جی.‌دی. سلینجر درگذشت

دی ۲۵م, ۱۳۸۸

 

دقیقا بیست و هفت روز پیش، اول ژانویه بود که داشتم یادداشت یک‌سال پیشم را درباره‌ی نود سالگی جناب سلینجر بازخوانی می‌کردم که دلم شور زد و ناخودآگاه با خودم گفتم که نکند سلینجر هم مثل همینگوی و شکسپیر و خیلی‌های دیگر درست همان ماهی از دنیا برود که در همان ماه به‌دنیا آمده. حالا مات و مبهوت مانده‌ام که چشم من شور بوده یا نه، سلینجر تصمیم گرفته که پس از نیم‌قرن جدایی به خانواده‌ی «گلس» بپیوندد. همیشه فکر می‌کردم که مرگ سلینجر اتفاق خیلی بزرگی باید باشد و آدم‌ها از خودشان واکنش‌های زیاد نشان می‌دهند. چند ساعت پیش که خبر را شنیدم، بهت‌زده به همکارانم که امشب در هتلی هستند که اقامت دارم، گفتم که سلینجر از دنیا رفت. یک کارگردان انگلیسی و فیلم‌بردار و صدابردار و یک همکار دیگر که وقتی مرگ سلینجر را بهشان خبر دادم، بهترین واکنش‌شان این بود: «آهان! جی. دی. سلینجر؟ آره خیلی بچه بودم خواندمش. جدی؟ مردش؟»

همیشه فکر می‌کردم که مرگ سلینجر یکی از مهم‌ترین اتفاقات ادبی قرن خواهد بود و حالا یک‌کم از برخورد دوستانم در هتل مایوس شده‌ام اما اینترنت که می‌آیم، می‌بینم که دوستان ایرانی‌ام مثل من مات‌شان برده و یک‌کم دلم گرم می‌شود. تصورم این است که اتفاق مهمی افتاده و باید یک‌کاری کرد و هرچقدر هم که فکر می‌کنم یاد کار خاصی نمی‌افتم، یعنی حالت کسی را دارم که انگار باید یک کاری بکند و بعد هیچ کاری به ذهنش نمی‌رسد. پیش از این مقالاتی درباره‌ی زندگی و آثار سلینجر از نگاه زن‌های تاثیرگذار زندگی او، ماجرای حماقت یک ناشر آمریکایی در چاپ نکردن ناتوردشت و «جناب سلینجر نود سالگی‌ات مبارک!» را در سیب گاززده نوشته‌ام که می‌توانید آن‌ها را به همراه چندین مطالب دیگر در صفحه‌ی ویژه‌ی «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده بخوانید:

صفحه‌ی ویژه‌ی‌ «جی‌.دی. سلینجر» در سیب گاززده | زندگی «جی‌.دی. سلینجر» از نگاه‌ زن‌های تاثیرگذار زندگی او