دریابندری دربارهی فصیح: پرت و پلا میگویند که مثل همینگوی مینوشت

دو سال پیش، وقتی اسماعیل فصیح تازه از بیمارستان شرکت نفت مرخص شده بود، هر هفته به دیدنش میرفتم و خاطراتش را ضبط میکردم. در همین حین، تصمیم گرفتم با چندی از دوستان قدیمی فصیح گفتوگو کنم که نجف دریابندری از مهمترین آنها بود. دریابندری نیز خود به سختی گذشته را به یاد میآورد و به همین خاطر فهیمه راستکار، همسر مهربانش او را در بهیادآوردن خاطراتش یاری میداد. پیش از این پس از مرگ فصیح مطلبی در روزنامهی اعتماد نوشتهام تحت عنوان «چهرهی اسماعیل فصیح در جوانی» که شامل یک نامهی منتشر نشده از وی به همسرش و همچنین «فصیح به روایت فصیح» است که آن را نیز میتوانید اینجا مطالعه کنید.
برای اولین بار کی آقای فصیح را دیدید و با ایشان آشنا شدید؟
فکر میکنم آقای فصیح در واقع بدون واسطه در اولین سالی که از آمریکا آمده بود، پیش من آمد. در انتشارات فرانکلین. کتاب شراب خام را برای من آورد. هنوز هم آن را منتشر نکرده بود. گفت که من این کتاب را نوشتهام و میخواهم چاپ کنم. من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم که کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت میرفتم. به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را گذاشتم در تهران و قرار شد که وقتی به مسافرت میروم، آقای کریم امامی که جانشین من بود در انتشارات فرانکلین، آن را بخواند. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت آمریکا. کتاباش را گذاشت و رفت امریکا. من حدود هشت ماه ایران نبودم و شنیدم که کتاباش در حال چاپ است. منتها خب ایشان کمی عجله داشت. به علاوه گرفتاریهای چاپ در ایران را اطلاع نداشت و عجله میکرد. آقای امامی هم در کار انتشارات جدید بود هنوز و یک مقدار گویا با هم اختلاف مختصری هم پیدا کردند. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم. حتا راجع به کتاب با آقای فصیح صحبت کرده بودم. یادم هست که به اتفاق آقای فصیح رفتیم به دیدن صادق چوبک.
یادتان میآید چه سالی بود؟
حدود ۴۷ اینطورها. ما با آقای فصیح دوست شدیم. آن موقع جوان خیلی سادهای بود و کارش هم نوشتن بود. و در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم. بعد آقای چوبک یک مجله منتشر میکرد برای شرکت نفت. به من تلفن زده بود و از من مطلب برای مجلهاش خواسته بود و سفارش کرده بود که اگر دوستانی دارم که کار مجله انجام میدهند معرفی کنم. من یادم هست که آقای فصیح را به آقای چوبک معرفی کردم و اینها بعد از این ملاقات ارتباط داشتند. آن موقع فصیح تازه از آمریکا آمده بود و در شرکت نفت نبود. بعد به آبادان رفت و چندین سال آبادان بود و در آن جا استاد بود در دانشگاه شرکت نفت.
آنطور که برای من تعریف کردند، آقای چوبک به اسماعیل فصیح نامهای میدهد که ایشان را در شرکت نفت استخدام میکنند.
گمان میکنم اشتباه میکند. تا آنجا که من یادم میآید، حدود چهل و هفت اینطورها بود، حدود چهل سال میشود. چوبک آن موقع مدیر مجلهی «کاوش» شرکت نفت بود. آقای هویدا به آقای چوبک گفته بود که مجلهای در بیاورد و چوبک هم دنبال چند نفر همکار میگشت که با هم کار کنند. از جمله به من تلفن زد و من هم اسماعیل فصیح را به او معرفی کردم. بعد از آن چه پیش آمد من درست نمیدانم. اما فکر نمیکنم استخدام ایشان در شرکت نفت ربطی به صادق چوبک داشته باشد.
آقای صلحجو هم آن موقع پیش شما بودند در فرانکلین؟ و کتاب شراب خام را خوانده بودند؟
ایشان یکی از ادیتورهای فرانکلین بود و احتمالاً این کتاب را خوانده بود. ما وقتی که کتاب را از آقای فصیح گرفتیم احتمالاً ایشان هم آن را خوانده بودند.
آقای امامی شراب خام را ویرایش کردند؟
گمان نمیکنم کتاب ایشان ویرایش شده باشد. من یکی دو تا پیشنهاد به آقای فصیح کردم که در کتابشان اعمال شد. یکیاش یادم هست. شعری اول کتاب بود که «اگر این فقیه …. » من گفتم آنرا بردارد و او هم برداشت. به نظر من این شعر مناسب نمیآمد با داستان کتاب و او هم این شعر را برداشت. منتها آقای فصیح کمی احساس اجبار میکرد و خیلی راضی نبود. اما یک نکتهی دیگر هم در کتاب بود، که مضموناش یادم است و جزئیات آن خاطرم نیست. اینکه در اوایل کتاب یک بخشی بود که من گفتم اتفاقات اواخر کتاب به آن بخش در ابتدای کتاب مرتبط است و من گفتم در ابتدای کتاب اشارهای به ماجراهای آخر داستان بکند. یعنی در اول داستان اشارهای است به آخر داستان. بعد که کتاب چاپ شد، یک دختر آمریکایی که فارسی بلد بود و این کتاب را خوانده بود، متوجهی این نکته شده بود و به فصیح گفته که این اشارهی ابتدای داستان از کجا آمده. فصیح هم نمیدانم به دختر گفته بود که این را من گفته بودم یا نه و آن دختر این را یکی از شگردهای کتاب به حساب آورده بود. من الان بیش از این یادم نمیآید اما به هر حال یکی از جریانهایی بود که آن موقع دربارهاش با هم صحبت میکردیم. بعداً فصیح به آبادان رفت و سالها آبادان بود. در آنجا هم که بود گاهی به من نامه مینوشت. احتمالاً من الان نامههایش را دارم. در پروندههایی که آن موقع داشتم نامهها را نگه داشتهام. تا چند سالی ما با هم مراوده داشتیم و بعد ایشان مشغول تدریس بود در آبادان و بعد هم من از فرانکلین بیرون آمدم و ارتباطمان قطع شد. ایشان هم چندین کتاب دیگر نوشت و نویسندهی مشهوری شد. من دیگر خبری نداشتم از ایشان جز اینکه چند تا از کتابهایش را بعد خواندم. به نظر من بهترین کار فصیح «ثریا در اغما» بود. به نظر من خیلی داستان قشنگی دارد و گمان میکنم به خودش هم گفتم. بعد از ان داستانهای دیگری هم نوشت که بعضیهایشان را من نخواندم. و بعد هم دیگر ندیدماش.
