<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>سیب گاززده</title>
	<atom:link href="http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sibegazzade.com/main</link>
	<description>وب‌سایت شخصی سعید کمالی دهقان (Saeed Kamali Dehghan's official website)</description>
	<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 22:51:38 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>عکس‌های منتشر نشده و ناگفته‌های زندگی سلینجر</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1433</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1433#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 22:44:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[در حاشیه‌ی ادبیات]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1433</guid>
		<description><![CDATA[
حالا یک هفته‌ای می‌شود که سلینجر از دنیا رفته و دیگر جناب نویسنده نیست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایی که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند ساخت، برای روجلد کتاب‌هایش طرحی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto01.jpg" border="0" alt="" width="540" height="354" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">حالا یک هفته‌ای می‌شود که سلینجر از دنیا رفته و دیگر جناب نویسنده نیست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایی که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند ساخت، برای روجلد کتاب‌هایش طرحی جدید کشید، از داستا‌ن‌هایش اقتباس سینمایی کرد و آن‌طور که «جان دیوید کالیفرنیا» چند ماه پیش می‌خواست و سلینجر با وکیل به جانش افتاد و نشد، ادامه‌ی ناتوردشت را نوشت. در همین یک‌هفته‌ی گذشته چهار قطعه عکس جدید از سلینجر منتشر شده که متعلق است به مجموعه‌ی شخصی «لیلیان راث». لیلیان از قدیمی‌های نیویورکر است که بیش از نیم‌قرن با سلینجر دوست بوده و حالا به‌همراه دوستانش در این هفته‌نامه‌ یادنامه‌ای برای او منتشر کرده است.   </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">یکی از این عکس‌ها سلینجر را با چهره‌ای آرام و نگاهی بی‌دلهره به‌تصویر کشیده که در سنترال پارک منهتن در کنار پسرش متیو، دخترش پگی، دوستش لیلیان و پسر او اریک ایستاده است و خوش‌گذرانی می‌کند. در سه قطعه عکس دیگر هم سلینجر آرام و متینی را می‌بینیم که پسر لیلیان راث را در حالت‌های مختلفی در آغوش گرفته است. تا همین‌ جای کار کافی است که سلینجر واقعی با تصویر خیالی‌ای که خیلی از مشتاقانش از او در ذهن خود ساخته‌اند، مطابقت نکند. شما هم شاید سال‌ها سلینجر را همان‌شکلی مجسم کرده باشید که در یکی از معدود عکس‌های معروفش هست. همانی که سلینجر در آن با مشت‌هایی گره کرده و چهره‌ای برافروخته قصد دارد عکاس مزاحم را از خود دور کند. خیلی‌های ما سلینجر را همان‌طور در ذهن داریم، سلینجر اخمو، عصبانی و منزوی که در خانه را به روی همه بسته، دور حیاط خانه‌اش حصار کشیده و روزگار را در انزوای خود به‌تنهایی سپری می‌کند، به‌ندرت مسافرت می‌رود، از خانه‌اش بیرون نمی‌آید و حوصله کسی را ندارد اما کافی‌ست که مطالب یادنامه‌ی نیویورکر یا مصاحبه‌ی نیویورک‌تایمز با همسایه‌های آقای نویسنده یا گفت‌وگوی همسر سلینجر با یکی از روزنامه‌ی محلی نیوهمپشایر را بخوانیم تا ذهنیت‌مان درباره‌ی این نویسنده‌ی آمریکایی تغییر کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مهم‌ترین سئوالی که پس از خواندن این مطالب در ذهنمان شکل می‌گیرد این است که آیا اصلا سلینجر آن‌طور که سالیان سال توصیفش می‌کردند، منزوی بوده؟ آیا این همه سال تنها زندگی می‌کرده؟ تفریحی نداشته؟ بیرون نمی‌رفته؟ واقعیت این است که در همین چند مطلبی که در یک هفته‌ی گذشته با قلم دوستان سلینجر نوشته شده، آدم تازه‌ای به‌جای سلینجر در ذهنمان شکل می‌گیرد. کسی که برخلاف تصورمان مهربان بوده، مسافرت می‌رفته، دوستان خودش را داشته، اهل رفت ‌و آمد بوده، خرید می‌رفته، هر از چند گاهی در مراسم کلیسا شرکت می‌کرده، از دوستان پسربچه‌ها و دختربچه‌های محل بوده و برای خودش برو و بیایی داشته است. سلینجر در واقع در دنیایی زندگی می‌کرده که خودش دوست داشته و این همه سال از این می‌ترسیده که شهرت یا مزاحمت اصحاب رسانه او را از زندگی‌ای بازدارد که در همه‌ی این‌ سال‌ها از آن بهره‌مند بوده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیلیان راث در مطلب هفته‌ی گذشته خود در نیویورکر می‌نویسد که سلینجر عاشق نیوهمپشایر بوده اما هر از چند گاهی هم محض تفریح بابت دیدن او و سردبیر سابق نیویورکر «بیل شاون» به نیویورک می‌رفته و شام را با آن‌ها سپری می‌کرده است. «کولین اونیل» بیوه‌ی سلینجر هم پس از درگذشت همسرش از اهالی شهر هزار و پانصد نفری کورنیش نیوهمپشایر بابت رعایت حریم شخصی خالق ناتوردشت تشکر کرده است و گفته که سلینجر یک سال پس از انتشار ناتوردشت به کورنیش نقل مکان کرد و تا پایان عمر آنجا را محیط امنی برای خود به حساب آورد. وی در همین رابطه با ارسال ایمیلی به یکی از نشریات محل گفته: «کورنیش مکان بی‌نظیری است. مکان زیبایی که همسرم را از مابقی دنیا دور نگه داشت و او را محافظت کرد و حق او را برای داشتن یک زندگی خصوصی محترم شمرد. امیدوارم که کورنیش برای من هم سالیان سال همین کار را بکند.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نیویورک‌تایمز در همین باره به سراغ هم‌محلی‌های سلینجر رفته و با کسبه و ساکنان کورنیش گفت‌وگو کرده است. یکی از اهالی محل به نام «پیتر برلینگ» در همین باره گفته: «یکی از مشغولیت‌های ما این بود که آدم‌هایی که سراغ جری [سلینجر] می‌آمدند را سر کار بگذاریم و دست‌ به سرشان بکنیم. همه‌شان دیوانه‌وار دنبال این می‌گشتند که یک‌جوری با نویسنده‌ی بزرگ حرف بزنند.» یکی دیگر از ساکنان شهر نیز می‌گوید: «این جور آدم‌ها همیشه مایه‌ی خنده ما می‌شدند و بسته به اینکه چقدر طول می‌کشید تا ناامید بشوند و راهشان را بکشند و بروند، ما از خنده روده‌بر می‌شدیم.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نیویورک‌تایمز همچنین نوشته که سلینجر در رمان ناتوردشت از زبان «هولدن کولفیلد» گفته که هیچ‌جای دنیا آرام و زیبا نیست اما در دنیای واقعی شهر کوچک کورنیش برای سلینجر یک‌ عمر بهشت روی زمین بوده است، جایی که سلینجر در عصرانه‌های کلیسا حضور مرتب داشته و وقتی روزنامه می‌خریده به اهالی محل سلام و علیک می‌کرده و وقتی اداره‌ی آتش‌نشانی یک بار نوشته‌هایش را از خطر آتش‌سوزی نجات داده، برایشان پیام تشکر فرستاده است. کتابدار کتابخانه‌ی «فیلیپ رید» شهر به خبرنگار نیویوک‌تایمز گفته: «سلینجر منزوی نبود. اتفاقا خیلی هم اجتماعی بود.» یکی از دیگر ساکنان محل هم گفته: «همه‌ی ساکنان کورنیش به حریم شخصی سلینجر احترام می‌گذاشتند و کسی قصد بی‌احترامی به او را نداشت. اهالی محل سلینجر را به‌عنوان یک فرد معمولی پذیرفته بودند، نه فقط به‌عنوان نویسنده‌ی رمان ناتوردشت. سلینجر فقط می‌خواست زندگی‌اش را بکند و چیز دیگری نمی‌خواست.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">به‌گفته‌ی ساکنان کورنیش، سلینجر عاشق محل سکونت خود بود، تا همین چند سال گذشته در انتخابات شرکت می‌کرد و رای می‌داد و در انجمن شهر حضور پیدا می‌کرد و هر روز از فروشگاه مواد غذایی «پلین‌فیلد» خرید می‌کرد. گاهی به سوپرمارکت «پرایس چاپر» می‌رفت و ناهارها را در رستوران «ویندزور دینر» می‌خورد. مرتب کتابخانه می‌رفت و در میهمانی‌ها شرکت می‌کرد. یک فروشنده محله‌ی زندگی سلینجر می‌گوید: «آقای سلینجر و همسرش کولین اونیل خیلی بخشنده بودند. آقای سلینجر عاشق عصرانه‌های کلیسا بود و مرتب در برنامه‌ها شرکت می‌کرد و آخرین باری که ایشان را دیدم در ماه دسامبر بود. آقای سلینجر از معدود آدم‌هایی بود که به بچه‌های محل چند دلاری انعام می‌داد.» یکی دیگر از همسایه‌های سلینجر هم می‌گوید که کم‌سن‌وسال‌های محل گاهی در خانه‌ی سلینجر را می‌زدند و برخورد سلینجر با آن‌ها همیشه از روی مهربانی بود: «آدم بزرگ‌هایی که در خانه را می‌زدند برخورد دیگری می‌دیدند اما بچه‌ها نه، با بچه‌ها طور دیگری رفتار می‌شد.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«کولین اونیل» آخرین همسر سلینجر است که در سال ۱۹۸۸ با اختلاف سنی چهل سال با سلینجر شصت‌و‌نه ساله ازدواج کرد. دختر سلینجر بعدها در کتاب خاطراتش می‌نویسد که یک‌بار از زبان کولین شنیده که سلینجر و همسرش قصد دارند بچه‌دار شوند. برخلاف تصور خیلی‌ها، سلینجر تا پایان عمر تنها نبوده و از زندگی خانوادگی و ارتباطات اجتماعی برخوردار بوده. او همان‌طور که یکی از همسایگانش گفته، عاشق بچه‌ها بوده است. لیلیان راث نیز در مطلب اخیرش می‌نویسد: «سلینجر با همه‌ی وجود عاشق بچه‌ها بود. اصلا این‌طور نبود که مثل بعضی‌ها تظاهر کند که بچه‌ها را به‌خاطر پاکی‌شان دوست دارد.» علاقه‌ی بی‌اندازه‌ی سلینجر به کم‌سن‌وسال‌ها، در عکس‌های تازه منتشرشده‌اش هم پیداست. منتقدان بسیاری نیز رمان «ناتوردشت» را نمونه‌ای خوبی می‌دانند از دنیایی که سلینجر دوست ‌داشته هیچ‌وقت از آن بیرون نیاید، یعنی دنیای بچگی. خیلی‌ها نیز معتقدند که سلینجر از بزرگ‌شدن متنفر بوده و این را به‌خوبی از زبان قهرمانش «هولدن کولفیلد» بیان کرده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیلیان راث همچنین در مطلب خود زمانی را به‌یاد می‌آورد که سلینجر و بچه‌هایش به لندن مسافرت کردند و دوران خوشی داشتند. راث می‌نویسد: «سلینجر عاشق فیلم‌ بود. خیلی کیف می‌داد که درباره‌ی فیلمی با سلینجر بحث‌ کنی.» وی همچنین در این باره خاطره‌ای تعریف می‌کند: زمانی «بریژیت باردو» از آقای نویسنده اجازه گرفت که بر اساس یکی از داستان‌هایش فیلم بسازد. سلینجر در این بار به لیلیان گفته: «به‌اش اجازه می‌دهم. باور کن. دختر بانمک و بااستعدادی است و محض خنده هم که شده به این یکی اجازه می‌دهم.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیلیان راث در پایان مطلبش در نیویورکر خاطره‌ی جالبی را از این نویسنده‌ی آمریکایی نقل می‌کند: سلینجر روزی برای خرید یک دستگاه ماشین لباس‌شویی «می‌تگ» وارد فروشگاهی شد و با فروشنده‌ای برخورد کرد که از قیافه‌اش معلوم بود که خواننده‌ای معمولی است و از «جان راسکین» عبارتی را نقل‌‌قول آورد که مضمونش این‌طور بود: جایی که کیفیت حرف اول را بزند، نمی‌شود سر قیمت چانه زد. سلینجر که از این کار فروشنده‌ی غریبه شگفت‌زده شده بود، در نامه‌ای به لیلیان می‌‌نویسد: «هنوز عاشق این‌جور خواننده‌ها هستم، خواننده‌هایی معمولی. همه‌ی ما روزی خواننده‌ای معمولی بوده‌ایم.» سلینجر همان‌طور که راث تعریف می‌کند، عاشق خواننده‌های معمولی بود، خواننده‌هایی که هنوز حرفه‌ای کتاب نمی‌خوانند و بدون توجه به نقدها و پیش‌داوری‌های دیگران، داستانی می‌خوانند و به فراخور آن چیزی که دستگیرشان می‌شود، درباره‌اش نظر می‌دهند. همان‌طور که سلینجر می‌گوید، بزرگتر که می‌شویم، حرفه‌ای‌تر که داستان می‌خوانیم، کمتر به برداشت‌های شخصی‌امان اعتماد می‌کنیم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«تیم بیتز» از ویراستارهای انتشارات پنگوئن هم در مطالبی در روزنامه‌ی گاردین نوشته که در سال‌های ۱۹۹۳ پنگوئن تصمیم گرفت که چهار کتاب از داستان‌های سلینجر را منتشر کند و به‌همین منظور قصد داشت که رو‌ی‌جلد تازه‌ای طراحی کند. بیتز می‌نویسد که طرح‌های جدید را برای مدیربرنامه‌ی سلینجر در نیویورک فرستاد و با کمال تعجب چند وقت بعد نامه‌ای از خود سلینجر به دستش رسید. می‌نویسد: «باورم نمی‌شد. انگار که از خود خدا برایم نامه آمده باشد.» بیتز در مطلب خود توضیح می‌دهد که نامه‌ای سلینجر با یکی از ماشین‌تحریرهای قدیمی تایپ شده بوده و منظم و بدون هیچ غلطی نوشته شده بود. سلینجر در آن نامه با تشکر از بیتز از او خواسته بود که تغییراتی جزئی اعمال کند و از انتشار توضیحات اضافی در پشت‌جلد کتاب‌ها خودداری کند. بیتز تغییرات را اعمال کرد و دوباره برای سلینجر فرستاد و این‌بار سلینجر با ارسال پیامی تشکر کرد و با طرح‌های تازه موافقت کرد. سلینجر همچنین چندی پیش از مرگش، با طرح پنگوئن برای رو‌جلد جدید چهار کتاب خود موافقت کرده بود. گاردین در مطلبی پس از درگذشت سلینجر، این رو‌جلدهای جدید را برای نخستین بار منتشر کرد.  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto02.jpg" border="0" alt="" width="540" height="352" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto03.jpg" border="0" alt="" width="540" height="365" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Salinger-newphoto04.jpg" border="0" alt="" width="540" height="365" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt;"><span style="font-family: Tahoma,sans-serif;"><strong>مرتبط:</strong> </span></span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=262"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده</span></a><span style="color: red;"> </span></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| <strong>منبع: </strong><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-19/253.htm#174615"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد</span></span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1433</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>درباره‌ی «هومر و لنگلی»؛ رمان جدید دکتروف</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1405</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1405#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 18:46:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[رمان]]></category>

		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<category><![CDATA[مقالات ادبی]]></category>

