گفت‌وگوی اختصاصی با دیوید لینچ - بخش اول

آبان ۲۸م, ۱۳۸۶

وقتی دنیا تغییر می‌کند، سینما هم عوض می‌شود

سعید کمالی‌دهقان؛ هفته‌نامه شهروند امروز، شماره ۲۵، یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶

وقتی قرار شد چهارشنبه دوم آبان به هتل «سندرسون» شهر لندن زنگ بزنم، تا طبق قرار قبلی با «دیوید لینچ» گفت‌وگو کنم، تقریباً از یک‌چیز مطمئن بودم؛ این‌که اگر مکالمه‌ تلفنی‌ام به‌جای یک‌ساعت، ده‌ساعت هم طول بکشد، «دیوید لینچ» مثل هر مصاحبه‌‌ دیگری، سعی می‌کند طفره برود و به‌قول معروف، از جواب‌دادن به سئوال‌ها فرار کند. برای همین بود که از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا بیشتر پای مدیتیشن را وسط بکشد. «دیوید لینچ» سال‌ها استاد یوگا و مدیتیشن بوده است. چند سالی هم هست که «بنیاد دیوید لینچ» را راه انداخته و با هیئت همراه بلندمرتبه‌ای از این کشور به آن کشور می‌رود و برای مدیتیشن تبلیغ می‌کند؛ درست شبیه آن دفعه‌ای که با یک گاو در شهر پرسه می‌زد و برای فیلم تازه‌اش تبلیغ می‌کرد. وقتی چند روز بعد، در خبرها خواندم که دقیقاً پس از گفت‌وگویمان، به یکی از دانشگاه‌های لندن رفته و درباره‌ مدیتیشن سخنرانی مهمی کرده است، فهمیدم که چرا هرقدر تلاش می‌کردم از مدیتیشن فاصله بگیرم، بیشتر به آن نزدیک می‌شد.

تقریباً یک‌ماه پیش برای گفت‌وگو با «دیوید لینچ» اقدام کردم؛ وقتی در ایتالیا بود و می‌خواست چند روز بعد سفری به دور اروپا بکند و درباره‌ مدیتیشن حرف بزند. گفته بود از نوزدهم اکتبر می‌رود انگلستان و آن‌وقت فرصت خوبی‌ست برای گفت‌وگو. وقتی نوزدهم تماس گرفتم، دابلینِ ایرلند بود و چند دقیقه‌ بعد، سخنرانی داشت. گفت چند روز بعد لندنم و آن‌جا صحبت می‌کنیم. در نهایت وقتی بیست و چهار اکتبر، سر ساعت یک و پانزده دقیقه به‌وقت لندن تلفن کردم، خودش گوشی اتاق ششصد و شش را برداشت. با‌این‌همه، تا وقتی یک‌دقیقه‌ بعد نگفته بود «یک‌لحظه صبر کن صدای این گوشی را کم کنم!» متوجه نبودم بعکس همیشه که به خارج زنگ می‌زنم، این‌بار صدایم به‌اندازه‌ کافی بلند است و نیازی به داد‌زدن نیست. هرچند مکالمه پنج دقیقه‌ بعد قطع شد و مجبور شدم دوباره تلفن کنم، اما تا یک‌ساعت بعد که گفت‌وگویمان طول کشید، مشکلی پیش نیامد.

لحن سرد و عجیبی داشت؛ درست شبیه دیالوگ‌هایش در فیلم «توئین پیکس». وقتی «توئین پیکس» را دیده بودم، دیالوگ‌های «لینچ» کمی به‌نظرم مصنوعی می‌آمد. اما در طول گفت‌وگو هم کلمات را شمرده، بلند و عجیب‌و‌غریب ادا می‌کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود که مفهوم صحبت‌هایش درک می‌شود. گاهی روی بعضی عبارت‌ها تاکید می‌کرد و چند بار آن‌ها را تکرار می‌کرد و سئوال‌های استفهامی می‌پرسید: «منظورم را که می‌فهمی؟»، «این طور نیست؟» با همه‌ی این‌ها، احساس می‌کردم که با بیان منظورش در قالب کلمات مشکل دارد و به این طریق تلاش می‌کند وقت را بکشد و از حرف‌زدن فرار کند و مثل همیشه، مرد تصویر باقی بماند.

