یوسا نویسندگی را در جوانی از روزنامه‌نگاری شروع کرد و بعدها به همراه دوست چندین و چند ساله‌اش گارسیا مارکز از هواداران فیدل کاسترو رهبر کوبا شد اما وی چندی پس از به‌قدرت رسیدن کاسترو، مسیر سیاسی خود را به کلی از چپ‌ها دور کرد و تمایلات لیبرال پیدا کرد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">یوسا که به یکی از سیاسی‌ترین نویسندگان دنیا مشهور است، خود را در مقطعی از زندگی نامزد انتخابات ریاست جمهوری پرو کرد اما پس از شکست در انتخابات از سیاست فاصله گرفت و بعدها اعتراف کرد که از سیاست درس آموخته اما ترجیح می‌دهد که نویسنده باشد تا یک سیاستمدار. وی در سالیان خفقان سیاسی پرو به اسپانیا مهاجرت کرد و شهروند اسپانیا شد و بعدها اوقات زیادی را در مادرید، پاریس، لندن و گاهی هم پایتخت پرو، لیما گذراند. سیاست و جوامع دیکتاتورزده از مهم‌ترین موضوعات رمان‌های یوسا هستند و «سال‌های سگی»، «جنگ آخر زمان» و «سور بز» از دیگر آثار به‌یادماندی اوست.<a href="http://sibegazzade.com/main/?p=218"><span style="color: #ff0000; font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;"><span style="text-decoration: none;">[صفحه‌ی ویژه‌ی یوسا در سیب گاززده]</span></span></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">جار و جنجال جاناتان فرنزن در دنیای ادبیات</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">جاناتان فرنزن نویسنده‌ی خوش‌اقبال آمریکایی با انتشار رمان تازه‌ی خود به نام «آزادی» جاروجنجال زیادی در سال ۲۰۱۰ به‌وجود آورد. مجله‌ی تایم چهره‌ی فرنزن را بر روی جلد خود برد و بدین ترتیب وی را نخستین نویسنده‌ی زنده‌ای کرد که در یک‌ دهه‌ی گذشته بر روی جلد تایم می‌رود. رمان‌نویسان نامداری چون گونتر گراس، جورج اورول، جان آپدایک و جی‌دی‌ سلینجر از دیگر نویسندگانی هستند که تایم چهره‌ی آن‌ها را بر روی جلد خود برده است. پیش از این استفن کینگ در سال ۲۰۰۰ بر روی جلد تایم رفته بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«آزادی» که پس از اندک مدتی از انتشارش برای هفته‌ها جز لیست پرفروش‌ترین رمان‌های آمریکا قرار گرفت، با واکنش مثبت منتقدان ادبی آمریکا مواجه شد و نشریات معتبری همچون نیویورک‌تایمز و نیویورکر هفته‌ها پیش از انتشارش درباره‌ی آن مطلب نوشتند؛ به طوری که پس از مدتی «آزادی» به یکی از استثناهایی تبدیل شد که پیش از انتشارش مورد توجه ویژه‌ی جامعه‌ی ادبیات قرار گرفت. فرنزن پیش از «آزادی» با رمان «اصلاحات» که در سال ۲۰۰۱ منتشر شد، مقبولیت خوبی به‌دست آورد اما «آزادی»، رمانی که فرنزن نزدیک به نه سال برای نوشتنش وقت گذاشته، حالا جایگاه او را در ادبیات آمریکا تثیبت کرده است. باراک اوباما، رئیس‌جمهور ایالات متحده از شخصیت‌هایی بود که «آزادی» را همچون منتقدان ادبی پیش از انتشارش خواند.<a href="http://www.guardian.co.uk/books/jonathan-franzen"><span style="color: #ff0000; font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;"><span style="text-decoration: none;">[صفحه‌ی ویژه‌ی گاردین برای فرنزن]</span></span></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">درگذشت ژوزه ساراماگو؛ خالق رمان کوری</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ژوزه ساراماگو نویسنده‌ی سرشناس پرتغالی رمان «کوری» هم از جمله کسانی بود که در سال ۲۰۱۰ چشم از جهان فروبست. وی که در سال ۱۹۹۸ جایزه‌ی نوبل ادبیات را از آن خود کرده بود، آثارش به بیش از بیست و پنج زبان دنیا از جمله فارسی ترجمه شده و بیش از دو میلیون نسخه از آثارش به فروش رفته است. ساراماگو به خدا اعتقاد نداشت و تمایلات لیبرال کمونیستی داشت. وی رمان «کوری» را در سال ۱۹۹۵ منتشر کرد و انتشار آن تاثیر شگرفی در جهانی‌شدن‌اش داشت. «کوری» نوبل ادبیات را برای نخستین بار نصیب یک نویسنده‌ی پرتغالی کرد، رمانی که به سرعت به زبان‌های مختلف ترجمه و با اقبال خوبی مواجه شد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ساراماگو نه سال پس از «کوری» کتابی نوشت به نام «بینایی» که به اعتقاد بسیاری از منتقدان مکمل «کوری» است. «بینایی» که سیاسی‌ترین رمان ساراماگوست، در ابتدا به قول نویسنده‌ی آن، قرار نبود که دنباله‌رو «کوری» باشد اما ناخودآگاه این ویژگی را پیدا کرد. ساراماگو سالیان پایانی عمرش را در اسپانیا گذراند و از منتقدین سیستم سیاسی دموکراسی بود. ساراماگو اعتقاد داشت که دموکراسی به بن‌بست رسیده و چاره‌ی دیگری باید اندیشید.<a href="http://sibegazzade.com/main/?p=240"><span style="color: #ff0000; font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;"><span style="text-decoration: none;">[صفحه‌ی ویژه‌ی ساراماگو در سیب گاززده]</span></span></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اهدای جایزه‌ی ادبی گنکور فرانسه به میشل ولبک</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کشور فرانسه جایزه‌ی گنکور، مهم‌ترین و باشکوه‌ترین جایزه‌ی ادبی خود را در سال ۲۰۱۰ به میشل ولبک اهدا کرد. ولبک که به اعتقاد بسیاری سرشناس‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی فرانسه است گنکور را به‌خاطر انتشار کتاب جنجالی «نقشه و قلمرو» از آن خود کرد. وی پیش از این نامزد معتبرترین جوایز ادبی فرانسه بوده و علاوه بر نویسندگی در دنیای سینما هم فعالیت کرده است. ولبک شهرت جهانی خود را مدیون رمان «ذرات بنیادین» است، رمانی که به‌خاطر اشارات بی‌پروای جنسی‌ هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ولبک علاقه‌مندان بیشماری در دنیا دارد اما منتقدانش او را نویسنده‌‌ای گستاخ و زن‌ستیز توصیف می‌کنند. وی همچنین به‌خاطر اظهارنظرش درباره‌ی اسلام مورد انتقاد قرار گرفته است. ولبک گفته بود که اسلام «احمقانه‌ترین دین بشر» است. ولبک همچنین به‌خاطر رمان «سکو» مورد غضب مادرش قرار گرفت، به‌طوری که مادر وی بعدها علیه پسر خود کتابی نوشت و او را دروغگو خواند و طفیلی لقب داد. ولبک پیش از این در سال ۱۹۹۸ و ۲۰۰۵ نامزد گنکور شده بود. گنکور از قدیمی‌ترین جوایز ادبی فرانسه است و ارزش مالی اندکی به اندازه‌ی ده یورو دارد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">غول‌های ادبیات و انتشار کتاب‌های تازه در سال ۲۰۱۰</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">غول‌های ادبیات دنیا هم از فیلیپ راث آمریکایی گرفته تا مارتین ایمیس انگلیسی و پیتر کری استرالیایی از نویسندگانی بودند که در سال ۲۰۱۰ کتاب‌های تازه‌ای وارد بازار کتاب دنیا کردند. راث کتاب «انتقام» را به بازار ارائه کرد، ایمیس رمان «بیوه‌ی باردار» را نوشت و تی‌سی‌ بویل مجموعه‌ی «پسر خشن و داستان‌های دیگر». «دختر باکره» نوشته‌ی جویس کرول اوتس، «خورشیدی» نوشته‌ی ایوان مک‌ایوان، «اتاق» نوشته‌ی اما دونوگو و «سانست پارک» نوشته‌ی پل استر نویسنده‌ی زبردست آمریکایی از دیگر عناوین ادبی سال ۲۰۱۰ بودند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اهدای جایزه ادبی بوکر به هوارد جاکوبسن؛ نویسنده‌ی انگلیسی </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">هوارد جاکوبسن نویسنده‌ و روزنامه‌نگار بریتانیایی در سال ۲۰۱۰ جایزه‌ی پنجاه‌ هزار پوندی ادبی بوکر را از آن خود کرد تا نخستین نویسنده‌ای باشد که این جایزه‌ی معتبر را نصیب یک رمان طنز می‌کند. پیش از این جایزه‌ی بوکر هیچ‌گاه در تاریخ ۴۲ ساله‌‌اش به رمان طنز اهدا نشده بود. جاکوبسن نویسنده‌ی ۶۸ ساله‌ای‌است که از پیشکسوتان ادبیات طنز بریتانیا محسوب می‌شود، اما هیچ‌گاه پیش از بوکر جایزه‌ی ادبی قابل توجه‌ای از آن خود نکرده بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">جاکوبسن جایزه بوکر را به خاطر نوشتن کتاب «سئوال فینکلر» نصیب خود کرد. این رمان درباره‌ی زندگی سه دوستی است که دو نفر از آن‌ها یهودی‌اند و نفر سوم هم آرزوی یهودی بودن در سر دارد. سر اندرو موشن، رئیس هیئت داوران این جایزه گفت: «تصمیم ساده‌ای بود. این کتاب جایزه را برد چون بهترین کتاب بود. انتظار دارید که کتاب هوارد جاکوبسن زیرک و خنده‌دار باشد و سئوال فینکلر هم زیرکانه نوشته شده و هم خنده‌دار است. اما در عین حال رمانی‌ست