سفرنامه‌ی پاریس – روز اول، چهار ژانویه

دی ۱۴م, ۱۳۸۶

پاریس؛ دوستت دارم!

یک ساعت مانده برسم به فرودگاه «اورلی» پاریس و «ژان کلود کریه» جلوی دستشوی تنگ و ترش هواپیما – که حالا بخاطر اینکه همه ناهارشان را خورده‌اند و خب، دیگر کم کم باید سبک شوند برای پیاده شدن – صف ایستاده. صبح، وقتی آمدم فرودگاه، اصلا فکرش را نمی‌کردم که «کریه» همسفر اولین سفرم به «پاریس» باشد. جایی که سال‌هاست دوست داشته‌ام ببینم و به واسطه‌ی نداشتن پایان خدمت لعنتی – که هنوز هم ندارم و خدا لعنت کند جد و آبادش را – همیشه فکر می‌کردم عاقبت همان سرم بیاید که سر آن بنده‌ی خدا در فیلم «شانس کور» کریستف کیشلوفسکی آمد. بلا به دور!

همیشه فکر می‌کردم پاریس، – همان جایی که همینگوی به خاطرش «جشن بیکران» را نوشت و زندگی «پل آستر» و «اسکار فیتزجرالد» و «ویلیام فاکنر» و خیلی از غول‌های ادبی جهان را دو قسمت کرد – مرا بار اول حسابی شگفت‌زده کند. اما نکرد. همه‌چیز غیر واقعی به نظر می‌رسد. انگار که وجود نداشته و تنها طرحی خیالی باشد. واقعیت این است که من هنوز کمی گیجم و احساس خاصی به پاریس ندارم. تا الان با آن اپیزود «پاریس دوستت دارم» هم‌ذات پنداری می‌کنم که طرف بعد یک عمر آمده بود پاریس و همه را می‌دید که یکی را دوست دارند و دستش را گرفته‌اند، الا خود او. از موقعی که پای‌ام را گذاشته‌ام توی پاریس تنها به این فکر می‌کنم که کاش کسی هم اینجا بود که دوستش می‌داشتم. انگار «پاریس» بدون کسی که آدم دوستش بدارد، «پاریس» نیست. یک هتل تو «سن ژرمن» گرفته‌ام و فعلا سعی می‌کنم که شب اول، کمبود خواب شب‌ پیش را جبران کنم تا اینکه فردا برسد و «شانزه لیزه» و «ایفل» را از نزدیک ببینم.