***

در ایران کارگردان محبوب و شناخته‌شده‌ای هستید؛ به‌خصوص بین منتقدان سینمایی. بیش‌تر منتقدهایی که ادعا می‌کنند سینما را خوب می‌شناسند، حتماً درباره‌ فیلم‌های شما چیزی نوشته‌اند. امّا همین منتقدان در بررسی دو فیلم آخرتان چندان به نتیجه‌ نرسیده‌اند.

وقتی فیلم انتزاعی می‌شود، نمی‌شود به‌راحتی در موردش حرف زد. وقتی با سینمای مُعیّن و معلومی طرفیم،‌ یعنی وقتی با یک داستان سرراست طرفیم، تفسیرها آن‌قدر متفاوت نیستند، اما هرقدر که انتزاع در سینما بیشتر و بیشتر شود، یعنی وقتی با سینمای انتزاعی روبه‌رو می‌شویم، تفسیرهای مختلفی هم داریم و تفاوت‌شان بیشتر و بیشتر می‌شود. مشکل همین جاست؛ وقتی تماشاگر با دنیای انتزاعی طرف است، مسلماً با تفسیرهای متفاوتی هم از آن‌ روبه‌رو می‌شود. دوستداران سینما و منتقدان سینمایی هم هر کدام فکر و اندیشه‌ای مخصوص به خودشان دارند، پس طبیعی‌ست که با تفسیرهای مختلفی روبه‌رو باشیم.

هرقدر هم که منتقدی ادعای درک خوب فیلم‌های شما را داشته باشد؛ باز با عدم قطعیتی روبروییم که می‌توان بر اساس آن به آن منتقد ایراداتی را وارد کرد؛ این موضوع خصوصا درباره‌ی «اینلند امپایر» به وضوح دیده می‌شود. نظر شما درباره‌ی این عدم قطعیت و برداشت‌های گوناگون از آثارتان چیست؟

این موضوع دقیقاً شبیه خود زندگی‌ست؛ تصور می‌کنیم که همه‌ دنیای یکسانی را می‌بینیم، امّا این‌طور نیست. وقتی با دنیایی انتزاعی روبه‌رو هستیم، تفسیرهایی که هر انسانی از رویدادهای این جهان انتزاعی ابراز می‌کند، با تفسیرِ دیگری فرق دارد. سینما هم اغلب، دنیایی را که در آن زندگی می‌کنیم، منعکس می‌کند. سینما هم مثل زندگی می‌تواند هم دنیایی معمولی داشته باشد و هم دنیای انتزاعی. پس با تفسیرهای متفاوتی طرفیم و ممکن است کسی با اطمینان بگوید چیزی که فکر می‌کنم درست است اما آدم دیگری هم پیدا می‌شود که بگوید نه، نه، نه، این منم که درست فکر می‌کنم. خب، در زندگی هم همین اتفاق می‌افتد دیگر. در زندگی هم درست با همین پدیده روبه‌رو هستیم.

پس با تفسیرهای مختلفی هم که از فیلم‌هایتان می‌شود، موافقید؟

بله، دقیقاً. چون هر تماشاگری به تفسیر و تأویل خودش رجوع می‌کند.

در فیلم‌های شما، خصوصا فیلم‌های جدیدتان و بخصوص در «اینلند امپایر»، مرز واقعیت و رویا را، عملاً، نمی‌شود تشخیص داد. اصولاً تلقیِ شما از واقعیت و رویا چیست؟ و چرا فاصله این‌دو در فیلم‌هایتان این‌قدر باریک است؟

اول از همه این‌را بگویم که واقعیت برای من یعنی همه‌چیز. هم دنیای معیّن و هم دنیای انتزاعی. دقیقاً همه‌چیز. واقعیت یعنی تمامیت. اما در فیلم، این تمامیت کاملاً نمایش داده نمی‌شود، تنها با برش‌هایی از زندگی مواجهیم و داستانی که در فیلم‌ها تعریف می‌شود، باید به‌طور حسی فهمیده شود. هر تماشاگری باید به حس خودش رجوع کند. فیلم، ما را به دنیای دیگری می‌برد و باید چیزهای تازه‌ای را تجربه کنیم.