		<category><![CDATA[نقد ادبی]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1405</guid>
		<description><![CDATA[اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا 

«ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد. روزی معلم دبیرستانش از او خواست تا همچون دیگر همشاگردی‌هایش با آدم شاخصی گفت‌وگو کند و زندگی‌نامه‌‌ی او را بنویسد. دکتروف که آن روزها ادگار صدایش می‌زدند، مطلبی ارائه داد درباره‌ی یکی از بازماندگان هولوکاست به نام «کارل» که در نیویورک زندگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 150%; font-family: 'Times New Roman',serif;" lang="FA">اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/EL-Doctorow002.jpg" border="0" alt="" width="540" height="356" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد. روزی معلم دبیرستانش از او خواست تا همچون دیگر همشاگردی‌هایش با آدم شاخصی گفت‌وگو کند و زندگی‌نامه‌‌ی او را بنویسد. دکتروف که آن روزها ادگار صدایش می‌زدند، مطلبی ارائه داد درباره‌ی یکی از بازماندگان هولوکاست به نام «کارل» که در نیویورک زندگی می‌کرد، حبه‌ی قند را مثل قدیمی‌های اروپا‌ بین دندان‌هایش می‌گذاشت و چای می‌نوشید و دربان یکی از ساختمان‌های شهر بود. معلم ادگار که از نوشته‌ی شاگردش شگفت‌زده شده بود، از او خواست که از «کارل» عکس بگیرد تا مطلب او را در روزنامه‌ی مدرسه منتشر کند. ادگار اما در پاسخ گفت: «نه، امکانش نیست. کارل خیلی خجالتی‌‌ست و نمی‌شود از او عکس گرفت.» معلم اما بر خواسته‌‌اش پافشاری کرد تا آنکه ادگار مجبور شد واقعیت را اعتراف کند: «کارلی وجود ندارد، همه را از خودم درآوردم.» ادگار لورنس جوان از آن درس نمره‌ی قبولی نگرفت اما این روزها در هفتاد و هشت سالگی با انتشار یازده رمان در طول نیم قرن زندگی، خود به «اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا» تبدیل شده است. «جویس کرول اوتس» همزمان با انتشار «هومر و لنگلی» رمان جدید دکتروف، در هفته‌نامه‌ی «نیویورکر» یادداشتی نوشته و دکتروف را به‌خاطر روایت داستان اسطوره‌های تاریخ صد و پنجاه سال پیش آمریکا ستایش کرده و او را اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا لقب داده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">دکتروف این روزها با انتشار رمان «هومر و لنگلی» بار دیگر توجه منتقدان و علاقه‌مندان ادبیات را به آثار خود جلب کرده است. وی در «هومر و لنگلی» به واقعه‌ای رجوع کرده که خود او هم آن را از کودکی‌هایش به‌ خوبی به ‌یاد می‌آورد. ماجرا از این قرار است که در دهه‌ی چهل میلادی داستان زندگی دو برادر به نام‌های هومر و لنگلی کالیر توجه‌ی ساکنان شهر نیویورک را به خود جلب می‌کند. هومر و لنگلی برادران عجیب‌غریبی بودند که در محله‌ی هارلم منهتن شهر نیویورک زندگی می‌کردند و از سالیان سال قبل ارتباطشان را با همه‌ی دوستان و آشنایان‌شان قطع کرده‌ بودند و سر کار نمی‌رفتند و به‌شدت گوشه‌گیر بودند. این دو برادر در طول زندگی خود میزان قابل توجهی زباله، وسائل کهنه و عتیقه و اشیاء و ابزارآلات مستعمل جمع آوری می‌کردند و همه‌ی آن‌ها را در خانه‌‌اشان در خیابان ۱۲۸ ام منهتن انبار می‌کردند تا شاید روزی به کارشان بیاید. همسایه‌های برادران کالیر بارها آن‌ها را دیده بودند که در خیابان‌های اطراف پرسه می‌زدند و از سطل زباله‌های خیابان‌های نیویورک تکه نان و پسمانده‌ی غذا جمع می‌کردند اما با وجود تمام شایعات هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که پس از مرگ برادران کالیر در سال ۱۹۴۷ و پیدا کردن جسد آن‌ها و تخلیه‌ی کامل همه‌ی این زباله‌ها از منزل‌شان، نزدیک به ۱۵۰ تن آت و آشغال، روزنامه‌ باطله، کالسکه بچه، اشیاء قدیمی، وسائل بدردنخور و خلاصه هزار جور زباله از خانه‌ی آن‌ها بیرون بیاید. داستان زندگی برادران کالیر پس از مرگشان دهان به دهان گشت و حتی تخلیه‌ی خانه‌اشان بیش از یک هفته طول کشید و هزاران نفر با کنجکاوی فراوان فرایند تخلیه این زباله‌های را از نزدیک نگاه کردند و بعد روزنامه‌ی تایمز درباره‌اشان مقاله نوشت و تکه‌ای از تاریخ و افسانه شهر نیویورک شدند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">واقعیت این است که برادران کالیر که چهار سال با هم اختلاف سن داشتند، فرزندان خانواده‌ی متمولی بودند. پدرشان هرمان کالیر متخصص بیماری‌های زنان بود و هردوی این برادرها از تحصیلات خوبی برخوردار بودند. هر دو در دانشگاه کلمبیا تحصیل کردند، هومر حقوق خواند و لنگلی مهندسی گرفت و علاقه زیادی هم به اختراع داشت. لنگلی پیانو می‌زد و چندین و چند وسیله هم ساخت که یکی از آن‌ها ژنراتوری الکتریکی بود که از روی ژنراتور مدل «فورد» شبیه‌سازی شده بود. خانواده‌ی کالیر در سال ۱۹۰۹ به محله‌ی هارلم منهتن نقل‌مکان کردند که در آن زمان برخلاف این روزها، محله‌ی خوبی بود و ساکنان ثروتمندی داشت. در سال ۱۹۱۹ پدر برادران کالیر خانواده را ترک کرد و چند سال بعد هم درگذشت. جزئیات دقیقی از این اقدام پدر در دست نیست و معلوم نیست که آیا مادر برادران کالیر هم همراه با پدر از آن‌ها جدا شده بود یا نه اما با مرگ پدر در سال ۱۹۲۳ و سپس مرگ مادر در سال ۱۹۲۹ هومر و لنگلی وارث منزل پدری شدند و از آن زمان بود که شروع کردند به جمع‌آوری آت و آشغال. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">با شروع این کار شایعات درباره‌ی زندگی این دو برادر قوت گرفت و دزدان زیادی به طمع پیدا کردن عتیقه‌ و وسائل قیمتی چند بار شیشه خانه‌اشان را شکستند و تلاش کردند که وسائل‌اشان را بدزدند. از این زمان هومر و لنگلی در و پنجره‌ی خانه‌اشان را آهن کشیدند و چفت و بست زدند و برای مقابله با دزدان و مزاحمان احتمالی، تله‌ دست‌ساز درست کردند و آن‌ها را در قسمت‌های مختلف منزل‌شان جاسازی کردند. در سال ۱۹۳۲ هومر کور شد و چندی بعد هم رماتیسم گرفت و مسئولیت پیدا کردن غذا و احتیاجات‌شان افتاد بر گردن لنگلی. از سال ۱۹۳۹ قبض‌هایشان را نپرداختند و شهرداری برق و آب و گاز و تلفن‌شان را قطع کرد و برای ادامه‌ی حیات به روش‌های دست‌ساز و خانگی پناه بردند و برای گرم‌کردن خودشان از چراغ نفتی استفاده کردند و تلاش کردند که با موتور ماشین، برق تولید کنند و آب مورد نیازشان را هم از پارک‌های اطراف فراهم می‌کردند.  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نخستین بار نام برادران کالیر در سال ۱۹۳۸ در روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز درج شد. علتش هم دعوایی بود که آن دو با شهرداری و بر سر پرداخت عوارض و پس‌دادن وام‌هایشان پیدا کردند. همسایه‌ها هم شایعه درست کرده بودند که این دو میلیون‌ها پول جمع کرده‌اند و نمی‌خواهند که آن‌ها را توی بانک بگذراند و روی خروار خروار اسکناس زندگی می‌کنند. در سال ۱۹۴۲ روزنامه‌ی نیویورک‌هرالد تریبیون با لنگلی گفت‌وگو کرد و درباره‌ی جمع‌آوری روزنامه‌ی باطله از او پرسید که وی این چنین جواب داد: «این روزنامه‌ها را برای هومر جمع می‌کنم. جمع می‌کنم که وقتی قدرت دیدش را دوباره به‌دست آورد بتواند خبرها را دنبال کند.» در ۲۱ مارس سال ۱۹۴۷ شخصی که خودش را معرفی نکرد با پلیس هارلم تماس گرفت و گفت که تصور می‌کند برادران کالیر مرده‌اند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پلیس کار را آغاز کرد اما به‌خاطر آهن‌کاری‌های در و پنجره نتوانست وارد خانه شود و در نهایت گروهی هفت‌نفره دست‌به‌کار شدند و با شکستن پنجره و میله‌های آهنی آن اقدام به تخلیه زباله‌های خانه کردند چرا که همه‌ی خانه را آت‌ و آشغال گرفته بود. طبق گزارش‌هایی که بعدا منتشر شد، تعداد زیادی روزنامه، پنجره، در، طناب و وسائل مستعمل در اتاق‌خواب‌های برادران کولیر انبار شده بود. ابتدا جنازه‌ی هومر پیدا شد و طبق گزارش پزشک قانونی علت مرگش هم گرسنگی، کمبود آب بدن و سکته قلبی گزارش شد. تیم تخلیه کارش را ادامه داد و ابتدا نزدیک به ۱۹ تن زباله و وسائل کهنه از خانه بیرون آورد اما اثری از لنگلی نبود. شایعاتی سرگرفت که لنگلی ناپدید شده و حتی کسی هم گفت که او را دیده که سوار قطار شده است اما یک هفته بعد و با خروج بیش از صد تن از این جنس وسائل، جنازه‌ی لنگلی هم تنها چند متر آن‌ طرف‌تر از مکانی که جنازه‌ی هومر قرار داشت، پیدا شد. جنازه‌ی وی در حالی پیدا شد که انگار لنگلی خودش گرفتار یکی از تله‌های دست‌سازی شده بود که خودشان ساخته بودند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">سال‌ها پس از پیدا شدن جنازه‌ی برادران کالیر و تخلیه‌ی کامل خانه، شهرداری منزل آن دو را خراب کرد و پارک کوچکی در آن محل ساخت به نام برادران کالیر. بعدها ماجرای زندگی برادران کالیر در سال ۱۹۵۴ توسط «مارسیا داورنپورت» کتاب شد و تا به امروز چندین و چند کتاب و فیلم بر اساس زندگی آن‌ها ساخته شده است اما ایده‌‌ی رمان «هومر و لنگلی» وقتی برای دکتروف شکل گرفت که چند سال پیش گزارشی در تایمز خواند که همسایه‌های محله‌ی پارک برادران کالیر در هارلم شکایت کرده‌اند که نام پارک باید عوض شود. دکتروف در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، شصت سال از این ماجرا گذشته است و هنوز برادران کالیر، این موجودات بی‌آزار، هنوز هم دارند آدم‌های آن محله را اذیت می‌کنند.» دکتروف همچنین می‌گوید: «اینکه برادران کالیر خودشان را از بقیه‌ی دنیا جدا کرده و این‌ همه آت‌وآشغال جمع می‌کردند که ارثیه‌اشان باشد یا اینکه شاید فکر می‌کردند که در آینده به‌دردشان بخورد، به‌نظرم یک جور مسخره کردن همه‌ی چیزهایی‌ست که ما این‌روزها برای نگه‌داشتن‌شان پافشاری می‌کنیم.» دکتروف در جای دیگری هم می‌گوید: «سال‌های پایانی دوره‌ی ریاست جمهوری جورج بوش بود و من ناخودآگاه مادام یاد ماجرای زندگی برادران کالیر می‌افتادم. اینکه آینده‌امان رو به افول است.» جای دیگری هم می‌گوید: «مابین آت‌و‌آشغال‌های تخلیه شده پس از مرگ برادران کالیر، دفترچه‌ای بانکی هم بود که مقدار زیادی پول درش بود. برایم خیلی جالب است که هومر و لنگلی پول داشتند اما می‌رفتند دنبال مانده‌ی غذای دیگران. برایم جالب است که این‌همه وسائل کهنه جمع می‌کردند برای آینده‌شان.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ای.ال. دکتروف می‌گوید که داستان خیلی ساده برایش شروع شد، شروع کرده به نوشتن و اولین جمله این بوده: «من هومر هستم، برادر کوره.» رمان «هومر و لنگلی» دکتروف از زبان هومر نوشته شده و دکتروف برای نوشتن‌اش تحقیق خاصی نکرده، همه را بر اساس همان جزئیاتی نوشته که از کودکی یادش مانده، به همین خاطر دست خودش را در داستان‌سرایی بازگذاشته و کمی واقعیت را هم تغییر داده است. مثلا در رمان دکتروف این هومر است که پیانو می‌زند نه لنگلی و همچنین زمان مرگ آن‌ها به سی سال بعد تغییر یافته است. دکتروف می‌گوید: «من از نسل همان میلیون‌ها جوانی هستم که هر وقت مادرشان وارد اتاق ریخت و پاشیده‌اشان می‌شده، داده می‌زده: خدای من! برادران کالیر! اصطلاح «برادران کالیر» برای مادران و بچه‌های نسل من در نیویورک یعنی اتاق ریخت و پاشیده.» دکتروف در ادامه می‌گوید: «همین موقع بود که من به خودم گفتم که برادران کالیر چیزی فرای آن داستانی هستند که ما می‌دانیم، آن‌ها قسمتی از افسانه‌ی نیویورک‌اند.» دکتروف در پاسخ به سئوالی درباره‌ی جابجایی واقعیت در داستان «هومر و لنگلی» می‌گوید: «وقتی داستان می‌نویسید، دستتان باز است. هیچ مرزی در کار نیست، می‌شود به همه‌جا پرواز کرد. می‌توانید مثل یک گزار‌شگر بنویسید، می‌توانید اعتراف کنید، می‌توانید ادای فیلسوف‌ها یا انسان‌شناس‌ها را دربیاورید، می‌توانید هر کاری که بخواهید بکنید.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«هومر و لنگلی» نخستین رمانی نیست که دکتروف بر اساس یکی از وقایع تاریخی کشورش نوشته باشد. در واقع، دکتروف ید طولایی در نوشتن رمان‌هایی دارد که بر اساس وقایع تاریخی کشورش هستند، با این تفاوت که وی برای نوشتن کتاب‌هایش دست به تحقیقات گسترده نمی‌زند، گاهی مثل داستان «هومر و لنگلی» از خاطرات دوران کودکی‌اش بهره می‌برد و گاهی همچون رمان «رگتایم» با نگاه کردن به یک عکس درباره‌‌ی شروع به نوشتن می‌کند. وی در جواب به سئوال «تایم» درباره‌ی تفاوت بین یک مورخی که تاریخ می‌نویسد با رمان‌نویسی که تاریخ می‌نویسد، می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده و رمان‌نویس به شما می‌گوید که آن اتفاق چه‌طوری بوده، چه حسی بوده.» الگویی که دکتروف در رمان برادران کالیر به‌کار برده، همان الگویی‌ست که برای نوشتن دیگر رمان‌هایش همچون «رگتایم»، «بیلی باتگیت» و «راهپیمایی» استفاده کرده است. با این همه، دکتروف در هر کدام از رمان‌هایش یک جور وقایع‌نگاری کرده و نوع روایتش در هر کدام از این‌ها با دیگری متفاوت است. از این جهت، دکتروف مدام سبک‌اش را در روایت تغییر می‌دهد و با استایلیست‌هایی همچون همینگوی موافق نیست، در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، همینگوی مدام در یک سبک می‌نوشت و این باعث شد که در پایان عمرش رمان‌های ناموفقی چاپ کند.»  