بسیار جذاب و مالیخولیایی، رمانی خنده‌دار اما خنده‌ای در تاریکی.» جاکوبسن حین دریافت بوکر به شوخی گفت که قصد دارد با پنجاه هزار پوند این جایزه برای همسرش کیف‌دستی تازه‌ای بخرد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نیویورکر و ارائه‌ی لیست بیست نویسنده‌ی برتر زیر چهل سال</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">هفته‌نامه‌‌ی نیویورکر در ماه ژوئن سال ۲۰۱۰ لیستی از بیست نویسنده‌ی برتر زیر چهل سال ارائه کرد که به اعتقاد منتقدان این نشریه نقش مهمی در آینده‌ی ادبیات دنیا بازی خواهند کرد. پیش از این نیویورکر در سال ۱۹۸۳ نام مارتین ایمیس و ایان مک‌ایوان دو نویسنده‌ی مشهور انگلیسی را در لیست رمان‌نویسان برتر بریتانیا قرار داده بود و در سال ۱۹۹۹ هم لیست مشابهی از بهترین نویسندگان ‌آمریکایی زیر چهل سال ارائه کرده بود که نام نویسندگانی چون جومپا لاهیری نویسنده‌ی مجموعه داستان «مترجم دردها» و دیوید فاستر والاس در آن ذکر شده بود. چیماماندا نگزی آدیچی نویسنده‌ی ۳۲ ساله‌ی نیجریه‌ای یکی از بیست نویسنده‌ای است که به اعتقاد لیست سال ۲۰۱۰ نیویوکر آینده‌ی روشنی در ادبیات دنیا خواهد داشت. کریس آدریان نویسنده‌ی ۳۹ ساله‌ی آمریکایی، دانیل آلارکون نویسنده‌ی ۳۳ ساله‌ی پرویی، جاشوا فریز نویسنده‌ی ۳۵ ساله‌ی آمریکایی، یان لی نویسنده‌ی سی‌وهفت ساله‌ی چینی و نل فرودنبرگر نویسنده‌ی ۳۵ ساله‌ی آمریکایی از دیگر چهره‌های این لیست بیست‌تایی هستند.<a href="http://www.newyorker.com/fiction/20-under-40/writers-q-and-a"><span style="color: #ff0000; font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;"><span style="text-decoration: none;">[اصل مطلب نیویورکر درباره‌ی این لیست بیست‌تایی]</span></span></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اهدای جایزه‌ی «پرنس استریاس» اسپانیا به نویسنده‌ای لبنانی </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کشور اسپانیا در سال ۲۰۱۰ مهم‌ترین عنوان ادبی خود را به نویسنده‌ای لبنانی داد. امین معلوف ۶۱ ساله با دریافت این جایزه‌ی پنجاه‌هزار یورویی توانست نام خود را در کنار بزرگانی چون ماریو بارگاس یوسا، دوریس لسینگ، آرتور میلر، پل استر و گونتر گراس در لیست برندگان این جایزه‌ی معتبر ادبی قرار دهد. امین معلوف که کتاب‌هایش در کشور فرانسه با اقبال خوبی روبروست، در بیروت به‌دنیا آمده و با وجودی که زبان مادری‌اش عربی‌ست به فرانسه می‌نویسد. وی ابتدا نویسندگی را با نوشتن در چند روزنامه عربی از جمله «النهار» لبنان شروع کرد و سپس به رمان‌نویسی روی آورد. معلوف در سال ۱۹۹۳ جایزه‌ی ادبی گنکور فرانسه را از آن خود کرد و رمان «سمرقند» وی به چندین زبان از جمله انگلیسی انتشار یافت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">انتشار خودزندگی‌نامه‌ی مارک تواین صد سال پس از مرگش</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مارک تواین خالق شاهکارهایی همچون «ماجراهای هاکلبری فین»، «ماجراهای تام سایر» و «شاهزاده و گدا» وصیت کرده بود که زندگی‌نامه‌ای که از زندگی خویش نوشته، صد سال پس از مرگش برای نخستین بار منتشر شود. به همین ترتیب نخستین جلد از این مجموعه‌ی سه‌جلدی در ماه تولدش در نوامبر در صدمین سال پس از مرگش توسط انتشارات دانشگاه کالیفرنیا منتشر شد. این کتاب تحت نظر کتابخانه‌ی بانکرافت دانشگاه کالیفرنیا ویرایش شده است. تواین همچنین وصیت کرده که دومین جلد از این مجموعه ۲۵ سال پس از جلد نخست و جلد سوم نیز ۲۵ سال پس از جلد دوم انتشار یابد. خودزندگی‌نامه‌ی مارک تواین به سبک زندگی‌نامه‌های معمول نوشته نشده است و بیشتر مجموعه‌ای از حکایات متفاوتی‌ست که در طول زندگی برای این نویسنده‌ی آمریکایی رخ داده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخوانید:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?cat=21"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی «ده‌های برتر» در سیب گاززده</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &amp;amp;amp;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?page_id=215"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی نویسندگان دنیا در سیب گاززده</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1783</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماریو بارگاس یوسا برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۰ شد</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1738</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1738#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Oct 2010 11:04:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[خبر ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1738</guid>
		<description><![CDATA[ماریو بارگاس یوسا نویسنده‌ی هفتاد و چهار ساله‌ی پرویی دیروز جایزه‌ی نوبل ادبیات را از آن خود کرد و نخستین فردی شد که در سه دهه باشکوه‌ترین عنوان ادبی دنیا را به آمریکای لاتین می‌برد. پیش از این گابریل گارسیا مارکز نویسنده‌ی پرآوازه‌ی رمان «صد سال تنهایی» در سال ۱۹۸۲ نوبل ادبیات را به کلمبیا [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src=" http://sibegazzade.com/pix/Llosa-nobelprize.jpg" border="0" alt="" width="540" height="364" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ماریو بارگاس یوسا نویسنده‌ی هفتاد و چهار ساله‌ی پرویی دیروز جایزه‌ی نوبل ادبیات را از آن خود کرد و نخستین فردی شد که در سه دهه باشکوه‌ترین عنوان ادبی دنیا را به آمریکای لاتین می‌برد. پیش از این گابریل گارسیا مارکز نویسنده‌ی پرآوازه‌ی رمان «صد سال تنهایی» در سال ۱۹۸۲ نوبل ادبیات را به کلمبیا برده بود. یوسا همچنین نخستین فردی‌است که پس از بیست سال این جایزه را نصیب یک نویسنده‌ی اسپانیایی‌زبان می‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بارگاس یوسا دیروز در حالی خبر اهدای این جایزه ده میلیون کرونی را شنید که خودش را برای رفتن به دانشگاه پرینستون آمریکا آماده می‌کرد. وی در نخستین واکنشش به خبرنگاران گفت: «ساعت پنج و نیم صبح رئیس آکادمی نوبل از استکهلم با من تماس گرفت و اعلام کرد که نوبل را برده‌ام و گفت که این خبر چهارده دقیقه‌ی بعد علنی می‌شود. پیش از هر چیزی با خودم گفتم که نکند همه‌ی ماجرا فقط یک شوخی باشد؟» وی گفت که از شنیدن این خبر شگفت‌زده شده و افزود: «برای شروع یک صبح تازه در نیویورک، از این خبر خوش‌تر وجود نداد. قرار بود که چندی از جاروجنجال‌های مادرید و لیما فاصله بگیرم و چند صباحی را اینجا در آرامش باشم، غافل از چنین خبری.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آکادمی سوئدی نوبل صبح دیروز در حین اعلام این خبر یوسا را به‌خاطر «به‌تصویر کشیدن ساختار قدرت» و «تصاویر بلامنازه مقاومت‌ها و شکست‌ها و دگرگونی‌های فردی» ستود و وی را «داستان‌سرایی سرآمد» توصیف کرد. یوسا که علاوه بر رمان‌نویسی، روزنامه‌نگاری و مقاله‌نویسی را در کارنامه‌ی ادبی خود دارد، تا به حال بیش از سی اثر ادبی خلق کرده و آثارش به سی‌ و دو زبان دنیا از جمله فارسی ترجمه شده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">یوسا پیش از این جوایز معتبر دیگری همچون «پرینس استریاس» اسپانیا را نیز از آن خود کرد است، وی همچنین به خبرنگاران گفت که تصور نمی‌کند نوبل زندگی ادبی او را تغییر بدهد. وی گفت: «سال‌ها بود که حتی نامم را در میان نامزدهای احتمالی نوبل نمی‌شنیدم و به‌همین خاطر اصلا انتظار چنین جایزه‌ای را نداشتم.» این نویسنده‌ی پرویی سال‌ها پیش در اظهار نظری گفته بود که آکادمی نوبل هیچ‌گاه به نویسنده‌‌ای با عقاید لیبرال ابراز علاقه نمی‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نام یوسا سال‌ها به‌عنوان برنده‌ی احتمالی نوبل بر سر زبان‌ها بوده اما تعدادی از منتقدان ادبی بر این اعتقادند که این جایزه سال‌ها پیش باید به وی اهدا می‌شده است. «رابرت مک‌کرام» منتقد ادبی گاردین در یادداشتی به‌مناسبت اهدای این جایزه به یوسا می‌نویسد:«جایزه‌ای که با تاخیر زیادی دارد به یوسا داده شد.» تونی