امّا من هنوز قانع نشده‌ام.

گفتم که واقعیت یعنی همه چیز؛ اما فیلم تنها برشی از این تمامیت را نشان می‌دهد و هر داستان، تنها تکه‌ای از یک تصویر بزرگ، بزرگ و بزرگتر است و «اینلند امپایر» هم برشی از یک تصویر بزرگ و بزرگتر است. «اینلند امپایر» به‌طور مشخص، تجربه‌ای از دنیای یک زن خاص است. در این فیلم، با چیزهای انتزاعی زیادی روبروییم، اما همین چیزهای انتزاعی می‌توانند به‌طور حسی درک شوند. خیلی سخت است که در قالب کلمات این‌را توضیح بدهم؛ اما در هر تماشاگری، به‌گونه‌ای طنین‌انداز می‌شود. پس سینما شما را به دنیایی می‌برد که تنها به‌خاطر سینما وجود دارد و ما تا اعماق این دنیا پیش می‌رویم و آن‌را تجربه می‌کنیم و احساسش می‌کنیم. تفسیر و تأویل ما از فیلم،‌ براساس همین چیز زیبایی شکل می‌گیرد که من اسمش را می‌گذارم «شهود». مشکل این‌جاست که ما در زندگی روزمره‌ خیلی چیزها را شهودی درک می‌کنیم، اما وقتی به سینما می‌رسیم از حس‌مان استفاده نمی‌کنیم.

شما سال‌ها استاد یوگا و مدیتیشن بوده‌اید و ساعاتی از شبانه‌روز را به این کار اختصاص می‌دهید. دنیای مدیتیشن و یوگا دنیای آرامی‌ست؛ اما در فیلم‌های شما با دنیایی عجیب و غیر معمولی روبروییم، هم شخصیت‌ها، هم مکان‌ها! همین‌طور با اغتشاش‌های گاه فراوانی مواجهیم. این تناقض را چگونه می‌شود توجیه کرد؟

هر‌جای دنیا که می‌روم، این سئوال را ازم می‌پرسند. می‌گویند دیوید، تو که آدم شادی هستی، مدیتیشن هم که می‌کنی. به آن هم اعتقاد داری و ادعا می‌کنی که داری در مدیتیشن پیشرفت می‌کنی، پس چرا این‌ داستان‌های سیاه و آشفته‌ را می‌سازی.

خب،‌ مشکل دقیقاً همین است که شما هیچ‌وقت جواب قانع‌کننده‌ای به این سئوال نداده‌اید.

باشد. سعی می‌کنم این‌بار جواب بدهم. جوابم همیشه این است که موسیقی، کتاب‌ها و داستان‌ها، دنیایی را که ما در آن زندگی می‌کنیم، انعکاس می‌دهند و ما هم در دنیای آزاردهنده و آشفته‌ای زندگی می‌کنیم. دنیا پُر است از رنج‌ها و نادانی‌ها و چیزهای منفی. این داستان‌ها، یعنی ایده‌‌شان، از دنیای خودمان می‌آید و داستان‌ها این‌طور شکل می‌گیرند. در یک داستان خوب واقعی هم با یک‌سری ابهام‌ها، تضادها و مرگ و زندگی روبروییم. اما نکته این‌جاست که هنرمند برای نمایش رنج و عذاب خودش که الزاماً نباید رنج بکشد. باید رنج را فهمید. فهمیدن بهترین کاری‌ست که بشر در بهترین شرایط می‌تواند بکند و چه بهتر که رنج و عذاب را روی پرده‌ سینما، یا در کتاب‌ها ببینیم و نه در زندگی‌‌مان.