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بخت از همان کودکی با دکتروف یار بوده. پدرش به خاطر علاقه به «ادگار آلن پو» اسم پسرش را «ادگار» گذاشت اما دکتروف خود در این باره به‌طنز می‌گوید: «پدرم عاشق ادگار آلن پو بود. پدرم اصولا عاشق خیلی از نویسنده‌های بد بود و ادگار آلن پو بدترین آن‌هاست و این تا حدی مرا تسلی می‌دهد.» سال‌ها بعد دکتروف در پروژه‌ی فیلمی مشغول به‌کار شد که درباره‌ی غرب آمریکا بود و این باعث شد که اطلاعات خوبی از تاریخ غرب آمریکا جمع آوری کند و بعد بر اساس آن‌ها کتابی بنویسد به نام «به هارد تایمز خوش آمدید». خودش در این باره می‌گوید: «می‌خواستم شروع کنم به نویسندگی و ناگهان به خودم گفتم که چه چیزی بهتر از آنکه از این اطلاعات مفت و مجانی استفاده کنم و درباره‌اش رمان بنویسم.» دکتروف «به هارد تایمز خوش آمدید» را در سال ۱۹۶۰ منتشر کرد و بعد از آن دومین رمانش را نوشت که خود درباره‌اش به نیویورک‌تایمز می‌گوید: «و بعد رمان دومم را نوشتم، رمانی که هیچ چیز یادم نداد.» این‌ها اما همه مقدمه‌ای شد برای دکتروف تا رمان‌های «رگتایم» و سپس «بیلی باتگیت» را منتشر کند. کتاب‌هایی که شهرت خوبی برای دکتروف به ارمغان آوردند و هر دوی آن‌ها هم فیلم شدند و این روزها از آن‌ها با عنوان کلاسیک‌های ادبیات آمریکا نام برده می‌شود، رمان‌هایی که با ترجمه‌ی خوب «نجف دریابندری» به فارسی منتشر شده‌اند. دکتروف تا به امروز یازده رمان نوشته و از معدود نویسندگانی‌ست که برخلاف کهولت سنش همچنان خوب می‌نویسد و این روزها با همسرش هلن در منهتن نیویورک زندگی می‌کند و همچنان دوست دارد که کتاب را کاغذی بخواند تا اینترنتی و الکترونیکی. می‌گوید: «یک چیز بی‌نظیری درباره‌ی کتاب وجود دارد و آن این است که وقتی که نوشته شد دیگر برای ادامه‌ی حیاتش به انرژی خاصی احتیاج ندارد. کافی‌ست خوب نگه‌اش دارید تا یک عمر برایتان همان‌طور مفت و مجانی کار کند. من کماکان دلم می‌خواهد که کتاب را کاغذی بخوانم. از تجربه‌ی گردش در کتابفروشی لذت می‌برم. وقتی که وارد کتاب‌‌فروشی می‌شوی و با کتاب‌هایی روبرو می‌شوی که اصلا دنبا‌لشان نبودی و با چیزهای آشنا می‌شوی که فکرشان را هم نمی‌کردی، واقعا خیلی فوق‌العاده است.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Homer-Langley.jpg" border="0" alt="" width="540" height="335" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">توضیح:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> این یادداشت با کمک فراوان از مطالب مختلفی نوشته شده که در نشریاتی چون نیویورکر، گاردین، نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست چاپ شده‌اند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma,sans-serif;"><strong>مرتبط:</strong> <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1016"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">صفحه‌ی ویژه‌ی «ای ال دکتروف» در سیب گاززده</span></span></a> </span><span style="font-size: 9pt;"><span style="color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">|</span></span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma,sans-serif;"> <strong>منبع:</strong> <span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-05/253.htm"><span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: none;">سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ی اعتماد</span></span></a></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1405</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ده چیزی که باید درباره‌ی «کورمک مک‌کارتی» بدانیم</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1396</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1396#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 00:05:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ده‌های برتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1396</guid>
		<description><![CDATA[
تا مدت‌ها بعد از آنکه رمان «جاده» را خواندم نفهمیدم چرا برخلاف میلیون‌ها آدمی که شیفته‌ی «کورمک مک‌کارتی» هستند، من نه از «جاده» خوشم می‌آید و نه کورمک مک‌کارتی نویسنده‌ی محبوبم است، تا آنکه جواب این سئوال را در یکی از حرف‌های خود مک‌کارتی درباره‌ی نویسند‌ه‌های محبوبش پیدا کردم. «کورمک مک‌کارتی» در یکی از سه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Cormac-Mccarthy002.jpg" border="0" alt="" width="540" height="346" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">تا مدت‌ها بعد از آنکه رمان «جاده» را خواندم نفهمیدم چرا برخلاف میلیون‌ها آدمی که شیفته‌ی «کورمک مک‌کارتی» هستند، من نه از «جاده» خوشم می‌آید و نه کورمک مک‌کارتی نویسنده‌ی محبوبم است، تا آنکه جواب این سئوال را در یکی از حرف‌های خود مک‌کارتی درباره‌ی نویسند‌ه‌های محبوبش پیدا کردم. «کورمک مک‌کارتی» در یکی از سه گفت‌وگویی که تو تمام عمرش کرده، می‌گوید: «من از نویسنده‌هایی که به دغدغه‌ی زندگی و مرگ نمی‌پردازند خوشم نمی‌آید». مک‌کارتی به همین دلیل مارسل پروست و هنری جیمز را نویسنده‌ها‌ی خوبی نمی‌داند، می‌گوید: «برای من این‌ چیزهایی که این‌ها نوشته‌اند، ادبیات نیست. خیلی از نویسندگانی که مهم تلقی می‌شوند، برای من نویسنده‌ها‌ی عجیب‌غریبی هستند.»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">حالا با این حرف خود مک‌کارتی به راحتی درک می‌کنم که چرا مک‌کارتی با وجود رمان‌های‌ خوب <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Blood_Meridian"><span style="color: red; text-decoration: none;">«نصف‌النهار خون»</span></a> </span>و «جایی برای پیرمردها نیست»، نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من نیست. مک‌کارتی سبک نویسندگی پروست را نمی‌پسندد و «در جستجوی زمان از دست‌رفته» را ادبیات نمی‌داند، در حالی که «در جستجو» برای من مهم‌ترین اثر ادبی دنیا است. حرف‌های مک‌کارتی را درباره‌ی پروست قبول ندارم و «در جستجو» دقیقا برای من شاهکاری‌ست که از زندگی و دغدغه‌های آن حرف می‌زند. با این همه قرار نیست که همه‌ی نویسنده‌های دنیا شبیه هم باشند و اغلب نویسنده‌های مورد علاقه‌ی من هم مثل پروست نمی‌نویسند. دقیقا نمی‌دانم چه چیزی در پروست هست که با تمام فرق‌هایش با «جی. ام. کوتزی» و «هاروکی موراکامی» و «ماریو بارگاس یوسا»، آن خصوصیت پروست را در این‌ سه نویسنده می‌بینیم اما آن را در «کورمک مک‌کارتی» نمی‌بینم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">در هر حال، منکر جایگاه ویژه‌ی «مک‌کارتی» در ادبیات امروز آمریکا نمی‌شود شد و احترام زیادی برای او قائلم. بر خلاف من، آدم‌های زیادی هستند که شیفته‌ی «جاده» و کورمک مک‌کارتی هستند و نمونه‌اش هم «حسین نوش‌آذر» است که ترجمه‌اش از «جاده» سه سال توی ارشاد خاک خورده و ترجمه‌ی رمان «جاده» چیزهای زیادی یادش داده. نوش‌آذر در </span><span style="font-size: 10pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.medad.net/wpm/?p=513"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a></span><span style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> از مصائب انتشار ترجمه‌اش از «جاده» حرف زده و در یکی دیگر از مطالب وبلاگش هم می‌نویسد: «</span><span style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="AR-SA">جاده عجیب‌ترین رمانی‌ست که در زندگی خوانده‌ام. فضایی کاملاً متفاوت دارد و در ادبیات فارسی نمونه‌اش را نداریم.</span><span style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">» دو سال پیش هم «تایمز لندن» ده ویژگی‌ مهم کورمک مک‌کارتی را تحت عنوان مطلب</span><span style="font-size: 10pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://entertainment.timesonline.co.uk/tol/arts_and_entertainment/books/article3199615.ece"><span style="color: red; text-decoration: none;"> «ده چیزی که کورمک مک‌کارتی را خاص می‌کند»</span></a> </span><span style="font-size: 10pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لیست کرده است و من هم با الهام و کمک از مطلب «تایمز» ده چیزی را نوشته‌ام که باید درباره‌ی کورمک مک‌کارتی بدانیم:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کورمک مک‌کارتی از مهم‌ترین نویسندگان زنده‌ی امروز آمریکاست </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اینکه بعضی‌ها از کورمک مک‌کارتی به‌عنوان بزرگترین نویسنده‌ی زنده‌ی آمریکا نام می‌برند، به نطر من غلو می‌کنند. پس تکلیف فیلیپ راث و تونی موریسون و توماس پینچون و دن دلیلو و پل آستر این وسط چه می‌شود؟ اینکه خیلی‌ها هم او را ویلیام فاکنر امروز ادبیات آمریکا می‌دانند، به نظرم قیاس مع‌الفارق است. با این همه، کورمک مک‌کارتی یکی از مهم‌ترین نویسندگان زنده‌ی امروز آمریکاست و این را نمی‌شود منکر شد به این راحتی‌ها. در سال ۲۰۰۷ برای رمان «جاده» جایزه‌ی «پولیتزر ادبی» را از آن خودش کرده و قبل از آن هم سال‌ها پیش در سال ۱۹۹۲ جایزه‌ی ملی ادبیات آمریکا را برای رمان «تمام اسبان زیبا» برده و جایزه‌ی فاکنر هم از دیگر افتخارات اوست و این‌ها همه در حالی‌ست که مک‌کارتی تنها ره رمان در کارنامه‌ی درخشان ادبی‌اش دارد. مجله‌ی «تایم» رمان «نصف‌النهار خون» را یکی از صد رمان برتر بین سال‌های ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ می‌داند و نیویورک‌تایمز هم آن را در لیست مشابهی مربوط به بهترین آثار بیست‌وپنج سال گذشته قرار داده است. «سال بلو» نویسنده‌ی آمریکایی رمان‌های «دم را دریاب»، «مرد معلق» و «رولشتاین» و برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۱۹۷۶ هم کورمک مک‌کارتی را سی سال پیش یکی از نویسندگان قدر آن روزهای آمریکا خوانده بود که ظاهرا حرف درستی هم زده. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اسم واقعی‌اش کورمک مک‌کارتی نیست</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اسم واقعی کورمک مک‌کارتی، چارلز است اما ظاهرا مک‌کارتی از اسم کودکی‌اش خوشش نمی‌آمده و به‌همین خاطر وقتی برای مدتی به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست، اسمش را به‌خاطر علاقه به نام یکی از پادشاهان ایرلند و همچنین به این خاطر که یکی از عمه‌هایش از کودکی او را کورمک صدا می‌زده، تغییر داد. وی ۲۰ ژوئیه‌ی سال ۱۹۳۳ در «رد آیلند» آمریکا به‌دنیا آمد و سومین فرزند از شش بچه‌ی پدر و مادرش بود و سه خواهر داشت و دو برادر. در سال ۱۹۵۱ دانشگاه رفت تا هنر بخواند اما آن‌ را نیمه رها کرد و به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست و دو سال از این چهار سال خدمت را در آلاسکا گذراند و در رادیو کار کرد. سال ۱۹۵۷ دوباره برگشت به دانشگاه تنسی اما دوباره‌ دانشگاه را نیمه‌کاره ول کرد و این بار نویسندگی را جدی شروع کرد. حالا هم که این مطلب را می‌نویسم، آقای مک‌کارتی هفتاد و هفت سال سن دارد و همین سه سال پیش عیال تازه کرده و از این سومین همسرش بچه‌دار هم شده و اصلا به‌خاطر همین آقا پسر هست که «جاده» را نوشته است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بابت شهرت این روزهایش حسابی جان کنده</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بی‌انصافی هم نباید کرد، کورمک مک‌کارتی هر چند این‌ روزها رمان‌هایش میلیونی فروش می‌رود و احتمالا نگرانی مالی ندارد اما این آسایش را با هزار بدبختی بدست آورده. تا همین چند سال پیش، هیچ کدام از چاپ‌های گالینگور رمان‌های مک‌کارتی بیشتر از ۲۵۰۰ نسخه فروش نکرده بود. در واقع مک‌کارتی بیشتر طول عمر زندگی‌اش را با کمک‌هزینه‌هایی که از این و آن موسسه می‌گرفته گذرانده و رمان‌نویسی کرده است. با وجودی که ناشر مک‌کارتی هم از همان ابتدا «رندم هاوس» بوده، یعنی بزرگ‌ترین ناشر آمریکا را داشته و ویراستارش هم ویراستار «ویلیام فاکنر» اما فروش کتاب‌هایش هیچ‌وقت تعریفی نداشته تا آنکه بالاخره با ساخته شدن فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» و بعد جایزه‌ی «پولیتزر» اوضاع روزگار برای مک‌کارتی تغییر کرد. مک‌کارتی در یکی از همین معدود گفت‌وگوهایش می‌گوید که زمان‌هایی بوده که هیچ آهی در بساط نداشته: «روزهایی بود که هیچ پول نداشتم، وقتی می‌گویم نداشتم یعنی واقعا هیچی. هیچی هیچی. خمیردندانم تمام شده بود و دنبال راه حلی بودم و می‌رفتم از فروشگاه‌های بزرگ اشتانتیون‌های مجانی خمیردندان بر می‌داشتم.» مک‌کارتی از این جهت واقعا نمونه‌ی نویسنده‌ای است که برای کتاب‌هایش زحمت کشیده و خب، پول این روزهایش هم نوش جانش. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نویسنده‌ی گوشه‌گیری است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کورمک مک‌کارتی نویسنده‌ی گوشه‌گیری است. قسمتی از محبوبیت این روزهایش هم به‌خاطر همین گوشه‌گیری‌اش است. او هم مثل «جی‌.دی. سلینجر» و «توماس پینچون» و البته خیلی خیلی کمتر از هر دوی آن‌ها، گوشه‌گیر است. در تمام عمرش سه بار گفت‌وگو کرده و کمتر در مجامع ادبی ظاهر شده است. یکی از این سه گفت‌وگو مربوط می‌شود به روزنامه‌ی «نیویورک تایمز» که خب، بهترین این سه گفت‌وگو هم هست و <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.nytimes.com/1992/04/19/magazine/cormac-mccarthy-s-venomous-fiction.html?pagewanted=1"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a> </span>می‌توانید آن را بخوانید. یکی دیگر از مصاحبه‌هایش هم گفت‌وگویی است تصویری با مجری معروف آمریکا «اپرا وینفری» که خب، مصاحبه‌ی خیلی بدی است و باید صبر «مک‌کارتی» را تحسین کرد که وسط گفت‌وگو «اپرا» را بیرون نکرده. در هر حال، این گفت‌وگوی تصویری هم <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.youtube.com/watch?v=iNuc3sxzlyQ"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a> </span>در دسترس است. گوشه‌گیری مک‌کارتی بعد از پخش فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» کمی کمتر شده و هر از چند گاهی او را می‌توان جایی دید. یک بار هم در سال ۲۰۰۷ هفته‌نامه‌ی «تایم» از مک‌کارتی خواست که با برادران کوئن گفت‌وگو کند که متن آن را می‌توانید <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.time.com/time/magazine/article/0,9171,1673269,00.html"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a></span> مطالعه کنید. علاوه بر گوشه‌گیری، کورمک مک‌کارتی یک ویژگی دیگری هم دارد و آن این است که به‌هیچ وجه رای نمی‌دهد و در انتخابات شرکت نمی‌کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">باب میل هالیوود است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نکته‌ی جالبی که درباره‌ی رمان «جایی برای پیرمردها نیست» وجود دارد، این است که خود مک‌کارتی ابتدا آن را به‌شکل فیلم‌نامه نوشت اما بعد منصرف شد و از روی آن فیلم‌نامه، رمان نوشت. با این همه، خود کتاب هم بیشتر از آنکه شبیه رمان باشد، شبیه فیلم‌نامه است. «جاده» هم طوری نوشته شده که خوراک فیلم‌شدن است و این روزها هم فیلم «جان هیلکات» که بر اساس رمان مک‌کارتی ساخته شده، روی پرده‌ی سینماهای آمریکا و انگلستان است و حسابی دارد فروش می‌کند. در کل مک‌کارتی باب میل هالیوود است، هر چند که برادران کوئن استثنا هستند. پیش از این نیز سال‌ها پیش رمان «تمام اسبان زیبا» مک‌کارتی توسط «باب تورنتون» فیلم شده بود. فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» علاقه‌مندان مک‌کارتی را به مراتب بیشتر از گذشته کرد، هر چند که مک‌کارتی گفته: «واقعیت این است که اصلا برایم مهم نیست چند نفر کتاب‌هایم را می‌خوانند.» این حرف مک‌کارتی تا حدودی درست هم هست چرا که این همه سال قبل از فیلم «جایی برای پیرمردها نیست»، مک‌کارتی یکی از بزرگترین نویسندگان ناشناخته‌ی آمریکا بود و جلسه نمی‌گذاشته که کتاب‌هایش را امضا کند و با نشریه‌ای گفت‌وگو نمی‌کرد. برای من، توی مراسم اسکار یک صحنه‌ی خیلی زیبا و فراموش‌نشدنی‌ای هست و آن موقعی‌ست که برادران کوئن روی سن رفته‌اند و مک‌کارتی به تنهایی به افتخارشان از روی صندلی بلند می‌شود و برایشان کف می‌زند. واقعا که دوست‌داشتنی بود آن صحنه. