شکنجه با سکوت و عصبیها
«گفتهاند که سکوت نیرویی است؛ درست از جنبهی دیگری، سکوت نیروی سهمگینی است در اختیار معشوق. سکوت بر دلشورهی منتظران دامن میزند. هیچ چیز به اندازهی آنچه جدایی میاندازد آدم را به نزدیک شدن به دیگری دعوت نمیکند، و چه سدی گذرناپذیرتر از سکوت؟ نیز گفتهاند که سکوت شکنجهای است، و میتواند زندانیان محکوم به سکوت را به دیوانگی بکشاند. اما چه شکنجهای بزرگتر از نه سکوت کردن، که سکوت دلدار را دیدن! روبر با خود میگفت: «چکار میکند که هیچ خبری ازش نیست؟ حتما دارد با کسان دیگری به من خیانت میکند.» و همچنین: «مگر چه کردهام که اینطور مرا بیخبر گذاشته؟ شاید از من متنفر است، برای همیشه.» و خود را گنهکار میدانست. بدینگونه سکوت، با القای حسادت و پشیمانی دیوانهاش میکرد. وانگهی، چنین سکوتی، بس سنگدلانهتر از سکوت زندان، خود زندانی است. حصاری بیگمان غیر مادی، اما رخنهناپذیرتر است این ورطه که گر چه از خلاء آکنده است، پرتو نگاههای محکوم رها شده از آن نمیتواند گذشت. آیا روشنایی دهشتناکتر از سکوت هست که دلدار غایبی را نه یکی، که هزار تن مینمایاند هر یک در کار خیانت به دیگری؟ گاهی، در آرامشی ناگهانی، روبر میپنداشت که در همان آن سکوت پایان میگیرد، و نامهای که منتظرش بود میرسد. برای هر صدایی گوش تیز میکرد، دیگر آرام شده بود، زیر لب میگفت:«نامه! نامه!» و پس از لحظهای تماشای این واحهی مجازی مهربانی، دوباره خود را در کویر حقیقی سکوت بیکرانه آواره مییافت.»
***
«همهی چیزهای عظیم و مهمی که میشناسیم کار عصبیهاست. همهی مکتبها را آنها بنیان گذاشتهاند و همه ی شاهکارها را آنها ساختهاند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آنها مدیون است و بخصوص آنها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیدهاند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت میبریم، اما نمیدانیم که برای سازندگانشان به چه بهایی تمام شدهاند، به قیمت چه بیخوابیها، چه گریهها، چه خندههای عصبی، چه کهیرها، چه آسمها، چه صرعها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آنهای دیگر بدتر است …»
مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت ۱، ترجمهی مهدی سحابی، صفحه ۱۴۸ و ۳۴۸
نقاشی از : سیبها و پرتقالها، پل سزان (۱۹۰۰-۱۸۹۵) (Paul Cezanne, Apples and Oranges)