آیا در زندگی روحی و ذهنی‌تان هم با این‌همه اغتشاش و آشفتگی روبه‌رویید و همیشه افکارتان پراکنده‌اند؟ برای فرار از این آشفتگی‌ست که رفته‌اید سراغ مدیتیشن؟

نه، مدیتیشن متعالی (Transcendental Meditation) یک تکنیک ذهنی‌ست. این تکنیک، دراصل، نوعی از مدیتیشنی‌ست که اجدادمان انجام می‌دادند، اما فرقش این است که هر آدمی می‌تواند آن‌را یاد بگیرد و در آن شیرجه بزند. شیرجه در اعماق لایه‌های پنهان ذهن و هوش‌مان. تجربه‌ای برتر از اقیانوس جاودانه و لایتناهی‌ای از شعور پرطراوت و ناب آدمی. این اقیانوس، انرژی یکپارچه‌ا‌ی‌ست از علوم مدرن و جایی‌‌ست که تمام الگوها و افکار بشری در آن قرار دارد. وقتی به  این اعماق شیرجه می‌زنید و چنین لایه‌ عمیقی از ذهن را تجربه می‌کنید، و زمانی که در آن زندگی کنید و با آن بزرگ شوید، زندگی برای‌تان بهتر و بهتر و بهتر می‌شود. این شعور ناب، برای‌تان خصوصیاتی هم به ارمغان می‌آورد؛ هوش نامحدود، شادی نامحدود، خلاقیت نامحدود، انرژی نامحدود، آرامش پویای نامحدود، عشق نامحدود. یعنی با کمک این روش می‌توانید عمیق‌ترین لایه‌ زندگی را تجربه کنید. وقتی از همان مدیتیشن‌های اول، مدیتیشن متعالی را تجربه کنید، خصوصیاتش هم در شما رشد می‌کند و کم‌کم منفی‌بافی‌ها در شما کم می‌شود و بحران‌ها، استرس‌ها، اضطراب‌ها، غم‌ها، خشم، نفرت و ترس در شما از بین می‌رود. همه این صفت‌های منفی از بین می‌روند و می‌توانید با آزادی بیش‌تری، بهتر و بهتر کار کنید. آن‌وقت شاد‌تر می‌شوید و کارکرد بهتری هم دارید. ایده‌های بهتری به ذهن‌تان می‌رسند و خلاقیت‌تان بیش‌تر می‌شود. انرژی‌تان زیاد می‌شود و بیش‌تر قدر زندگی و مشکلاتش را می‌دانید و فهم‌تان از زندگی و مشکلاتش بیش‌تر می‌شود. مدیتیشن متعالی، واقعا چیز شگفت‌انگیزی‌ست.

در روز چقدر تمرین می‌کنید؟

بیست‌دقیقه صبح و بیست‌دقیقه بعدازظهر. وقتی این تمرین را مرتب انجام دهید و سر کار بروید، خواهید دید که زندگی چه‌قدر بهتر می‌شود. راستی، مدیتیشن متعالی دین یا مذهب نیست، تنها یک تکنیک ذهنی‌ست و با هیچ عقیده‌ای مخالفتی ندارد. تکنیکی‌‌ست برای تمام آدم‌های روی زمین، در هر جایی که باشند.

موسسه‌ دیوید لینچ هم در همین زمینه کار می‌کند؟

بله، موسسه‌ دیوید لینچ به‌منظور آگاهی‌بخشیدن و آموزش مدیتیشن تأسیس شده و از درآمدی که کسب می‌کند، امکانات لازم را در اختیار هر دانش‌آموزی قرار  می‌دهد که مایل است مدیتیشن کند، یا هر مدرسه‌ای که بخواهد این دوره را برای همه دانش‌آموزانش برگزار کند. تا حالا، در ایالات متحد، بیست مدرسه و هزاران دانش‌آموز، تعلیم دیده‌اند. بیست‌و‌نُه کشور را در آمریکای جنوبی حمایت کرده‌ایم و برنامه‌هایی هم در کشورهای آمریکای جنوبی داشته‌ایم. دو کشور را هم در آفریقای جنوبی تحت پوشش داریم و اکنون در اروپا مشغولیم. مردم هم استقبال خوبی کرده‌اند؛ چون روش‌های دیگر را امتحان کرده‌اند و فکرش را نمی‌کردند که مدیتیشن جواب بدهد، اما وقتی دیدند مدرسه‌ها خوب کار می‌کنند، آن‌ها هم آمده‌اند و خواسته‌اند در مدرسه‌هایشان این فعالیت را راه بیندازیم؛ چون واقعاً جواب می‌دهد و آدم را به عمیق‌ترین لایه‌های زندگی می‌برد.