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خشونت از سوژه‌های اصلی رمان‌هایش است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خشونت؟ شاید حالا بهتر منظور مک‌کارتی را بفهمم و درک کنم که چرا از مارسل پروست خوشش نمی‌آمد. خب، مارسل پروست برخلاف کورمک‌ مک‌کارتی که نمونه‌ی یک مرد واقعی و خش است، حسابی احساساتی بود و قسمتی از این رفتار مارسل پروست هم بر می‌گردد به گرایشات خاصش، همان گرایشاتی که به گرایشات پروستی معروف است که خب، زیاد پنهان هم نیست بر همگان. خشونت انسانی یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی مک‌کارتی است و علاوه بر «جاده» و «جایی برای پیرمردها نیست» نشانه‌ی آن در بقیه‌ی داستان‌های مک‌کارتی و به‌خصوص «نصف‌النهار خون» دیده می‌شود. منتقدان بسیاری او را «شاعر خشونت‌های انسانی» نامیده‌اند. «تایمز» می‌نویسد: «نصف‌النهار خون خونی‌ترین و خشن‌ترین کتاب مک‌کارتی است.» خشونت در قالب‌های کشتار، شکنجه، قتل، آزار و اذیت و غارت در داستان‌های مک‌کارتی به‌وضوح دیده می‌شود و برادران کوئن هم به‌خوبی خشونت «جایی برای پیرمردها نیست» را در فیلم‌شان به تصویر کشیده‌اند. او اعتقاد دارد که آینده خشن‌تر است و می‌گوید: «بیست سال هیچ کس جرات نمی‌کرد این همه [خشونت و فیلم‌هایی با بدن‌های بی‌سر] در تلویزیون نشان بدهد، اما این‌ها امروز عادی است. باورتان می‌شود؟» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">زیاد رمان نمی‌خواند و دانشمندها را به نویسنده‌ها ترجیح می‌دهد</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کورمک‌ مک‌کارتی کلا تا ۲۳ سالگی‌اش هیچ رمانی نخوانده بوده و اصلا هم فکر نمی‌کرده که دلش بخواهد نویسنده بشود. اما بعد از ۲۳ سالگی همه چیز برایش تغییر کرده و حتی دانشگاه را به‌هوای نویسندگی ول می‌کند و بعد هم ازدواج اولش را یک‌جورهایی به‌خاطر نویسندگی پایان می‌دهد و از آن به‌بعد فقط می‌نویسد. اما مک‌کارتی خواننده‌ی خوبی هم نیست و غیر از آثار نویسندگان محبوبش یعنی داستان‌های ملویل و داستایفسکی و جویس و فاکنر وقتی برای بقیه‌ی نویسنده‌ها ندارد. در واقع، مک‌کارتی برای دانشمندان ارزش بیشتری قائل است تا نویسنده‌ها و دوستانش هم بیشتر دانشمندند تا نویسنده. یک دلیلش هم شاید این باشد که مک‌کارتی پیش از نوشتن کتاب‌هایش مطالعه زیاد می‌کند و به فراخور موضوعات داستان‌هایش با دانشمندهای علوم مختلف هم زیاد سر و کار دارد. طبیعیت از موضوعات مورد علاقه‌ی مک‌کارتی است و مک‌کارتی هیچ‌وقت درباره‌ی مکانی ننوشته که خودش روزی آنجا نرفته باشد. حضور طبیعیت به‌خصوص در رمان «جاده‌» مک‌کارتی خیلی پررنگ است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کورمک مک‌کارتی الکلی نیست</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نویسنده‌‌ای که الکلی نباشد، کم گیر می‌آید و کورمک مک‌کارتی یکی از این استثناهای نویسندگی‌ست؛ به‌خصوص که آمریکا نویسنده‌هایی چون ارنست همینگوی و رفقایش را در کارنامه‌ی خود دارد. واقعیت هم این است که مک‌کارتی هم زمانی زیاد می‌نوشیده اما سی سال پیش یک‌دفعه تصمیم گرفته که الکل را به‌کل قطع کند و موفق هم شده است. خود او می‌گوید:«اغلب دوستان من هم آدم‌هایی هستند که الکل را بی‌خیال شده‌اند. اگر مانعی برای نویسندگی در دنیا وجود داشته باشد، آن مانع الکل است.» با این همه، این به‌ این معنا نیست که مک‌کارتی کلا الکل نمی‌خورد و شراب نمی‌نوشد و همه‌چیز را کلا گذاشته باشد کنار. استثناهایی هم برای مک‌کارتی وجود دارد. یکی از این استثناها هم مربوط می‌شود به روزی که مک‌کارتی برای اولین بار می‌رود تا فیلم «جاده» را ببیند و نظرش را بگوید. «جو پنهال» فیلم‌نامه‌نویس «جاده» خاطره‌ی بانمکی از آن روز در «گاردین» نوشته که آن را می‌توانید <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.guardian.co.uk/film/2010/jan/04/the-road-cormac-mccarthy-viggo-mortensen"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a></span> بخوانید. مک‌کارتی ظاهرا آن روز حسابی به دست‌اندرکاران «جاده» حال داده و شبش هم با آن‌ها رفته عرق‌خوری و بعد آخر سر که آمده کتابش را برای «جو» امضا کند، تاریخ زده سال ۲۰۰۲/ خب، ظاهرا حال آقای مک‌کارتی آن شب حسابی خوب بوده. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نویسنده‌ی بدبین، کهنه‌کار و تا حدودی زن‌ستیزی است </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">کورمک مک‌کارتی در کل آدم بدبینی‌ است، به آینده خصوصا. این بدبینی یا بهتر بگویم، منفی‌نگری در «جاده» به‌روشنی دیده می‌شود و خلاصه اگر آدم‌ها را بتوان به دو دسته‌ی خوش‌بین و بدبین تقسیم کرد، مک‌کارتی در جرگه‌ی دوم قرار می‌گیرد. او همچنین از طرفی خیلی مقرراتی و کهنه‌کار است. وقت‌شناس است و از آدم‌هایی که سر قرار دیر بیایند، بیزار است. لباس پوشیدنش هم خیلی خیلی قدیمی است و این‌ها از ویژگی‌های ظاهری مک‌کارتی است. از همه‌ی این خصوصیات شخصی جالب‌تر شاید روحیه‌ی زن‌ستیزی او باشد. وقتی می‌گویم زن‌ستیزی به این معنا نیست که کلا با زن‌ها سر جنگ داشته باشد، اما زن اصولا در رمان‌های مک‌کارتی نقش مهمی ایفا نمی‌کند. خودش هم در پاسخ «اپرا» در همان گفت‌وگوی کذایی تصویری می‌گوید: «سه بار ازدواج کرده‌ام اما تظاهر نمی‌کنم که زن‌ها را می‌شناسم.» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">عین ویلیام فاکنر جنوبی است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خیلی‌ها کورمک مک‌کارتی را با ویلیام فاکنر مقایسه می‌کنند. به‌نظر من همان‌طور که اول گفتم، قیاس مع‌الفارق است. اما شباهت‌های جزئی بین این دو نویسنده‌ی آمریکایی می‌بینم که مهم‌ترین آن‌ جنوبی بودن هر دوی آن‌هاست. ارنست همینگوی اصولا بزرگترین مشکلش با ویلیام فاکنر این بود که فاکنر نویسنده‌ای جنوبی‌است و در عوالم دیگری سیر می‌کند. واقعیت هم این است که نویسنده‌های آمریکایی که ساکن جنوب آمریکا هستند، واقعا دنیایشان با نویسنده‌های شمال آمریکا متفاوت است. از این جهت، مک‌کارتی با فاکنر شباهت دارد. دنیای عجیب‌وغریب «خشم و هیاهو» و به‌خصوص «گور به گور» هر چند مشخصا مربوط به جنوب آمریکا نمی‌شوند اما از جنوبی بودن نویسنده‌ی آن برآمده است. دنیای داستان‌های مک‌کارتی هم واقعا فرق می‌کنند با دنیای داستان‌های نویسندگانی مثل فیلیپ راث و جویس کرول اوتس و پل آستر. نوع نوشتن مک‌کارتی و نگارش خاصش هم شباهت‌هایی با نگارش فاکنر دارد. البته منظورم از شباهت تبعیت نکردن هر دوی آن‌ها از قواعد مرسوم نگارش است. مک‌کارتی در نوشتن سیستم خودش را دارد. دیالوگ‌هایش را زیاد داخل گیومه قرار نمی‌دهد، از ویرگول کمتر استفاده می‌کند و در یک گفت‌وگویی هم درباره‌ی نقطه ویرگول می‌گوید که عمرا، بمیرد هم از نقطه ویرگول استفاده نمی‌کند.  </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مرتبط:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1003"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی «کورمک مک‌کارتی» در سیب گاززده</span></a></span> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://www.nytimes.com/1992/04/19/magazine/cormac-mccarthy-s-venomous-fiction.html?pagewanted=1"><span style="color: red; text-decoration: none;">گفت‌وگوی «نیویورک تایمز» با «کورمک مک‌کارتی»</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1396</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جی.‌دی. سلینجر درگذشت</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1413</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1413#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Jan 2010 00:32:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خبر ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1413</guid>
		<description><![CDATA[ 
دقیقا بیست و هفت روز پیش، اول ژانویه بود که داشتم یادداشت یک‌سال پیشم را درباره‌ی نود سالگی جناب سلینجر بازخوانی می‌کردم که دلم شور زد و ناخودآگاه با خودم گفتم که نکند سلینجر هم مثل همینگوی و شکسپیر و خیلی‌های دیگر درست همان ماهی از دنیا برود که در همان ماه به‌دنیا آمده. حالا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> <img src="http://sibegazzade.com/pix/JD-Salinger-Dies.jpg" border="0" alt="" width="540" height="347" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">دقیقا بیست و هفت روز پیش، اول ژانویه بود که داشتم یادداشت یک‌سال پیشم را درباره‌ی نود سالگی جناب سلینجر بازخوانی می‌کردم که دلم شور زد و ناخودآگاه با خودم گفتم که نکند سلینجر هم مثل همینگوی و شکسپیر و خیلی‌های دیگر درست همان ماهی از دنیا برود که در همان ماه به‌دنیا آمده. حالا مات و مبهوت مانده‌ام که چشم من شور بوده یا نه، سلینجر تصمیم گرفته که پس از نیم‌قرن جدایی به خانواده‌ی «گلس» بپیوندد. همیشه فکر می‌کردم که مرگ سلینجر اتفاق خیلی بزرگی باید باشد و آدم‌ها از خودشان واکنش‌های زیاد نشان می‌دهند. چند ساعت پیش که خبر را شنیدم، بهت‌زده به همکارانم که امشب در هتلی هستند که اقامت دارم، گفتم که سلینجر از دنیا رفت. یک کارگردان انگلیسی و فیلم‌بردار و صدابردار و یک همکار دیگر که وقتی مرگ سلینجر را بهشان خبر دادم، بهترین واکنش‌شان این بود: «آهان! جی. دی. سلینجر؟ آره خیلی بچه بودم خواندمش. جدی؟ مردش؟» </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">همیشه فکر می‌کردم که مرگ سلینجر یکی از مهم‌ترین اتفاقات ادبی قرن خواهد بود و حالا یک‌کم از برخورد دوستانم در هتل مایوس شده‌ام اما اینترنت که می‌آیم، می‌بینم که دوستان ایرانی‌ام مثل من مات‌شان برده و یک‌کم دلم گرم می‌شود. تصورم این است که اتفاق مهمی افتاده و باید یک‌کاری کرد و هرچقدر هم که فکر می‌کنم یاد کار خاصی نمی‌افتم، یعنی حالت کسی را دارم که انگار باید یک کاری بکند و بعد هیچ کاری به ذهنش نمی‌رسد. پیش از این مقالاتی درباره‌ی زندگی و آثار سلینجر از نگاه زن‌های تاثیرگذار زندگی او، ماجرای حماقت یک ناشر آمریکایی در چاپ نکردن ناتوردشت و «جناب سلینجر نود سالگی‌ات مبارک!» را در سیب گاززده نوشته‌ام که می‌توانید آن‌ها را به همراه چندین مطالب دیگر در صفحه‌ی ویژه‌ی «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده بخوانید:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=262"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده</span></a><span style="color: red;"> </span></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" title="Permanent Link: زندگی «جی‌.دی. سلینجر» از نگاه‌ زن‌های تاثیرگذار زندگی او" href="http://sibegazzade.com/main/?p=261"><span style="color: red; text-decoration: none;" lang="AR-SA">زندگی «جی‌.دی. سلینجر» از نگاه‌ زن‌های تاثیرگذار زندگی او</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1413</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>درباره‌ی رمان «جوانی»؛ نوشته‌ی جان کوتزی</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1384</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1384#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Jan 2010 02:43:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[رمان]]></category>

		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1384</guid>
		<description><![CDATA[چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی 