موریسون نویسنده‌ی نام‌دار آمریکایی برنده‌ی نوبل ادبیات از نخستین افرادی بود که به یوسا تبریک گفت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ماریو بارگاس یوسا ۲۸ مارس ۱۹۳۶ در شهر «ارکویپا» پرو به‌دنیا آمد. وی نویسندگی را از سنین جوانی شروع کرد و ابتدا برای روزنامه‌ی «لا کرونیکا» گزارش‌های جنایی می‌نوشت. از همان جوانی وارد دنیای سیاست شد و عقاید چپ پیدا کرد. به‌همراه دوست آن دوران خود گابریل گارسیا مارکز از هواداران فیدل کاسترو شد اما چندی پس از به‌قدرت رسیدن کاسترو در کوبا و آشکار شدن فساد قدرت در دستگاه حکومتی‌اش از حلقه‌ی طرفداران وی فاصله گرفت و کم‌کم تمایلات سیاسی چپ خود را کنار گذاشت و عقاید راست‌ سیاسی پیدا کرد و در نهایت لیبرال شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فعالیت سیاسی یوسا تا حدی بود که زمانی بر نویسندگی وی نیز سایه انداخت و او را از دنیای ادبیات برای مدتی کوتاه دور کرد. وی خود را در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۹۰ پرو کاندید کرد و مقابل «آلبرتو فوجیموری» که این روزها به‌خاطر فساد مالی و قدرت در زندان است، شکست خورد. وی چندی بعد با گسترش خفقان در پرو به اسپانیا مهاجرت کرد و پس از آن شهروند اسپانیا شد و از آن پس اوقات خود را بین مادرید، پاریس، لندن و گاهی پایتخت پرو لیما می‌گذراند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وی نخستین رمانش را به‌نام «سال‌های سگی» در سال ۱۹۶۳ منتشر کرد، رمانی که از بدو انتشارش دردسرساز شد. «سال‌های سگی» که درباره‌ی رژیم نظامی آن روزهای پرو است و داستان سرپوش گذاشتن جنایت‌های نظامیان این کشور را روایت می‌کند، جاروجنجال زیادی را به‌همراه آورد، تا حدی که رژیم وقت پرو هزار نسخه از کتاب یوسا را آتش شد. شش سال پس از «سال‌های سگی» رمانی‌ نوشت به نام «گفت‌وگو در کاتدرال» که این‌ روزها از آن به همراه چندی دیگر از آثار وی همچون «جنگ آخر زمان» و «سور بز» به‌عنوان شاهکارهای کارنامه‌ی ادبی یوسا نام برده می‌شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بارگاس یوسا به‌همراه گارسیا مارکز و کارلوس فوئنتس در دهه‌ی شصت جریان تازه‌ای را در ادبیات آمریکای لاتین بوجود آورد که از لحاظ فرم و تکنیک داستان‌سرایی تفاوت عمده‌ی با نسل پیشین نویسندگان این منطقه همچون «خوان رولفو» و «میگل آنخل آستوریاس» داشت. به اعتقاد یوسا همین تفاوت باعث شد که سال‌ها بعد ادبیات آمریکای لاتین رنگ و بوی جهانی به‌خود گرفت و خوانندگان بیشتری را در جهان به ادبیات آمریکای لاتین علاقه‌مند کرد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از همان ابتدا، ساختارهای قدرت، دیکتاتوری‌ها و حکومت‌های نظامی موضوعاتی بود که مورد توجه یوسا قرار گرفت اما وی دامنه‌ی داستا‌ن‌نویسی خود را به پرو محدود نکرد و پا فراتر از میهن خود گذاشت. «جنگ آخر زمان» و «سور بز» که هر دو به‌همت عبدالله کوثری به فارسی ترجمه شده است، به ترتیب در کشورهای برزیل و جمهوری دومنیکن می‌گذرد. یوسا خود در این باره معتقد است که وطن خود را محدود به پرو نمی‌داند و به همان میزان به آمریکای لاتین هم وابستگی دارد. وی در سال ۱۳۸۶ در<a href="http://sibegazzade.com/main/?p=178"><span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: none;"> گفت‌وگو با هفته‌ی‌نامه‌ی «شهروند امروز»</span></span></a> چاپ تهران گفت: «مرزهای جغرافیایی آمریکای لاتین مصنوعی هستند و در واقع مشکلات، سنت‌ها، افسانه‌ها، زبان و فرهنگ این ملت‌ها با یکدیگر یکپارچه است و نمی‌توان آن‌ها را به واسطه‌ی مرزهای حکومتی و سیاسی محدود کرد. مخصوصا وقتی درباره‌ی ادبیات صحبت می‌کنیم، اصلا نمی‌توان از آمریکای لاتین با الفاظ ناسیونالیستی حرف زد. آمریکای لاتین واحد یکپارچه‌ای است و با وجود تمام تقسیم‌های مصنوعی، فرهنگ آن یکپارچه بوده است. مرز‌های مصنوعی کشورها کلی مشکل برای آمریکای لاتین ایجاد کرده‌اند.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">سیاست از پررنگ‌ترین موضوعات رمان‌های یوسا است. یوسا در کنفرانسی مطبوعاتی عصر روز گذشته در نیویورک در همین باره به خبرنگاران گفت:«در آمریکای لاتین سیاست اجتناب‌ناپذیر است، به همین‌خاطر نویسنده‌ای هم که در این محیط زندگی کرده، خیلی سخت می‌تواند سیاست را کنار بگذارد.» یوسا معتقد است که وقتی سیاست در زندگی روزمره‌ی آدم‌ها حضور داشته باشد، آن‌وقت نمی‌توان به راحتی از آن اجتباب کرد. او می‌گوید: «اگر هم بخواهید از سیاست اجتناب کنید، خودش بیست و چهار ساعته جلوی شما سبز می‌شود.» وی در کنفرانس مطبوعاتی روز گذشته گفت:«‌در آمریکای لاتین ما هنوز درگیر حقوق ابتدایی‌مان هستیم، مثل آزادی‌های فردی و سیاسی.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">یوسا که از او به‌عنوان یکی از سیاسی‌ترین نویسندگان دنیا نام‌برده می‌شود، معتقد است که ادبیات بر سیاست ارجحیت دارد. «من اول از همه یک نویسنده هستم و می‌خواهم که اگر روزی کسی خواست از من یاد کند، به‌عنوان یک نویسنده از من یاد بشود و بعد از آن به این خاطر که من یک شهروند هم محسوب می‌شوم، سیاسی هم هستم. وظیفه‌ی هر شهروندی‌ست که سیاسی باید.» یوسا با این همه از این که زمانی وارد دنیای سیاست شده، افسوس نمی‌خورد، می‌گوید: «چیز خیلی مهمی که آن سال‌ها یاد گرفتم این بود که فهمیدم من سیاست‌مدار نیستم، یاد گرفتم که من یک نویسنده‌ام. فهمیدم که بعنوان یک نویسنده و روشنفکر تنها می‌بایست در بحث‌های مردمی مشارکت کنم و نه در سطوح پیشرفته‌ی سیاسی. اما نه، اصلا پشیمان نیستم. واقعا تجربه‌ی آموزنده‌ای بود و از طرفی هم برای یک نویسنده تجربه‌ی بد معنا ندارد، برای یک نویسنده همه‌چیز، همه چیز مفید و آموزنده است.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">با این همه یوسا می‌گوید که هیچ‌گاه دیگر جدی جدی وارد سیاست نمی‌شود. درباره‌ی حمایت اولیه‌ش از فیدل کاسترو هم معتقد است که آن را از روی جوانی و خامی انجام داده اما هنگامی که به ذات واقعی او پی‌برده از فاصله گرفته است. در این باره می‌گوید: «ابتدا حامی انقلاب کوبا بودم. ابتدا تصور می‌کردم که انقلای کوبا موجب شکوفایی کشور خواهد شد و آزادی و پلورالیسم را به ارمغان می‌آورد. فیدل کاسترو در ابتدای امر رهبر چنین انقلابی به نظر می‌رسید اما ما اشتباه فکر می‌کردیم و ساده بودیم. در نهایت او به سرعت به دیکتاتوری تمام و عیاری تبدیل شد. فیدل کاسترو» به خوبی فهمیده بود که بهترین راه برای حفظ قدرت جاودانه‌اش، دیکتاتوری است. من وقتی از این ماجرا خبردار شدم، خودم را کنار کشیدم و از آن به بعد بود که شروع به انتقاد کردن به او کردم. این جریان برای من تجربه‌ی خیلی خوبی شد، چون فهمیدم که باید ارزش‌هایم را دوباره مورد بررسی قرار بدهم، از آن به بعد بود که به اهمیت آزادی، عدالت، پلورالیسم و دموکراسی پی بردم. بعد این جریان موضع سیاسی‌ام مشخص‌تر و پایدارتر شد و با هرگونه دیکتاتوری مخالف شدم. ضد «فیدل کاستر» شدم و دقیقا همین کار را هم در قبال دیگر دیکتاتورها مثل «پینوشه» کردم و هیچ استثنایی هم قائل نشدم»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">سابقه‌ی سیاسی یوسا باعث شده تا «دیکتاتوری» از مهم‌ترین مضامین رمان‌هایش باشد. از «گفت‌وگو در کاتدرال» گفته تا «سوربز» دیکتاتورها و جوامع دیکتاتور زده در داستان‌های یوسا حضور دارند. از جالب‌ترین نکاتی که یوسا درباره‌ی «دیکتاتورها» گفته نقش مردم عادی در به‌قدرت رسیدن دیکتاتورهاست، تا جایی که یوسا مردم عادی‌ای که دیکتاتور را در به قدرت رسیدن یاری می‌دهند را «دیکتاتورهای کوچک» می‌نامد. وی در این‌باره به آبزور می‌گوید:« دیکتاتورها به کمک مردمان بسیاری و گاه حتی به کمک قربانیان خود به قدرت می‌رسند. تجربه‌ی سه ساله‌ام در سیاست به من آموخت که چگونه اشتهای سیاسی می‌تواند ذهن بشر را به نابودی بکشد و ارزش‌ها و اصول او را نابود کند و آدم‌ها را به هیولاهای کوچک تبدیل کند.» وی معتقد است که بیشتر از آن که «دیکتاتور بزرگ» فاجعه‌بار باشد، «دیکتاتورهای کوچک» یا به‌عبارتی مردم عادی هستند که فاجعه‌بارند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">از خبرسازترین ماجراهای زندگی یوسا دوستی‌اش با گارسیا مارکز است. این دو