دنیای فیلم‌های دیوید لینچ، دست‌کم چند مشخصه قابل تشخیص دارد، یکی دغدغه‌ی «هویت» است. چه در فیلم‌های اول‌تان مثل «مرد فیل‌نما» که به‌طور واضح و آشکار این دغدغه را مطرح کرده‌اید و چه در «اینلند امپایر» که شخصیت‌ اصلی فیلم، ظاهراً در‌نهایت دچار بحران هویت می‌شود. چرا این‌قدر دغدغه «هویت» دارید؟

خب، این ایده‌ها هستند که مرا پیش می‌برند. من واقعاً هیچ‌وقت درباره‌ مضمون‌‌ها یا برداشت‌های فیلم‌هایم صحبت نکرده‌ام. تنها یک ایده به ذهنم می‌رسد و مطابق آن پیش می‌روم، دقیقاً مثل بازیگری که در یکی از صحنه‌های فیلم‌هایم بازی می‌کند، آن صحنه مثل یک ایده است. تمام کاری که می‌کنم، این است که ایده‌ها را ببینم و بشنوم و احساس کنم. من به دو دلیل عاشق ایده‌هایم می‌شوم؛ یکی به‌خاطر خود ایده و دیگری راهی که سینما بتواند این ایده را بیان کند. این ایده‌ها هستند که مرا پیش می‌برند، شاید خود من هم در ابتدا منظور و مفهوم ایده‌ای را که به ذهنم می‌رسد، نفهمم، اما درباره‌اش فکر می‌کنم و در همین حین، ناگهان چیزی پدیدار می‌شود، معنایی آشکار می‌شود. اما با‌این‌حال، من برای خودم می‌فهمم، مثل هر تماشاگرِ دیگری که وقتی فیلم می‌بیند، آن‌را برای خودش می‌فهمد، نه برای دیگران. اگر احساس می‌کنید که فیلم‌های من درباره‌ هویتند، خب، قبول می‌کنم؛ اما ممکن است برای کسی دیگر کاملا چیزی دیگر باشند.

با این همه، فکر نمی‌کنید که آدم‌ها دچار بحران هویت شده‌اند و دلیل این همه علاقه‌ شما به «هویت» همین است؟ زندگی مدرن و بحران هویت را مرتبط می‌بینید؟

آدم‌ها همیشه در حال رویارویی با بحران‌ها هستند؛ یکی پس از دیگری. همان‌طور که می‌دانید، ظاهر زندگی پُر است از آشفتگی، اما فکر می‌کنم که برای رسیدن به آرامش راه‌حلی وجود دارد.