«در انتظار بربرها» هر چند که رمانی خواندنی‌ست و در ایران بیشتر از دیگر آثار «جی‌.ام.کوئتزی» در دسترس است، اما به‌هیچ وجه معرف خوبی برای کارنامه‌ی درخشان ادبی این نویسنده‌ی آفریقایی برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۰۳ نیست. در واقع، «در انتظار بربرها» یکی از استثناهای کارنامه‌ی ادبی جان کوتزی است و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 150%; font-family: 'Times New Roman',serif;" lang="FA">چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/JM-Coetzee006.jpg" border="0" alt="" width="540" height="344" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«در انتظار بربرها» هر چند که رمانی خواندنی‌ست و در ایران بیشتر از دیگر آثار «جی‌.ام.کوئتزی» در دسترس است، اما به‌هیچ وجه معرف خوبی برای کارنامه‌ی درخشان ادبی این نویسنده‌ی آفریقایی برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۰۳ نیست. در واقع، «در انتظار بربرها» یکی از استثناهای کارنامه‌ی ادبی جان کوتزی است و حال و هوای داستانش هم با دیگر داستان‌های کوتزی متفاوت است. در عین حال، چاره‌ی دیگری هم نیست چرا که نمی‌شود به راحتی همه‌ی کارهای کوتزی را به فارسی ترجمه کرد و دلیلش هم وزارت ارشاد است و ممیزی‌های دست‌‌وپاگیرش.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خواندن «در انتظار بربرها» مرا شیفته‌ی کوتزی نکرد و بعدها بود که با خواندن مقالاتی درباره‌ی زندگی و آثار این نویسنده‌ی سفیدپوست آفریقای جنوبی، این بار رمان <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=821"><span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: none;">«رسوایی»</span></span></a> را دست گرفتم و بی‌درنگ عاشق کوتزی شدم و حالا با خواندن رمان کوتاه «جوانی» خیالم راحت است که کوتزی بی‌شک یکی از نویسندگان محبوبم خواهد بود. «جوانی» را از روی متن اصلی خواندم اما ترجمه‌ی فارسی‌اش را سایت «دوات» تمام و کمال و بدون ممیزی منتشر کرده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«جوانی» دومین رمان از <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1130"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">سه‌گانه‌ی کوتزی</span></span></a> درباره‌ی زندگی خودش است. کوتزی اولین رمانی را که بر اساس زندگی‌ خودش نوشت،</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> در سال ۱۹۹۷ و به نام «کودکی» منتشر کرد و سال ۲۰۰۲ «جوانی» را نوشت و سال گذشته هم با انتشار <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1130"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">«فصل تابستان» </span></span></a>این سه‌گانه را به پایان رساند. «کودکی» بر اساس زندگی واقعی کوتزی به هنگام کودکی نویسنده در آفریقای جنوبی، «جوانی» بر اساس جوانی وی در لندن و «فصل تابستان» هم درباره‌ی سال‌های پایانی زندگی وی نوشته شده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">با این همه، این سه رمان را که اغلب از آن با عنوان «خودزندگی‌نامه‌های کوتزی» نام برده می‌شود، به راحتی نمی‌توان خودزندگی‌نامه دانست، اولا آنکه دو رمان اول را راوی سوم شخص روایت می‌کند و رمان آخری هم در واقع از زبان کسی نوشته شده که پس از مرگ کوتزی قصد دارد با گفت‌وگو با آشنایان وی بیوگرافی کوتزی را بنویسد. از جهتی دیگر هم این سه رمان دقیقا حاوی بخش‌های واقعی زندگی کوتزی در این سه مرحله‌ی مهم زندگی‌اش هستند. به‌عبارتی دیگر، مرز زندگی‌نامه با رمان در این سه کتاب کوتزی مشخص نیست و این سه رمان از جهتی خودزندگی‌نامه‌ی کوتزی هستند و از جهتی هم خودزندگی‌نامه‌ی وی نیستند. به‌خصوص که در رمان «فصل تابستان» به همسر و پسر کوتزی که هر دو سال‌هاست از دنیا رفته‌اند، اشاره‌ای نشده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«جی‌. ام. کوتزی» نویسنده‌ی شدیدا گوشه‌گیری است و کمتر با نشریه‌ای گفت‌وگو می‌کند و از این بابت، این سه رمان تنها منابعی هستند که قسمت‌های تاریکی از زندگی شخصی این نویسنده‌ی چیره‌دست را برای علاقه‌مندان به آثار وی روشن می‌کنند و ما را به اعماق شخصی‌ترین جزئیات زندگی کوتزی می‌برند. «جوانی» در بین دیگر کتاب‌های این سه‌گانه به خاطر دربرداشتن جزئیاتی از زندگی کوتزی در جوانی و درست پیش از شروع نویسندگی او از اهمیت بیشتری برخوردار است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«جوانی» قسمتی از زندگی سفیدپوستی به‌ نام «جان» است که زاده‌ی آفریقای جنوبی‌است و قصد دارد پس از فارغ‌التحصیلی در رشته‌ی ریاضیات به لندن برود تا علاقه‌ی واقعی‌اش به هنر و ادبیات را ادامه دهد و از ریاضیات دست بکشد. لندن اما درست خلاف تصور جان از آب در می‌آید و از جنب و جوش هنری در این شهر خبری نیست و لندن انتظار «جان» را اصلا برآورده نمی‌کند. لندن از این جهت، جان را حسابی ناامید می‌کند و او را ناکام می‌گذارد. در این بین جان در روابط عاشقانه‌ی خود هم دچار شکست‌های متعدد شده و از زندگی آینده و همچنین زندگی عاشقانه‌ی خود ناامید می‌شود. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«جان» در بدو ورود به لندن در شرکت کامپیوتری «ای‌بی‌ام» استخدام می‌شود اما در اصل علاقه دارد که شعر بگوید و روزنامه بخواند و فیلم ببیند. پس از مدتی، کار در «ای‌بی‌ام» را رها می‌کند تا وقت بیشتری را به دغدغه‌ی اصلی‌اش که همان هنر باشد، اختصاص دهد اما ناکام می‌ماند و هرقدر که زمان بیشتر می‌گذرد، بازدهی ادبی او کمتر می‌شود و حتی پس از مدتی شعرگفتن را نیز رها می‌کند. در این بین جان با چند دختر جوان آشنا می‌شود اما در همه‌ی روابط عاشقانه‌ی خود ناکام است و در نهایت نمی‌تواند رابطه‌‌ی طولانی و بادوامی با هیچ‌کدام از آن‌ها ایجاد کند. «جان» که موفقیت در رابطه‌ی عاشقانه را یکی از فاکتورهای مهم زندگی یک هنرمند می‌داند، پس از این تجربیات تلخ سرشکسته می‌شود. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«جوانی» رمانی‌ست کوتاه که خوب نوشته شده‌است. فاقد جملات اضافی‌است و از احساساتی‌گری در آن پرهیز شده است. کوتزی که این روزها در استرالیا ساکن است و زبان و ادبیات انگلیسی تدریس می‌کند، دانش بی‌نظیری در ادبیات دارد و اشارات پنهان و ظریفی هم در اغلب رمان‌هایش به دیگر متون و داستان‌های ادبی و به خصوص ادبیات کلاسیک دیده می‌شود. در «جوانی» نیز کوتزی در ابتدای رمان اشارات فراوانی به دیگر متون ادبی می‌کند اما مهم‌تر از همه طرح کلی داستان «جوانی» است که شباهت‌های زیادی با داستانی به همین نام نوشته‌ی «جوزف کنراد» دارد. داستان کوتاه «جوانی» کنراد هم از منظری از جهت مضمون با «جوانی» جی‌.ام. کوتزی شبیه است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مرتبط:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=281"><span style="text-decoration: none;"> </span><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی «کوتزی» در سیب گاززده</span></a> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://rezaghassemi.org/JAVANI-Coetzee.pdf"><span style="color: red; text-decoration: none;">ترجمه‌ی فارسی رمان «جوانی» نوشته‌ی کوتزی در «دوات»</span></a></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1384</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یاد مضراب‌های فرامرز پایور؛ پدر سنتور ایران</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1371</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1371#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 21:34:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[متفرقه‌ی غیرادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1371</guid>
		<description><![CDATA[ 
فرامرز پایور، هر چند که حسرت از نزدیک دیدنش ماند به دلم برای همیشه، یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی‌ام بود. حالا که از دنیا رفته، یاد آن روزی می‌افتم که دوازده سال پیش خاله‌ی فراموش‌نشدنی‌ام اسمم را کلاس سنتور نوشت و سنتور را با «دستور سنتور» پایور شروع کردم و بعدها «ردیف ابتدایی» و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> <img src="http://sibegazzade.com/pix/Faramarz-Payvar01.jpg" border="0" alt="" width="540" height="362" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فرامرز پایور، هر چند که حسرت از نزدیک دیدنش ماند به دلم برای همیشه، یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی‌ام بود. حالا که از دنیا رفته، یاد آن روزی می‌افتم که دوازده سال پیش خاله‌ی فراموش‌نشدنی‌ام اسمم را کلاس سنتور نوشت و سنتور را با «دستور سنتور» پایور شروع کردم و بعدها «ردیف ابتدایی» و «سی‌ قطعه» و «هشت آهنگ» و پس از آن حتی «قطعات مجلسی» که همین‌طور جزوه‌اش دست‌به‌دست بین دوستان می‌چرخد و هنوز هم به گمانم درست‌وحسابی چاپ نشده و مهم‌تر از همه شاهکار «فانوس» فرامرز پایور را زدم. تصور می‌کنم که هیچ‌کسی در ایران آن‌قدر که فرامرز پایور علم موسیقی داشت، علم موسیقی نداشته باشد. بعدها نت‌نویسی‌های مشکاتیان و کامکارها را برای سنتور دیدم و حتی نت‌نویسی دیگر‌ اساتید به‌نام موسیقی ایرانی را برای تار و سه‌تار و کمانچه و دیگر سازها مقایسه کردم با نت‌نویسی‌های پایور و هنوز گمان می‌کنم که از لحاظ تسلط به علم موسیقی و به ‌خصوص نت‌نویسی و آهنگ‌سازی و سبک کسی به پای فرامرز پایور نمی‌رسد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">نمونه‌اش قطعه‌ی «فانوس» پایور است که باز هم همچون «قطعات مجلسی» به‌گمانم نتش دست‌به‌دست بین علاقه‌مندان می‌چرخد و به‌طور مدون منتشر نشده. «فانوس» قطعه‌ی شاهکاری است که به‌گمانم یکی از اجراهای خوبش هم توسط شاگرد پرآوازه‌ی استاد پایور، سعید ثابت بوده است. یاد آن روزی می‌افتم که سال‌ها پیش بود و با «تیما» قطعه‌ی «فانوس» را بعد از ماه‌ها تمرین برای اولین بار روی سن اجرا کردیم و هنوز نوای به‌یادماندنی این «دوئت» سنتور برای سنتور توی گوش‌هایم هست. مشکاتیان و کامکار را دوست دارم اما پایور چیز دیگری است. سنتور برای من یعنی فرامرز پایور. پایور به نظرم حرفه‌ای‌تر با سنتور برخورد می‌کرد تا هر کس دیگری و این حرفه‌ای بودن هم در سبک و هم در نت‌نویسی‌اش به‌وضوح پیداست. امروز که فهمیدم پایور از دنیا رفت، رفتم سراغ سنتورم، همان سنتوری که صدایش می‌کنند سنتور سبک پایوری و یاد همه‌ی این قطعات افتادم، قطعاتی که خیلی‌هایشان را حالا شاید فراموش‌ کرده باشم اما به‌خوبی می‌دانم که کاری که مارسل پروست کرد در رهایی من از آلبرتین خانم که ماجرایش را پیش از این <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=205"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">اینجا</span></span></a> نقل کرده‌ام، همان کار را هم سنتور فرامرز پایور با من کرد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">خاطرات بانمکی برایم تعریف کرده‌اند از پایور، اینکه حسابی سخت‌گیر بوده سر کلاس درس و شاید هم کمی بدعنق و اینکه سر راست‌نشستن جلوی سنتور حساس بوده و سر درست مضراب دست گرفتن وسواس نشان می‌داده و اینکه خیلی رک بوده و نظرش را درباره‌ی سنتور زدن کسی همانجا جلوی رویش می‌گفته و از چیزی ابا نداشته و خصوصا اینکه هوای شاگردان دخترش را بیشتر داشته و هزارجور خاطره‌ی دیگر که عاشق همه‌اشان هستم. تلاش کردم ببینمش از نزدیک و دستانش را ببوسم به‌خاطر معجزه‌ای که با مضراب و سنتور می‌کرد، به‌خاطر بیماری‌اش سال‌ها بود که کسی را به‌جز سعید ثابت حضوری نمی‌پذیرفت و حالا رویش را می‌بوسم، همین عکسی که این بالاست. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><strong>لینک مرتبط:</strong> <a href="http://www.harmonytalk.com/id/111"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">خداوندگار سنتور </span></span></a></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| </span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a href="http://www.harmonytalk.com/id/746"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">فرامرز پایور در قیاس با هم‌عصرانش</span></span></a></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">|</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <a href="http://www.harmonytalk.com/archives/000123.html"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">سبک فرامرز پایور </span></span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1371</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ده چیزی که باید درباره‌ی «فیلیپ راث» بدانیم</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1361</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1361#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 21:30:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ده‌های برتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1361</guid>
		<description><![CDATA[ 