که تا پیش از فاصله گرفتن یوسا از کاسترو با وی دوست بودند، مدت‌هاست ارتباط نزدیکی ندارند. ماجرای دعوایی شخصی بین یوسا و مارکز و مشت‌زدن وی به صورت مارکز هم با سکوت هر دوی این نویسندگان آمریکای جنوبی درباره‌ی این ماجرا به یکی از جذاب‌ترین معماهای ادبی تبدیل شده است. با این همه در سال ۲۰۰۷ یوسا برای نخستین بار پس از سالیان سال پذیرفت که مقدمه‌اش درباره‌ی «صد سال تنهایی» بار دیگر همراه این رمان معروف منتشر شود. روز گذشته پس از اعلام خبر اهدای نوبل به یوسا شخصی به نام گابریل گارسیا مارکز – که هویتش هنوز مورد تایید نیست &#8211; در تویتر پیغام کوتاهی گذاشت: «حالا یک &#8211; یک شدیم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخوانید:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=178"><span style="color: red; text-decoration: none;">گفت‌وگوی اختصاصی با ماریو بارگاس یوسا</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &amp;amp;amp;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=218"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی بارگاس یوسا در «سیب گاززده»</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1738</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در معرفی «جک کرواک» و رمان معروفش</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1441</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1441#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 22:57:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی نویسنده]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1441</guid>
		<description><![CDATA[  تا مدت‌ها نام «جک کرواک» را نشنیده بودم. تابستان همین امسال بود که وقتی فهرست بلند و بالای بهترین رمان‌های قرن بیستم آمریکا را در سایت‌ها و نشریات مختلف زیر و رو می‌کردم، بارها چشمم خورد به نام کتاب «در جاده» کرواک؛ رمانی که در ایران اثری از آن نیست و در مورد نویسنده‌اش [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> <img src="http://sibegazzade.com/pix/writers/Jack-Kerouac01.jpg" border="0" alt="" width="540" height="359" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">تا مدت‌ها نام «جک کرواک» را نشنیده بودم. تابستان همین امسال بود که وقتی فهرست بلند و بالای بهترین رمان‌های قرن بیستم آمریکا را در سایت‌ها و نشریات مختلف زیر و رو می‌کردم، بارها چشمم خورد به نام کتاب «در جاده» کرواک؛ رمانی که در ایران اثری از آن نیست و در مورد نویسنده‌اش هم مطلبی به‌فارسی نخوانده‌ بودم. مدت‌ها گذشت و کم‌کم حساسیتم به اسم جک کرواک بیشتر شد تا اینکه روزی کتاب را دیدم و تصویر جک کرواک در کنار رفیقش «نیل کسدی» که روی جلد کتاب آمده، اشتیاقم را برای خواندن «در جاده» بیشتر کرد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jack_Kerouac"><span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: none;">جک کرواک</span></span></a> یکی از سردمداران نسل بیت آمریکاست، نسلی که پس از جنگ‌های جهانی و در سالیان ۱۹۵۰ در آمریکا شکل گرفت و مشخصه‌ی اصلی‌ آن هنجارشکنی اجتماعی، اعتقادی و جنسی، مخالفت با ارزش‌های معمول و عرف جامعه و گرایش به شعر، موسیقی جز و تجربه‌ی مواد مخدر و خلاصه ضدجریان بودن است. جک کرواک به‌همراه تعدادی از نزدیک‌ترین دوستانش همچون نیل کسدی، الن گینزبرگ و ویلیام اس. بوروز که ساعت‌های زیادی را با هم به خوشگذرانی، شعرخوانی، الواتی و سفر و حتی کشیدن مواد مخدر می‌گذراندند، از  مهم‌ترین چهره‌های نسل بیت آمریکا هستند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در واقع، جک کرواک نخستین فردی بود که به‌طور رسمی از واژه‌ی «بیت» برای شرح و توصیف زندگی و رفتار رفقایش استفاده کرد و همین موضوع هم باعث شد که پس از انتشار «در جاده» در سال ۱۹۵۷ خیلی از منتقدان ادبی و روزنامه‌نگارها بیشتر از آنکه درباره‌ی رمانش از او سئوال کنند، از کرواک بخواهند تا درباره‌ی نسل بیت حرف بزند. نسلی که بعدها الهام‌بخش هنرمندان و نویسندگان زیادی در آمریکا شد و آدم‌هایی همچون ریچارد براتیگن، باب دیلن و چارلز بوکفسکی را شیفته‌ی خودش کرد. باب دیلن درباره‌ی «در جاده» می‌گوید: «زندگی‌ام را همچون زندگی همه‌ی آدم‌های دیگر عوض کرد.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/On_the_Road"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">«در جاده» </span></span></a>رمانی‌ست از پاره‌ای از زندگی خود جک کرواک در سال‌های بین ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۰، سالیانی که کرواک با وجود بی‌پولی و نداری ساعت‌های زیادی را به عیاشی با دوستانش می‌پردازد و در این بین تصمیم می‌گیرد با آن‌ها طول و عرض طویل ایالات متحده‌ی آمریکا را زیر پا بگذارد. سالیان بین ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۰ از این جهت در زندگی کرواک اهمیت دارد که مصادف است با آشنایی او با شخصی به نام نیل کسدی که مدتی بعد رفیق صمیمی‌اش می‌شود و بواسطه‌ی این دوستی قسمت مهمی از زندگی کرواک که همان مسافرت به غرب و جنوب آمریکاست، شکل می‌گیرد، قسمتی که جک کرواک آن‌ را قسمت «در جاده» زندگی خود می‌نامد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آشنایی کرواک با نیل کسدی یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی این نویسنده‌ی محبوب آمریکایی‌ست. واقعیت این است که پیش از جک کرواک باید درباره‌ی نیل کسدی صحبت کرد، فردی که هرچند خودش نویسنده‌ی پرآوازه‌ای نشد اما بر روی چندی از مهم‌ترین نویسندگان آمریکا بسیار تاثیر گذاشت و دوستی‌اش با کرواک دستمایه‌ی نوشتن «در جاده» شد. خود کرواک در نخستین صفحه‌ی «در جاده» درباره‌ی نیل کسدی که آن را در رمانش «دین موریارتی» نام داده، می‌نویسد: «با آمدن دین موریارتی، قسمتی در زندگی‌ام شروع شد که می‌شود اسمش را گذاشت زندگی در جاده.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اما نیل کسدی که بود؟ نیل که همان شخصیت دین موریارتی رمان «در جاده» است و تصویرش به‌همراه کرواک بر روی جلد کتاب آمده، جوان با انرژی و شر و شوری بود که چهره‌های زیادی از نسل بیت را شیفته‌ی خود کرد. الن گینزبرگ شاعر عاشقش شد و کارشان به رابطه‌ی جنسی هم کشید. نیل که هنگام آشنایی با کرواک بیست و یک سالش بود، مادرش را در سن ده سالگی از دست داده بود و وظیفه‌ی بزرگ کردنش افتاده بود بر دوش پدر الکلی‌اش. نیل در جوانی پسر شروری بود و چندین بار به‌خاطر جنگ و دعوا و حتی دزدی کارش به کانون اصلاح و تربیت کشیده بود. در چهارده‌سالگی به‌خاطر ماشین‌دزدی گرفتار شد، در پانزده‌سالگی مغازه‌دزدی می‌کرد و در شانزده‌سالگی برای خودش کلاهبردار ماهری بود. در هجده‌سالگی زندان افتاد و یازده ماه آب خنک خورد. وقتی از زندان آزاد شد ازدواج کرد و به نیویورک رفت و آنجا بود که با الن گینزبرگ و رفقایش آشنا شد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">نیل کسدی در نیویورک از طریق الن گینزبرگ با جک کرواک ملاقات کرد و هرچند دیدار اولشان زیاد گرم نبود اما به‌زودی باهم دوست شدند و چندی بعد این رفاقت ابعاد دیگری هم پیدا کرد. روحیه‌ی نیل کسدی بر روی کرواک تاثیر بسیاری گذاشت تا آنکه در ژوئیه‌ی ۱۹۴۷ کرواک برای نخستین بار تصمیم گرفت به هوای دوستانش از شرق آمریکا به غرب آمریکا سفر کند. سفر کرواک به غرب آمریکا اما سفری عادی نیست و در این بین است که روحیه‌ی بی‌قید و بند جک و هم‌نسلان بیت او آشکار می‌شود. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">جک پس از بازگشت به نیویورک، دو سال بعد دوباره به غرب سفر می‌کند و در نهایت سفر سومش هم در سال ۱۹۵۰ به جنوب آمریکا و خصوصا مکزیک صورت می‌گیرد. در این بین دوستی جک و نیل نیز دستخوش تحولات تازه‌ای می‌شود. هر دو برای چندی ازدواج می‌کنند، نیل حتی همزمان دو همسر اختیار می‌کند و البته در این بین با الن گینزبرگ هم رابطه دارد. در نهایت، در یکی از آخرین سفرها، جک کرواک بیمار می‌شود اما نیل او را تنها می‌گذارد و به‌دنبال زندگی‌اش می‌رود اما این دو دوباره همدیگر را در نیویورک بازمی‌یابند. «در جاده» در نهایت با این جمله تمام می‌شود: «به دین موریارتی (همان نیل کسدی) فکر می‌کنم، به دین موریارتی فکر می‌کنم و به پدرانی که هیچ‌وقت پیدا نکردیم. به دین موریارتی فکر می‌کنم.