و این راه‌حل چیست؟

کلید آرامش برای هر آدمی، به اعتقاد من، تجربه‌ عمیق‌ترین لایه‌ زندگی به‌روش مدیتیشن متعالی‌ست. این‌که آن‌را هر روز دو مرتبه تمرین کنیم. وقتی تمرین را شروع کردید و زمان سپری شد، با آن نور بی‌کران و هوش درخشان، خلاقیت و شادی‌ای روبه‌رو خواهید شد که درون شماست و خواهید دید که آن‌وقت زندگی چه‌قدر بهتر خواهد شد. کلید آرامش در جهان، زنده‌کردن این نیروی ازلی، این نیروی یکپارچه است. زنده‌کردن آرامش، با تشکیل‌دادن گروه‌های مدیتیشن در جهان. باور کنید اگر چنین اتفاقی بیفتد، خواهید دید که شادی سراسر جهان را پر خواهد کرد. با این روش، آرامش واقعی ظهور خواهد کرد، چون صلح و آرامش، نبودن جنگ نیست. صلح، نبود چیزهای منفی در جهان است. با زنده‌کردن مدیتیشن متعالی و تمرین‌کردنش می‌توان آرامش را به آدم‌ها برگرداند. با زنده‌کردن مدیتیشن، یعنی این نیروی اعجاب‌انگیزی که به همه‌ آدم‌ها تعلق دارد، نور وحدت بین تمام نژادها و فرهنگ‌ها به چشم می‌آید و تمام نژادها و فرهنگ‌ها محترم شمرده خواهند شد. با داشتن گروه‌های مدیتیشن، گروهی از متخصصان ماهر مدیتیشن که بتوانند این نیروی متمرکز شعور را در آدمی زنده کنند، این آرامش تحقق خواهد یافت. اما می‌دانید مشکل کجاست؟ مشکل این‌جاست که این مدیتیتورهای ماهر در کشورها نادرند. از نظر آماری، تنها کمتر از یک‌درصد کل آدم‌های یک کشور، چنین قدرتی را دارند و انرژی‌شان متمرکز است. انرژی متمرکز، یعنی جایی که تمام نیروها آن‌جا جمعند و به‌راحتی می‌توان از آن استفاده کرد. وقتی این انرژی آزاد شود، به‌طور متمرکز با سرعت نور پیش خواهد رفت. چون نیروها در این قسمت انرژی متمرکز جمع شده است. به‌همین‌خاطر، متخصصان ماهر مدیتیشن، آن‌را در گروه‌هایی از نوآموزان تمرین می‌کنند، چون انرژی گروه خیلی بیشتر از انرژی تک‌تک آدم‌های پراکنده است. می‌دانید چه کارهایی می‌شود کرد؟ می‌شود گروه تشکیل داد، یا حتی مدرسه زد؛ گروهی از دانش‌آموزان که این تکنیک پیشرفته را فرا بگیرند. دانش‌آموزان همچنین می‌توانند هر روز، دو مرتبه، این تمرین را به‌صورت گروهی انجام دهند و با این کار، پرتوهای انرژی‌شان ساطع می‌شود و کل کشور را در بر می‌گیرد. باور کنید، که این کار، بسیار بسیار شگفت‌انگیز است و هر روز آدم‌های بیشتری تمایل دارند که انجامش دهند و از آن حمایت می‌کنند. مدرسه‌های زیادی در ایالات متحد آمریکا برای تشکیل دوره‌های مدیتیشن متعالی درخواست داده‌اند، چون با چشم خودشان دیده‌اند که این تمرین چه‌قدر برای دانش آموزان مفید است. باور نمی‌کنید، اما مدیتیشن متعالی، دانش‌آموزان خطرناک، خشن و افسرده را دگرگون کرده و آن‌ها دوباره به مدرسه بازگشته‌اند و دوباره با دیگران همکاری و تعامل می‌کنند و دوباره به معلم‌شان احترام می‌گذارند و خشونت را رها کرده‌اند. باور نمی‌کنید که مدیتیشن متعالی از چه خودکشی‌هایی جلوگیری کرده و چه افرادی را از افسردگی نجات داده. این انرژی، به تمام آدم‌ها تعلق دارد و وقتی هرکسی آن‌را فعال کند، دراصل، پتانسیل کامل و بی‌کرانش را فعال کرده است و پتانسیل بی‌کران بشر، یعنی آگاهی حقیقی و روشنی فکر. آموزش و پرورش، باید این پتانسیل بی‌کران دانش‌آموزان را فعال کند و باور کنید، که مدیتیشن این کار را می‌کند. وقتی مدیتیشن کنند، دانش هوش را فرا می‌گیرند و در درس‌‌خواندن هم موفق‌تر خواهند بود. دو بار تمرین‌کردن مدیتیشن متعالی در روز و زنده‌کردن عمیق‌ترین لایه‌ زندگی و پرورش‌دادن آن، نتیجه‌اش می‌شود افزایش روزافزون خلاقیت، شادی و این یعنی انرژی‌های مختلف آدم زیاد می‌شود و آدم‌ها بیشتر و بیشتر عشق می‌ورزند. مدیتیشن متعالی، بی‌درنگ، همه‌چیز را به سمت خوبی‌ها و افکار مثبت پیش می‌برد.