فصیح بعد از انقلاب نویسندهی گوشهگیری شد. با کسی ارتباط ندارد، نه کسی را میبیند. آن موقع هم که با شما ارتباط داشت گوشه گیر بود؟
فهیمه راستکار: نه خیلی.
دریابندری: فصیح به یک معنی گوشهگیر بود. هیچوقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند نشد. مهمانی هم خیلی کم میآمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم میآمد. یکی هم به این علت که در امریکا ایشان نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمیدانست و نداشت. روحیهاش اینطور بود.
راستکار: وقتاش را تلف نمیکرد.
ماجرایی بعد از انقلاب پیش آمد. میگفتند فصیح بعضی کارهایش را از همینگوی تقلید کرده. شما هم که استاد کارهای همینگوی هستید. میخواهم بدانم شما شده بود که شباهتی بین آثار فصیح و همینگوی ببینید؟
من گمان نمیکنم الگوبرداری باشد. خیلی با هم فرق میکنند.
چند دفعه آقای فصیح را دیدید؟
آن موقع که تازه از آمریکا آمده بود زیاد پیش من میآمد. ولی بعد از رفتناش به آبادان چند دفعه دیدماش. آخرین باری که دیدماش با آقای صفریان بود. آقای صفریان از اسماعیل فصیح و من بزرگتر بود. در آبادان بود و در شرکت نفت کار میکرد و در ادارهی انتشارات شرکت نفت به جای من کار میکرد. بعداً بازنشسته شد و به تهران آمد و بعد رفت آمریکا و در آنجا فوت شد. آقای صفریان با تقیزاده هم خیلی رفیق بود. فصیح به اتفاق صفریان یکبار به منزل ما آمدند. من یادم هست که یک روز عصر بود که با هم قرار گذاشتیم و آمدند خانهی ما و بعد از آن من دیگر فصیح را ندیدم. ایشان مشغول کار خودش بود و نویسندهی فعالی هم شد. کتابهای اولاش را خواندم.
فهیمه راستکار: من خیلی خوانندهی خوبی برای فصیح بودم. یکبار یادم میآید که در رادیو قرار بود هرکس هر داستانی را که دوست دارد بخواند و من یک داستان از فصیح خواندم و وقت خواندناش کلی گریه کردم که هی مجبور میشدیم ضبط را متوقف کنیم. داستان کوتاهی بود.
میدانید که فصیح همینگوی را دیده؟
آره برای من تعریف کرده. که در دانشگاهی بوده که همینگوی با شلوار کوتاه آمده آنجا و با هم کمی هم صحبت کردهاند. ولی اینکه میگویند داستانهای فصیح از روی داستانهای همینگوی نوشته شده به نظر من اصلاً درست نیست.
راستکار: فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت. خصوصاً تهران شناسیاش که نمیدانم از کجا آشنا شده بود. وقتی دربارهی خیابان ری نوشت من میفهمیدم کجاها را میگوید و خیابانهای شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزهای را حفظ بود.
دریابندری: فصیح به نظر من یک نویسندهی کاملاً تهرانیست. تهران قدیم را خیلی خوب یادش است و غالباً در داستانهایش هست دیگر. و اینکه میگویند از روی دست همینگوی است پرت و پلاست. نویسندهای تهرانی ست که تهران را خوب میشناسد.
نثرش به نظر شما چطور بود؟
به نظر من نثر او برای داستانهایش بسیار خوب است. ولی اصولاً نثرنویس به این معنی که سبک خاصی داشته باشد، نیست. هرچه هست در همان داستانهایش است.
یکی از چیزهای مهم در زندگی فصیح انزوا و گوشهگیریاش است. خیلی کسانی که از او حرف میزنند به انزوایش اشاره میکنند. عامل این چه میتواند باشد؟ یکیاش میتواند مرگ همسرش در آمریکا باشد، یا شاید در جوامع روشنفکری آن موقع اتفاقی افتاده باشد که او را گوشهگیر کرده؟
من اطلاعی ندارم.
دربارهی فصیح حرفی مانده که بخواهید بزنید؟
فصیح یک نویسندهی خیلی خاص بود به نظر من. یکی از مشخصاتاش این بود که با سایر نویسندگان ایرانی ارتباطی نداشت. قبلاً که آمریکا بود و شراب خام را هم در همانجا گویا نوشته بود. بعد هم که به آبادان رفت و سالها آنجا بود. با بقیه نویسندگان تماسی نداشت. این که میگویند با ساعدی و گلستان و فروغ کافه میرفتند من اطلاعی ندارم.
مرتبط: صفحهی ویژهی «اسماعیل فصیح» در سیب گاززده | منبع: سعید کمالیدهقان، هفتهنامهی مثلث