«فیلیپ راث» یکی از پرکارترین نویسندگان امروز آمریکاست. نویسنده‌ی هفتاد و شش ساله‌ای که تنها در همین شانزده سال گذشته ده رمان منتشر کرده و تازه‌ترین رمانش را هم با نام «تواضع» چند ماه پیش راهی بازار کتاب ایالات متحده‌ی آمریکا و سپس دیگر کشورهای جهان کرده است. فیلیپ راث به تازگی هم در گفت‌وگویی گفته که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> <img src="http://sibegazzade.com/pix/Philip-Roth-NY.jpg" border="0" alt="" width="540" height="361" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«فیلیپ راث» یکی از پرکارترین نویسندگان امروز آمریکاست. نویسنده‌ی هفتاد و شش ساله‌ای که تنها در همین شانزده سال گذشته ده رمان منتشر کرده و تازه‌ترین رمانش را هم با نام «تواضع» چند ماه پیش راهی بازار کتاب ایالات متحده‌ی آمریکا و سپس دیگر کشورهای جهان کرده است. فیلیپ راث به تازگی هم در گفت‌وگویی گفته که مشغول نوشتن کتاب تازه‌ای به نام «انتقام» است. پرکاری بیش از حد راث و به‌خصوص همین کتاب تازه‌ی «تواضع» باعث شده که خیلی از منتقدان ادبی جهان فیلیپ راث را به بردباری بیشتری دعوت کنند و در مقالات خود از او بخواهند که کمتر بنویسد و یک عمر شهرتش را آخر عمری به باد ندهد. تقریبا قریب به اتفاق منتقدان ادبی دنیا از رمان «تواضع» خوش‌شان نیامده و خیلی‌ها آن را به نوشته‌ای درباره‌ی فانتزی‌های جنسی راث تقلیل دادند و این رمان ۱۴۰ صفحه‌ای را قابل مقایسه با هیچ‌یک از آثار پیشین این نویسنده‌ی صاحب‌نام آمریکایی ندانستند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث در همین سه چهار سال اخیر بر سرعت پرکاری خود افزوده است. «تواضع» تنها یکی از سه رمانی‌ست که راث در سالیان اخیر منتشر کرده و درباره‌ی «سایمون اکسلر»، بازیگر پیش‌کسوتی‌ست که کلی ماجراهای جنسی برایش پیش می‌آید و در این زمینه حسابی ماجراجویی می‌کند. با این همه، راث همچنان یکی از مطرح‌ترین نویسندگان امروز آمریکاست. نویسنده‌ای که بلااستثنا هر سال نامش را در فهرست کاندیداهای برنده‌ی نوبل ادبیات می‌شنویم و در کارنامه‌اش رمان‌هایی دارد که از همین حالا به قول انتشارات پنگوئن جز «کلاسیک‌های نو» ادبیات آمریکا به‌ حساب می‌آیند. فیلیپ راث ۱۹ مارس سال ۱۹۳۳ در نیوجرسی آمریکا به‌دنیا آمده، همان‌جایی که محل وقوع خیلی از داستان‌های کتاب‌هایش است. در سال ۱۹۵۹ با انتشار کتاب «خداحافظ کلمبوس» شهرت خوبی به‌دست آورد و از آن سال به‌بعد تا به امروز مهم‌ترین جوایز ادبی آمریکا از جمله جایزه‌ی ملی آمریکا، جایزه‌ی حلقه‌ی منتقدان، جایزه‌ی قلم فاکنر و جایزه‌ی پولیتزر ادبی را از آن خود کرده است. تازه‌ترین رمانی که خود من از راث خوانده‌ام «آدم معمولی» یا «هر کس» نام دارد که راث آن را سه سال پیش منتشر کرد و با اقبال خوبی هم روبرو شد. ده چیزی که باید درباره‌ی «فیلیپ راث» بدانیم، با کمک بسیار از مقاله‌ای تحت عنوان <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://entertainment.timesonline.co.uk/tol/arts_and_entertainment/books/article2499856.ece"><span style="color: red; text-decoration: none;">«راهنمای شناخت فیلیپ راث»</span></a></span> منتشر شده در روزنامه‌ی تایمز انگلستان، عبارتند از:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث سکسی‌ترین نویسنده دنیاست</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">راث مسائل جنسی را تنها در رمان تازه‌ی خود یا همان «تواضع» مطرح نکرده‌است، سال‌هاست که مسائل جنسی یکی از شاخص‌ترین محورهای رمان‌های فیلیپ راث است، اما «تواضع» به‌ دید منتقدان ادبی سکسی‌ترین رمان راث به ‌حساب می‌آید و از همین رو خیلی‌ها این رمان را همان‌طور که اشاره کردم، فانتزی جنسی راث می‌دانند تا اینکه یک رمان. یکی دیگر از منتقدان ادبی جهان در نقد منفی‌ای که درباره‌ی «تواضع» نوشته، اشاره کرده که هر چقدر که راث پیرتر می‌شود، به مسائل جنسی علاقه‌ی بیشتری نشان می‌دهد. خود راث اما از این شیفتگی به مسائل جنسی بارها دفاع کرده و یک‌بار درباره‌ی توصیف زننده‌اش از خود ارضایی در یکی از رمان‌های معروفش گفته: «این‌که می‌گویند صحنه‌های توصیفی من از خود ارضایی زننده است خیلی احمقانه است. همه‌ی آدم‌ها با خود ارضایی به خوبی آشنایی دارند اما دلیل اینکه این توصیف من ناراحت‌شان کرده این است که تا به حال متوجه‌ی جنبه‌ی حیوانی این عمل در خانواده‌های یهودی نشده بودند.» یکی دیگر از مشخصه‌های راث توصیف‌های مردانه‌ی وی از شخصیت‌های مذکرش است، به همین‌خاطر راث را نماینده‌ی یک مرد کلاسیک می‌دانند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث یک یهودی به‌تمام معناست</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث یک یهودی به تمام معناست. از خانواده‌ای یهودی به‌دنیا آمده و به مدرسه‌ی یهودی رفته. خود فیلیپ راث از اینکه او را نویسنده‌ای یهودی لقب می‌دهند، آزرده‌خاطر می‌شود اما واقعیت امر این است که فیلیپ راث دقیقا یک نویسنده‌ی یهودی است. خیلی از آثار راث هم به تشریح و توصیف دنیای مدرن امروز یهودیان پرداخته است و حتی به‌همین خاطر مورد سرزنش یهودیان نیز قرار گرفته است. یهودیان بسیاری او را به‌خاطر نگاه هنرمندانه‌اش به سنت و فرهنگ یهودی، نویسنده‌ای ضدیهودی نام داده‌اند اما راث تلاشش را کرده که تصویر خود را از خانواده‌های یهودی به نمایش بگذارد. فیلیپ راث نیز همچون «ناتان زوخرمن» شخصیت محبوب رمان‌هایش یک یهودی بدون یهود، یک یهودی بدون صومعه و اسلحه و تفنگ و یک یهودی بی‌خانمان است؛ یک یهودی به‌تمام معنا.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث یک آمریکایی واقعی‌ست</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آمریکایی داریم تا آمریکایی. فیلیپ راث هم همچون «پل استر» و البته به شکل دیگری، نویسنده‌ای آمریکایی است. او یک آمریکایی واقعی با نگاهی کاملا آمریکایی و ذائقه‌ای کاملا آمریکایی‌ست. وی در رمان‌های تازه‌اش به خوبی نشان داده که چقدر به آمریکا علاقه‌مند است و تلاش می‌کند آن را لابه‌لای سطرهای داستان‌هایش به نمایش بگذارد. رمان‌های فیلیپ راث همچنین رویای آمریکایی و آرمان‌گرایی آمریکایی را به خوبی به‌تصویر می‌کشند. شخصیت‌های رمان‌های راث همچون شخصیت اصلی رمان «آدم معمولی» یا حتی همین رمان «تواضع» شخصیت آمریکایی هستند و نشان می‌دهند که نویسنده‌اشان هم کاملا یک آمریکایی است. بسیاری از منتقدان فیلیپ راث را در کنار «سال بلو» دیگر نویسند‌ی پرآوازه‌ی هم‌وطنش از بهترین نمونه‌های روشنفکر آمریکایی نیمه‌‌ی دوم قرن بیستم می‌دانند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث دو بار طلاق گرفته</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اینکه فیلیپ راث تا به حال دو بار از همسرانش طلاق گرفته، نکته‌ی مهمی‌است. این موضوع به‌خوبی در رمان‌هایش بازتاب پیدا کرده است و در روابط بین زن و شوهرهای داستان‌های وی نمود پیدا کرده است. راث نخستین بار در سال ۱۹۶۳ از همسر اولش مارگارت مارتینسون جدا شد. نخستین طلاق دست‌مایه‌ی نوشتن بهترین رمان‌های کارنامه‌ی پرکار فیلیپ راث شد. وی بعدها در سال ۱۹۹۰ با بازیگر انگلیسی کلر بلوم ازدواج کرد و این بار پنج سال پس از زندگی مشترکشان از وی جدا شد. کلر بلوم بعدها ماجرای زندگی خود با این نویسنده‌ی آمریکایی را در کتاب خاطرات خود نوشت و آن را در سال ۱۹۹۶ منتشر کرد. وی در این رمان فیلیپ راث را زن‌ستیزی دوآتشه توصیف کرده که دختر هجده ساله‌ی خود را به‌طرز وحشتناکی از خانه بیرون انداخته است. راث هم در انتقام به این ماجرا سال‌ها بعد رمانی نوشت به نام «با یک کمونیست ازدواج کردم» و در آن کلر بلوم را همسری توصیف کرد که زندگی شوهرش را با نوشتن کتاب خاطرات خود از بین برد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث یا فقط یک شوخی بزرگ </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث را نباید جدی گرفت. او خودش با زبان خودش اعتراف کرده که آدم دروغ‌گویی است و استاد تاریخ‌نگاری‌های بی‌اساس، زندگی‌نامه‌نویسی‌های دروغین و خلق آدم‌های خیالی است. وی خودش یک‌بار در گفت‌وگویی مهم‌ترین رسالتش را در زندگی نقل «دروغ‌ها و شیطنت‌های جدی» بیان کرده‌ است. راث عاشق گمراه‌کردن خواننده‌اش است و دلش می‌خواهد که دست خواننده را بگذراد توی حنا. راث در رمان «عملیات شایلوک» که آن را در سال ۱۹۹۳ منتشر کرده با جدیت کامل تعریف کرده زمانی در یونان جاسوس اسرائیل بوده و بعد در آخر رمان می‌نویسد که همه‌ی این اعتراف‌ها الکی است و موساد او را مجبور کرده که این‌ها را توی رمانش بنویسد. وی بعدها حتی در کتاب‌هایی هم که تظاهر کرده که خودزندگی‌نامه‌اش است، دروغ‌های زیادی گنجانده است و مخلص کلام آنکه از هیچ فرصتی برای دروغ‌پردازی اجتناب نکرده است. در سال ۱۹۸۹ هم شخصی به نام راث در سرزمین‌های اشغالی ظاهر شد و خودش را «فیلیپ راث» معرفی کرد و گفت که خواستار انحلال حکومت صهیونیستی است اما همه‌ی این جاروجنجال‌های بعدها در سال ۱۹۹۳ با انتشار مقاله‌ای توسط خود راث در نیویورک‌تایمز پایان یافت. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث حسابی بچه‌ننه است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث به مادرش ارادت خاصی دارد و بارها از او با عنوان‌های متفاوت در رمان‌هایش حرف به‌میان آورده است. راث در یکی از رمان‌هایش درباره‌ی شخصیت داستان که «سوفی» نام دارد می‌نویسد: «فراموش‌نشدنی‌ترین شخصیتی که به عمرم دیده‌ام». این عبارت را راث به‌عبارتی برای مادر خودش «بسی» به‌کار برده است. راث علاقه‌ی زیادی به مادرش داشته و به‌همین خاطر این علاقه را به طرق متفادت وارد داستان‌هایش نیز کرده است. وی همچنین در توصیف مادر خود در گفت‌وگویی می‌گوید: «مادرم از دختران سرامد مهاجران یهودی بود که خانه‌داری را در آمریکا با هنر بی‌نظیری به‌همراه آورد و پرورش داد.» پدر راث آقای «هرمان» نیز فروشنده‌ی اداره‌ی بیمه بود و در یکی دو تا از داستان‌های راث حضور پیدا کرده است اما از روی رمان‌های راث می‌توان فهمید که بیشتر از همه، علاقه‌ی فوق‌العاده‌ای به مادر خود داشته است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث نویسنده‌ی پرکاری است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">درباره‌ی پرکار بودن راث پیش از این در ابتدای همین مطلب نوشتم اما وی از نخستین روزی که در سال ۱۹۵۹ داستان منتشر کرد تا به امروز، نزدیک به سی جلد کتاب منتشر کرده و ده‌تای آن‌ها را در همین شانزده سال گذشته‌ی زندگی خود و در پیری نوشته است، به‌طوری که راث هرچقدر که پیرتر می‌شود، داستان‌های بیشتری هم منتشر می‌کند. این پرکاری البته مایه‌ی نگرانی منتقدان بسیاری در جهان شده و خیلی‌ها همان‌طور که پیش از این اشاره کردم، به وی پیشنهاد داده‌اند که از پیشینه‌ی ادبی خود لذت ببرد و نوشتن را بگذارد کنار اما راث همچنان بر عزم خود راسخ است و قصد دارد رمان «انتقام» را هم به‌زودی راهی بازار کتاب جهان کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث خود «ناتان زوخرمن» است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«ناتان زوخرمن» نام شخصیت چندین و چند رمان معروف فیلیپ راث است. «زوخرمن» تا به‌حال در ده تا از بهترین کتاب‌های راث ظاهر شده و از این جهت این ده رمان راث را کتاب‌های «ناتان زوخرمن» لقب داده‌اند. ماجرای خلق شخصیت داستانی «ناتان زوخرمن» به اینجا باز می‌گردد که فیلیپ راث پس از انتشار رمان «شکایت پورتنوی» با جنجال‌های زیادی روبرو می‌شود و تصمیم می‌گیرد این جار و جنجال‌ها را با خلق شخصیت «زوخرمن» در رمان تازه‌ای پاسخ دهد. این‌طور شد که «زوخرمن» در رمان تازه‌ی راث به نویسنده‌ی بدنامی تبدیل شد که پس از انتشار رمان «کارنوفسکی» با سر و صداهای زیادی روبرو شده است. خیلی از منتقدان معروف دنیا معتقدند که راث با خلق «زوخرمن» توانسته جانشینی خیالی برای خود در داستان‌هایش خلق کند و به‌ این ترتیب زندگی احساسی و حرفه‌ای خود را در قالب خودزندگی‌نامه‌‌های متفاوت در رمان‌هایش بگنجاند. شخصیت داستانی «زوخرمن» مثل خود راث نویسنده‌ است و این شخصیت خیالی در رمان «خلاف زندگی» در سال ۱۹۸۷ چشم از دنیا فروبست اما بعدها راث او را دوباره در رمان‌های بعدی خود زنده کرد و ادامه‌ی ماجرای زندگی او را تعریف کرد. «زوخرمن» نسخه‌ی بدلی خود فیلیپ راث است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث فناپذیر است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">هما‌ن‌طور که فیلیپ راث پا به سن می‌گذارد و پیرتر می‌شود، شخصیت‌های داستان‌هایش هم پیرتر می‌شوند و سن‌شان بالاتر می‌رود. با این همه کم‌کم موضوع مرگ در رمان‌های راث جایش را به مسائل جنسی داده و کم‌کم مسائل جنسی محور اصلی رمان‌های راث شده‌اند. با این همه موضوع مرگ و فناپذیری در بسیاری از رمان‌های اخیر راث دیده می‌شود، نمونه‌ی آشکار آن رمان «آدم معمولی» است که به‌خوبی راث در آن درباره‌ی مرگ حرف می‌زند و حتی به شوخی می‌گوید: «اگر قرار باشد که خودزندگی‌نامه‌ای بنویسم، حتما عنوان کتاب را می‌گذاشتم: زندگی و مرگ یک بدن مذکر». موضوع مرگ و فناپذیری همچنین در رمان بعدی راث به نام «خروج روح» نیز دیده می‌شود و به‌هر حال این موضوع را هم باید به یاد داشت که راث با انتشار رمان بد «تواضع» یک‌جورهایی به فناپذیری خود نیز اشاره کرده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فیلیپ راث فناناپذیر است</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">شاید فیلیپ راث هفتاد و شش ساله کم‌کم در حال پیرشدن باشد و کیفیت نوشته‌های امروزی‌اش هم شاید مثل رمان‌های سالیان گذشته‌اش نباشد اما نباید فراموش کرد که فیلیپ راث بیست سال پیش یکی از ده نویسنده‌ی برتر ادبیات معاصر ایالات متحده‌ی آمریکا بود و امروزه خیلی‌ها او را سردمدار ادبیات امروز آمریکا می‌دانند. راث سال‌ها پیش به ادبیات کلاسیک آمریکا پیوست و فناناپذیر شد و به‌هرحال کارهای امروزش چیزی از شاهکارهای سال‌های گذشته‌ی او نمی‌کاهد. راث برای همیشه نویسنده‌ی رمان‌های فراموش‌نشدنی «آدم معمولی»، «حیوان در حال مرگ»، «خروج روح»، «شکایت پورتنوی»، «خشم»، «خداحافظ کلمبوس»، «وقتی خوب بود» و اغلب رمان‌های «ناتان زوخرمن» باقی خواهد ماند و از این بابت فناناپذیر است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لینک مرتبط:</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1032"><span style="color: red; text-decoration: none;">صفحه‌ی ویژه‌ی «فیلیپ راث» در سیب گاززده</span></a></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1361</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت مهدی سحابی درباره‌ی «اری دلوکا»؛ نویسنده‌ی ایتالیایی</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1349</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1349#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 11:58:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1349</guid>
		<description><![CDATA[