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">جک کرواک «در جاده» را در مدت سه هفته و بر روی تنها یک رول کاغذ طولانی نوشت اما نه سال طول کشید تا رمان را منتشر کند. در ابتدا به شخصیت‌های داستانش نام‌های واقعی داد، یعنی دوستانش را با نام‌های واقعی‌اشان در رمان آورده بود اما در نهایت، نام‌ها را تغییر داد و «سل پارادایس» را به جای نام خودش، «دین موریارتی» را جای نیل کسدی و «کارلو مارکس» را جای الن گینزبرگ قرار داد. رمان در سال ۱۹۵۷ منتشر شد و مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفت. نیویورک تایمز انتشارش را اتفاقی تاریخی توصیف کرد و خیل عظیمی از خبرنگاران و روزنامه‌نگاران به سوی کرواک روانه شدند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">انتشار «در جاده» در آمریکا سر و صداهای زیادی به‌همراه داشت. تصویر غیرمتعارف زندگی نسل بیتی که کرواک در رمان «در جاده» ارائه داده بود، ضد دنیای محافظه‌کار آمریکای سال‌های ۱۹۵۰ بود و خیلی‌ها را برآشفت. اما ضدجریان بودن کرواک جوان‌ها و خصوصا هیپی‌های آمریکا را شیفته‌ی خود کرد. سبک منحصربه‌فرد کرواک در نگارش کتاب هم اظهارنظرهای متفاوتی را در بین اهالی ادبیات برانگیخت. ترومن کاپوتی در یکی از معروف‌ترین این اظهارنظرها می‌گوید: «[کاری که کرواک می‌کند،] نوشتن نیست، تایپ کردن است.» اما با گذشت زمان «در جاده» یکی از محبوب‌ترین رمان‌های قرن بیست آمریکا شد، رمانی که این روزها هم محبوب جوان‌های آمریکایی‌ست و سالانه هزاران هزار نسخه‌ی آن فروش می‌کند. با این همه، «در جاده» بیشتر از هر کشوری، آمریکاییان را شیفته‌ی خود کرده و از این جهت، شهرتش در مقایسه با دیگر کلاسیک‌های قرن بیست آمریکا، بییشتر در ایالات متحده مشهود است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخوانید:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue; " href="http://www.guardian.co.uk/books/2007/oct/12/fiction.jackkerouac"><span style="color: red; text-decoration: none;">«جک کرواک» از زبان دوست‌دخترش</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/10/21-1969-7-1947.html"><span style="color: red; text-decoration: none;">با ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام: نامه‌ای از «کسدی» به «کرواک»</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1441</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکس‌های منتشر نشده و ناگفته‌های زندگی سلینجر</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1433</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1433#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 22:44:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[در حاشیه‌ی ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1433</guid>
		<description><![CDATA[بریژیت باردو دختر بانمکی است حالا یک هفته‌ای می‌شود که سلینجر از دنیا رفته و دیگر جناب نویسنده نیست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایی که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong><span style="font-size: medium;">بریژیت باردو دختر بانمکی است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"><img class="aligncenter" src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto01.jpg" border="0" alt="" width="540" height="354" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">حالا یک هفته‌ای می‌شود که سلینجر از دنیا رفته و دیگر جناب نویسنده نیست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایی که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند ساخت، برای روجلد کتاب‌هایش طرحی جدید کشید، از داستا‌ن‌هایش اقتباس سینمایی کرد و آن‌طور که «جان دیوید کالیفرنیا» چند ماه پیش می‌خواست و سلینجر با وکیل به جانش افتاد و نشد، ادامه‌ی ناتوردشت را نوشت. در همین یک‌هفته‌ی گذشته چهار قطعه عکس جدید از سلینجر منتشر شده که متعلق است به مجموعه‌ی شخصی «لیلیان راث». لیلیان از قدیمی‌های نیویورکر است که بیش از نیم‌قرن با سلینجر دوست بوده و حالا به‌همراه دوستانش در این هفته‌نامه‌ یادنامه‌ای برای او منتشر کرده است.   </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">یکی از این عکس‌ها سلینجر را با چهره‌ای آرام و نگاهی بی‌دلهره به‌تصویر کشیده که در سنترال پارک منهتن در کنار پسرش متیو، دخترش پگی، دوستش لیلیان و پسر او اریک ایستاده است و خوش‌گذرانی می‌کند. در سه قطعه عکس دیگر هم سلینجر آرام و متینی را می‌بینیم که پسر لیلیان راث را در حالت‌های مختلفی در آغوش گرفته است. تا همین‌ جای کار کافی است که سلینجر واقعی با تصویر خیالی‌ای که خیلی از مشتاقانش از او در ذهن خود ساخته‌اند، مطابقت نکند. شما هم شاید سال‌ها سلینجر را همان‌شکلی مجسم کرده باشید که در یکی از معدود عکس‌های معروفش هست. همانی که سلینجر در آن با مشت‌هایی گره کرده و چهره‌ای برافروخته قصد دارد عکاس مزاحم را از خود دور کند. خیلی‌های ما سلینجر را همان‌طور در ذهن داریم، سلینجر اخمو، عصبانی و منزوی که در خانه را به روی همه بسته، دور حیاط خانه‌اش حصار کشیده و روزگار را در انزوای خود به‌تنهایی سپری می‌کند، به‌ندرت مسافرت می‌رود، از خانه‌اش بیرون نمی‌آید و حوصله کسی را ندارد اما کافی‌ست که مطالب یادنامه‌ی نیویورکر یا مصاحبه‌ی نیویورک‌تایمز با همسایه‌های آقای نویسنده یا گفت‌وگوی همسر سلینجر با یکی از روزنامه‌ی محلی نیوهمپشایر را بخوانیم تا ذهنیت‌مان درباره‌ی این نویسنده‌ی آمریکایی تغییر کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مهم‌ترین سئوالی که پس از خواندن این مطالب در ذهنمان شکل می‌گیرد این است که آیا اصلا سلینجر آن‌طور که سالیان سال توصیفش می‌کردند، منزوی بوده؟ آیا این همه سال تنها زندگی می‌کرده؟ تفریحی نداشته؟ بیرون نمی‌رفته؟ واقعیت این است که در همین چند مطلبی که در یک هفته‌ی گذشته با قلم دوستان سلینجر نوشته شده، آدم تازه‌ای به‌جای سلینجر در ذهنمان شکل می‌گیرد. کسی که برخلاف تصورمان مهربان بوده، مسافرت می‌رفته، دوستان خودش را داشته، اهل رفت ‌و آمد بوده، خرید می‌رفته، هر از چند گاهی در مراسم کلیسا شرکت می‌کرده، از دوستان پسربچه‌ها و دختربچه‌های محل بوده و برای خودش برو و بیایی داشته است. سلینجر در واقع در دنیایی زندگی می‌کرده که خودش دوست داشته و این همه سال از این می‌ترسیده که شهرت یا مزاحمت اصحاب رسانه او را از زندگی‌ای بازدارد که در همه‌ی این‌ سال‌ها از آن بهره‌مند بوده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیلیان راث در مطلب هفته‌ی گذشته خود در نیویورکر می‌نویسد که سلینجر عاشق نیوهمپشایر بوده اما هر از چند گاهی هم محض تفریح بابت دیدن او و سردبیر سابق نیویورکر «بیل شاون» به نیویورک می‌رفته و شام را با آن‌ها سپری می‌کرده است. «کولین اونیل» بیوه‌ی سلینجر هم پس از درگذشت همسرش از اهالی شهر هزار و پانصد نفری کورنیش نیوهمپشایر بابت رعایت حریم شخصی خالق ناتوردشت تشکر کرده است و گفته که سلینجر یک سال پس از انتشار ناتوردشت به کورنیش نقل مکان کرد و تا پایان عمر آنجا را محیط امنی برای خود به حساب آورد. وی در همین رابطه با ارسال ایمیلی به یکی از نشریات محل گفته: «کورنیش مکان بی‌نظیری است. مکان زیبایی که همسرم را از مابقی دنیا دور نگه داشت و او را محافظت کرد و حق او را برای داشتن یک زندگی خصوصی محترم شمرد. امیدوارم که کورنیش برای من هم سالیان سال همین کار را بکند.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نیویورک‌تایمز در همین باره به سراغ هم‌محلی‌های سلینجر رفته و با کسبه و ساکنان کورنیش گفت‌وگو کرده است. یکی از اهالی محل به نام «پیتر برلینگ» در همین باره گفته: «یکی از مشغولیت‌های ما این بود که آدم‌هایی که سراغ جری [سلینجر] می‌آمدند را سر کار بگذاریم و دست‌ به سرشان بکنیم. همه‌شان دیوانه‌وار دنبال این می‌گشتند که یک‌جوری با نویسنده‌ی بزرگ حرف بزنند.» یکی دیگر از ساکنان شهر نیز می‌گوید: «این جور آدم‌ها همیشه مایه‌ی خنده ما می‌شدند و بسته به اینکه چقدر طول می‌کشید تا ناامید بشوند و راهشان را بکشند و بروند، ما از خنده روده‌بر می‌شدیم.