با مرور کارنامه‌ فیلم‌سازی شما و گفت‌وگوهایی که انجام داده‌اید، به‌نظر می‌رسد که «بداهه گری» نقش بسزایی در آثارتان دارد. مثلا در صحنه، دیالوگی را «فی‌البداهه» می‌سازید، یا لایه‌های داستانی را تغییر می‌دهید. «بداهه» چه‌قدر برای‌تان مهم است؟

نه، من «بداههگری» نمی‌کنم. «بداهه» یعنی نمی‌دانید که می‌خواهید چهکار بکنید و چهچیزی را می‌خواهید تجربه کنید؛ اما من می‌دانم. وقتی ایده‌ای به ذهنم می‌رسد، آنرا می‌بینم، احساسش می‌کنم، می‌شنومش و می‌دانم که دقیقا می‌خواهم چه کار کنم. وقتی ایده‌ای به ذهنم می‌رسد، تنها کاری که باید بکنم این است که بازیگران را با آن ایده سازگار کنم. تیم پشتیبان، سازندگان صحنه و هر کسی را که با من کار می‌کند، باید با ایده‌ای که به ذهنم رسیده، سازگار کنم. می‌روم و با آن‌ها صحبت می‌کنم و ایده را برایشان شرح می‌دهم. تمرین می‌کنند و موقعیت‌های مختلف را امتحان می‌کنیم و سعی می‌کنیم آن‌ها را با ایده سازگار کنیم. وقتی همهچیز با آن ایده سازگار شد، وقتی همهچیز در یک مسیر افتاد و حرکت کرد، یعنی وقتی همهچیز تحت فرمان آن ایده قرار گرفت، می‌توانیم آنرا بهخوبی به سینما ترجمه کنیم و به آن وفادار بمانیم.

یعنی هیچ کاری را «بداهه» انجام نمی‌دهید؟

نه. گفتم که؛ «بداهه» یعنی این‌که نمی‌دانید دارید چه کار می‌کنید و نمی‌دانید چه چیزی را باید برای به هدف رسیدن تجربه کنید، اما ایده به شما می‌گوید چه کار باید بکنید و چه چیزی را باید دنبال کنید.

چرا وقتی سر صحنه فیلم‌برداری می‌روید، لایه‌ها برایتان پیچیده‌تر می‌شوند؟ یعنی از قبل نمی‌شود آن‌چیزها را پیش‌بینی کرد؟

نه، از قبل نمی‌شود آن‌ها را پیش‌بینی کرد. وقتی دارید فیلم می‌سازید، فیلم‌نامه تا وقتی که فیلم به پایان نرسیده، تمام نمی‌شود. کلّی ایده توی ذهن‌تان دارید و آن‌ها‌ را به‌صورت فیلم‌نامه در می‌آورید اما این بدین معنی نیست که فیلم تمام شده. وقتی ایده‌ای به ذهن‌تان خطور کرد، تازه کار شروع می‌شود و باید آن‌را به سینما ترجمه کنید. سینما یعنی صدا و تصویر، همگام با هم جاری شوند و وقتی مشغول ساختن فیلمی هستید و ایده‌ جدیدی به ذهن‌تان می‌رسد، یا پدیده‌ خوبی اتّفاق می‌افتد، ممکن است همه‌چیز، ناگهان، تغییر کند. باید به فیلم‌نامه اضافه‌اش کرد و آن‌را طوری نوشت که خود آن ایده‌ای که دوستش داشته‌ایم، نوشته شود. پس فیلم‌نامه هم تا وقتی که فیلم به پایان نرسیده، تمام نمی‌شود. وقتی پیش می‌روید، ایده‌های بد که به ذهن‌تان نمی‌رسد؛ به‌جایش کلی ایده‌ی خوب ممکن است به ذهنتان برسد و آن‌وقت است که آدم به خودش می‌گوید، اوه، خدای من، این قسمت جا افتاده بود. بعد، آن‌را دودستی می‌چسبید و از آن استفاده می‌کنید. دوباره می‌گویم، تا فیلم تمام نشده، فیلم‌نامه هم تمام نمی‌شود.

برای خواندن بخش دوم این گفت‌وگو اینجا را کلیک کنید.