مهدی سحابی هم همچون سروش حبیبی بود برای من. باید اعتراف کنم که سحابی و حبیبی را بیش از هر مترجم دیگری در ایران دوست می‌دارم. دیگر استادهای ترجمه‌ی ایران همچون مرحوم رضا سیدحسینی و ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری را هم دوست دارم اما سحابی و حبیبی برای من در جایگاه دیگری قرار دارند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Mehdi-Sahabi001.jpg" border="0" alt="" width="540" height="368" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مهدی سحابی هم همچون سروش حبیبی بود برای من. باید اعتراف کنم که سحابی و حبیبی را بیش از هر مترجم دیگری در ایران دوست می‌دارم. دیگر استادهای ترجمه‌ی ایران همچون مرحوم رضا سیدحسینی و ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری را هم دوست دارم اما سحابی و حبیبی برای من در جایگاه دیگری قرار دارند. علت علاقه‌ی زیادم به این دو شاید به‌خاطر انتخاب‌های بی‌نظیرشان باشد و همچنین پرکاری و دقت و ظرافت هر دو. خیلی کلیشه‌است که بگویم سحابی را به‌خاطر «در جستجو» دوست دارم. اغلب آدم‌هایی که «در جستجو» را خوانده باشند، حتما عاشق مهدی سحابی هم هستند. برای من اما خواندن ترجمه‌ی سحابی از پروست همان‌قدر لذت‌بخش است که خواندن فرانسوی خود پروست. این را یک‌بار به خود سحابی هم گفتم. چقدر مهربان بود و چقدر وقت گذاشت و برایم از دشواری‌های ترجمه‌ی پروست حرف زد. ماه‌ها پیش که برای آخرین بار سحابی را دیدم، یادم است که چقدر نگران «مرگ قسطی» بود، این‌که چرا نسبت به بقیه‌ی کتاب‌هایش کمتر درباره‌ی این کتاب صحبت می‌شود و حالا که دارم «مرگ قسطی» فردینان سلین را می‌خوانم افسوس می‌خورم که چرا زودتر نخوانده‌ بودمش و زودتر درباره‌اش با سحابی گفت‌وگو نکردم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">سحابی جدای ترجمه‌هایش آدم مهربان و دل‌نشینی بود. چندین مرتبه که از نزدیک دیدمش، خودمانی بود و گرم می‌گرفت و محبت از پشت عینک‌ به‌یادماندنی‌اش مثل نور خورشید می‌ریخت بیرون. سحابی را هم مثل حبیبی جدای ترجمه‌اش به شخصه دوست داشتم و از نشست و برخاست با او لذت می‌بردم. وقتی در جمع می‌دیدمش دوست داشتم کنار او شام بخورم، کنار او بنشینم و خلاصه با او هم‌کلام شوم. این فرصت اما زیاد برایم پیش نیامد و حالا مدام باید افسوس بخورم که کاش بیشتر و بیشتر می‌رفتم به دیدنش. اولین باری که با مهدی سحابی تماس گرفتم وقتی بود که به‌خاطر کتاب «مونته دیدیو، کوه خدا» که سحابی آن را به فارسی ترجمه کرده، با «اری دلوکا» نویسنده‌ی ایتالیایی این کتاب گفت‌وگو کردم و بعد از سحابی خواستم که در کنار گفت‌وگوی من یادداشتی بنویسد تا در روزنامه‌ی هم‌میهن چاپ شود. سحابی محبت کرد و نوشت و حالا که دو سال از این ماجرا می‌گذرد و این یادداشت سحابی هیچ‌جا در دسترس نیست، تصمیم گرفتم که آن را از روی دست‌خط دوست‌داشتنی‌اش که همان روزها برایم فرستاد تایپ کنم و بگذارم در سیب گاززده. گفت‌وگوی من با «اری دلوکا» را می‌توانید <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=100"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">اینجا</span></span></a> بخوانید و یادداشت مهدی سحابی درباره‌ی اری دلوکا را هم در پایین همین مطلب مطالعه کنید. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Times New Roman;" lang="FA">از میدان «نبرد مدام» تا حجره‌ی «کشیش کارگر»</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/Sahabi-002.jpg" border="0" alt="" width="540" height="347" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">مهدی سحابی:</span></strong><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> تا این اواخر در اروپا کسابی بودند که به ایشان می‌گفتند «کشیش کارگر». کشیش‌هایی معمولا از رده‌ی پایین سلسه مراتب کلیسایی که ضمن انجام حرفه‌ی روحانی‌شان به کاری هم، به طور موقت، اشتغال داشتند: کارگر کشاورز بودند یا در کارخانه کار می‌کردند و از این قبیل. هنوز هم شاید تک و توکی از آن‌ها در جاهای دورافتاده باشند، اما دیگر نسل‌شان رو به انقراض است. مثل نسل خود کارگر. دیگر چندان کارگری نمانده و در هر حال اگر هم مانده باشد دیگر به آن تعریف دو استاد ریشو در «مانیفست‌»شان نمی‌خواند که می‌گفتند: «چیزی ندارد که از دست بدهد، غیر از زنجیر‌هایش» (بخوان زنجیرهای بردگی سرمایه). الان کارگر اروپایی هیچ چیز نداشته باشد یک ماشین معمولا نو دارد، یعنی که مطابق تعریف دو استاد «خرده مالک» است، که بگذریم. البته در سرتاسر اروپا میلیون‌ها کارگر مهاجر هستند که یا از بخت بد گذارشان به آنجا افتاده یا این که آمده‌اند بخت‌شان را امتحان کنند، که در عمق یکی است. اما این کارگرها اینجا مورد بحث ما نیستند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">اری دلوکا به یکی از آن کشیش‌های کارگر می‌ماند. نه فقط به این خاطر که سالیان سال کارگری می‌کرده، به‌خصوص بنایی، حتی تا همین اواخر و بعد از آنی هم که نویسنده‌ی معروفی شده بوده. نه، منظورم از نظر حرفه‌ا‌ی عینی نیست. از جنبه‌ی ذهنی هم می‌گویم. از دیدگاه خصلت‌های فردی یک نویسنده، با تاثیر مستقیم این خصلت‌ها روی آثار او و سبک و سیاق‌شان. یا شاید هم بشود این را وارونه گفت، یعنی آثاری که ویژگی‌های اسلوبی و ضرورت‌های ذاتی تکوین‌شان نویسنده را به پیش گرفتن شیوه‌ی خاصی از زندگی واداشته یا اصلا به چگونگی شخصیت و حال و روز او شکل داده باشد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">«کشیش کارگر» بنا به تعریف زندگی ساده‌ای دارد. هر دو حرفه‌ای که دارد او را به کوشایی، قناعت، صرفه‌جویی، و مدارا و میانه‌روی در همه شوؤن زندگی می‌کشاند. همین‌طور به افتادگی و فروتنی. همین‌طور به صفا و پارسایی و درست‌کاری در رفتار فردی و اجتماعی. اما ار همه‌ی این‌ها مهم‌تر همان سادگی و قناعت و فروتنی‌است. کتاب‌های دلوکا هم همین حالت ساده و قانع و فروتن را دارند. به نظر می‌آید که نویسنده‌شان آن‌ها را در فضای کوچکی، یک اتاق کارگری یا یک حجره‌ی طلبگی (اگر نخواهم بگویم سلول، به معنی خاصی که درباره‌ی کشیش‌ها و راهب‌ها و اتاق‌شان به کار برده می‌شود)، در یک فضای حداقل نوشته و به همین یک ریزه جا راضی بوده. حتی «مونته دیدیو»، تنها کتابی که فعلا ترجمه‌اش در فارسی هست، فقط در ظاهر درباره‌ی شهر عظیم ناپل، کلان شهر بزرگ کنار دریای مدیترانه است. چون اگر خوب نگاه کنی درباره‌ی دو نوجوان است و ساختمان محل سکونت‌شان، نه حتی، فقط پشت‌بام این ساختمان و رختشوخانه‌اش، در نهایت به اضافه‌ی دکان نجاری که نوجوان کتاب در آن کار می‌کند و در آنجا با «آقا تربچه» دمخور است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">دنیای کتاب‌های دلوکا دنیای خیلی کوچکی است چون کتاب‌هایی در شرح شهود است، توصیف گوشه‌های اعتزال‌آمیزی که نویسنده و قهرمانانش از آنجا به فضاهای عظیم، به همه‌ی دنیا نگاه می‌کنند. انگار از پنجره‌ی کوچکی در حال تماشای همه‌ی وسعت جهان. و البته در حال تامل درباره‌ی حس و حالی که با این تماشا همزاد و همراه است. فضای کتاب‌های دلوکا فضایی «روحانی» است. اینجا به معنی عام این کلمه و نه الزاما در ربط مستقیم با چیزی که در بالا درباره‌ی «کشیش کارگر» گفتم. می‌شد بگویم فضای معنوی، اما در آن صورت از قصه و رمان دور می‌شدیم. معنوی به فلسفه بیشتر می‌پردازد تا به رمان. همان بگوییم روحانی، با همه‌ی صفا و عزلتی که در این کلمه هست. نمی‌دانم خود دلوکا چه واکنشی ممکن است درباره‌ی این صفت نشان بدهد. در اروپا فعالان سیاسی چپی سابق، از نوع اری دلوکا، یعنی چپی افراطی با نیمه گرایشی به زندگی مخفی شبه چریکی، معمولا به یکی از این دو سرانجام می‌رسند: یا به تعبیری از آن طرف بام می‌افتند و به یکی از انواع گرایش‌های مذهبی، از مومن ساده تا متفکر عرفانی می‌گروند یا این که، ضمن «حفظ موضع» ماتریالیستی‌ سابق‌شان، نسبت به امر روحانی برخوردی معتدل، توام با تسامح و مدارا در پیش می‌گیرند و قبول می‌کنند که نگرش روحانی، به همین دلیل که از قلمرو فردی است، به هر شکلی که خود فرد می‌پسندد و انتخاب می‌کند در بیاید و در هر حال، دیگر از هیچ نظر با حوزه‌ی امور عام اجتماعی (چه دموکراتیک حال و چه «انقلابی» سابق آن‌ها) برخورد نکند. موضع دلوکا  اینجا روشن نیست، این که زبان عبری قدیم می‌خواند تا به گفته‌ی خودش به سرچشمه‌های سنت و فرهنگ اروپایی نزدیک‌تر بشود به خودی خود الزاما به معنی گرایش او به نوع اول نگرشی که گفتم نیست. چون در همین مصاحبه‌ای که دوستان روزنامه‌ حاضر کرده، در جواب مقایسه‌ای با اینیاتسیوسیلونه نکته‌ی بسیار جالبی می‌گوید. می‌دانیم که سیلونه تا قبل از خروج از حزب کمونیست ایتالیا در اوج دوران استالین، از مسئولان اصلی این حزب بود. در مقابل اری دلوکا عضو گروه چپ افراطی «نبرد مدام» بود که به تصمیم خودگردانندگانش، به توجه به شرابط روز در سال ۱۹۷۵ تعطیل شد. دلوکا می‌گوید: «این سیلونه بود که حزبش را ترک کرد، در حالی که من، برعکس، حزبم من را ترک کرد.» یعنی که اگر گروهش تعطیل نشده بود او همچنان چپی (افراطی آن زمان یا معتقد به تحولات بعدی؟) باقی می‌ماند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">فضای روحانی کتاب‌های دلوکا منطق مضاعفی دارد. از یک طرف حاصل طبیعی خلاصه‌گی، بی‌پیرایگی و سکونی است که ذاتی نگرش شهودی است، طبیعی موضع عزلت و کناره‌گیری و تاملی است که باید با تماشا و نظاره همراه باشد. از طرف دیگر، فضای کتاب‌ها روحانی است به این خاطر که نویسنده، کاملا به عمد، نقطه‌ی دیدی را در شرح واقعی انتخاب می‌کند که بیشتر به عمق بشر، به روح انسان متمرکز می‌شود. به تعبیر عکاس‌ها روی آن بخش از آدم‌ها «فوکوس» می‌کند که آن طرف ظواهر خودشان، و نمودهای بدیهی زندگی روزمره، قرار دارد. اگر فقط منطق اولی را می‌گرفتی، می‌شد دلوکا را به حاشیه‌نشینی متهم کنی. که با توجه به سابقه‌ی سیاسی‌اش کار راحتی هم بود: شاید هنوز هم کسانی باشند که کتاب‌های او را کار یک آدم «بریده» بدانند، به مفهموم دقیقی که در فرهنگ سیاسی خودمان می‌شناسیم. اما منطق دوم، به نظر من، این اتهام را نفی می‌کند. پرداختن به وجه روحی و اندرونی آدم‌های قصه از هر نقطه نظری که بخواهیم، با توجه به شرایط و سابقه‌ی کار و زندگی نویسنده، آن هم در چارچوب دوران خاصی که او گذرانده و می‌گذراند، رویکردی کاملا منطقی و اصیل است. نویسنده‌ای پا به سن، کنار افتاده از تلاطم دورانی توفانی، در عصر تزلزل بسیاری یقین‌ها و ابطال عملی و علمی بسیاری فکرها که زمانی مسلم و اثبات‌پذیر جلوه می‌کردند. اما فقط این واکنش به گذشته توجیه کننده‌ی همه‌ی موقعیت نویسنده نیست. نمی‌شود فقط به استنتاجی «شبه مکانیکی» از این سابقه و زمینه اکتفا کرد. باید این را هم در نظر آورد که این شرایط گذشته، چه عینی و چه ذهنی، چه فردی و چه اجتماعی، تجربه بسیار گرانبهایی را به دنبال آورده‌اند، نه فقط نگرشی تازه به انسان، بلکه حتی آدم تازه‌ای را مطرح کرده‌اند. و فقط کمی فروتنی یا بیشتر، کمی از خودگذشتگی و به‌خصوص خیلی صداقت می‌خواهد که با همه‌ی دلبستگی به یقین‌های گذشته، مفهوم وضعیت‌هایی را بپذییری که با وضعیت‌های گذشته نه فقط متفاوت بلکه شاید اغلب متضاد باشند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">رسیدن به چنین نقطه‌ی دیدی، به‌خصوص از سوی کسی مثل اری‌ دلوکا، مفهوم و بعد خیلی سنگین‌تر و مهم‌تری دارد. دلوکا و جنبش «نبرد مدام»، به تعبیر سیاسی خاص اروپایی سال‌های دهه‌ی ۶۰ و ۷۰، اهل «عمل» بودند. گرایش‌شان بیشتر به حرکات تند سیاسی بود تا به تئوری. شاید حتی با کمی مسالحه بشود گفت که تئوری‌شان، در عمق، همان تحرک سیاسی بود. یا به‌عبارت درست‌تر «تحریک» سیاسی. حرکات برانگیزنده‌ای که تصور می‌شد کارگر اروپایی را، با رشد فکری و آگاهی و آمادگی‌ای که به او نسبت داده می‌شد، به رویارویی با «دشمنان طبقه‌اش» تشویق کند. حال، دلوکا از آن تلاطم و تب و تاب به این تامل و نظاره رسیده. آن تجربه‌ی «بیرونی» را وسیله و سرمایه‌ی شرحی «درونی» کرده. به تعبیری، از آدم توی کوچه و خیابان، به آدم کنج خلوت تنهایی رسیده. از میدان «نبرد مدام» به زاویه‌ی طلبگی پا گذاشته. نه فقط در بعد فیزیکی این حرکت. بلکه بیشتر در بعد ذهنی و فکری‌اش. در نظاره و مکاشفه‌ای متکی بر تجربه‌ای که از حادترین گرایش‌های «عملی» (بخوان حتی «عملیاتی») به‌دست آمده.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">برخی از منتقدان دلوکا و نویسنده‌های همنوع او این نتیجه را زیادی عاطفی می‌دانند. معتقدند که این اندازه عزلت نویسنده و آثارش به نوعی ملودرام گاهی سوزناک منتهی می‌شود. در سخت‌ترین قضاوتی که در این باره شده به این نوع آثار لقب «کیچ در زمینه‌ی الهیات» داده‌اند. باید دید که این لفب نیش‌آلود را اول چه کسی داده. در عرصه‌ی پر از کشمکشی که دلوکا در آن زندگی می‌کرده و می‌کند همچو سئوالی کاملا به‌جاست. این نکته‌ی خنثی‌تر هم هست که به هر حال نقطه‌نظرها فرق می‌کند. مکان‌ها هم. از دید ما در این طرف دنیا، دلوکا و آثارش را می‌شود به کلیدهایی کاملا مجزا بررسی کرد. تامل و نظاره، سکوت و شهود، سکون دور از «عمل» و پرداختن به اعماق برکنار از ظواهر روزمره‌ی عمل‌زده، نتیجه‌گیری جسورانه از تجربه‌ی حرکات و «تحریکات» گذشته. در یک کلمه آدمی تازه شدن و آدم تازه را دیدن. همه‌ی این‌ها بسیار مغتنم است. یک کمی انصاف و کمی بیشتر تواضع و خیلی بیشتر شهامت می‌خواهد. گذشته‌ها شاید خیلی متفاوت بوده باشند. اما حال هم هست و آینده، آینده!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt;"><span style="font-family: Tahoma;"><strong>لینک مرتبط:</strong> <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=237"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">صفحه‌ی ویژه‌ی «اری دلوکا» در سیب گاززده </span></span></a></span></span><span style="font-size: 9pt;"><span style="color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">| </span></span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: underline;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=100"><span style="color: red; text-decoration: none;">گفت‌وگوی اختصاصی با «اری دلوکا»</span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1349</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ماری نادی برنده‌ی جایزه‌ی گنکور سال ۲۰۰۹ فرانسه شد</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1331</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1331#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 14:38:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جوایز ادبی دنیا]]></category>