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نیویورک‌تایمز همچنین نوشته که سلینجر در رمان ناتوردشت از زبان «هولدن کولفیلد» گفته که هیچ‌جای دنیا آرام و زیبا نیست اما در دنیای واقعی شهر کوچک کورنیش برای سلینجر یک‌ عمر بهشت روی زمین بوده است، جایی که سلینجر در عصرانه‌های کلیسا حضور مرتب داشته و وقتی روزنامه می‌خریده به اهالی محل سلام و علیک می‌کرده و وقتی اداره‌ی آتش‌نشانی یک بار نوشته‌هایش را از خطر آتش‌سوزی نجات داده، برایشان پیام تشکر فرستاده است. کتابدار کتابخانه‌ی «فیلیپ رید» شهر به خبرنگار نیویوک‌تایمز گفته: «سلینجر منزوی نبود. اتفاقا خیلی هم اجتماعی بود.» یکی از دیگر ساکنان محل هم گفته: «همه‌ی ساکنان کورنیش به حریم شخصی سلینجر احترام می‌گذاشتند و کسی قصد بی‌احترامی به او را نداشت. اهالی محل سلینجر را به‌عنوان یک فرد معمولی پذیرفته بودند، نه فقط به‌عنوان نویسنده‌ی رمان ناتوردشت. سلینجر فقط می‌خواست زندگی‌اش را بکند و چیز دیگری نمی‌خواست.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">به‌گفته‌ی ساکنان کورنیش، سلینجر عاشق محل سکونت خود بود، تا همین چند سال گذشته در انتخابات شرکت می‌کرد و رای می‌داد و در انجمن شهر حضور پیدا می‌کرد و هر روز از فروشگاه مواد غذایی «پلین‌فیلد» خرید می‌کرد. گاهی به سوپرمارکت «پرایس چاپر» می‌رفت و ناهارها را در رستوران «ویندزور دینر» می‌خورد. مرتب کتابخانه می‌رفت و در میهمانی‌ها شرکت می‌کرد. یک فروشنده محله‌ی زندگی سلینجر می‌گوید: «آقای سلینجر و همسرش کولین اونیل خیلی بخشنده بودند. آقای سلینجر عاشق عصرانه‌های کلیسا بود و مرتب در برنامه‌ها شرکت می‌کرد و آخرین باری که ایشان را دیدم در ماه دسامبر بود. آقای سلینجر از معدود آدم‌هایی بود که به بچه‌های محل چند دلاری انعام می‌داد.» یکی دیگر از همسایه‌های سلینجر هم می‌گوید که کم‌سن‌وسال‌های محل گاهی در خانه‌ی سلینجر را می‌زدند و برخورد سلینجر با آن‌ها همیشه از روی مهربانی بود: «آدم بزرگ‌هایی که در خانه را می‌زدند برخورد دیگری می‌دیدند اما بچه‌ها نه، با بچه‌ها طور دیگری رفتار می‌شد.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«کولین اونیل» آخرین همسر سلینجر است که در سال ۱۹۸۸ با اختلاف سنی چهل سال با سلینجر شصت‌و‌نه ساله ازدواج کرد. دختر سلینجر بعدها در کتاب خاطراتش می‌نویسد که یک‌بار از زبان کولین شنیده که سلینجر و همسرش قصد دارند بچه‌دار شوند. برخلاف تصور خیلی‌ها، سلینجر تا پایان عمر تنها نبوده و از زندگی خانوادگی و ارتباطات اجتماعی برخوردار بوده. او همان‌طور که یکی از همسایگانش گفته، عاشق بچه‌ها بوده است. لیلیان راث نیز در مطلب اخیرش می‌نویسد: «سلینجر با همه‌ی وجود عاشق بچه‌ها بود. اصلا این‌طور نبود که مثل بعضی‌ها تظاهر کند که بچه‌ها را به‌خاطر پاکی‌شان دوست دارد.» علاقه‌ی بی‌اندازه‌ی سلینجر به کم‌سن‌وسال‌ها، در عکس‌های تازه منتشرشده‌اش هم پیداست. منتقدان بسیاری نیز رمان «ناتوردشت» را نمونه‌ای خوبی می‌دانند از دنیایی که سلینجر دوست ‌داشته هیچ‌وقت از آن بیرون نیاید، یعنی دنیای بچگی. خیلی‌ها نیز معتقدند که سلینجر از بزرگ‌شدن متنفر بوده و این را به‌خوبی از زبان قهرمانش «هولدن کولفیلد» بیان کرده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیلیان راث همچنین در مطلب خود زمانی را به‌یاد می‌آورد که سلینجر و بچه‌هایش به لندن مسافرت کردند و دوران خوشی داشتند. راث می‌نویسد: «سلینجر عاشق فیلم‌ بود. خیلی کیف می‌داد که درباره‌ی فیلمی با سلینجر بحث‌ کنی.» وی همچنین در این باره خاطره‌ای تعریف می‌کند: زمانی «بریژیت باردو» از آقای نویسنده اجازه گرفت که بر اساس یکی از داستان‌هایش فیلم بسازد. سلینجر در این بار به لیلیان گفته: «به‌اش اجازه می‌دهم. باور کن. دختر بانمک و بااستعدادی است و محض خنده هم که شده به این یکی اجازه می‌دهم.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیلیان راث در پایان مطلبش در نیویورکر خاطره‌ی جالبی را از این نویسنده‌ی آمریکایی نقل می‌کند: سلینجر روزی برای خرید یک دستگاه ماشین لباس‌شویی «می‌تگ» وارد فروشگاهی شد و با فروشنده‌ای برخورد کرد که از قیافه‌اش معلوم بود که خواننده‌ای معمولی است و از «جان راسکین» عبارتی را نقل‌‌قول آورد که مضمونش این‌طور بود: جایی که کیفیت حرف اول را بزند، نمی‌شود سر قیمت چانه زد. سلینجر که از این کار فروشنده‌ی غریبه شگفت‌زده شده بود، در نامه‌ای به لیلیان می‌‌نویسد: «هنوز عاشق این‌جور خواننده‌ها هستم، خواننده‌هایی معمولی. همه‌ی ما روزی خواننده‌ای معمولی بوده‌ایم.» سلینجر همان‌طور که راث تعریف می‌کند، عاشق خواننده‌های معمولی بود، خواننده‌هایی که هنوز حرفه‌ای کتاب نمی‌خوانند و بدون توجه به نقدها و پیش‌داوری‌های دیگران، داستانی می‌خوانند و به فراخور آن چیزی که دستگیرشان می‌شود، درباره‌اش نظر می‌دهند. همان‌طور که سلینجر می‌گوید، بزرگتر که می‌شویم، حرفه‌ای‌تر که داستان می‌خوانیم، کمتر به برداشت‌های شخصی‌امان اعتماد می‌کنیم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«تیم بیتز» از ویراستارهای انتشارات پنگوئن هم در مطالبی در روزنامه‌ی گاردین نوشته که در سال‌های ۱۹۹۳ پنگوئن تصمیم گرفت که چهار کتاب از داستان‌های سلینجر را منتشر کند و به‌همین منظور قصد داشت که رو‌ی‌جلد تازه‌ای طراحی کند. بیتز می‌نویسد که طرح‌های جدید را برای مدیربرنامه‌ی سلینجر در نیویورک فرستاد و با کمال تعجب چند وقت بعد نامه‌ای از خود سلینجر به دستش رسید. می‌نویسد: «باورم نمی‌شد. انگار که از خود خدا برایم نامه آمده باشد.» بیتز در مطلب خود توضیح می‌دهد که نامه‌ای سلینجر با یکی از ماشین‌تحریرهای قدیمی تایپ شده بوده و منظم و بدون هیچ غلطی نوشته شده بود. سلینجر در آن نامه با تشکر از بیتز از او خواسته بود که تغییراتی جزئی اعمال کند و از انتشار توضیحات اضافی در پشت‌جلد کتاب‌ها خودداری کند. بیتز تغییرات را اعمال کرد و دوباره برای سلینجر فرستاد و این‌بار سلینجر با ارسال پیامی تشکر کرد و با طرح‌های تازه موافقت کرد. سلینجر همچنین چندی پیش از مرگش، با طرح پنگوئن برای رو‌جلد جدید چهار کتاب خود موافقت کرده بود. گاردین در مطلبی پس از درگذشت سلینجر، این رو‌جلدهای جدید را برای نخستین بار منتشر کرد.  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto02.jpg" border="0" alt="" width="540" height="352" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto03.jpg" border="0" alt="" width="540" height="365" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto04.jpg" border="0" alt="" width="540" height="365" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt;"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;"><strong>مرتبط:</strong> </span></span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=262"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده</span></a><span style="color: red;"> </span></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">| <strong>منبع: </strong><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-19/253.htm#174615"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد</span></span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1433</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره‌ی «هومر و لنگلی»؛ رمان جدید دکتروف</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1405</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1405#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 18:46:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مقالات ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[نقد ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1405</guid>
		<description><![CDATA[اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا «ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد. روزی معلم دبیرستانش از او خواست تا همچون دیگر همشاگردی‌هایش با آدم شاخصی گفت‌وگو کند و زندگی‌نامه‌‌ی او را بنویسد. دکتروف که آن روزها ادگار صدایش می‌زدند، مطلبی ارائه داد درباره‌ی یکی از بازماندگان هولوکاست به نام «کارل» که در نیویورک زندگی [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 150%; font-family: 'Times New Roman',serif;" lang="FA">اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/EL-Doctorow002.jpg" border="0" alt="" width="540" height="356" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد. روزی معلم دبیرستانش از او خواست تا همچون دیگر همشاگردی‌هایش با آدم شاخصی گفت‌وگو کند و زندگی‌نامه‌‌ی او را بنویسد. دکتروف که آن روزها ادگار صدایش می‌زدند، مطلبی ارائه داد درباره‌ی یکی از بازماندگان هولوکاست به نام «کارل» که در نیویورک زندگی می‌کرد، حبه‌ی قند را مثل قدیمی‌های اروپا‌ بین دندان‌هایش می‌گذاشت و چای می‌نوشید و دربان یکی از ساختمان‌های شهر بود. معلم ادگار که از نوشته‌ی شاگردش شگفت‌زده شده بود، از او خواست که از «کارل» عکس بگیرد تا مطلب او را در روزنامه‌ی مدرسه منتشر کند. ادگار اما در پاسخ گفت: «نه، امکانش نیست. کارل خیلی خجالتی‌‌ست و نمی‌شود از او عکس گرفت.» معلم اما بر خواسته‌‌اش پافشاری کرد تا آنکه ادگار مجبور شد واقعیت را اعتراف کند: «کارلی وجود ندارد، همه را از خودم درآوردم.» ادگار لورنس جوان از آن درس نمره‌ی قبولی نگرفت اما این روزها در هفتاد و هشت سالگی با انتشار یازده رمان در طول نیم قرن زندگی، خود به «اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا» تبدیل شده است. «جویس کرول اوتس» همزمان با انتشار «هومر و لنگلی» رمان جدید دکتروف، در هفته‌نامه‌ی «نیویورکر» یادداشتی نوشته و دکتروف را به‌خاطر روایت داستان اسطوره‌های تاریخ صد و پنجاه سال پیش آمریکا ستایش کرده و او را اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا لقب داده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">دکتروف این روزها با انتشار رمان «هومر و لنگلی» بار دیگر توجه منتقدان و علاقه‌مندان ادبیات را به آثار خود جلب کرده است. وی در «هومر و لنگلی» به واقعه‌ای رجوع کرده که خود او هم آن را از کودکی‌هایش به‌ خوبی به ‌یاد می‌آورد. ماجرا از این قرار است که در دهه‌ی چهل میلادی داستان زندگی دو برادر به نام‌های هومر و لنگلی کالیر توجه‌ی ساکنان شهر نیویورک را به خود جلب می‌کند. هومر و لنگلی برادران عجیب‌غریبی بودند که در محله‌ی هارلم منهتن شهر نیویورک زندگی می‌کردند و از سالیان سال قبل ارتباطشان را با همه‌ی دوستان و آشنایان‌شان قطع کرده‌ بودند و سر کار نمی‌رفتند و به‌شدت گوشه‌گیر بودند. این دو برادر در طول زندگی خود میزان قابل توجهی زباله، وسائل کهنه و عتیقه و اشیاء و ابزارآلات مستعمل جمع آوری می‌کردند و همه‌ی آن‌ها را در خانه‌‌اشان در خیابان ۱۲۸ ام منهتن انبار می‌کردند تا شاید روزی به کارشان بیاید. همسایه‌های برادران کالیر بارها آن‌ها را دیده بودند که در خیابان‌های اطراف پرسه می‌زدند و از سطل زباله‌های خیابان‌های نیویورک تکه نان و پسمانده‌ی غذا جمع می‌کردند اما با وجود تمام شایعات هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که پس از مرگ برادران کالیر در سال ۱۹۴۷ و پیدا کردن جسد آن‌ها و تخلیه‌ی کامل همه‌ی این زباله‌ها از منزل‌شان، نزدیک به ۱۵۰ تن آت و آشغال، روزنامه‌ باطله، کالسکه بچه، اشیاء قدیمی، وسائل بدردنخور و خلاصه هزار جور زباله از خانه‌ی آن‌ها بیرون بیاید. داستان زندگی برادران کالیر پس از مرگشان دهان به دهان گشت و حتی تخلیه‌ی خانه‌اشان بیش از یک هفته طول کشید و هزاران نفر با کنجکاوی فراوان فرایند تخلیه این زباله‌های را از نزدیک نگاه کردند و بعد روزنامه‌ی تایمز درباره‌اشان مقاله نوشت و تکه‌ای از تاریخ و افسانه شهر نیویورک شدند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">واقعیت این است که برادران کالیر که چهار سال با هم اختلاف سن داشتند، فرزندان خانواده‌ی متمولی بودند. پدرشان هرمان کالیر متخصص بیماری‌های زنان بود و هردوی این برادرها از تحصیلات خوبی برخوردار بودند. هر دو در دانشگاه کلمبیا تحصیل کردند، هومر حقوق خواند و لنگلی مهندسی گرفت و علاقه زیادی هم به اختراع داشت. لنگلی پیانو می‌زد و چندین و چند وسیله هم ساخت که یکی از آن‌ها ژنراتوری الکتریکی بود که از روی ژنراتور مدل «فورد» شبیه‌سازی شده بود. خانواده‌ی کالیر در سال ۱۹۰۹ به محله‌ی هارلم منهتن نقل‌مکان کردند که در آن زمان برخلاف این روزها، محله‌ی خوبی بود و ساکنان ثروتمندی داشت. در سال ۱۹۱۹ پدر برادران کالیر خانواده را ترک کرد و چند سال بعد هم درگذشت. جزئیات دقیقی از این اقدام پدر در دست نیست و معلوم نیست که آیا مادر برادران کالیر هم همراه با پدر از آن‌ها جدا شده بود یا نه اما با مرگ پدر در سال ۱۹۲۳ و سپس مرگ مادر در سال ۱۹۲۹ هومر و لنگلی وارث منزل پدری شدند و از آن زمان بود که شروع کردند به جمع‌آوری آت و آشغال. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">با شروع این کار شایعات درباره‌ی زندگی این دو برادر قوت گرفت و دزدان زیادی به طمع پیدا کردن عتیقه‌ و وسائل قیمتی چند بار شیشه خانه‌اشان را شکستند و تلاش کردند که وسائل‌اشان را بدزدند. از این زمان هومر و لنگلی در و پنجره‌ی خانه‌اشان را آهن کشیدند و چفت و بست زدند و برای مقابله با دزدان و مزاحمان احتمالی، تله‌ دست‌ساز درست کردند و آن‌ها را در قسمت‌های مختلف منزل‌شان جاسازی کردند. در سال ۱۹۳۲ هومر کور شد و چندی بعد هم رماتیسم گرفت و مسئولیت پیدا کردن غذا و احتیاجات‌شان افتاد بر گردن لنگلی. از سال ۱۹۳۹ قبض‌هایشان را نپرداختند و شهرداری برق و آب و گاز و تلفن‌شان را قطع کرد و برای ادامه‌ی حیات به روش‌های دست‌ساز و خانگی پناه بردند و برای گرم‌کردن خودشان از چراغ نفتی استفاده کردند و تلاش کردند که با موتور ماشین، برق تولید کنند و آب مورد نیازشان را هم از پارک‌های اطراف فراهم می‌کردند.  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نخستین بار نام برادران کالیر در سال ۱۹۳۸ در روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز درج شد. علتش هم دعوایی بود که آن دو با شهرداری و بر سر پرداخت عوارض و پس‌دادن وام‌هایشان پیدا کردند. همسایه‌ها هم شایعه درست کرده بودند که این دو میلیون‌ها پول جمع کرده‌اند و نمی‌خواهند که آن‌ها را توی بانک بگذراند و روی خروار خروار اسکناس زندگی می‌کنند. در سال ۱۹۴۲ روزنامه‌ی نیویورک‌هرالد تریبیون با لنگلی گفت‌وگو کرد و درباره‌ی جمع‌آوری روزنامه‌ی باطله از او پرسید که وی این چنین جواب داد: «این روزنامه‌ها را برای هومر جمع می‌کنم. جمع می‌کنم که وقتی قدرت دیدش را دوباره به‌دست آورد بتواند خبرها را دنبال کند.» در ۲۱ مارس سال ۱۹۴۷ شخصی که خودش را معرفی نکرد با پلیس هارلم تماس گرفت و گفت که تصور می‌کند برادران کالیر مرده‌اند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پلیس کار را آغاز کرد اما به‌خاطر آهن‌کاری‌های در و پنجره نتوانست وارد خانه شود و در نهایت گروهی هفت‌نفره دست‌به‌کار شدند و با شکستن پنجره و میله‌های آهنی آن اقدام به تخلیه زباله‌های خانه کردند چرا که همه‌ی خانه را آت‌ و آشغال گرفته بود. طبق گزارش‌هایی که بعدا منتشر شد، تعداد زیادی روزنامه، پنجره، در، طناب و وسائل مستعمل در اتاق‌خواب‌های برادران کولیر انبار شده بود. ابتدا جنازه‌ی هومر پیدا شد و طبق گزارش پزشک قانونی علت مرگش هم گرسنگی، کمبود آب بدن و سکته قلبی گزارش شد. تیم تخلیه کارش را ادامه داد و ابتدا نزدیک به ۱۹ تن زباله و وسائل کهنه از خانه بیرون آورد اما اثری از لنگلی نبود. شایعاتی سرگرفت که لنگلی ناپدید شده و حتی کسی هم گفت که او را دیده که سوار قطار شده است اما یک هفته بعد و با خروج بیش از صد تن از این جنس وسائل، جنازه‌ی لنگلی هم تنها چند متر آن‌ طرف‌تر از مکانی که جنازه‌ی هومر قرار داشت، پیدا شد. جنازه‌ی وی در حالی پیدا شد که انگار لنگلی خودش گرفتار یکی از تله‌های دست‌سازی شده بود که خودشان ساخته بودند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">سال‌ها