		<category><![CDATA[خبر ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1331</guid>
		<description><![CDATA[ 
ماری نادی نویسنده‌ی فرانسوی سنگالی‌‌تبار معتبرترین جایزه‌ی ادبیات سال کشور فرانسه را به خانه برد تا مهم‌ترین جوایز ادبی سال ۲۰۰۹ جهان را زنان نویسنده از آن خود کرده باشند. پیش از این، هرتا مولر برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات، هیلاری منتل برنده‌ی جایزه‌ی بوکر انگلستان، آلیس مونرو برنده‌ی جایزه‌ی بخش بین‌المللی بوکر سال ۲۰۰۹ و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> <img src="http://sibegazzade.com/pix/Marie-NDiaye.jpg" border="0" alt="" width="540" height="333" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ماری نادی نویسنده‌ی فرانسوی سنگالی‌‌تبار معتبرترین جایزه‌ی ادبیات سال کشور فرانسه را به خانه برد تا مهم‌ترین جوایز ادبی سال ۲۰۰۹ جهان را زنان نویسنده از آن خود کرده باشند. پیش از این، هرتا مولر برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات، هیلاری منتل برنده‌ی جایزه‌ی بوکر انگلستان، آلیس مونرو برنده‌ی جایزه‌ی بخش بین‌المللی بوکر سال ۲۰۰۹ و الیزابت اشتروت برنده‌ی جایزه پولیتزر ادبیات سال ۲۰۰۹ شده‌‌اند. به این ترتیب سال ۲۰۰۹ را می‌توان سالی پر از جوایز ادبی برای زنان نویسنده‌ی جهان به حساب آورد. سالی که زنان نویسنده تاج‌ بهترین جوایز ادبی دنیا را بر سر خود قرار دادند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آکادمی گنکور ظهر امروز نام ماری ندای را طی مراسمی در رستوران دروان پاریس به‌عنوان برنده‌ی سال ۲۰۰۹ خود اعلام کرد. نادی در حالی نام خود را کنار بزرگان ادبیات کشور فرانسه همچون مارسل پروست، سیمون دو بووار و رومن گاری در لیست برندگان جایزه‌ی صد ساله‌ی گنکور قرار داد که نام این نویسنده‌ی سیاه‌پوست فرانسوی از ماه‌ها پیش بر سر زبان منتقدان ادبی فرانسه قرار داشت و خیلی‌ها او را بهترین نویسنده‌ی سال فرانسه پیش‌بینی می‌کردند. وی نخستین زن سیاه‌پوستی‌است که در تاریخ ۱۰۶ ساله‌ی گنکور این جایزه‌ی فرانسوی را از آن خود کرده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">ماری نادی گنکور را به‌خاطر رمان «سه زن قوی» از آن خود کرده است، رمانی که انتشارات گالیمار آن را راهی بازار کتاب فرانسه کرده و تا به حال بیش از ده‌مرتبه تجدید چاپ شده و در حدود صد و چهل هزار نسخه فروش کرده است. کتاب «سه زن قوی» نوشته‌ی ماری نادی حتی با کتاب‌های پرفروش فرانسه همچون رمان اخیر املی نوتومب در حال رقابت است. ماری نادی همچنین نخستین زنی‌است که از سال ۱۹۹۸ تا به امروز جایزه‌ی گنکور را به خانه می‌برد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Marie_NDiaye"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">ماری نادی</span></span></a> ۴ ژوئن سال ۱۹۶۷ در حاشیه‌ی جنوبی شهر پاریس از مادری فرانسوی و پدری سنگالی به‌دنیا آمده است. نادی را مادرش که استاد علوم طبیعی دانشگاه است، به تنهایی بزرگ کرده. پدر ماری از زمان کودکی وی آن‌ها را ترک کرده و به آفریقا بازگشته و بعدها پس از بیست سال برای دومین بار دخترش را دیده است. نادی نویسندگی را از جوانی شروع کرده و نخستین کتابش را در سن هجده سالگی نزد انتشارات مینویی فرانسه به چاپ رسانده است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">وی در جوانی تحصیلات آکادمیک را نیمه رها کرد و به نویسندگی روی آورد و دومین کتابش را نیز در بیست سالگی منتشر کرد و از آن پس کتاب‌ها و نمایشنامه‌های زیادی را نزد انتشارات مینویی و گالیمار فرانسه به چاپ رسانده. «سه زن قوی» جدید‌ترین رمان ماری نادی است که داستان زندگی طاقت‌فرسای سه زن را روایت می‌کند که علی‌رغم مشکلات زندگی به‌تنهایی گلیم خودشان را آب بیرون می‌کشند. بدین ترتیب «سه زن قوی» تا حدودی برآمده از زندگی شخصی خود نادی و غیبت پدر در زندگی این نویسنده‌ی فرانسوی است. ماری نادی از سال ۲۰۰۷ به همراه همسر و فرزندش ساکن شهر برلین کشور آلمان است. سال گذشته <a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1096"><span style="color: #ff0000;">عتیق رحیمی</span></a> نویسنده‌ی افغان ساکن پاریس این جایزه‌ی معتبر ادبی را از آن خود کرد. منتقدان ادبی بر این باورند که نویسندگان مهاجر فرانسوی‌زبان و همچنین نویسندگانی که تماما فرانسوی نیستند، در سال‌های اخیر پیشروی ادبیات کشور فرانسه بوده‌اند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"><strong>مرتبط:</strong> <a href="http://www.lemonde.fr/livres/article/2009/11/02/le-goncourt-2009-est-attribue-a-marie-ndiaye_1261538_3260.html"><span style="color: #ff0000;">مطلب لوموند درباره‌ی اهدای گنکور به ماری نادی</span></a></span><span style="color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> |</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA"> <span style="color: #ff0000;"><a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1241"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;">صفحه‌ی ویژه‌ی جوایز ادبی سال ۱۳۸۸</span></span></a></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1331</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سفرنامه‌ی نیویورک – روز آخر، بیست و پنج اکتبر</title>
		<link>http://sibegazzade.com/main/?p=1314</link>
		<comments>http://sibegazzade.com/main/?p=1314#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 23:51:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سفرنامه‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sibegazzade.com/main/?p=1314</guid>
		<description><![CDATA[ 
انعام ندادن توی رستوران آمریکایی نشانه‌ی بی‌احترامی است. توی انگلستان این‌طور نیست. توی فرانسه چرا، مردم تقریبا بعد از آن‌که پول شام یا نهارشان را می‌دهند، پول اندکی هم برای پیش‌خدمت باقی می‌گذراند اما توی آمریکا انعام ندادنی وجود ندارد. یعنی توی بعضی از منوهای رستوران‌ها حتی مبلغ انعام هم نوشته شده. توی انگلیس مردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> <img src="http://sibegazzade.com/pix/DC-NY4.jpg" border="0" alt="" width="540" height="339" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">انعام ندادن توی رستوران آمریکایی نشانه‌ی بی‌احترامی است. توی انگلستان این‌طور نیست. توی فرانسه چرا، مردم تقریبا بعد از آن‌که پول شام یا نهارشان را می‌دهند، پول اندکی هم برای پیش‌خدمت باقی می‌گذراند اما توی آمریکا انعام ندادنی وجود ندارد. یعنی توی بعضی از منوهای رستوران‌ها حتی مبلغ انعام هم نوشته شده. توی انگلیس مردم به‌زور انعام می‌دهند، توی فرانسه تا حدودی و توی آمریکا بی‌برو برگشت باید انعام داد. خب، من متوجه‌ی این قضیه نبودم و بعدا بود که یکی از دوستانم توضیح داد که دست‌مزد پیش‌خدمت‌ها توی آمریکا خیلی کم است و نصف حقوق‌اشان از همین انعام‌ها به‌دست می‌آید و گفت که پیش‌خدمت‌های آمریکایی‌ حسابی از انگلیس‌ها و فرانسوی‌ها می‌نالند. خلاصه اسم ایرانی‌ها را هم باید به‌اشان اضافه کرد یا نه، نمی‌دانم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">بدترین چیزی که توی خارج وجود دارد این دست‌شویی‌هایشان است که قبلا هم حسابی درباره‌اشان گله کرده‌ام، این که موقع کار آدم چقدر یاد آفتابه توالت ایرانی می‌افتد به‌جای خودش اما در عین حال نباید خوبی دست‌شویی‌های سرپایی فرنگی را هم نادیده گرفت. این دست‌شویی‌های سرپایی که تصویرش را ملاحظه می‌کنید توی تمام کشورهای اروپایی و آمریکایی موجود است و وصفش از اندازه بیرون است. اولش آدم خجالت می‌کشد جلوی دیگران آن کار را بکند اما کم‌کم عادت می‌کند و بر روح پدر و مادر مخترعش فاتحه می‌فرستد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">پاییز ایالت ویرجینیا خیلی رنگی و زیبا بود. باید اعتراف کنم که ویرجینیا و خصوصا مک‌لین بهترین جایی بود که توی آمریکا دیدم و جایی بود که خوشم آمد برای زندگی. شنبه از واشنگتن برگشتم نیویورک. چند روزی از نیویورک فاصله گرفته بودم و خب، باید بگویم که کمی نظرم درباره‌ی نیویورک تعدیل شده. نیویورک یک‌جورهایی مرکز همه‌ی اتفاقات هنری و ادبی است و این را نمی‌شود انکار کرد. شنبه شب رفتم به موزه‌ی گوگنهایم و آثار کاندینسکی را دیدم. برگشتن‌ها هوا حسابی بارانی شد و شدیدترین باران زندگی‌ام را تجربه کردم. به ‌همان سادگی که توی روز معمولی می‌شود در نیویورک تاکسی گرفت، به همان سادگی هم توی هوای بارانی می‌شود ساعت‌ها عاطل و باطل توی خیابان‌ها گشت و از سر تا پا مثل موش آب‌کشیده شد و هیچ راننده تاکسی‌ای تحویلت نگیرد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">آدم این مجله‌های مختلف را توی کیوسک‌ها و خصوصا کتاب‌فروشی‌های نیویورک می‌بیند، حظ می‌کند به‌خدا. نیویورکر که خدای همه‌ی مجله‌هاست برای من، همین‌طوری ریخته توی کتابفروشی‌ها. نشریات دیگر همچون «هارپرز» و «آتلانتیک» و «پاریس ریویو» هم توی فروشگاه‌ها پیدا می‌شود اما تقریبا به‌سختی می‌شود از «گرانتا» ردی پیدا کرد. هفته‌نامه‌ی نیویورکر جزیی از تاریخ خود شهر نیویورک است به نظر من. پیش از این درباره‌ی نیویورکر <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=146"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a> </span>بیشتر نوشته‌ام. بعد از گوگنهایم رفتم به موزه‌ی متروپولیتن که بزرگ‌ترین و معروف‌ترین موزه‌ی آمریکا است تا حدودی. متروپولیتن به مراتب از موزه‌ی بریتانیا بزرگ‌تر است اما به ‌پای لوور نمی‌رسد. تصورم این است که بعد از لوور، موزه‌ی متروپولیتن نیویورک عظیم‌ترین موزه‌ی هنر دنیا باشد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">یک‌شنبه روز آخرم بود توی آمریکا و رفتم به موزه‌ی موما یا همان موزه‌ی هنرهای مدرن نیویورک. این موزه هم در مقایسه با موزه‌ی بریتیش تیت لندن بزرگ‌تر و پربارتر بود اما نمی‌دانم از مرکز پومپیدوی پاریس هم عظیم‌تر است یا نه. موما از اندی وارهول و جکسون پولاک و غول‌های دیگر هنری آثار شگفت‌انگیزی داشت و من به‌شخصه مدام یاد گنجینه‌ی موزه‌های هنرهای معاصر تهران می‌افتادم که یک‌گوشه دارد خاک می‌خورد. همان اندک جای موزه‌ی هنرهای معاصر هم غنیمت است برای نشان دادنش‌اشان به خدا. توی آمریکا که بودم رمان معروف «جک کرواک» را می‌خواندم که «در راه» نام داشت. «کرواک» از نویسندگان معروف نسل بیت آمریکاست و باید اعتراف کنم که زیاد از رمانش خوشم نیامد. یک‌شنبه روز تولد خاله‌ی مهربانم هم بود، همان خاله‌ای که پیش از این درباره‌اش <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=643"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a></span> و <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=276"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a> </span>نوشته‌ام. یک‌شنبه که همین دیروز باشد، بعد از هفت ساعت پرواز خسته‌کننده و کسل‌آور برگشتم لندن. برای خواندن نخستین روز از سفرنامه‌ی نیویورک می‌توانید رجوع کنید به <span style="color: red;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1284"><span style="color: red; text-decoration: none;">اینجا</span></a></span>. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/DC-NY1.jpg" border="0" alt="" width="540" height="342" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/DC-NY2.jpg" border="0" alt="" width="540" height="355" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/DC-NY3.jpg" border="0" alt="" width="540" height="349" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://sibegazzade.com/pix/DC-NY5.jpg" border="0" alt="" width="540" height="353" /></p>
<p class="MsoNormal" style="direction: rtl; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;" lang="FA">لینک مرتبط:</span></strong><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1284"><span style="color: red; text-decoration: none;">نیورورک روز اول</span></a> </span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" title="Permanent Link: سفرنامه‌ی نیویورک – روز دوم، بیست اکتبر" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1287"><span style="color: red; text-decoration: none;" lang="AR-SA">نیویورک</span></a><span lang="AR-SA"> روز دوم </span></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">| </span><span style="font-size: 9pt; color: red; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single;" href="http://sibegazzade.com/main/?p=1299"><span style="color: red; text-decoration: none;">واشنگتن روز اول</span></a></span><span style="font-size: 9pt; color: black; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"> |<a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1314"><span style="text-decoration: none;"><span style="color: #ff0000;"> نیویورک روز آخر</span></span></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sibegazzade.com/main/?feed=rss2&amp;p=1314</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