پس از پیدا شدن جنازه‌ی برادران کالیر و تخلیه‌ی کامل خانه، شهرداری منزل آن دو را خراب کرد و پارک کوچکی در آن محل ساخت به نام برادران کالیر. بعدها ماجرای زندگی برادران کالیر در سال ۱۹۵۴ توسط «مارسیا داورنپورت» کتاب شد و تا به امروز چندین و چند کتاب و فیلم بر اساس زندگی آن‌ها ساخته شده است اما ایده‌‌ی رمان «هومر و لنگلی» وقتی برای دکتروف شکل گرفت که چند سال پیش گزارشی در تایمز خواند که همسایه‌های محله‌ی پارک برادران کالیر در هارلم شکایت کرده‌اند که نام پارک باید عوض شود. دکتروف در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، شصت سال از این ماجرا گذشته است و هنوز برادران کالیر، این موجودات بی‌آزار، هنوز هم دارند آدم‌های آن محله را اذیت می‌کنند.» دکتروف همچنین می‌گوید: «اینکه برادران کالیر خودشان را از بقیه‌ی دنیا جدا کرده و این‌ همه آت‌وآشغال جمع می‌کردند که ارثیه‌اشان باشد یا اینکه شاید فکر می‌کردند که در آینده به‌دردشان بخورد، به‌نظرم یک جور مسخره کردن همه‌ی چیزهایی‌ست که ما این‌روزها برای نگه‌داشتن‌شان پافشاری می‌کنیم.» دکتروف در جای دیگری هم می‌گوید: «سال‌های پایانی دوره‌ی ریاست جمهوری جورج بوش بود و من ناخودآگاه مادام یاد ماجرای زندگی برادران کالیر می‌افتادم. اینکه آینده‌امان رو به افول است.» جای دیگری هم می‌گوید: «مابین آت‌و‌آشغال‌های تخلیه شده پس از مرگ برادران کالیر، دفترچه‌ای بانکی هم بود که مقدار زیادی پول درش بود. برایم خیلی جالب است که هومر و لنگلی پول داشتند اما می‌رفتند دنبال مانده‌ی غذای دیگران. برایم جالب است که این‌همه وسائل کهنه جمع می‌کردند برای آینده‌شان.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ای.ال. دکتروف می‌گوید که داستان خیلی ساده برایش شروع شد، شروع کرده به نوشتن و اولین جمله این بوده: «من هومر هستم، برادر کوره.» رمان «هومر و لنگلی» دکتروف از زبان هومر نوشته شده و دکتروف برای نوشتن‌اش تحقیق خاصی نکرده، همه را بر اساس همان جزئیاتی نوشته که از کودکی یادش مانده، به همین خاطر دست خودش را در داستان‌سرایی بازگذاشته و کمی واقعیت را هم تغییر داده است. مثلا در رمان دکتروف این هومر است که پیانو می‌زند نه لنگلی و همچنین زمان مرگ آن‌ها به سی سال بعد تغییر یافته است. دکتروف می‌گوید: «من از نسل همان میلیون‌ها جوانی هستم که هر وقت مادرشان وارد اتاق ریخت و پاشیده‌اشان می‌شده، داده می‌زده: خدای من! برادران کالیر! اصطلاح «برادران کالیر» برای مادران و بچه‌های نسل من در نیویورک یعنی اتاق ریخت و پاشیده.» دکتروف در ادامه می‌گوید: «همین موقع بود که من به خودم گفتم که برادران کالیر چیزی فرای آن داستانی هستند که ما می‌دانیم، آن‌ها قسمتی از افسانه‌ی نیویورک‌اند.» دکتروف در پاسخ به سئوالی درباره‌ی جابجایی واقعیت در داستان «هومر و لنگلی» می‌گوید: «وقتی داستان می‌نویسید، دستتان باز است. هیچ مرزی در کار نیست، می‌شود به همه‌جا پرواز کرد. می‌توانید مثل یک گزار‌شگر بنویسید، می‌توانید اعتراف کنید، می‌توانید ادای فیلسوف‌ها یا انسان‌شناس‌ها را دربیاورید، می‌توانید هر کاری که بخواهید بکنید.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«هومر و لنگلی» نخستین رمانی نیست که دکتروف بر اساس یکی از وقایع تاریخی کشورش نوشته باشد. در واقع، دکتروف ید طولایی در نوشتن رمان‌هایی دارد که بر اساس وقایع تاریخی کشورش هستند، با این تفاوت که وی برای نوشتن کتاب‌هایش دست به تحقیقات گسترده نمی‌زند، گاهی مثل داستان «هومر و لنگلی» از خاطرات دوران کودکی‌اش بهره می‌برد و گاهی همچون رمان «رگتایم» با نگاه کردن به یک عکس درباره‌‌ی شروع به نوشتن می‌کند. وی در جواب به سئوال «تایم» درباره‌ی تفاوت بین یک مورخی که تاریخ می‌نویسد با رمان‌نویسی که تاریخ می‌نویسد، می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده و رمان‌نویس به شما می‌گوید که آن اتفاق چه‌طوری بوده، چه حسی بوده.» الگویی که دکتروف در رمان برادران کالیر به‌کار برده، همان الگویی‌ست که برای نوشتن دیگر رمان‌هایش همچون «رگتایم»، «بیلی باتگیت» و «راهپیمایی» استفاده کرده است. با این همه، دکتروف در هر کدام از رمان‌هایش یک جور وقایع‌نگاری کرده و نوع روایتش در هر کدام از این‌ها با دیگری متفاوت است. از این جهت، دکتروف مدام سبک‌اش را در روایت تغییر می‌دهد و با استایلیست‌هایی همچون همینگوی موافق نیست، در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، همینگوی مدام در یک سبک می‌نوشت و این باعث شد که در پایان عمرش رمان‌های ناموفقی چاپ کند.»  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخت از همان کودکی با دکتروف یار بوده. پدرش به خاطر علاقه به «ادگار آلن پو» اسم پسرش را «ادگار» گذاشت اما دکتروف خود در این باره به‌طنز می‌گوید: «پدرم عاشق ادگار آلن پو بود. پدرم اصولا عاشق خیلی از نویسنده‌های بد بود و ادگار آلن پو بدترین آن‌هاست و این تا حدی مرا تسلی می‌دهد.» سال‌ها بعد دکتروف در پروژه‌ی فیلمی مشغول به‌کار شد که درباره‌ی غرب آمریکا بود و این باعث شد که اطلاعات خوبی از تاریخ غرب آمریکا جمع آوری کند و بعد بر اساس آن‌ها کتابی بنویسد به نام «به هارد تایمز خوش آمدید». خودش در این باره می‌گوید: «می‌خواستم شروع کنم به نویسندگی و ناگهان به خودم گفتم که چه چیزی بهتر از آنکه از این اطلاعات مفت و مجانی استفاده کنم و درباره‌اش رمان بنویسم.» دکتروف «به هارد تایمز خوش آمدید» را در سال ۱۹۶۰ منتشر کرد و بعد از آن دومین رمانش را نوشت که خود درباره‌اش به نیویورک‌تایمز می‌گوید: «و بعد رمان دومم را نوشتم، رمانی که هیچ چیز یادم نداد.» این‌ها اما همه مقدمه‌ای شد برای دکتروف تا رمان‌های «رگتایم» و سپس «بیلی باتگیت» را منتشر کند. کتاب‌هایی که شهرت خوبی برای دکتروف به ارمغان آوردند و هر دوی آن‌ها هم فیلم شدند و این روزها از آن‌ها با عنوان کلاسیک‌های ادبیات آمریکا نام برده می‌شود، رمان‌هایی که با ترجمه‌ی خوب «نجف دریابندری» به فارسی منتشر شده‌اند. دکتروف تا به امروز یازده رمان نوشته و از معدود نویسندگانی‌ست که برخلاف کهولت سنش همچنان خوب می‌نویسد و این روزها با همسرش هلن در منهتن نیویورک زندگی می‌کند و همچنان دوست دارد که کتاب را کاغذی بخواند تا اینترنتی و الکترونیکی. می‌گوید: «یک چیز بی‌نظیری درباره‌ی کتاب وجود دارد و آن این است که وقتی که نوشته شد دیگر برای ادامه‌ی حیاتش به انرژی خاصی احتیاج ندارد. کافی‌ست خوب نگه‌اش دارید تا یک عمر برایتان همان‌طور مفت و مجانی کار کند. من کماکان دلم می‌خواهد که کتاب را کاغذی بخوانم. از تجربه‌ی گردش در کتابفروشی لذت می‌برم. وقتی که وارد کتاب‌‌فروشی می‌شوی و با کتاب‌هایی روبرو می‌شوی که اصلا دنبا‌لشان نبودی و با چیزهای آشنا می‌شوی که فکرشان را هم نمی‌کردی، واقعا خیلی فوق‌العاده است.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Homer-Langley.jpg" border="0" alt="" width="540" height="335" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">توضیح:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> این یادداشت با کمک فراوان از مطالب مختلفی نوشته شده که در نشریاتی چون نیویورکر، گاردین، نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست چاپ شده‌اند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma,sans-serif;"><strong>مرتبط:</strong> <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1016"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">صفحه‌ی ویژه‌ی «ای ال دکتروف» در سیب گاززده</span></span></a> </span><span style="font-size: 9pt;"><span style="color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">|</span></span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma,sans-serif;"> <strong>منبع:</strong> <span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-05/253.htm"><span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: none;">سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد</span></span></a></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&#038;p=1405</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
